نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

۴۷۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انشا با موضوع آزاد» ثبت شده است

موضوع انشا مقایسه ابر و کودکی هایمان

موضوع انشا : مقایسه ی ابر و کودکی هایمان

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

در این روزگار قصه ها بسیارند ، انگار بازار رویا های کودکانه داغ شده است ، هرآنکس که به کودکی های خویش سفر می کند جای ردپایش را در سرزمین رویا ها به جای می گذارد .

یادش بخیر! در کودکی بازی می کردیم بدون آنکه بترسیم از زمین خوردن هایمان ، دعوا می کردیم بدون آنکه هراسی داشته باشیم از آشتی نکردن هایمان ، بادبادک می ساختیم بدون آنکه نیامدن بادی را در خیال خود بگنجانیم ...[enshay.blog.ir]
آسمان نیز این چنین است ، ابر هایش به جان هم می افتند بدون آنکه هراسی از رعدی داشته باشند که برقش آنان را به گریه در آورد . ابر های آسمان ، هزاران شکل به خود می گیرند و به نمایش در می آورند بدون اینکه هراسی از نیامدن خورشید روشنایی ها داشته باشند . ابر ها می بارند و بغض های خویش را در هم می شکنند به امید آنکه خورشید دست نوازشی بر سرشان بکشد و آرامشان کند .
ما نیز در کودکی هایمان چنین بودیم ، از اتفاقت کوچکی دل آزرده شده و می گریستیم به امید کسی که دست مهری بر سرمان جای دهد و نوازشمان کند ، زود آرام می شدیم و به کودکی خویش می پرداختیم ...
کودکی هایمان پر بود از احساساتی که زبان به ابرازشان می گشودیم و دل از اطرافیانمان می ربودیم بی آنکه توقعی از دیگری به دل داشته باشیم .
در آن روز ها دل می سپردیم به دوستانی که قهر و آشتی کار هر روزِیِمان بود بی آنکه بهراسیم از دوستی که قهرش بی آشتی بماند ...
ابر نیز این چنین است ، دل می بازد به آسمان آبی که تیرگی و روشنی کار هر روز و شبش می باشد ، ابر باکی از تیرگی بی روشنی آسمان آبی ندارد .
ابر نیز پر است از احساسات ، احساساتی که ابراز می کند به مردمی که در زیر بال و پر خود پناه داده است ، مردمانی که شاید حسرت دیدن آبی آسمان داشته باشند ، اما قلب ابر از دیدن چنین حادثه ای به درد می آید ، دانه دانه اشکهایش از چشمانش جاری می شوند ، اشک ها از دستان آلودگی های آسمان می گیرند و با خود رهسپار می کنند تا ابر بتواند شادمانی مردمی را ببیند که با گریستنش می خندند ...
ما کم کم از کودکی های خویش دور می شویم ، از یاد می بریم رسمی که در کودکی تلاش به جاودانگی اش داشتیم ، اما اکنون بعضی اوقات طریق نسیان پیشه می کنیم تا مبادا عادت کودکانِیِمان باز گردند ، چون از بقیه می شنویم که « بزرگ شده ایم ». اما واقعا اشتباه می کنیم ...!!!
ولی ابر هنوز در رویاهای خویش سیر می کند ، در آسمان برای مردمش جلوه گری می کند و مردم نیز از داشتنش به خود می بالند...!

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۱ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع نیمه شعبان

    موضوع انشا: نیمه شعبان

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    شب نیمه‌ی شعبان است؛ شبِ شورانگیز سالهای کودکی‌ام و پَرسه‌های پر از چراغ و شربت و شیرینی، در شهری که انگار همه منتظر آمدنش بودند و پرچم عدالتش؛ منتظر آنکه "کسی از خویش برون آید و کاری بکند".
    جشن نیمه‌ی شعبان انگار تمرینی بود برای آذین و فرش کردن زمین و آسمان برای روزی روزگاری استقبالش... و صدای منتظرانِ دلتنگی که می‌خواندند:
    "عزیزٌ علَیّ أن أرى الخلقَ و لا تُرىٰ"
    یعنی: بر من سخت می‌آید که همه‌ی خلق را ببینم و تو را نه!...
    سالها گذشت و آنانکه وعده‌ی استقبالش را می‌دادند به فکر بدرقه‌اش افتادند! هنوز نیامده برایش حرمی ساختند و نه به خاک، که به چاهش سپردند و به منتظرانش نشانیِ همان حرم و چاه را دادند؛ منتظرانی که قرار بود روی زمین را عدالتخانه کنند زیرِ زمین را پر از نامه کردند؛ نامه‌های شکایت به او.
    مادربزرگ اما می‌گفت: چاه‌کَن همیشه تهِ چاه است! منظورش جمکران نبود ولی چه فرقی می‌کند اگر آخر قصه، قرار است چاه‌کَن تهِ چاه بماند.
    ولی کاش بیاید! نه برای آنکه زمین را پر از عدالت کند و نه حتی برای آنکه چاه‌کَنان را تهِ همان چاه بگذارد و دل‌مان خنک شود، نه! کاش بیاید چون کم نیستند مادرانی که هنوز تمام دلتنگی‌شان را برای آمدنش نگه‌داشته‌اند... مادر شهیدانِ عباسی، وقتی محمدش را بعد از شلمچه‌ی آخر، به خاک می‌سپردیم حتی اشک‌هایش را هم گذاشته بود برای روز آمدنش...
    عزیزٌ علَیّ أن أرى الخلقَ و لا تُرىٰ...

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دهم درس هفتم تضاد مفاهیم با موضوع مرگ و زندگی

    نگارش دهم درس هفتم تضاد مفاهیم

    موضوع: مرگ و زندگی

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    هربهاری خزانی دارد، خزان زندگی مرگ است. زندگی کلمه ای پنج حرفی است که اگر نوع خوب و ایده آل آن را داشته باشیم حرفی برای گفتن ندارد. این حرف تمام انسان های جهان است. امـــــا زندگی...
    اما زندگی مانند چشمه ای که در دل خاک می جوشد،طلوعی در دل دریاست،اولین بهار هستی،طعم سیب یادگاری،سرخی گونه های کودکی از شادی،لبخند عمیق طفلی در خواب،تکان خوردن جنینی در وجود مادر... .
    ومرگ گاهی مانند پر سبک و خالی از هر فکری مانند شب سیاه و سرد،قلب چروکیده و خشک،نبض بی صدا،گریه های شبانه و تلخ،غروب آخرین روز در دل دریا،سر موی کودک سرطانی،بغل کردن تنهایی،بستن چشم های خاموش،پرنده ی بی بال،افتادن آخرین برگ پاییز،صدای کودکی از بی مادری،صدای مجرمی از بی گناهی وصدای عاشقی از جدایی... .
    یکی از مهم ترین جنبه های زندگی پس از مرگ و دوباره زنده شدن این است که هر چیزی دارای ارزش چندین برابر می شود.
    زندگی خواب طولانی مدت و مرگ بیدای تمام است ولی ظاهرش چیز دیگری نشان می دهد .با همه ی تفاوت ها باز هم به همدیگر مربوط اند مرگ و زندگی مانند طنابی است در دو جهت مختلف است که یک قیچی می تواند،آغازگر زندگی جنین باشد و زندگی تازه ای در دنیا به او ببخشد و یـــــا پایان دهنده ی لحظه های زندگی یک زندانی بر روی دار.

    نویسنده: نادیا رکن الدینى دبیرستان: نمونه دولتی شهید سجادی رفسنجان

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    نگارش دهم درس هفتم تضاد مفاهیم

    موضوع: مرگ و زندگی

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    سلام،
    پس کجایی؟ چند وقتی هست که نیستی. هستی اما نیستی. اینجا در گوشه ای از دنیای بی کرانت آدم ها زندگی می کنند. اینجا آدم ها مرده اند. حیات بار و بندیلش را بسته و رفته. اینجا گورستانی از مرده های زنده است. مدت هاست امید، نومید شده است.

    ای زاینده زندگی! اکنون که دارم این نامه را برایت می نویسم، دستانم خالی خالیست؛ نه دستان من، دستان همه مردم شهر خالیست.

    قربان لطف و کرمت بروم! قربان عظمتت! گاهی با آن زندگی می بخشی و گاهی... اینجا مایه حیاتت، مایه مرگ شده است. اشک هایمان را کسی نمی بیند چرا که می ریزند، جاری می شوند و همراه دوستانشان می روند پی زندگیشان؛ می روند که خانه هایمان را ویران کنند؛ می روند و امید را، زندگی را و هر چه که داریم را با خود می برند و در عوض، ناامیدی، مرگ و مشتی گل و لای برایمان می گذارند.

    همین دو روز پیش بود که نوزاد همسایه را آب برد آن هم جلوی چشم مادرش. هنوز صدای زجه های زن بیچاره در گوشم است و مثل پتک مغزم را می خورد. آنقدر دوید و دوید و دوید که دیگر ندیدمش. خدایا چه می شد صدای التماس هایش را می شنیدی؟ مگر دلت سنگی است؟ هرچند صدای عاجزانه و پردرد آن زن بی نوا دل سنگ را هم آب می کرد.

    ای که ابرها را اجیر می کنی که ببارند! اقیانوس وسیع است، دریا وسیع است و رود هم. به ابرها بگو بر سر شهرهامان نبارند؛ برای لحظه ای هم که شده رهایمان کنند؛ بگذارند به حال خودمان، به درد خودمان بمیریم.

    ای که جان می دهی به جان و جهان! می شود تمامش کنی؟ می دانم آرزوی مرگ کردن معصیت است اما چه کنم که دیگر نا و نوایی نداریم؛ ما دیگر چیزی نداریم که بگیری مگر جان هایمان؛ این ها را هم بگیر و تمامش کن، تماممان کن.

    نویسنده: سپیده صادقی
    دبیر: خانم صادقی
    دبیرستان شاهد اسوه، مبارکه، اصفهان

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    نگارش دهم درس هفتم تضاد مفاهیم

    موضوع: مرگ و زندگی

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    به نام خداوندی که مرگ و زندگی در دستان اوست همانی که خالق من و توست. در این جهان بیکران بر روی کره زمین انسان هایی زندگی می کنند با خصوصیات و اهداف مختلف که هر یک از آنها به تحقق می پیوندد و یا با مرگ آرزوی آنها نافرجام می ماند.

    هر انسان در هزارتوی پر پیچ و خم ذهنش آرزوهایی دارد که می خواهد تا زنده است و زندگی می‌کند به آنها دست پیدا کند اما حیف که نمی داند این دنیا یکی دو روز است و پس از آن رهسپار نسیم آرام و بی صدای مرگ می‌شود و تا به خود می‌آید می‌بیند ریسمانش را که به زندگی پر پیچ و خمش بسته است را می‌برند و مرگ با لحنی تمسخرآمیز می‌گوید تو دیگر مال من هستی!!!☠️

    اما گاهی اوقات این خود انسان است که به مرگ لبخند می‌زند و می‌گوید من مال تو نیستم بلکه پیکر مرا بر در و دیوار کوچه‌ها و خیابان‌ها چسبانده اند و من را بر سر فلکه های پر تلاطم زندگی گذاشتند تا بچه آهوان نوپا که با قلبی پاک شروع به زندگی کردن می کنند از من درس بگیرند تا به دام شکارچی همچون تو نیفتند. در واقع این نوع انسان ها مرگ را از قبل پیش‌بینی کرده اند و می دانند که چه زمانی طلوع کرده اند و چه زمانی غروب خواهند کرد. این خود انسان ها هستند که انتخاب می کنند که غروب شان باشکوه و پر فتوح باشد و با دل خوش دستشان را از دستان زندگی رها کنند یا غروبی با شکست و یأس و ناامیدی داشته باشند و با خود زیر لب بگویند ای زندگی تو وفا نکردی و مرا در دستان سرد و تاریک مرگ گذاشتی و مرا از دستان گرمت محروم ساختی.

    بعضی‌ها می‌گویند مرگ شروعی دوباره است یعنی تا زمانی که زندگی می کنی در خواب عمیق غفلت فرو رفته ای و با مرگ از خواب چندین ساله ات بیدار می شوی و بلبل های آوازه خوان و پرستوهای مهاجر را می بینی که به پیشواز تو می‌آیند و می‌گویند خوش آمدی ای انسان ای کسی که همچون نوزادی دوباره متولد شده ای.[enshay.blog.ir]

    هر انسانی در زندگی اش شروع به فعالیتی می کند، از کسب ثروت گرفته تا کسب علم و دانش؛ از عاشق شدنش به ملکه رویاهایش که برای به دست آوردنش باید هفت خان رستم را سپری کند تا عاشق شدنش به عشق ابدی که همان خداوند متعال است که برای به دست آوردن عشقش نیازی نیست کاری کنیم بلکه عشق او همچون قطره های باران بر سر و رویت می بارد، چه آسمان آفتابی باشد و چه ابری!

    اما حیف که برادر خشمگین زندگی، یعنی مرگ بر تمامی این روشنی ها سایه نفرتش را می افکند و تمام این کارها را از بین می‌برد اما عشق ابدی را هرگز. با این که با مرگ دستمان از زندگی کوتاه می‌شود ولی هرگز دستمان از دستان گرم و پر عطوفت حق تعالی جدا نمی شود.

    نویسنده: مهدی سلیمانی
    دبیرستان پسرانه سما نجف آباد
    دبیر: آقای علیان

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    نگارش دهم درس هفتم تضاد مفاهیم

    موضوع: مرگ و زندگی با نگاهی به سیل اخیر [نوروز 98]

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    صدای گریه کودکی عرش خدا را می لرزاند.خورشید خانم هم شرمش می شود که از پشت ابر های تیره به بیرون سرک بکشد. ابرها بی محابا می بارند. باد هو هو می کند و روسری گل قرمزی مادربزرگ را با خودش به پرواز در می آورد. از بالا که به منظره می نگری شبیه یک کابوس تلخ شبانگاهی به نظر میرسد اما.کابوس نیست،خواب نیست،رویا نیست.واقعیت است.اب عروسک مو طلایی دخترکی را با خودش میبرد،دخترک را میبرد،خانواده اش،شهرش،ایرانش و همه وهمه اش را با خودش میبرد.دخترک نمیداند خودش را نجات دهد یا مادرش را .گریه امانش نمی دهد و ناگهان برخورد او با یک تنه ی درخت و لکه بزرگ خونی که سریعا محو میشود.در کنار درخت هم دخترکی با لباس سفید عروسی که حال به گل نشسته است و با چشن هایی که همه جا را شطرنجی میبیندد وسایل خانه ای را میبیند که اب زحمت چیدنشان در خانه را میکشد و انها را با بدون هیچ رحمی به این طرف و ان طرف میکوبد.در کنار دخترک هم پسری با لبخندی تلخ به خانه ای مینگرد که قرار بود روزی سرای عشق شود نه حمام خون! پسر ده ساله ای هم با بغض به فال های حافظی نگاه میکند که نان شب شان را میداد.اما حال قسمتی از نان شب اب شده است.در ان سوی خیابان هم مردی بر سر و روی خود میزند و سعی در توقف کردن ماشینی را دارد که هنوز سوارش را نشده باید قسط های ان را بپردازد.و اما امان از دل مادری که نوزاد دو روزه ی خود را به دستان اب و امید خدا می‌سپارد تا مهمان سفری ناخوانده شود.مادر فریاد میکشد و از خدا صبر طلب میکند به راستی کجاست ان ایوب که به تماشای این منظره بنشیند؟مجنونی نمی یابم تا از سر ترس عشق و عاشقی را فراموش کند.کجاست ان ارش تا با کمانش عروسکی را شکار کند که تمام دنیای دخترک مو طلایست؟در میان جمعیت رستمی نمیبینم؟فکر میکنم خودش را به در بی خیالی زده است زیرا خودش هم میداند جنگیدن با دیوی به نام سیل بی فایده است!با لشکر کاوه هم هر چه تماس می گیرم در دسترس نیست!در آسمان هم سیمرغی برای نجان انسان ها پر نمی زند .هر چه میگردم هم در قلب ادم های شهر امیدی نمی یابم!به گمانم ان را هم به دست اب سپرده اند.در ان نزدیکی اما پیرمردی توجه ام را جلب میکند.نوزادی را از اب صید میکند پدرش نیست اما پدرانه او را به اغوش میکشد.و لحظه ای بعد گریه مادری و صدای بم مردانه ای که فریاد میکشد خدا را شکر فرزند دو روزه ام زنده است...

    نویسنده: غزاله صادقی
    دبیر: خانم صادقی
    دبیرستان شاهد اسوه، مبارکه، اصفهان

  • ۱ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع خاطره ی من از دوران اول ابتدایی

    موضوع: خاطره ی من از دوران اول ابتدایی

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    سال اول ابتدایی بودم.
    از همه عوامل مدرسه می ترسیدم .همه برایم بیگانه بودند.اولین روز کلاس فقط
    می دانستم که روی یک نیمکت باید بنشینم .سرجا ی نشستن، یکی ازبچه ها بامن درگیر شد.ازخود دفاع کردم .گریه کردم.امروزه خیلی برایم جالب است ولی درآن موقع حکم زندگی را داشت.
    به قول ویل دورانت:"زندگی کشمکش دا ئمی با طبیعت"
    لذت بخش ترین دوران سال اولم نوشتن
    مقدمه کتاب فارسی بود همان خطوط بی معنی.درنقاشی ام همیشه سه عنصر حضور داشتندخورشید،گل وپرنده.
    امروزخودم را وراندازمی کنم می بینم
    این سه موجود را خیلی دوست دارم.
    درآن زمان تغذیه می دادندمن سه سال
    تغذیه خورده ام .شیر پاکتی را با ترکه خوردم .من خود به شخصه بالای صف کتک خورده ام تا شیر پاکت تمام شد.
    ما شیر گاو داشتیم شیر پاکتی یه مزه ی دیگر داشت. استفراغم می داد .
    ناظم اگه نمی دید آن را روی زمین گلی می ریختم. از یادآوری زدن دانش آ موزان در ابتدایی حس غریبی به من دست می داد.
    و امروز آن را جنایت می دانم.چون کودک برای کتک خوردن نرفته است و حس دوگانه پیدا می کند .توباید چیزی یاد بدهی نه آنکه بزنی. تو که می دانی او نمی داند.
    آن موقع ردی ها زیاد بود. اکثرا سه ساله بودند و هم کلاسی ها باهم هم سال نبودند .
    من هر سال قبول می شدم وحس خوبی داشتم واز اینکه سه ساله نبودم خوشحال .
    باخواهرم هم مدرسه ای بودم . می خواستم با معلم کلاس اولم عکس بندازم
    خودم روم نشد بگم .با اصرار خواهرم معلم آماده بود مرا کشید نزد خود و عکس گرفتیم .خیلی خوشحال بودم .سال هاآن عکس را با خمیر نان یا برنج پخته به دیوارگلی خانه یمان می چسباندم دوباره در هنگام بهار می کندم
    خلاصه آنقدر آن را به دیوار چسبانده بودم کوچک کوچک شده بود.هرسال گوشه ای از آن کم می شد.
    معلمان من تاسال سوم ابتدایی سپاه دانش بودند.باکت ودامن یک رنگ .اکثرا کاموا می بافتند بازرس می آمد قایم می کردند. ترسناک ترین ا
    کش به وسط ده انگشت من زد ماه ها کبودی روی انگشتانم ماند دستم ورم کرد.
    ما نا خن گیر نداشتیم .با چاقو ویا تیغ
    ناخن ها را کوتاه می کردیم .زیر ناخن ما گل بود.خلاصه بهداشت مناسب نداشتیم.
    بایاد آوری دوران ابتدائی باتمام تلخی وشیرینی هایش یک امر مسلم است که معلمان روشنگران راه تاریکی و جهلند.
    اگر همراه با مهربانی باشد تاثیرش بسیار
    زیاد خواهد بود....

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع لحظه انتظار

    موضوع انشا: لحظه انتظار

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    کودکی هایم ، چه بی دغدغه بود. خاطره مرور میشود ، نوشته را خط خطی میکند و برگه ی سیاهپوش دیگری مچاله ، گوشه ی اتاق خفه میشود .
    دفتر بدون دست ، ورق میخورد تا برگه ی دیگری ارتعاشات مغز و قلب را در خود جای دهد.لعنتی من حتی کودکی هایم هم بی دغدغه نبود!
    کلاس پنجم دبستان همان روز که برای دیدن پدر قلبم لُکنت گرفته بود تا نمره ی بیست ریاضی ام را نشانش دهم آن روز را حفظ هستم .
    ساعت١٢:٣٠زنگِ قاتل من خورد.دوان دوان پله هارا رد کردم آنقدر لبخند خوشحالیش را با قلبم کشیدم که اَبر اطراف سرم صدای مغز خراش هم شاگردی ها را بی دلیل پس می زد.[enshay.blog.ir]
    چشمانم به خیابان قفل شده بود گوشه ی دیوار،همان جای همیشگی ایستاده بودم پس چرا نمی آید؟ قلبم آرام آرام تند شد و مغزم تند تند آرام . به هیچ چیزی قد نمی داد سوال هایم روی افکارم پاشیده شده بود و مغزی که جوابشان را نمی دانست!پاهایم سست شده بود سنگینی قلبم را تحمل نمی کرد ساعت مچی ام را به گوشم نزدیک کردم که صدای تیک تاکش زمان را برایم شمرده تر بشمارد ،تیک تاک تیک تاک !!!
    ساعت۲شد ،٣شد،۴شد خیابان ها را بی پدر می دیدم ، برایم سخت نبود فقط کمی به گلویم فشار می آمد کمی بیشتر پلک میزدم و سرم را بالا می گرفتم که اشکم سرازیر نشود و فقط کمی تندتر نفس می کشیدم.
    هرچه بود گذشت . آن روز پدرم ساعت٥ آمد لبخندکی زد ، مجبوری پاسخ دادم . اما آن روز ،صد بار در خود شکستم . تنها حرفم باخودم این بود که :«خب شاید یادش رفته.»بچه بودم ولی می فهمیدم آدم چیزهای مهم را فراموش نمی کند .
    من هیچ وقت از پدر نپرسیدم چرا دیر آمدی چون بی جوابی اش قلب دختری که در روحم بود را بی حس میکرد .از آن روز حدوداً پنج سال میگذرد ولی هیچ وقت این خاطره آدم کش از قلبم پاک نمی شود .
    بزرگتر که شدم تازه فهمیدم که آدم حتی مهم ترین چیز زندگی اش را هم فراموش میکند مثل منتظر گذاشتن مادری برای پاسخ به دلیل گریه هایت.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع سیل

    موضوع انشا: سیل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    موضوع انشا: انشا از زبان یک کودک سیل زده

    مقدمه: با نام خداوند هستی بخش انشای خود را از زبان یک کودک سیل زده آغاز میکنم.
    انشا درباره سیل
    بعضی وقتی ها تنها چند دقیقه زندگی تو را زیر و رو میکند. این چند دقیقه در زندگی من زمان آمدن سیل بود.
    خانه ام ، وسایل زندگی ام . کوچه هایی که در آن بازی میکردم .
    محله که از آن خاطره داشتم.
    درخت روبری خانه ، گل فروشی سر خیابان ، ساندویچی ته کوچه … مسجد محل ، سالن ورزشی شهر
    سیل همه کودکی و خاطراتم را در چند دقیقه شست و رفت.
    هرگز فکر نمیکردم روز از باران بترسم .
    اما حالا قطره های بی شمار بارانی که عاشقش بودم جمع شدند و زندگی ام را نابود کرده اند.
    حالا من مانده ام و شهری شناور در آب .
    حالا من مانده ام و خاطرات شبی که سیل جاری شد و بسیاری از نزدیکان مرا با خودش برد.
    حالا که سیل تمام شده است و ما ماندیم و زندگی گل آلودی درد آور که باید با امید و تلاش دوباره بسازیم .
    از خداوند بزرگ و مهربان میخواهم که با دستان قوی و مهربانش کمک کند تا کودکان ضعیف و بی پناهی مثل من دوباره خانه و تکیه گاه و پناه داشته باشند . آمین.

    نتیجه گیری: سیل ، زلزله ، طوفان ، آتش سوزی ، خشکسالی ، بیماری ها و … همه روی دیگر زندگی هستند و ممکن است در همه جای جهان رخ دهند. بد نیست به خود تلنگر بزنیم که شاید روزی ما مبتلا به این بلاهای سخت و دردناک باشیم . پس نباید هموطنان و هم نوعان خود را در روزهای سخت فراموش کنیم و حتی کمترین کمک های ساده را از آنها دریغ نکنیم.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: سیل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    لرستان زیبایم برخیز بهاراست بلبلان بی قرار میخوانند
    لاله های واژگونت از شرم سر برنمی یارند
    درختان کهنسال بلوط غمباری وچهره به گل نشسته تو را دربهار به یاد نمی آورند
    برخیزهنگام خواندن کبکان در قله کوه هاست

    مگر کدام چشم زخم به چهره زیبایت رسید که اشک آبشارانت خونین شد
    سرزمینم هربهارمناظردل انگیزت دل ازعاشقان می ربود تو را چه شد که چون زنان داغدار باران صورتت را خراشید
    خروش کشکان آرام را باور نداشتیم سیمره برایمان سرود زندگی بود وسرزندگی
    پل هایت برایمان افسانه دلدادگان را میگفتند
    درلابلای هیچ ورقی ازتاریخ خم شدن کمرت را نخوانده ام
    زخم خورده ایستاده ای میدانم
    سفره هایت را آب برد اما سخاوتت برجاست
    برخیزوگیسوان آشفته دخترکانت رابباف وبردوسوی شانه هایشان انداز
    بهاراست پسربچه هایت هوای رفتن به کوه وصحرا دارند دیدن انبوهی ازگل بجای گل های دشت وصحرا را تاب نمی آورند
    برخیزتا دوباره زنان سیه چشمت آواز(سیت بیارم )بخوانندوجوانانت درحلقه(چوپی)دوباره باشادی بارون بارون را بخوانندبیاد ندارند که باران برایشان غم باریده باشد
    برخیز شنیدن سوز چمری از سرنا قلبمان را میشکند ساز کمانچه ات راساز کن همه ایران آمده اند تا باز رقص دوپا را از سر بگیری

    • *چوپی: رقص دسته جمعی محلی
    • *سیمره وکشکان: ازرودهای لرستان که علت سیل طغیان این دو رود بود.
    • *سیت بیارم: ازسرودهای محلی که در عروسی می خوانند
    • *چمری: نوای عزاداری

    نویسنده: خانم اکرم ابراهیمی
    دبیر ادبیات شهرستان کوهدشت

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: سیل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    مهمان ناخوانده ی سال ۹۸ هم از راه رسید،
    باران...
    آمدنت شروعی بود که هنوز پایانش را نمی دانم تا کی و کجا ادامه دارد،
    از غرق شدن زیبایی های گلستان،تا ویران شدن دروازه ی قرآن در استان فارس و یا فرو ریختن پل دختر در خرم آباد...
    سیستان بلوچستان وجودش سالهاست تشنه ی قطره ای آب است،ولی حال از این سیرابی زیاد فریادش حتی گوش فَلک را هم کَر کرده است...
    نمیدانم آسمان دلش از چه پُر است که این چنین می بارد...
    نَبار باران،
    بُگذار رخت نو فصل بهار به تن داشته باشیم،این چنین انصاف نیست که لباس داغ از دست دادن هموطنانمان را به تن کنیم...
    آسمان،حال و هوای ما بیشتر از تو بارانیست...
    ما همه با چشم خود داریم میبینم که باران همچون سایه ای سیاه بر کشورمان ماندگار‌ می شود،
    سایه از جنس داغ هم وطنانمان...
    از آمدنت دلگیرم،
    آمدنت خراشی بر سَختی سَد های خوزستان، شکست کَمر دروازه ی قرآن و حتی چنگ زدن را بر قلب همه ی مردم ایران هدیه کرده...
    همیشه دستانمان را به طرف آسمان بلند میکردیم‌ برای بارش باران،
    ولی حال دستانمان محتاج دستی ست برای نجات در زیر ویرانی و سیل ها...
    باران دیگر تمامش کن، تا بدتر از این را در ذهنمان ثبت نکرده ای،
    سال‌۹۸را برایمان تلخ کرده ای...
    میدانم که همه ی ایرانی ها به مهمان نوازی معروفند ولی این بار همه دَرها به رویت بسته شده است، ای مهمان ناخوانده ی سال ۹۸...ایرانم تسلیت...

    نویسنده: آسیه قاسمی
    دبیر: خانم نظری
    سال یازدهم دبیرستان ۱۲ بهمن

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: سیل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    سیل هیولای ویرانگر خشمگینی‌است که هر آنچه و هرآنکه پیشِ رویش باشد را از بیخ و بُن بر می‌کَنَد و با خود می‌برد...

    تصورش در مُخیله‌، هم نمی‌گنجد،
    تا با چشم‌های خودت این غول گردابِ خروشان را نبینی، درک درد و وحشت حاصل از دیدن این صحنه‌ها بسیار سخت و حتّی غیر ممکن است!

    این غولِ گرداب خروشان، محاصره‌مان کرد، به دورمان پیچید ،
    دهان باز ‌کرد و آدم‌ها و خانه‌هایمان را ‌بلعید...
    ساختمان‌های بزرگ در مقابل قدرت خیره‌کننده‌اش چون مشتی خاک فرو ‌ریخت و در کامش ناپدید گشت...
    با چشم‌های بهت زده‌ی خودمان دیدیم که چگونه خانه خانه، پل‌دخترِ زیبایمان را ‌بلعید....
    ما را در بهت و حیرت و وحشت
    با کوهانی از گِل و لای و ویرانی برجای گذاشت و با سرعتی دیوانه‌وار ، رفت...

    من ماندم و شهری ویران شده...
    و مردمانی در گِل مانده...
    من و ماندم و ماتم
    من ماندم و رنج و سوگ و عزا...

    این دردها و رنج‌ها قابل توصیف نیست،
    می‌دانم الآن زمان عزاداری نیست
    باید پل‌دخترم را از گل و لای و ویرانی و بوی چندش‌آور سیلِ وحشی و بی‌رحم پاک کنم و دوباره آبادش کنم!

    حس تنهایی و انبوه ویرانی آزارم می‌دهد
    اما
    همدردی‌ها و همدلی‌های تو هم‌وطن
    وفادار و غیرتمندم ،تسلّایم می‌دهد،
    تویی که علارغم اینهمه مشکل اقتصادی که با آن دست ‌به گریبانی،
    همیشه در چنین شرایطی ، در زلزله و آتش‌سوزی و سیل،
    همیشه با تمام وجود و توانت برای دستگیری از هم‌وطنت ، حضور داری...

    محبّت‌ها و کمک‌های بی‌دریغت را بر دیده‌ی منّت می‌نهم و دست‌های یاری و همدلی‌ات را صمیمانه می‌فشارم و قدر می‌دانم.
    هرگز فراموش نمی‌کنم که مرا در این رنج تنها نگذاشتی و نمی‌گذاری،
    فراموش نمی‌کنم که
    تو با اطلاع‌رسانی‌های به موقع و پیگیری‌های مداومت ،
    با فرستادن کمک‌های ارزشمندت،
    و با حضورِ صبورانه‌ات در شهرِ به گِل نشسته‌ام و زحماتِ بی ‌دریغِ بدونِ چشم‌داشتت در کنارم بودی!

    در این مسیر اگر نامردمانی بی‌انصاف،
    که به دنبال گرفتن ماهی‌های حقیر از این سیلِ گِل‌آلود هستند، به پای خسته‌ات سنگ زدند و تو را دلسرد و مأیوس کردند
    آنها را عفو کن،
    تـــو بزرگوارتر از آنی که با فرو رفتنِ خاری در پایت از قدم گذاشتن در مسیرهایِ انسان‌دوستانه‌ات پشیمان شوی و همه را مثل هم قضاوت کنی.

    قطره قطره‌های محبّت و لطفت را ، دریا دریا عوضِ نیک از خداوند ِقهّار بخشایشگرِ بخشنده ،برایت آرزومندم!

    نویسند : سهیلازارع
    شهروند پلدختر

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۵ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع چگونه عید تبریک بگوئیم؟

    موضوع انشا: چگونه عید تبریک بگوئیم؟

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    با اینکه خودم اهل شعر و ادبیاتم، ولی تو این سال ها هیچ وقت برای تبریک تولد و عید و سال نو دنبال نوشته‌های قلمبه سلنبه‌ی ادبی نگشتم.
    هول و ولایی که همه برای پیدا کردن یه «متن یا شعر قشنگ» دارند که «سِند تو آل» کنند و این جوری مناسبت ها را تبریک بگویند به دوستان و آشناهاشون یه کم غریبه؛ و همیشه می‌پرسم «خب چرا؟»

    خودمون از زبان، اندیشه و با قلم خودمان تبریک بگوییم.
    هر چه که از ته دلمان بر میاد را بنویسیم. [enshay.blog.ir]
    این گونه متن تبریک ساده و صمیمی که خیلی بهتره؛ حتی اگه خیلی هم شعرگونه و پر از تشبیه و استعاره نباشه.
    جداً دریافت یک پیام «عیدت مبارک، سال خیلی خوبی داشته باشی» قشنگ‌تره از گرفتن این پیامایی که معلومه واسه همه ست و گاهی هیچ روح و اشتیاقی هم پشتش نیست، صرفا یه عادته.

    نویسنده: آنا جمشیدی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع دریغ یاد عیدهای قدیم

    موضوع انشا: دریغ یاد عیدهای قدیم

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    نزدیک عید پدرم و مادرم ما را به کفش ملّی می‌بردند.

    خودشان از پشت ویترین انتخاب می‌کردند و به فروشنده می‌گفتند سایز پای ما بیاورد و اصلا سوال نمی‌کردند که این کفش را دوست دارید یا نه؛
    فقط همیشه می گفتند این ﻛﻔﺸﻬﺎ "ﻣﺮﮒ" ﻧﺪاﺭﻧﺪ...

    عاشق عید بودم.
    بوی عید را دوست داشتم.
    بوی شیرینی‌ها، بوی عود و بوی سبزی پلو ماهی مادر و مادر بزرگهایم و سفره‌ای که اولین روز عید پهن می‌شد و همه فامیل دور آن می‌نشستند ...[enshay.blog.ir]

    چرا فکر نمی‌کردیم شاید این روزها تمام شوند؟
    چرا آنقدر خاطرمان جمع بود؟
    چرا مواظب لحظه‌ها نبودیم؟
    چرا خوشبختی را عمیق نفس نکشیدیم؟
    که امروز مجبور نباشیم فقط چنگ بیندازیم به گذشته‌ها و خیره شویم به آن و با خاطراتش زندگی کنیم...

    از کودکی به نوجوانی و جوانی راهی نیست؛ اما همراهانت همیشگی نیستند.
    در فراز و فرود راه، خیلی‌ها را از دست می دهیم.

    ما در همین از دست دادن‌ها بزرگ شدیم، پخته شدیم و ساخته شدیم!

    خیلی‌ها ﺭﻓﺘﻨﺪ و من امروز بعد از گذشت این چند سال، می‌خواهم بنویسم فقط کفش ملّی نیست که مرگ ندارد، "عشق" هم مرگ ندارد،
    بعضی خاطرات هم مرگ ندارد،
    بعضی قلبها،
    بعضی آدمها،
    و ...

    نویسنده: ...

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع زمان حق

    موضوع انشا: زمان حق

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    و زمانی فرا می رسد که خاک های کویر شورش کرده و غوغا خواهند کردودرخت مجنون سینه سپر خواهد کرد، دقیقا آن زمانی که آبهای دریاها به پا می خیزند و موج هایشان چرخ زنان در آغوش ساحل قرار می گیرند و همینجاست که صدای آواز از هفت طبقه برج آسمان بلند می شود و ابرها در آن می رقصند در همین هنگام است که کوه ها غرور خود را سنگ فرش می کنند و ستاره های شب به کمک خورشید در می آیند و راه را روشن می سازند .و جهان غرق نور و شادی می شود.
    این ثانیه ها و دقیقه ها مفتخرند که بانی این لحظات اند و روزگار اشک شوق میریزد که می تواند این اتفاقات را در دفتر گزارشات خود ثبت کند و همه ی موجودات از انس و جن و ملک گرفته تا حشره و پرنده و خزنده و درنده ،با دو دوربین عکاسی خود این لحظات را در مموری ذهن خود حک می کنند هیچ کس و هیچ چیز حاضر نمی شود که از این زیبایی رویایی دست بردارد و چشم برگیرد ،سوگند به خالق همه این زیبایی ها که چه کسی میتواند بر این نور حقیقت و برق عدالت دلنواز چشم ببندد ؟؟؟
    و حقا در آن زمان همه ی نگاه ها محو و دل ها باخته ی جمال و جبروت حضرت یار خواهد شد چرا که قلب ها نشان از گوهر وجود و ذهن ها نشان از ذات حق دارند.

    نویسنده: مهدیه پورراویزی
    دبیر:سرکار خانم محمدیان
    پایه یازدهم -فرزانگان رفسنجان

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دهم درس ششم سنجش و مقایسه با موضوع آدم و پاییز

    نگارش دهم درس ششم سنجش و مقایسه

    موضوع: آدم و پاییز

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    سال ها چهار فصل نیستند بعضی از آدم ها این حقیقت را نقض می‌کنند . برای بعضی ها همه ی فصل ها از یک نوع است . بعضی ها بهاری اند و‌بعضی با زمستان عجین شده اند اما در این میان کسانی هستند که عاشق اند و‌پاییزی، گاهی گرفته اند و‌گاهی بارانی . مثل دختران حوا که بیشتر پاییز را ترجیح می دهند . بارانی می‌شوند،می بارند و‌می بارند گاهی حتی غبته ی خود پاییز هم می شوند. البته بعضی پسران آدم‌ هم پاییزی هستند و‌برای تبعیت از پاییز خود‌را با آن‌وفق می دهند یا به قولی هم‌رنگ جماعتشان یعنی درختان پاییزی می شوند . چرا که پاییز را با برگ های زرد و‌نارنجی افتانش می شناسیم بسیاری از‌ مردهاهم در دورانی از زندگیشان برگ‌هایشان می‌ریزد و‌طاس می‌شوند.[enshay.blog.ir]
    آدم‌ها نقاشی همان ابر هایی هستند که در پاییز ظاهر می‌شوند گاهی گرفته و تار گاهی بارانی و گاهی سفید، بعضی اصلا ظاهر نمی‌شوند مثل آدم‌های خجالتی،بعضی هم‌ خود را به باد می سپارند .‌نمی مانند، آدم‌هایی هم‌هستند که در برابر مشقت و‌تند باد حوادث زانو می‌زنند و رهسپار باد می‌شوند،بعضی هم‌در آسمان صاف و‌آبی بالای سرمان جا خوش‌می کنند و‌زمین زیر پایمان را تیره .
    فصل کلاغ پاییز است . برای بعضی از آدم ها نیز تنها فصل، فصل پاییز است چرا که این گونه آدم‌ ها مثل آدم‌های پاییزی اند.ثروت دوست و‌ زرق و‌برق خواه
    اگر بخواهیم فصل ها را به دو‌دسته غافل و‌عاقل تقسیم کنیم پاییز جزو‌ دسته‌ی غافل می‌شود. چون اهالیش بین خواب و‌بیداری،خواب را و‌ بین فرار و‌قرار رفتن و‌کوچ کردن را انتخاب می کنند . بعضی آدم‌ها هم‌خوابند و‌غافل اما با یک تفاوت که اهالی پاییز نمی‌توانند از خنده‌ی گل های بهاری از‌ آواز پرنده ها و‌ رقص شکوفه ها دل بکنند و به خاطر همین بیدار می‌شوند ولی بعضی از‌آدم ها همچنان در غفلتند و‌غفلت . شاید هم هنوز‌ زمستان دلشان قصد رفتن ندارد.

    نویسنده: مونا اللهی
    پایه دهم دبیرستان زینب کبری
    نازلو، ارومیه
    دبیر: خانم اکرم حسین نام

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۱ نظر
    • انشاء