نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: یک روز برفی و زمستانی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

صبح سرد و برفی زمستانی،

آسمان صبح نرم نرمک از پله هایش قطره های باران را می غلطاند، وگاهی نیز سوز بلند تری می نواخت.
از طرفی اثر غم های نقش بسته بر دل و جانم را پر رنگ تر می کرد.
آری،آن روز دلم می گفت:همه با تو هستند،هم غم تو را که نه ولی غمی هم غم تو را بر دوش حمل می کنند و باخود این طرف و آن طرف می کشند.
صبح هنگام،در آن هوای سرد و بارانی که گاهی نیز برفی میتوانستی ببینی،دلگیری آسمان را می توانستی دریافت کنی،از بی ستاره بودنش! از ابری و اشک آلود بودنش!چشمان ابرک هایش! واز ته دل تپنده و پر غوغایش،گاهی با غوغایی که سر می داد مرا می ترساند،آری دلم را می لرزاند.
نمی دانستم لرزش به خاطر ترس است یا لرز به خاطر حس کردن در آسمان.
به راستی شاید تمام این غم های آسمان،از یک جا نشأت گرفته باشد.آری آری،شاید وی نیز غم دوری و هجران یاری را داشته باشد،شاید!!!
اما به راستی یارش که می تواند باشد؟
یادم آمد،آری پاسخ تمام پرسش هایم را یافتم،آری او نیز غم دوری معشوقه اش خورشید را دارد.چه خوب و چه زود،حال آسمان را درک کردم و حالش را دریافتم وآن هم چه زیبا!
امّا کاش تمام درد های آسمان قابل فهم بود! کاش بود،مثلا کاش کاش های ما کاش نمی ماندند،ای کاش کسی پاسخی برای سوال های ما داشت،وکسی درد دل هایمان را می فهمید، کاش لا أقل آسمان هم دردم می ماند.
کاش مثلا هنگام آمدن معشوقه اش تابان نمی شد و همچنان تا آمدن معشوقمان ابری و بارانی همانند دل و جانم بماند، امّا می دانم آرزویی بس دست نیافتنی است؛پس از چند روز بار دیگر خوش می شود و خوشی می کند با معشوقه اش،امّا حیف که کسی نمی داند، یاران همه مغموم و تنهایند،این جا همه سر در گریبانند.
آری! آری! ای آسمان برفی! کز گرمگاه سینه ام دادی برون این واژگان را! حال خوبِ خوب بشنو این واژگان را! تو به چه خوش مینازی؟ بَست بَس،چرا این قدر می تازی؛می تازی و می دانی قطره قطره ی باران را،برف را!چرا؟
آخر چرا؟
ای ساربان آسمان،کمی آرام تر ران که یاران همه سر در گریبان اند.
آسمانا! آرام تر برف ببار،اینجا همه مغموم اند! آری همه خسته و رنجورند! آسمانا! اینجا زمستانت،سرمایت،برده هوش دل های پر درد و رنج را!
در این جا،قندیل عشاقان رو به خاموشی است،کمی بورزان بادت را! که نا ندارند دل های عشاقان! کمی آرامتر بفرست،باد و باران را،که روشن ماند این قندیل عشاقان.
تو چه گویی؟ که بیگه شده،سحر شده،باد آمد؟ تو فقط بیفروز،چراغ باده هایت را و یکسان کن روز و شب را.
که برخی فریبت می دهند بعد از سحر گاه ها.
سلامت را نخواهند پاسخ گفت:سر ها در گریبان است.کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه،جز پیش پا را دید نتواند،که ره تاریک و لغزان است و گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آوردش از بغل بیرون.که سرما سخت سوزان است.
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آری‌...دمت گرم و دست خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی،در بگشای!
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت:هوا دلگیر،در ها بسته،سر ها در گریبان،دستها پنهان،نفسها ابر،دل ها خسته و غمگین،درختان اسکلت های بلور آجین،زمین دل مرده،شقف آسمان کوتاه،غبار آلوده مهر و ماه، زمستان است.
آسمانا پس بیفروز،قندیل هایت را که سخت و سوزان است سر های عشاقان سر در گریبان.

نویسنده: کوثر عساکره
استان خوزستان، شادگان
دبیرستان عترت
دبیر: سر کار خانم ریحانی

نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: یک روز برفی و زمستانی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

فصل های زیبای خدا،هرکدام جلوه ای خاص و زیبا به طبیعت بخشیده سپس ترک دیار کرده اند.اینک عرصه برای تاخت و تاز لشکر زمستان آماده خودنمایی و جلوه گری است.دیکتاتوری زمستان شروع شدو ارتش آن به سمت زمین حمله می کند.

در فکر فرو رفتم، چرا بهار آنقدر نجیب است اما زمستان وحشی و خشن است و مرتب در حال انتقام است!
زمستان آمده تا جان بگیرد!
جان من، جان تو، جان گیاهان و جانوران را، این نبرد هرساله زمستان و بهار است و هرگز هیچ کدام از آنها تسلیم نمی شوند.
صبح سردی بود.بخاری را روشن کردم.اما زمستان همچون دیوی زورگو و بی رحم سرمایش را بیشتر می کرد تا ثابت کند زور بازویش بیشتر است.
لیوان چای را به لبانم نزدیک میکنم و با دقت بیشتری نظاره گر اطرافم هستم.کوه های سر به فلک کشیده ای که روزی از تاریکی و بی فروغی خجل بودند؛حال استوار تر از همیشه با غرور و افتخار از سفیدی و درخشندگی به خود می بالید.
شاخه های خشکیده درختان حالا لبریز از برف بود و کلاغ ها سرخوش شاخه به شاخه را طی می کردند.
انباشته شدن مرواریدهای برفی تضاد زیبایی را با گذشته و حال و روزشان به وجود آورده بود.

نویسنده: فاطمه قاصی
پایه دوازدهم تجربی
دبیر: خانم کاید عباسی
دبیرستان 13آبان،
استان ایلام، منطقه موسیان،

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: یک روز برفی و زمستانی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

همه جا شلوغ و پر سرو صدا شده بود .عروسیه عروس فصل ها نزدیک بود.
همه مشغول خرید برای عروسی بودند.
درختان با ارامش و حوصله لباس های سبز و قرمز و نارنجی پائیزانه ی خود را از تن در اورده و کت های فاخر و گران قیمت سفیدی که از ابریشم بافته شده و با دانه های مروارید تزیین شده بود را بر تن کردند .
زمین فرش رنگارنگ و پر نقش و نگارش را جمع کرده و فرشی را که از پر قو نرم تر و سفید تر بود همه جا پهن کرد.
همچنین گل ها و بوته ها را از سر راه کنار میزد تا مبادا دامن عروس به این خارهای تیز گیر کُند و پاره شود.
برخی از حیوانات شلوغ کار و شیطان از خستگی به خواب عمیقی رفتند
پرندگان و حیواناتی که حوصله ی سر و صدا و ساز و دهل ها را نداشتند به مناطق دیگری کوچ کردند تا در ارامش باشند.
کوه های پیر و جوان آبی بر صورت زده و ریش های خود را تراشیده و مشغول شانه زدن و درست کردن موهایشان بودند.
درختان جوان و مغرور سرو و کاج زیاد مایل به این که لباسی سراسر سفید بپوشند نبودند ؛ به همین دلیل بر لباس سبز خود کتی سفید بر تن کردند تا شیک تر و متفاوت تر از دیگران به نظر بیایند.
عروس زیبای ما مشغول اماده کردن خود بود و لباس سفید ابریشمی که با نگین های دانه شکری و مروارید های ریز و درشت که خیاط ماهر آن را در گوشه و کنار لباس دوخته بود بر تن کرد و این لباس زیبایی عروس را چندین برابر میکرد گوشواره هایی از قندیل های بلوری بر گوش کرده و خودش را در آینه برانداز میکرد و کم کم منتظر داماد شد تا به دنبالش بیاید.
مادر عروس که همان خورشید خانوم بود چادر سفید پشمکی از ابرها به سرکرد و برای بار دیگر به جهیزیه نگاه میکرد تا مبادا چیزی را فراموش کرده باشد.
جهیزیه ی عروس تماماً سفید بود زیرا او عاشق این رنگ بود و با چیدن آن همه جا سفید و شیک تر شده بود و برق میزد.
همه به مجلس عروسی آمده بودند و بساط شادی برپا بود .
باد با صدای هوهو همه را به شور و نشاط وا میداشت و درختان لرزه کنان مجلس را گرم میکردند همه در حال رقص و پایکوبی بودند و منتظر این که عروس و داماد بیایند و این شادی دو چندان شود.
عروس هر چه منتظر ماند داماد به دنبالش نیامد .با ناراحتی و دلهره به مجلس آمده و در میان همه دلبرش را جست و جو میکرد . اما هر سو را نگاه میکرد خبری نبود انگار که داماد آب شده و در زمین رفته بودهرچه منتظر ماند خبری نشد.
عروس اشک هایی از جنس بلور میریخت ک این اشک ها چون از سوز دلش بود لباس زیبایش را خراب و سوراخ میکرد.
زمستان غرورش را پیش همه باخت سرمای شکست و ناامیدی بر تنش افتاد.
پاییز فصل عاشقی ، معشوقه اش را رها کرده و عاشق بهار زیبا شده بود زمستان سرمای تنهاییش را به جان همه انداخت.
از آن روز هرسال به یاد آن روز لباس سفید بر تن می کند. اشک هایش را بر لباسش میریزد .
مردم برایش ادم برفی هایی درست میکنند تا با این عروسک های سفید سر گرم شده و کمی فکر معشوقه اش را از سر بیرون کند اما او دست بر دار نیست.
سرمای تنهاییش همه جا را فرا گرفته اشک میریزدو غصه میخورد تا شاید دلبرش برگردد .
چه غم دارد زمستان که اولین روزش را بلند ترین شب خوانده اند
بلندترین شبی که زمستان حتی یک دقیقه بیشتر تنها شد
یک دقیقه بیشتر از دلبرش دور ماند.
و دلتنگی‌، اورا پیر و شکسته میکرد و اخرین روزش را جشن نوروز گرفته اند روز وصال پائیز و بهار روز درد زمستان و خداحافظی او با همه .
آه از غم دلتنگی ،
هیچ کس حواسش به تنهایی زمستان نیست .
حتی روز عشاق را نیز در زمستان گذاشته اند
و او تنهایی اش را بیشتر احساس میکند هر کس در گوشه ای از وجودش اتشی روشن کرده و خنجری بر دلش میزند.
هرچه میگذرد افرادکمتری لباس سفید میپوشند و ننه سرمای ما اشک های بلورین و سرمای تنهایی اش بیشتر میشود .
ای کاش پاییز برگردد !
ای کاش...

نویسنده: فاطمه رشیدیان

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: «روز زمستانی»

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

او آمده است. 
مدت هاست که همه منتظر حمله ی او هستند اما با این همه انتظار بازهم از ورود او غافلگیر شدند. 
باد هوهوکنان یورش او را به همه پیشاپیش اطلاع می دهد:«توجه توجه؛اعلامی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است و معنی و مفهوم آن این است که حمله ی هوایی رخ داده پس منازل را ترک و به پناهگاه ها پناه ببرید». گل ها، سبزه ها، سنگ ها و حتی علف های هرزی که ادعای قلدری شان می شود، زیر پاهای او له می شوند.
برای او فرقی ندارد که تو، که یا چه هستی؛هیچکس از بمباران سلاح های سرد او در امان نیست. 
دیکتاتوری زمستان شروع شد! او به پیروی و تقلید از الگو و عادت خود مجبور به پوشیدن فرم یکدست و مطهر که به رنگ سفید است می کند که این لباس تاکتیکی است مخصوص ضعف دید دشمن! ارتش بی حد و حسابش از آسمان به سمت زمین حمله میکنند و چتربازان، چترهای خودرا زمین می گسترانند و به چشم بهم زدنی شهر را به تصرف درمی آورند و پرچم قندیل های خود را با افتخار درجای جای مستعمره خود قرار می دهند. درخت هارا به بردگی می برند و لباسشان را به عنوان غنائم جنگی یا شاید برای تحقیر از تنشان در می آورند. شهر که از این اتفاق خبر داشت، میوه های کوچک و نارس و شکوفه هارا زودتر فراری داده بود و جز بزرگترها کسی در شهر نبود. خوی سرد و یخی زمستان به همه ی مردم شهر سرایت کرده بود چنان که تب گرم شهر به یخ های قطب تبدیل شده بود. منبع آب شهر را گروهی از سربازان قوی با چشمان شیشه ای، بسته بودندو سدی یخی بر روی آن ساخته بودند. منبع غذا و خزانه شهر، خورشید، توسط سربازان درشت اندام ابری زندانی شده بود.
این نبرد هرساله ی; زمستان و بهار است. چند صباحی حکومت به دست زمستان است و کمی بعد در اثر حمله ی بهار امپراطوریش سقوط میکند.

نویسنده: نفیسه زند

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: صبح سرد زمستانی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

انگار که ساعتی کوک کرده باشم همینکه خورشید آماده ی ظهور می شود گویی مرا هم به همراهی با خود فرا می خواند،چشمانم همپای خورشید ظهور می کنند آماده ی رفتن میشوم پیاده روی صبحگاهی آن هم دراین صبح سرد ، و صدالبته تنهایی مرا می‌طلبد .
از در که خارج میشوم تا چشم کار میکند هنر دست زمستان نمایان است گویی دیشب زمستان زنگ هنر داشت ،گویی هوس کرده بود این سه ماه آخر سال را رتبه ی اول هنر را بیاورد .
با هر قدم خودم را بخاطر بر هم زدن بکری اولین اثر زمستان سرزنش میکنم ، حیف بود این نقاشی را فقط باید تماشا میکردی .
سرم را بالا گرفتم سوز سردی صورتم را نوازش کرد اما این نوازش، هر چند مهربانانه ، صورتم را سرخ کرد ، نمی دانم مشکل از سوز سرد بود یا نداشتن شالگردن دست بافت مادر بزرگ ، نمی دانم ...
زمستان لباس سفیدی بر تن درختان عریان پوشانده بود و درختان از گرمای این لباس به خواب رفته بودند یا شاید هم از خستگی و سرما ...
یک آن چشمم به پنچره ی خالی خانه ای خورد ،این پنچره ی تنها خواب بودن مردم را بیداد میکرد .
در این صبح سرد زمستانی فکر کنم تنها تنهایی بودم که دیوانگی حاصل از این تنهایی مرا به قدم زدن بر روی برف های سپید وادار کرده بود
آری صبح سردی بود . زمستان هم سرد بود اما نه برای همه به یک اندازه ؛ آنهایی که بی پناه بودند این سرما را بیش از بیش حس میکردند وبدتر از آن از سرمای دلها رنج می بردند .
اما تنهایان ، اینها برای گرم شدن مجبور به سوزاندن دلی بودند دل هیزم را میگویم ، چراکه ندارند دستی تا مدافع آنها در برابر سرما باشد ، اما آنها که نه طعم تنهایی را چشیده اند نه طعم بی پناهی را ، زمستان برایشان همچون بهار است گرم و صمیمی .
سرم را پایین انداختم ، قدم هایم را تند کردم ، رو به رویی با این حقیقت که تنها بودم و در معرض سرما خوردن، رنجم می داد . دلم شالگردن دست بافت میخواست .
بالاخره به میعادگاه هر روزم رسیدم ،برف های جانشینم را که امروز زودتر از من میهمان نیمکت چوبی شده بودند را پاک کردم . خیلی سریع از غفلت و خستگی زمستان استفاده کردم و دفترم را باز کردم باید این صبح سرد زمستانی را در قفس خط های دفترم به زنجیر جوهر خودکارم حبس میکردم :

دست بر شانه هایم میزنی تا تنهای ام را بتکانی ...
به چه می اندیشی ؟
تکاندن برف از روی شانه های آدم برفی

نویسنده: معصومه جعفری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: زمستانی

 موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

آن شب سردوتاریک که همه درآرامش مرگبار لحظه‌ها چشم برهم نهاده بودند،آسمان عروس دلنازکش خود را به دل یخ زده زمین می سپرد.همان شب که تور آن عروس بر زمین پهن می شد زمین تاج مروارید بند بر سر می نهاد.
صبح روز بعد که از خواب بیدار شدم،دراین جشن اسمان و زمین حال دگرگونی داشتم.لباسم را به تن کردم و به راه افتادم.در این محوطه مرواریدی قدم می نهادم،خودم را به دل جاده ای که از برف پوشیده شده بود می سپردم و سخت جان میدادم در این لحظه ها.
دانه های برف یکی یکی می بارید و گونه اسمان سرخ تر می شد.چشمانم مانند ابر بهاری می بارید.چه لحظه ای،پر بود از اندوه،از دلگیری.هیچ چیز جز دستانش حالم را خوب نمیکرد.مدام جلوی چشمم بود در مقام یک وهم یک خیال.میخندید،در چشمانش که نگاه می کردم مولانا میخواندم،بیتی از عشق.نامش را که بلند صدا زدم به سمتم امد،در چشمانم خیره شد.لحظه دلچسبی بود.شروع کردم مثل لیلی برایش از عشق گفتن:چقدر دلتنگت بودم،چه آشفته حال و بسی بیقرار.با چه نامی باید صدایت کنم که بتوان این همه عشق را در آن گنجاند؟واژه ای نمی یابم تو فراتر از این حرف ها هستی.عزیزکم این دنیا تهی است وقتی که کنارم نیستی،بی تو هیچ چیز نمیخواهم نه عشق،نه اسمان،نه زمین،نه طراوت و نه تازگی گرمای دستانت را به من بده بعد همچیز را از من بگیر،معترض نیستم.
میدانی بن بست زندگی کجاست؟جایی که من باشم و تو نباشی.
اطرافت را ببین،آسمان چه ماهرانه با زمین عاشقی میکند،ببین همه کوچه ها،خیابان ها،باغ ها عروس شده اند،عروسی از جنس سرما،از جنس ارامش.
کمی نزدیکتر شدم و به فاصله یک قدمی اش ایستادم گفتم:نمی خواهی چیزی بگویی؟!
ساکت بود و در چشمانم خیره.
-سکوت میکنی و این سکوت تو مرا خواهد کشت.
دستم را به سویش بردم،خواستم تا لمسش کنم ولی...ولی محو شده بود،رفته بودو دیگر اثری از او نبود حتی از خیالش.
چشمانم را که ارام می بستم،گونه هایم تر می شد،ارام زمزمه کردم:کاش به جای خیال داشتنت،واقعا داشتمت.
هر چقدر که سیل اشک هایم بر گونه هایم روان تر می شدو آه می کشیدم،باد هم آه میکشید و زمستان غصه هایش را چون برف بر گور برگ های پاییزی و جسم نیمه جانم می بارید.
برای عاشقانه هایم به یک تو نیاز داشتم،تویی که صادقانه کنارم دیوانگی کنی و حال که نیستی...خودم را می توانم گرم کنم اما جواب دلم را چه باید بدهم؟!زمستانی که نیستی برایم فصلی اغدام به بغض است.

نویسنده: مریم قرائتی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: یک روز سرد زمستانی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

فقط سرمای زمستان می تواند التهاب آتش سوزان تابستان را که در وجود مردمان این دیار به پا می شود تسکین دهد.
و شاید هم باعث یخ بستن شبنم بر روی گیسوان دخترک فال فروش شهر شود.
درختان گردنبندی از مروارید های درخشان به گردن آویختند و چون عروس سفید پوش برف بر سر و رویشان باریده است
و من که پشت پنجره فنجونی به دست دارم و محو تماشای نقل های آسمانی شده ام
صدای باد هولناکی به گوش می رسد برف های ریز و درشت را به پنجره می کوبد و آهسته و آرام صحنه رو به رویم را می پوشاند و دیگر چیزی جز سفیدی نمی ماند.
و مردی که پاروی چوبی در دست می‌گیرد و سرمایه دلبرانه ی برف را به جان می‌خرد تا شاید اندکی راه را باز کند
زمستان که میشود که انسان ها دلتنگ تابستانند و در تابستان چشم به راه زمستان.
در بهار پاییز و برگ زرد و باران اش را دوست دارند و پاییز که از راه میرسد به یاد شکوفه های بهاری پاییز نیز می گذرد
و اینان باز هم در خیال و انتظارند.
انسان‌ها دم دمی مزاجند و در آخر نمی دانند چه می خواهند فقط در آخر عمر خود را بر باد داده اند و هر روز را به امید فردا سپری کرده اند.

نویسنده: مبینا کامجو

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دوازدهم نثر ادبی

موضوع: یک روز سرد زمستانی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

آدمک اخر دنیاست بخند / آدمک مرگ همین جاست بخند
آن خدایی که تو بزرگش خواندی / مثل منو تو تنهاست بخند
باچهره ای همچون ماه به چشمان گردویی ام خیره شده بود.اما نه،ماه من در اسمان نبود،او روی زمین بود درست مقابلم ایستاده بود؛ دست میزد و مدام مانند مادری مهربان اطرافم میچرخید.
همه چیز از صدای گریه ای شروع شد؛شال قرمزی را بر گردنم انداخت و رفت..بدون هیچ حرفی..بدون هیچ رحمی..
قطار زندگانی ام عازم رفتن شده بود همه کوله بارشان را برای رفتن اماده کرده بودند؛اما من..من کوله باری جز دل شکسته ام نداشتم حتی نمیتوانستم شال گردن اورا با خود همراه کنم.
دوستانم دیوانه خطابم میکردند‌‌..همه با نیش زبان هایشان نمکی می ریختند روی قلب یخی ام..
وقت رفتنم رسیده بود آن شب به اندازه ی تمام وجودم برایش اشک ریختم،خودرا فدایش کردم اما برنگشت..
سالها گذشت ،امان از سرنوشت بد سرشت..امروز اورا دیدم از همان برق چشمهایش شناختمش بار دیگر خاطرات چند سال پیش برایم تداعی شدند.مقابلم ایستاده بود و باهمان لبخند دل فریبش سعی در ربودن دلم را داشت. اما من فقط نگاهش کردم..
بازهم همان شال قرمز را دور گردنم انداخت.امامن فقط نگاهش میکردم..
جای خالی قلبم را در جایش حس میکردم باز هم رفت .اما من فقط نگاهش میکردم..
دیگر اشکی نداشتم برای ریختن دیگر قلبی نداشتم برای آب شدن..
در کتاب مقدس آدم برفی ها آیه ای هست:هرگز دلگرم نشو.

نویسنده:‌‌ صفورا فتحی