نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: یک روز برفی و زمستانی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

همه جا شلوغ و پر سرو صدا شده بود .عروسیه عروس فصل ها نزدیک بود.
همه مشغول خرید برای عروسی بودند.
درختان با ارامش و حوصله لباس های سبز و قرمز و نارنجی پائیزانه ی خود را از تن در اورده و کت های فاخر و گران قیمت سفیدی که از ابریشم بافته شده و با دانه های مروارید تزیین شده بود را بر تن کردند .
زمین فرش رنگارنگ و پر نقش و نگارش را جمع کرده و فرشی را که از پر قو نرم تر و سفید تر بود همه جا پهن کرد.
همچنین گل ها و بوته ها را از سر راه کنار میزد تا مبادا دامن عروس به این خارهای تیز گیر کُند و پاره شود.
برخی از حیوانات شلوغ کار و شیطان از خستگی به خواب عمیقی رفتند
پرندگان و حیواناتی که حوصله ی سر و صدا و ساز و دهل ها را نداشتند به مناطق دیگری کوچ کردند تا در ارامش باشند.
کوه های پیر و جوان آبی بر صورت زده و ریش های خود را تراشیده و مشغول شانه زدن و درست کردن موهایشان بودند.
درختان جوان و مغرور سرو و کاج زیاد مایل به این که لباسی سراسر سفید بپوشند نبودند ؛ به همین دلیل بر لباس سبز خود کتی سفید بر تن کردند تا شیک تر و متفاوت تر از دیگران به نظر بیایند.
عروس زیبای ما مشغول اماده کردن خود بود و لباس سفید ابریشمی که با نگین های دانه شکری و مروارید های ریز و درشت که خیاط ماهر آن را در گوشه و کنار لباس دوخته بود بر تن کرد و این لباس زیبایی عروس را چندین برابر میکرد گوشواره هایی از قندیل های بلوری بر گوش کرده و خودش را در آینه برانداز میکرد و کم کم منتظر داماد شد تا به دنبالش بیاید.
مادر عروس که همان خورشید خانوم بود چادر سفید پشمکی از ابرها به سرکرد و برای بار دیگر به جهیزیه نگاه میکرد تا مبادا چیزی را فراموش کرده باشد.
جهیزیه ی عروس تماماً سفید بود زیرا او عاشق این رنگ بود و با چیدن آن همه جا سفید و شیک تر شده بود و برق میزد.
همه به مجلس عروسی آمده بودند و بساط شادی برپا بود .
باد با صدای هوهو همه را به شور و نشاط وا میداشت و درختان لرزه کنان مجلس را گرم میکردند همه در حال رقص و پایکوبی بودند و منتظر این که عروس و داماد بیایند و این شادی دو چندان شود.
عروس هر چه منتظر ماند داماد به دنبالش نیامد .با ناراحتی و دلهره به مجلس آمده و در میان همه دلبرش را جست و جو میکرد . اما هر سو را نگاه میکرد خبری نبود انگار که داماد آب شده و در زمین رفته بودهرچه منتظر ماند خبری نشد.
عروس اشک هایی از جنس بلور میریخت ک این اشک ها چون از سوز دلش بود لباس زیبایش را خراب و سوراخ میکرد.
زمستان غرورش را پیش همه باخت سرمای شکست و ناامیدی بر تنش افتاد.
پاییز فصل عاشقی ، معشوقه اش را رها کرده و عاشق بهار زیبا شده بود زمستان سرمای تنهاییش را به جان همه انداخت.
از آن روز هرسال به یاد آن روز لباس سفید بر تن می کند. اشک هایش را بر لباسش میریزد .
مردم برایش ادم برفی هایی درست میکنند تا با این عروسک های سفید سر گرم شده و کمی فکر معشوقه اش را از سر بیرون کند اما او دست بر دار نیست.
سرمای تنهاییش همه جا را فرا گرفته اشک میریزدو غصه میخورد تا شاید دلبرش برگردد .
چه غم دارد زمستان که اولین روزش را بلند ترین شب خوانده اند
بلندترین شبی که زمستان حتی یک دقیقه بیشتر تنها شد
یک دقیقه بیشتر از دلبرش دور ماند.
و دلتنگی‌، اورا پیر و شکسته میکرد و اخرین روزش را جشن نوروز گرفته اند روز وصال پائیز و بهار روز درد زمستان و خداحافظی او با همه .
آه از غم دلتنگی ،
هیچ کس حواسش به تنهایی زمستان نیست .
حتی روز عشاق را نیز در زمستان گذاشته اند
و او تنهایی اش را بیشتر احساس میکند هر کس در گوشه ای از وجودش اتشی روشن کرده و خنجری بر دلش میزند.
هرچه میگذرد افرادکمتری لباس سفید میپوشند و ننه سرمای ما اشک های بلورین و سرمای تنهایی اش بیشتر میشود .
ای کاش پاییز برگردد !
ای کاش...

نویسنده: فاطمه رشیدیان

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: صبح سرد زمستانی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

انگار که ساعتی کوک کرده باشم همینکه خورشید آماده ی ظهور می شود گویی مرا هم به همراهی با خود فرا می خواند،چشمانم همپای خورشید ظهور می کنند آماده ی رفتن میشوم پیاده روی صبحگاهی آن هم دراین صبح سرد ، و صدالبته تنهایی مرا می‌طلبد .
از در که خارج میشوم تا چشم کار میکند هنر دست زمستان نمایان است گویی دیشب زمستان زنگ هنر داشت ،گویی هوس کرده بود این سه ماه آخر سال را رتبه ی اول هنر را بیاورد .
با هر قدم خودم را بخاطر بر هم زدن بکری اولین اثر زمستان سرزنش میکنم ، حیف بود این نقاشی را فقط باید تماشا میکردی .
سرم را بالا گرفتم سوز سردی صورتم را نوازش کرد اما این نوازش، هر چند مهربانانه ، صورتم را سرخ کرد ، نمی دانم مشکل از سوز سرد بود یا نداشتن شالگردن دست بافت مادر بزرگ ، نمی دانم ...
زمستان لباس سفیدی بر تن درختان عریان پوشانده بود و درختان از گرمای این لباس به خواب رفته بودند یا شاید هم از خستگی و سرما ...
یک آن چشمم به پنچره ی خالی خانه ای خورد ،این پنچره ی تنها خواب بودن مردم را بیداد میکرد .
در این صبح سرد زمستانی فکر کنم تنها تنهایی بودم که دیوانگی حاصل از این تنهایی مرا به قدم زدن بر روی برف های سپید وادار کرده بود
آری صبح سردی بود . زمستان هم سرد بود اما نه برای همه به یک اندازه ؛ آنهایی که بی پناه بودند این سرما را بیش از بیش حس میکردند وبدتر از آن از سرمای دلها رنج می بردند .
اما تنهایان ، اینها برای گرم شدن مجبور به سوزاندن دلی بودند دل هیزم را میگویم ، چراکه ندارند دستی تا مدافع آنها در برابر سرما باشد ، اما آنها که نه طعم تنهایی را چشیده اند نه طعم بی پناهی را ، زمستان برایشان همچون بهار است گرم و صمیمی .
سرم را پایین انداختم ، قدم هایم را تند کردم ، رو به رویی با این حقیقت که تنها بودم و در معرض سرما خوردن، رنجم می داد . دلم شالگردن دست بافت میخواست .
بالاخره به میعادگاه هر روزم رسیدم ،برف های جانشینم را که امروز زودتر از من میهمان نیمکت چوبی شده بودند را پاک کردم . خیلی سریع از غفلت و خستگی زمستان استفاده کردم و دفترم را باز کردم باید این صبح سرد زمستانی را در قفس خط های دفترم به زنجیر جوهر خودکارم حبس میکردم :

دست بر شانه هایم میزنی تا تنهای ام را بتکانی ...
به چه می اندیشی ؟
تکاندن برف از روی شانه های آدم برفی

نویسنده: معصومه جعفری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: زمستانی

 موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

آن شب سردوتاریک که همه درآرامش مرگبار لحظه‌ها چشم برهم نهاده بودند،آسمان عروس دلنازکش خود را به دل یخ زده زمین می سپرد.همان شب که تور آن عروس بر زمین پهن می شد زمین تاج مروارید بند بر سر می نهاد.
صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم،دراین جشن اسمان و زمین حال دگرگونی داشتم.لباسم را به تن کردم و به راه افتادم.در این محوطه مرواریدی قدم می نهادم،خودم را به دل جاده ای که از برف پوشیده شده بود می سپردم و سخت جان میدادم در این لحظه ها.
دانه های برف یکی یکی می بارید و گونه اسمان سرخ تر می شد.چشمانم مانند ابر بهاری می بارید.چه لحظه ای،پر بود از اندوه،از دلگیری.هیچ چیز جز دستانش حالم را خوب نمیکرد.مدام جلوی چشمم بود در مقام یک وهم یک خیال.میخندید،در چشمانش که نگاه می کردم مولانا میخواندم،بیتی از عشق.نامش را که بلند صدا زدم به سمتم امد،در چشمانم خیره شد.لحظه دلچسبی بود.شروع کردم مثل لیلی برایش از عشق گفتن:چقدر دلتنگت بودم،چه آشفته حال و بسی بیقرار.با چه نامی باید صدایت کنم که بتوان این همه عشق را در آن گنجاند؟واژه ای نمی یابم تو فراتر از این حرف ها هستی.عزیزکم این دنیا تهی است وقتی که کنارم نیستی،بی تو هیچ چیز نمیخواهم نه عشق،نه اسمان،نه زمین،نه طراوت و نه تازگی گرمای دستانت را به من بده بعد همچیز را از من بگیر،معترض نیستم.
میدانی بن بست زندگی کجاست؟جایی که من باشم و تو نباشی.
اطرافت را ببین،آسمان چه ماهرانه با زمین عاشقی میکند،ببین همه کوچه ها،خیابان ها،باغ ها عروس شده اند،عروسی از جنس سرما،از جنس ارامش.
کمی نزدیکتر شدم و به فاصله یک قدمی اش ایستادم گفتم:نمی خواهی چیزی بگویی؟!
ساکت بود و در چشمانم خیره.
-سکوت میکنی و این سکوت تو مرا خواهد کشت.
دستم را به سویش بردم،خواستم تا لمسش کنم ولی...ولی محو شده بود،رفته بودو دیگر اثری از او نبود حتی از خیالش.
چشمانم را که ارام می بستم،گونه هایم تر می شد،ارام زمزمه کردم:کاش به جای خیال داشتنت،واقعا داشتمت.
هر چقدر که سیل اشک هایم بر گونه هایم روان تر می شدو آه می کشیدم،باد هم آه میکشید و زمستان غصه هایش را چون برف بر گور برگ های پاییزی و جسم نیمه جانم می بارید.
برای عاشقانه هایم به یک تو نیاز داشتم،تویی که صادقانه کنارم دیوانگی کنی و حال که نیستی...خودم را می توانم گرم کنم اما جواب دلم را چه باید بدهم؟!زمستانی که نیستی برایم فصلی اغدام به بغض است.

نویسنده: مریم قرائتی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: یک روز سرد زمستانی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

فقط سرمای زمستان می تواند التهاب آتش سوزان تابستان را که در وجود مردمان این دیار به پا می شود تسکین دهد.
و شاید هم باعث یخ بستن شبنم بر روی گیسوان دخترک فال فروش شهر شود.
درختان گردنبندی از مروارید های درخشان به گردن آویختند و چون عروس سفید پوش برف بر سر و رویشان باریده است
و من که پشت پنجره فنجونی به دست دارم و محو تماشای نقل های آسمانی شده ام
صدای باد هولناکی به گوش می رسد برف های ریز و درشت را به پنجره می کوبد و آهسته و آرام صحنه رو به رویم را می پوشاند و دیگر چیزی جز سفیدی نمی ماند.
و مردی که پاروی چوبی در دست می‌گیرد و سرمایه دلبرانه ی برف را به جان می‌خرد تا شاید اندکی راه را باز کند
زمستان که میشود که انسان ها دلتنگ تابستانند و در تابستان چشم به راه زمستان.
در بهار پاییز و برگ زرد و باران اش را دوست دارند و پاییز که از راه میرسد به یاد شکوفه های بهاری پاییز نیز می گذرد
و اینان باز هم در خیال و انتظارند.
انسان‌ها دم دمی مزاجند و در آخر نمی دانند چه می خواهند فقط در آخر عمر خود را بر باد داده اند و هر روز را به امید فردا سپری کرده اند.

نویسنده: مبینا کامجو

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: یک روز سرد زمستانی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

آدمک اخر دنیاست بخند / آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که تو بزرگش خواندی / مثل منو تو تنهاست بخند
باچهره ای همچون ماه به چشمان گردویی ام خیره شده بود.اما نه،ماه من در اسمان نبود،او روی زمین بود درست مقابلم ایستاده بود؛ دست میزد و مدام مانند مادری مهربان اطرافم میچرخید.
همه چیز از صدای گریه ای شروع شد؛شال قرمزی را بر گردنم انداخت و رفت..بدون هیچ حرفی..بدون هیچ رحمی..
قطار زندگانی ام عازم رفتن شده بود همه کوله بارشان را برای رفتن اماده کرده بودند؛اما من..من کوله باری جز دل شکسته ام نداشتم حتی نمیتوانستم شال گردن اورا با خود همراه کنم.
دوستانم دیوانه خطابم میکردند‌‌..همه با نیش زبان هایشان نمکی می ریختند روی قلب یخی ام..
وقت رفتنم رسیده بود آن شب به اندازه ی تمام وجودم برایش اشک ریختم،خودرا فدایش کردم اما برنگشت..
سالها گذشت ،امان از سرنوشت بد سرشت..امروز اورا دیدم از همان برق چشمهایش شناختمش بار دیگر خاطرات چند سال پیش برایم تداعی شدند.مقابلم ایستاده بود و باهمان لبخند دل فریبش سعی در ربودن دلم را داشت. اما من فقط نگاهش کردم..
بازهم همان شال قرمز را دور گردنم انداخت.امامن فقط نگاهش میکردم..
جای خالی قلبم را در جایش حس میکردم باز هم رفت .اما من فقط نگاهش میکردم..
دیگر اشکی نداشتم برای ریختن دیگر قلبی نداشتم برای آب شدن..
در کتاب مقدس آدم برفی ها آیه ای هست:هرگز دلگرم نشو.

نویسنده:‌‌ صفورا فتحی