نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

۴۸۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانلود انشا» ثبت شده است

نگارش یازدهم درس دوم گسترش محتوا

نگارش یازدهم درس دوم

گسترش محتوا

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

اواخر تیر ماه بود و خورشید با سخاوتی بیش تر از همیشه مارا مهمان پهنه گرم خود کرده بود.
آن روز هوای خانه گرم و مطبوع بود، حوضچه کوچک وسط حیاط پر از آب شده بود و هندوانه های کوچک و بزرگ روی آب رقصان بودند.
اندرونی خانه باز بود و نور از لا به لای شیشه های رنگی اش بر فرش سیمرغی مادر می تابید. روی پله ها پر از شمع دانی و یاس ومیخک بود. تمام گلدان های خوشبوی مادربزرگ اما آن روز انگار بوی غم گرفته بودند و برگ هایشان پژمرده شده بود.
حال و هوای ما هم مثل گل ها غمگین بود. دیگر طنین قهقهه ی من و لیلی در باغ نمی پیچید و مادر بزرگ قربان صدقه مان نمی رفت، دیگر پدر بزرگ با آن صدای رسایش هشدار نمی داد که: بچه، دمی آرام بگیر!
هوای دل هایمان دم کرده بود و درد و غم از سر و رویمان می بارید، چشمان دریایی مادر خیس بود و پدر آرام تر از همیشه، آرام و غمگین!
دیگر پدربزرگ نای شنیدن حافظ و سعدی خواندنم را نداشت.
اتاق کوچک ضلع شرقی خانه ؛ماتمکده ما بود جایی که مادر بزرگ روی تشک گل گلی اش ، آرام نفس می کشید .
طبیب گفته بود نفس های آخرش هست اما پدر بزرگ طبیب را به تندی از خانه بیرون رانده بود.
همه ما دور مادر بزرگ حلقه زده بودیم . گوش ها شنواتر از همیشه برای شنیدن صدایش ،چشم ها تشنه تر از هر بار برای دیدنش و قلب ها حریص برای گم شدن در قلبش.
مادر بزرگ اما همه محبتش را به یک باره از ما دریغ کرده بود .
۱۳ اَمِرداد مادر بزرگ در زادگاه زیبایش یزد ، آرام چشم از جهان فانی فرو بست. کاش سیزدهمین روز وجود نداشت ، کاش اصلا این روز نحس نبود .
قامت پدر بزرگ در قبرستان کنج شهر ، خمیده تر از همیشه بود و صدای شیون ها از دور به گوش می رسید .
روز اول ، سوم و چهلم هم گذشت ،هیاهوی مردم در خانه مان کم و کمتر شد و ما آرام آرام دانستیم مادر بزرگ رفته است و دیگر هرگز باز نخواهد گشت .
باور تلخی بود اما راه گریزی نداشت.
اواخر شهریور بود و من آماده ی رفتن به مدرسه. کتاب ادبیاتم را بی هدف ورق می زدم تا رسیدم به این بیت از سعدی :
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می گویم و بعد از من گویند به دوران ها
از جای برخاستم تا نزد پدربزرگ بروم و کمی با او حرف بزنم بلکه او نیز روزه سکوتش را بشکند ،اورا زیر آلاچیق کوچک حیاط یافتم . نزدیک شدم و آلبوم چوبی اش را در دستان چروکیده اش دیدم تا مرا دید آن را کناری گذاشت و با دست اشاره داد که بنشینم ‌.
کنارش خزیدم و به او گفتم : سعدی بخوانم آقا جان ؟
نجوا گونه گفت : بخوان بچه جان !
من هم همان بیت سعدی را برایش خواندم
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می گویم و بعد از من گویند به دوران ها
پدربزرگ خیره نگاهم می کرد .من هم تندی گفتم : در کتاب ادبیاتم بود همین الان خواندمش‌. اگر دوست ندارید برایتان حکایت ها را بخوانم .
نگاهش را از من گرفت و با صدای آرامَش گفت : اولین بار که نامه ای برای مادر بزرگت فرستادم این بیت را زیرنامه نوشتم.
یادش بخیر ! هزار بار تنم لرزید تا آن را به دستش رساندم
من گفتم : پاسخی هم داد ؟ او هم چیزی برایتان نوشت؟
نگاه پدر بزرگ به آسمان و ابرهای تیره گره خورده بود .
زیر لب گفت : آری نوشت .
تا خواستم بگویم چه نوشت پدر بزرگ خواند :
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان ها

نویسنده: سعیده صالحی

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش یازدهم درس دوم با موضوع کربلا در پاییز

    نگارش یازدهم

    درس دوم

    موضوع: کربلا در پاییز

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    باران صحن امام را خیس کرده بود و هر یک از حاجت داران گوشه ایی از حرم نشسته بودند و با بغض زیارت عاشورا میخواندند؛باران با اشک هایشان آمیخته میشد،نمیدانم آسمان به حال دلهای شکسته می بارید یا به یاد لبهای تشنه آن بزرگمردان تاریخ,شایدم افسوس میخورد که چرا بی موقع می بارد چرا آن زمان که سیدالشهداء به دنبال قطره آبی بود نبارید؟
    آری !صحن خاندان بنی هاشم غرق در آب بود همان مکانی که هزاران سال پیش دریایی از خون را تشکیل داده بود جایی که زنان و مردان در خون می غلتیدند,حال باران پاییزی چشم زایران را از اشک و قلبشان را از گناه می شوید و منه نالایق از همه چی جا ماندم از قافله عشق , همان کاروانی که با عشق امام حسین (ع) و قمر بنی هاشم و با عنایت شاه نجف و لطف پروردگار راهی کربلا شدند و کاش روزی من هم سجده زنم بر تربت پاکش و با اشک شوق بگویم رسیم کربلا ا
    الحمدلله

    نویسنده: کوثر ملایی زاده

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا سفر به اعماق دل

    موضوع انشا: سفر به اعماق دل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    مدتی بود که درگیرش شده بودم و مدام ازخودم میپرسیدم«اینکه تاچه حد آماده شده ام،برای رفتن،رفتن از اینجا...»پس آهنگ سفرکردم و کوله بارم رابستم،
    تاسفری کوتاه به دلم داشته باشم بلکه بفهمم آنجا چه میگذرد.
    چیز زیادی برای این سفرلازم نبود،فقط کافی بود چشمانم راببندم.بستم... چند لحظه بعد بازکردم.تاریک بود .خیلی تاریک،آنقدر که حتی جلوی پاهایم راهم نمیتوانستم ببینم. سکوت همه جارافراگرفته بود و فقط این صدای تپش قلبم بود که طنین انداز میشد..بدون هیچ دیدی شروع به حرکت کردم.
    کمی جلوتر ،میان آن همه تاریکی، روزنه هایی از نور جلوی چشمانم پدیدار شد.جلوتر رفتم.آنقدر دلم از بدی و کینه پرشده بود،آنقدر از ناراحتی و تهمت و ...پرشده بودکه تماما تیره و تار شده بود و چهره قلبم را زشت کرده بود .
    بازهم جلوتر رفتم یاد آن روزهایی افتادم که دل های زیادی راشکسته بودم بازبانم،باحرف هایم،بارفتارم،با...آنقدر تعدادشان زیاد بود که اگر قرار برفهرست کردنشان میشد تا آسمان هم میرفت.ازاین همه سیاهی دلم به حال خودم سوخت .نمیدانم، شاید هم از فرط ناراحتی انقدر تیره بود ،آن زمانهایی که دلم میشکست اما همه شان را دفن میکردم ...
    دنیاآنقدر ارزش نداشت که بخاطرش به این روز افتاده بود.ازبعضی جاها که رد میشدم زیرپاهایم ترک خورده بود و بعضی ازآنها بازشده بود. ازروی آنهاهم پریدم و رد شدم .دوست نداشتم یادآوری شود آن زمان ها...
    بازهم جلورفتم. این روزنه ها دردلم چه میکردند ؟نمیدانم .شاید، گاهی اوقات کارهای کوچکی انجام داده بودم که این طور ب قلبم نور میدادند ،اما تعدادشان انگشت شمار بود. نه مثل اینکه تاآماده شدن خیلی راه مانده بود ...هنوز آماده آن سفر طولانی که همه کم و بیش از آن باخبرند نبودم.همان که درآن برگشتی درکار نیست.باید دلم را از همه آنها پاک میکردم .باید تعداد روزنه هارابیشتر میکردم .باید برمیگشتم ،باید...وهزار باید دیگر که همه راانجام بدهم.تاگرفتار سردرگمی نشوم وگرفتار ای کاش هانشوم. یاد آن جمله افتادم که میگفت« کاش در راس همین ساعت سرگردانی، ورق واقعه را یکسره برگردانی.»
    تقریبا نصف راه راآمده بودم. اگر میخواستم تماش راطی کنم، سالها طول میکشید اما به همین سفر کوتاه و چند دقیقه ای بسنده کردم .بازهم چشمانم رابستم و وقتی بازشان کردم...برگشته بودم.

    نویسنده: زهرا زارعی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا گفت و گوی کرم و زمین

    موضوع انشا: گفت و گوی کرم و زمین

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    نگاهش همچنان پر از غرور بود.زمین در دلش به سادگی کرم خندید.
    کرم که اکنون مشغول خوردن چشم لذیذ قورباغه ی گندیده ای که دو روزی از مرگش میگذشت بود،به زمین نگاهی انداخت و گفت:
    میبینی؟یه روز همین قورباغه امثال منو نوش جون میکرد؛ آلان چی!
    ببین به چه ذلتی افتاده!هر موجودی که بمیره، من اونو میخورم.حالا اون میتونه ی قورباغه باشه یا...یاحتی یه فیل.
    اماتو چی! فقط میتونی به این و اون نگاه کنی و هر کی هرچی بهت گفت، هی یه شعر یا پند و اندرز تحویل بدی.

    زمین سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد.آمد جواب کرم را بدهد که کرم پیش دستی کرد:خیلی بی ارزشی.همه روی تو پا میزارن.به من نگاه کن!ببین چقدر کوچیکم.اما میتونم حیوونای بزرگ رو از آن خودم کنم.[enshay.blog.ir]
    یه نگاه به خودت بنداز! فقط قد دراز کردی و هیکل رو درشت؛ ولی هیچکاری نمیتونی بکنی.

    زمین که بسیار دانا و متین بود، با خونسردی لبخندی زد و درحالی که چشمانش را بسته بود گفت:
    -به گمانم فراموش کرده ای که اشرف مخلوقات، انسان، از من ساخته شده و در آخر، باهزینه ای بسیار، درون من جای میگیرد.
    وقتی زمین چشمانش را باز کرد، قورباغه ی بزرگ سبز رنگی را دید که کرم از دهانش آویزان بود.

    زمین لبخند تلخی زد و به حال تمام موجودات زنده ی دنیا گریست.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا خاطرات یک دفتر مشق

    موضوع انشا: خاطرات یک دفتر مشق

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    کاش هیچوقت خط نداشتم. آخه همه فکر می کنن من هفت خط روزگارم . خوش به حال دفتر نقاشی، حداقل تو طول زندگیش یه آب و رنگی میبینه. لااقل بچه ها با علاقه روش خط میکشن. اما من چی ، علاوه بر این که بچه ها یه نفرت کاذب از من دارن ، جوری روی من خط میکشن که انگار می خوان روی ماشین معلمشون خط بندازن ، آخه یکی نیست به اینا بگه ای نا دانش آموز دانش آموز نما ، مال دشمن که نیست مال خودته. جوری با حرص کلمه پدر و مادر رو روی من حکاکی می کرد که فکر کردم یه کرگدن آفریقایی داره از روم رد میشه. گفتم لعنت بر پدر و مادر مردم آزار.

    دارم از سرما یخ میزنم. آخه یخچال هم جای دفتره؟ من الان باید پیش دفتر ریاضی و پاک کن باشم. شدم همدم پنیر و ماست و کره. نخود مغز اومد مشقاشو بنویسه ، یدفه گشنش شد اومد سر یخچال. پیتزا رو که دید منو اینجا جا گذاشت. این پرتقال هم هی منو دست میندازه و میگه از دفتر مشق ممد قلی زاده چه خبر؟ بالاخره پیدا شد ؟

    چرا کسی به این بچه نگفته که منو باید با پاک کن پاک کنه نه با کیسه.احتمالا بعد از کیسه هم نوبت لیف و صابون یه مشت و مال حسابیه . بچه اون لنگو بده . زشته منو اینجوری از حموم بیرون می بری . ما جلو خونواده آبرو داریم.[enshay.blog.ir]

    فقط شانس آوردم که منو داخل سطل آشغال انداخت . و گر نه معلوم نبود چه بلایی سرم‌می اومد . دیگه کم کم داشت به فین و آب بینی و ... می رسید.
    اینارو گفتم که شاید دل دفتر‌مشق بعدیش بسوزه و از دستش فرار کنه.

    نوشته: خشایار طاهری ، کلاس نهم ، استان چهارمحال و بختیاری

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم - قطعه ادبی با موضوع همسایه خدا بودیم

    نگارش دوازدهم - قطعه ادبی

    موضوع: همسایه خدا بودیم

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    شاید مرا به یاد نیاورى
    اما من تو را خوب می شناسم ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما
    و همه مان همسایه خدا
    یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی ومن همه آسمان را دنبالت می گشتم.
    تو می خندیدی و من از پشت خنده پیدایت می کردم.
    خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی!
    توی دستت همیشه قاچى از خور شید بود.
    نور از لای انگشت های نازکت می چکید.
    راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.
    یادت می آید؟
    گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم و میرفتیم سراغ شیطان
    تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد اما زورش نمی رسید.
    فقط می گفت:
    همین که پایتان به زمین برسد
    می دانم چطور از راه به درتان کنم
    تو شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی
    آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی!
    اما همیشه خواب زمین را می دیدی آرزویى رویاهای تورا قلقلک می داد.
    دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی
    و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیا آورد.
    من هم همین کار را کردم
    بچه های دیگر هم
    ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.
    تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را!
    ما دیگر نه همسایه هم بودیم نه همسایه خدا
    ما گم شدیم و خدا را گم کردیم
    دوست من
    همبازى بهشتی ام
    نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده
    هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند
    از قلب کوچک تو تا قلب من یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا
    بلند شو
    از دلت شروع کن
    شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.

    نوشته: عرفان نظر آهاری

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    مثل نویسی ضرب المثل کار نیکو کردن از پر کردن است

    مثل نویسی ضرب المثل: کار نیکو کردن از پر کردن است

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    روزی روزگاری در پشت کوه های بلند اذربایجان علی بن مجدالدین از پدری به نام عبدالله و مادری به نام امنه متولد شد.
    علی پسری بازیگوش و نافرمان بود و تمام روز خود را به آزار و اذیت دیگران,سپری میکرد و نصیحت های خانواده اش در او اثری نداشت.
    در یکی از روزهای بسیار گرم تابستان علی چوپانی را دید که به تنهایی گله ای که از ده ها میش بزرگ تشکیل شده بود را ,به تنهایی به سمت آغل هدایت میکرد و در نزدیکی آغل آنها را روی دست میگرفت و به داخل میبرد.این صحنه که هم علی را به خنده انداخته بود ,و هم باعث شده بود کنجکاوی او تحریک شود,باعث شد به سمت جوان رفته و از او سوالی را بپرسد. علی به نزدیکی در آغل رفت و با طعنه به چوپان گفت:موجود ضعیف و لاغری چون تو چگونه میتواند کار مردان جنگی ورزیده را انجام دهد,نکند گوشت میش های تو از پنبه است و یا آنها پر در می آورندو همچون فرشته ها پرواز کنان به آغل میروند.چوپان با آرامش سری تکان داد و گفت:تو چگونه تمام روز را میتوانی به تمسخر دیگران بپردازی ,نکند در دهان تو هم به جای زبان ماری با نیش زهراگین وول میخورد.علی که اینبار فکر کرد چوپان اورا فردی حاضر جواب میداند با غرور گفت:من سالهاست که بارها و بارها این کار را انجام میدهم و برای من بسیار آسان شده است.تمسخر دیگران زحمتی برای من ندارد.[enshay.blog.ir]
    جوان با لبخند گفت:پس برای من هم که از کودکی شبانی کرده و هرروز این کار را انجام میدهم,بلند کردن و هدایت چند میش بسیار آسان است .اماچه خوب است نتیجه کارنیک راباپرکردن بیابی.

    نویسنده: عارفه کیهانی یزدی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم نثر ادبی با موضوع یک صبح سرد و برفی زمستان

    نگارش دوازدهم  نثر ادبی

    موضوع: یک صبح سرد و برفی زمستان

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    فصل ها به نوعی هرکدام برای ما دلبری می کنند!بهار با شکوفه هایش!تابستان با رنگ هایش!پاییز با برگ هایش،شاید هم با اشک هایش!اما زمستان به نحو دیگری عشوه گری می کند!کارش از دلبری گذشته،او اینبار همه را عاشق تر می کند شاید هم مجنون تر...
    هوای سرد زمستان لرزه برتن آدم می اندازد و مرا به طرز ماهرانه ای از خواب بر می خیزاند؛خوابی که برایم شیرینتر از هر عسلی است،اینبار گویی زمستان شیرینی اش را چون زهر تلخ کرده بود.برمی خیزم و به بام خانه قدم میگذارم،دانه های مروارید گونه برف چه دلفریبانه برلبانم بوسه میزنند!هوای سرد و مرموز زمستان جای آنکه بر گونه هایم سیلی زنند همچو نسیمی از سرزمین های مشرق گونه هایم را نوازش می کنند!به اطراف که مینگرم سپیدی پیرامونم،وجودم را چون دستان خواهری قلقلک میدهد،اما چیزی به گمانم کم بود نگاه آسمان گویی رنگ حسادت به خود گرفته بود!آسمان مرموز گویی نیشخند زنان به انتظار ناله زمین ایستاده بود،اما زمین با نغمه های عاشقانه اش درسکوت نشسته بود،آسمان چه بیهوده گمان می کرد که زمین از این بار سنگین برف به ستوه می آید و نغمه های عاشقانه اش به یکباره به ناله های بی انتها سرباز خواهد زد!آسمان گویی زمینش را بی وفا خوانده بودو ابرهای ذهنش نوار بی وفایی را سر میداد و چون غرش رعد و برقی؛بر سر زمین طنین انداز شده بود.آسمان گله مند از اینکه چرا زمین برای آرایش صورتش برف هایش را پذیرا نیست!
    گمان عاشقی زمینش،بر پاییز بیصدا امانش را بریده بود! اما آسمان بی خبر و غافل از اینکه پاییز پربغض زمین را چون همدردی دیرینه یافته بود که غمخوار اشکهایش باشد!که همه سوی بغض هایش باشد!و این آخرها زمین را برای عروسی دیرینه اش گویی آماده میکرد؛گویی بارانی میزد و صورت زمین را پاکیزه میکرد و به رسم جبران خوبیهایش جشن نامزدی را برپا میکردتا در زمستان برف های آسمان زمین را چون عروسی زیبا بیاراید! اما آسمان چه بی رحمانه تهمت بی وفایی زده بود...
    زمین اینبار اما سکوت نمی کند!برایش چه سخت است تهمت بی وفایی،شنیدن و دم نزدن حال آنکه برای آقایش،آسمانش پاییز را واسطه کرده بود!
    زمین اینبار اما به رسم ناز کردنش شاید هم قهر کردنش برف های روی گونه هایش را چون چشمه ای راهی جویبارها می کند!ناز می کند و انتظار می رود این بار هم آسمان نازش را بخرد،گویی اینبار آسمان کمی متعصب میشود،باید هم بشود عروسش درمیان عالم و آدم برای آقایش عشوه گری می کند؛در این حین آسمان به یکباره خورشید را پس می زند و خورشید چه شرمسار سر فرود آورده و روی از زمین بر می گرداند،برگهای ته مانده درختان از ترس به زیر پتوی زمستانی خود می خیزند!جویبار ها نیز کلاه یخی خودرا بر سر گذاشته و به رسم همیشه گوش خودرا فرو می بندند؛آسمان پنجره ها را نیز به تیرگی می آراید تا کسی شاهد عاشقانه های آنها نباشد....و اینک به آرامی زمزمه می کند:زمینم ،همه وجودت برای من است،این لباس مخملینت،گونه های سپیدت ،نغمه های دیرینه ات،همه و همه برای من است!
    و زمین تبسم به لب خودرا درآغوش بی انتهای آسمان می سپارد و آسمان اینبار عاشقانه ترین بوسه خودرا راهی لعل زمین می کند و زمین چه بی صبرانه آن را پذیرا می شود و با زمزمه ای آرام آوای خویش را سر می دهد:
    هم نفسم گاهی تورا یاد می کنم!
    گاهی موهایت را من بو می کنم!
    گاهی برق چشمانت را من تمنا می کنم!
    در پس این کوچه های تنگ غوغا می کنم!
    گاهی دستانت را خود به دست خویش زنجیر می کنم!
    گاهی رفتنت را تماشا می کنم!گاهی ماندنت را التماس ها می کنم!اما گاهی خود را نیز در آغوشت فراموش می کنم...

    نویسنده: شیوا علیزاده

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم - درس سوم - قطعه ادبی با موضوع شهر

    نگارش دوازدهم - درس سوم - قطعه ادبی

    موضوع: شهر

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    درونم شهری آشوب است. حاصل از آشوب شهرم.
    شهر، او از پایه دروغ است. از ارسطو تا استالین آرمانِ شهر ندای ناقصی از نوای دروغین کمال است. از صعود طبقات شرم من بر تاریخ در اهرام مصر تا خوراندن رویایی پوچ به درک داس دهقانان بی نان. از تیغ زدن خلفای اسلامی با ریش تا آزادی پوسیده ی لیبرالیستی.

    آتشی به عمر تاریخ برپاست، آتشی از ایده های تهی و فریبنده که با هیزم فریب خورده ها می سوزد و دودش به چشم بی طرف های بی امان می رود.

    لکه های ننگ تاریخ بر چهره ی درد مند مردمان این زمانه به رنگ جبر ظهور کرده. حال که آیا این خود جبر است یا جبر صرفاً صورتکی بدشکل است که ما بر چهره ی ناتوانی های خود می گذاریم.
    سردرگمم.گویی که بشریت محور دایره ای که ایده های سخیف و سست در سرتاسر تاریخ از پی هم گردش می کنند. در این میان، عده ای ساکن بر درنگ تأمل می کنند، عده ای گردش و جهات آن را رقم می زنند و عده ای به گردش های در جریان می پیوندند.
    با نظر کردن بر آنان شهری بر سرم خراب می شود. در من شهری مخروبه است.
    شهری که "سارتر" به وجودش اصالت داد.
    "حافظ" به او روح رندانه بخشید. "مارکز" در پیج و خم احساسش از روح هنرمندانه خود در او دمید. "کوبریک" آشفتگی اش را به تصویر کشید.
    " فاینمن" پی سستش را با چارچوبی علمی استحکام داد.
    "منزوی" به ظرافت احساس آموخت.
    و دمی چند پس از تمام اینها "حکیم خیام "با شعله ی عشق هیچ انگار وجودش همه را به آتش کشید و سپس با لحنی تمسخر آمیز که سخافت تاریخ را به قالب جنبش و لرزش های صدا در می آورد گفت:

    «گر کار فلک به عدل سنجیده بدی/ احوال فلک جمله پسندیده بدی/ ور عدل بدی به کارها در گردون/ کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی»

    🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
    نویسنده: پارسا آخوندی

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم - درس سوم - قطعه ادبی با موضوع پاییز

    نگارش دوازدهم - درس سوم - قطعه ادبی 

    موضوع: پاییز

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    پاییز رسیده است. دیگر همه جا رو به زردی پررنگ رفته است. قرار امسال من و پاییز بر این است فقط بخندیم... اما من در همین نخستین روزهایش کم آورده‌ام.
    پاییز فصل خنده نیست، برای انتظار است.
    همۀ شکوفه ها رنگ گرفته‌اند و من خیره به آنها نشسته ام در انتظار تو!
    برگها زرد شده اند و گردن کج کرده اند یکی پس از دیگری در برکۀ زیر پاهای خسته‌شان می افتند و تصویر خود را در آیینه آب می‌بینند.
    اما خود را نمی‌شناسند...
    کلاغ سیاه نشسته روی درخت روبه رویی لبخندی کج روی لب دارد و با چشمانی که نفرت از آن سرازیر شده است، خیره است به برگ‌های بی رمق. گویا با نگاهش به آنها فخر می‌فروشد...
    قاصدکی نرم نرمک می آید و می نشیند روی صخره کنار دست من. با سر انگشت اشاره لمسش میکنم. حس لذت‌بخشی دلم را میگیرد اما آن موجود ظریف هیچ واکنشی نشان نمیدهد! شاید او هم دارد دیوانگی‌ام را به رخم میکشد...
    صدای زوزه باد گوشم را میخراشد، قاصدک پرید و رفت...
    کلاغ هنوز با دل برگ‌ها بازی میکند، دیگر برق اشکِ برگها را میبینم. سیب سرخ پای درخت دلش به حال من سوخته است و آمدن تو را با خدای بالای ابرها زمزمه میکند...
    انگار گیلاس های کوچک هم از زندگی بریده اند مثل تگرگ‌هایی سرخ تند و ریز پایین میریزند و چون قطره های خون در آب برکه گم میشوند...
    من صدای گام های مصممی را میشنوم اما هر چه به اطراف نگاه میکنم جز سیاهی چیزی نیست،کلاغ هم در سیاهی آمیخته شده است.
    دلم شور همۀ اتفاق های افتاده و نیفتادۀ دنیا را میزند،
    صدای نفس های پرشمارۀ شقایق ها دلم را میلرزاند حتم دارم آنها هم از دلواپسی میمیرند.
    حالا دیگر همه چیز غم‌انگیزتر شده. سقف بالای سر همۀ ما گریه‌اش گرفته. با اشک‌های او بغض ما هم کنار می‌رود. من آرام و بیصدا اما بقیه با صدای بلند گریه میکنند. کلاغ لعنتی صدای قهقهه اش را میان آشفته‌بازار آه و گریه رها کرده است. اینجا غم موج میزند و همگی غرق آن شده ایم!
    از این دور نزدیک هرچه صدایت میکنم جوابی نمیشنوم. گویی در آسمان عودی بزرگ روشن کرده اند؛ بویی به مشامم نمیرسد اما غبارهایی از لابه‌لای ابرها دارند به پایین سرک میکشند.
    ببخش پاییز...!
    من زیر قولم زده ام. دوباره حرف من بی بندوبار شد.
    اما پاییزم!...
    این خاصیت توست برای من، گلایه نکن فقط ببخش.
    درخت روبه رویی دیگر کچل شده است! ریسه های ریز و نقره ای آسمان به چشمانم کمک کرد تا کمی اطراف را ببینم،
    زیر نور ملایم یک تکه فانوس تصویر تو پیداست که متین و آرام در جاده ای که گلهای ارغوانی‌رنگ آن را پوشانده به من نزدیک میشوی
    اما دیگر من دارم دور میشوم... از تو، از سیب، از برگ‌های صبور....

    نویسنده: مائده رضایی‌منش

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع: پاییز

    لب پنچره می نشینم به باغ بیرون نگاه میکنم..
    درختان لباس زرد رنگ به تن کرده اند لباسی که تا دیروز سبز رنگ بود،امروز به رنگ زرد قناری در امده...
    باد می وزد و برگ های درختان را دانه دانه بر روی زمین میریزد...

    بارانی زیبایم را بر تن می کنم به طرف در حیاط روانه میشوم...
    در را ارام باز میکنم باد سرد به صورتم سیلی میزند و گونه هایم را سرخ می کند..
    قدم های ارام بر میدارم صدای خش خش برگ ها به فضای اطراف طنین انداخته اند و ارامش وصف ناپذیری را به وجود اورده اند...
    به ان سوی باغ میروم به تاب وسط حیاط نگاهی می اندازم به سویش روانه میشوم رویش مینشینم سرما میله های تاب رعشه به تنم انداخته ولی با این حال از جای خود بلند نمیشوم...
    صدای زوزه باد تنم را می لرزاند ولی با این حال به افتادن تک تک برگ های درختان نگاه میکنم با هر برگی که می افتد یاد یکی از عزیزان از دست رفته ام می افتادم...
    پدر بزرگ و مادر بزرگ عزیزم هر پاییز برای من غم انگیز است..
    زیرا:مرا یاد شما می اندازند که در میاد خانواده حضور ندارین...
    ولی با این حال از خداوند متشکرم برای همه حکمت هایش.

    نویسنده: فاطمه شمشیر گردی

  • ۰ نظر
    • انشاء