نگارش دهم درس ششم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: مقایسه شیشه و دل

شیشه دل هم شکستنی است. دل را دیده ای, با تبسمی از هیجان تند تند می تپد ؛ با نوای عشق می لرزد؛ اما با غم صاحبش گرفته می شود.
دل هم مانند شیشه غبار میگیرد و سیاه میشود. الودگی هایش را پاک نکنی احساساتش از بین میرود. گاه باید دست مهربانی را بر جام بلورین قلبت بکشی و ان را تمیز کنی. دل الوده، حکم شیشه خاک خورده مغازه ای را دارد که هیچ کس به ان توجهی نمیکند.
دل آدم ها هم مانند شیشه حساس است. دل ها زود رنج اند ، با رفتاری ترک می بندند.
شیشه را دیده ای با سنگ می شکند؛ اما شیشه دل را شکستن، احتیاجش سنگ نیست. گاه با نگاهی ، با سکوتی ، با رفتنی، با حرفی، با اشکی و گاه با مرگی می شکند. شیشه، شیشه است. چه شیشه دل باشد ، چه شیشه پنجره اتاقت؛بشکند ، ترمیم نمی یابد. تکه های خورد شده اش را هم به هم بچسبانی ، جایش می ماند.
دل نرم و لطیف است ، شیشه سخت و شکننده. دل مخزن اسرار است ، شیشه صاف و شفاف ، و هر چه درونش است به معرض نمایش میگذارد. دل هم مثل شیشه نازک و شفاف است. برای همین است که با حرف و یا اتفاقی زود می شکند، زنده می ماند اما دیگر لطافت و زلالی اش را ندارد.
تکرار شکستن هاست که قلب را پوچ میکند،سیاه میکند،بی ارزش و بی رحم می کند. مانند شیشه ای که یک بار شکسته ، دور ریخته می شود.
از این روزگار و آدمهایش متنفرم؛ اینجا حتی دروغشان به بهای یک زندگی تمام می شود ، به بهای یک دل شکستن.
حرمت دل ادمی را ندارند و ان را همچون شیشه می شکنند. متنفرم از آدم هایی که به همین راحتی دلی را می شکنند.
شیشه شکستن مجازاتی ندارد!؛ اما گویا آدم ها فراموش کرده اند ، شیشه ها انواعی دارند ؛ شیشه دل را شکستن جرم کوچکی نیست!!!
اگر دل بشکند شاید بتوانی تکه های شکسته اش را از کوچه پس کوچه های نامردی مردمان این شهر پس بگیری و بهم بچسبانی ولی... اثرش تا پایان عمر بر روی ان باقی خواهد ماند.
حواسمان به صدای شکستن دل های اطرافمان باشد، مبادا دلی را بی خبر بشکنیم ...

نویسنده: انیس صداقت نیا

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: تفاوت انسان و جانور

فرق آدمی با جانور چیست که اینقدر به آن مینازد؟اگ آدم دارای عقل دور اندیش و آینده نگر نمی بود چه بسا همچون جانور غرق نیاز بود.

شاید انسان دیوانه یا انسانی که با نوشیدن شراب مست و از خود بی خود می شود از شیخ حیله گر بی آزار تر باشد
مولوی کرده این نکته را شیرین بیان:

آزمودم عقل دور اندیش را
بعد از آن دیوانه سازم خویش را

در شگفتم که چرا این برتری،شده در ما مایه وحشی گری؟
درطبیعت، هر جانور در هنگام سیری هست بی خطر، اما نمیدانم چرا نوع بشر وقت سیری میشود بی رحم تر.

هیچ گرگی بوده که از بهر مقام، گرگ ها را کرده باشد قتل عام؟
هیچ ماری دیده ای با زهر خود، کشته ها برپا کند در شهر خود.
هیچ حیوان ساخته بمب اتم،تا که هستی را کند از صحنه گم؟
دیده ای هرگز الاغی بار بر، مین گذارد کار زیر پای خر؟

پس چرا انسان با عقل و خرد آبروی همه ی موجودات را میبرد؟

نویسنده: مبین دنیایی مبرز

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: مقایسه ی کتاب با انسان، با برگ درختان، با آسمان و ...

کتاب ،انسان،برگ درختان،آسمان
هر چهار مورد شگفت انگیز اند و دنیایی مجزا و خاص دارند.

کتاب ها متنوع اند با موضوع های متفاوت، همانند؛ انسانها.

روزی شاد و خندان، روزی اندوهگین و روزی تیره و تار هستند.
در ورقی از آن، زیبایی های جهان بی کران، همچو خنده بر لب انسان حک شده است؛
در ورقی دیگر، از ظلم سیه رویان گفته است؛ که چه ها با یکدیگر نکرده اند!
برگ درختان نیز، در هر فصل از سال،
رنگ های خاص خود را دارند.
رنگ های روشن که؛ در بیان علم و دانش،
تمامی هنر خود را به کار میگیرند،
و موضوع هارا دگرگون، بیان میکنند.

گاهی خشم انسان، برگ های کتاب را همچو؛ خزان درختان پرپر میکند و
به گمان خود، اینگونه تخلیه خواهد شد.
دلهای ما چرا باید همچون آسمان شب تیره و تار باشد؟
چرا نمیشود رنگارنگ و زیبا، همانند رنگ های روشن برگ درختان باشد؟ و
در درون خود از خوبی ها زیبایی ها عشق و محبت لبریز گردد؟

گاهی کتاب با این افکار و دو رنگ بودن ما آدم ها، پیر و فرتوت میگردد و دیگر رونق و شور وحال، اوایل خودرا ندارد و به دیار تنهایی های خود، سفر میکند.
به راستی که ما چه تاثیرات مخربی، در پیرامون خود میگذاریم.

نویسنده: ماریا هاشمی نژاد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: انسان و ویرگول

در نوشته هایمان زیاد از ویرگول استفاده کرده ایم،بیشتر انسان ها هم شبیه ویرگول هستند.
بعضی از ویرگول ها زندگی می بخشند و جانی را دوباره تازه می کنند، بعضی ها نفس را می گیرند و محروم از زندگی می کنند، برخی از ویرگول ها بین دو چیز شاخص جدایی می اندازند و برخی دیگر چنان دو چیز پرت را به هم پیوند می زنند که حتی فکرش را هم نمی کنی.
بعضی از انسان ها تورا به لحظه ای سکوت و مکث وا می دارند. برخی تو را با چیز های دیگری پیوند و تلفیق می دهند که شاید شایسته اش نباشی، بعضی از انسان ها مدام در جای جای ورق زندگی ات تکرار می شوند که شاید هم نیاز نباشند و در جاهایی که به شدت مورد نیازت هستند پدیدار نمی شوند. برخی از انسان ها گاهی بین تو و کسی که دوستش داری جدایی محضی به جای می گذارند که دیگر نتوانی با آن پیوند بر قرار کنی اما، در حالی که به سود تو عمل می کنند.
آری انسان ها همانند ویرگول ها، هم جدایی ایجاد می کنند و هم، پیوند.

نویسنده: لیلا عباس زاده

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: دوست و هواپیما

در طول زندگی ام دوستانی زیادی
داشته ام با ظاهر و خلق و خوی کاملا متفاوت و باطنی مستتر.شاید عجیب باشد من همه ی آن ها را مانند هواپیما میبینم.
کودکی ام را بخاطر دارم که هنگام فراغت با آن ها به اوج آسمان میرفتم.قهقه میزدم و مملو از لذت میشدم.گاهی نیز بخاطر شیطنت های بچگانه با خشم ابر ها روبه رو می شدم.
می گذشت و می گذشت و من به دور از هیاهو برفراز ابرها با هواپیماهام حرکت می کردم تا اینکه سوار هواپیماهای متفاوتی شدم.
یکی از آن ها که با مقصدهای قشنگش مرا به جاهای شگفت انگیز می برد و با پنچره های دوستی اش لذت تفکر کردن را به من آموخت.اما از بخت بد سرنوشت بلیت پرواز با او را از دست دادم.
دیگری سال ها مرا روی صندلی مخصوص خود نشاند.هرجا اراده میکردم مرا با کمال میل می برد.از بلند پروازی با یکدیگر شاد بودیم.اما حالا قراضه ای شده در گوشه ی قلبم.
نوبت به عجیب ترین هواپیمایم رسید.او با همه متفاوت بود.با حرکات نمایشی اش مرا به وجد می آورد.با سرعت خارق العاده اش مرا غرق هیجان می کرد.طعم پرواز با او مزه دیگری داشت.او یک حس تازه بود.من هم با وجود او بال در می آوردم پروانه می شدم و به دور او می چرخیدم.او عزیز ترین و دوست داشتنی ترین هواپیمای من بود.سعی می کردم او را همیشه نو و تمیز نگه دارم.با اینکه فراز و نشیب های زیادی را طی میکردیم اما از پرواز با یکدیگر خوشحال بودیم.اما در عین ناباوری با پیدا شدن سروکله ی طوفان ها و صاعقه های بی رحم باهم سقوط کردیم.زخم هایی که هنوز التیام نیافته اند,خاطرات مبهم تلخ و شیرین پرواز با او را برایم زنده می کند.در ظاهر لوکس و فریبنده اش یک هواپیمای زنگ زده پنهان شده بود.
دوتا از هواپیماهایم هنوز مرا روی بال خود می نشانند و گاهی باهم به سفری کوتاه می رویم اما قدرت و توان اولیه خود را از دست داده اند.با سرعت کندشان دیگر به من نمی رسند.
چندتا از هواپیماهایم مدام تصادف می کردند و مرا با دیگران درگیر می کردند.نا گفته نماند دیگر هرگز با آن ها پرواز نکردم.
بعضی ها در خوبی و بعضی ها در بدی از هم سبقت می گرفتند.
بعضی ها قلبشان هم جنس بدنه هایشان بود.
بعضی ها روحشان به لطافت ابرها و صمیمیتشان همانند خورشید بود.
بعضی ها دشمنی شان مثل تگرگ برسرم میبارید.
اما حالا تصمیم گرفته ام پیاده شوم بجای پرواز در ابرها و رویای رسیدن به ماه روی پای خود بایستم و واقع بین تر باشم و درگیر پرواز های زودگذر هواپیماها نباشم.دیگر سقوط نمیکنم.من از همه ی هواپیما ها می ترسم.از بدنه سرد و سخت آن ها و خاموش شدن موتور وجودشان هراس دارم.
امیدوارم روزی هواپیمایی بیابم که مرا به مقصودم برساند و آنقدر باهم پرواز کنیم که به خلاء برسیم.

نویسنده: کوثر نجفی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

مراحل نوشتن:

انتخاب موضوع: میز و زرافه

در ابتدا فکر می کنیم هیچ تناسبی بین این دو وجود ندارد اما با کمی تامل درمی یابیم:

  1. که هر دو چهار پا دارند باریک دراز
  2. زرافه جاندار است اما میز بی جان
  3. هر دو حرف " ز "دارند.
  4. میز ساخته دست انسان است اما زرافه خیر
  5. هیچ کدامشان شعور ندارند
  6. برای دست یابی به ارتفاع سوار هر دو می شوم
  7. سر چشمه هر دو طبیعت است
  8.  و ...

متن تولیدی:

«زرافه و میز »
سرش را با افتخار بالا می گیرد یکی از بلند قدترین حیوانات کره خاکی با ابهت به اطرافش نگاه می کند چیزی شبیه به یک حیوان ساکت در گوشه ای زیر درختی جا خوش کرده بود چقدر در نظرش حقیر می آمد با تفاخر خود را به بالای سرش رساند چه خنده آور بود حیوانی چهار پا که از گردن و سر هیچ خبری در وجودش نیست چرخی در اطرافش زد و لکدی بر پهلویش و با پوزخنده ای اسمش را پرسید
آهی بلند کرد سکوتش را در هم شکست و گفت من میز تحریرم چهار پای بلند و لاغر دقیقا مثل خودت دارم انگار خالق هر دو ما یکی است خال های من آرام آرام مثل خال های بدن تو بر بدنم پیدا می شود از تنه درختان ساخته شده ام خواستگاه ما هم یکی است در اسم هر دو ما حرف ز دارند. ..
از خنده ات خوشم نیامد گاهی اوقات طفلی کتاب بر پشت من می گذارد علم می آموزد گاهی میز کار اتاق پزشکی می شوم که در سلامت انسانها می کوشد و هزاران فایده دیگر شما چطور؟ !!
لبخندی به زرافه زد و گفت شتر گاو پلنگ چطوری؟ !
زرافه شرمگین شد و سرش را پایین انداخت و با لبخند گفت چرا شتر گاو پلنگ؟!
میز گفت بیا کنار من بنشین تا برایت بگویم....

نویسنده: ملک محمد شاه ولی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: برگ و دست

فقط انسان ها نیستند که دست داشته باشند یا فقط حیوانات نیستند که دست داشته باشند گیاهان هم دست دارند و دست آن ها همان برگ است.
وقتی به دست نگاه میکنی قدرت خدا را در نقش و نگارهایش میبینی همانطور که در برگ همین قدرت بازتاب میشود.
زمانی که خداوند رحمت خودش را نازل میکند همه دستهایشان را به دلیل شکرگزاری بالا می برند حتی درختها! بله، درختها سرحال و زنده میشوند و برگ هایشان با نشاط رو به بالا می رود همانطور که انسان زمان بارش باران دستهایش را بالا میبرد و وقتی باران به دستش خورد شادمان میشود .
دست ها کار های نیک میکنند ، برگ ها هم کارهای نیک میکنند.برگ ها هوا را تغییر می دهند ، دست ها دنیارا تغییر می دهند،برگ ها زندگی را با دادن تنفس به دست ها هدیه می دهند،دست ها با کاشتن درخت زندگی را به برگ هدیه می دهند ، برگ ها یک شکل و یک رنگ نیستند ، دست ها هم یک شکل و یک رنگ نیستند.
همانطور که ملاحظه کردید دست ها در دست هم و برگ ها در برگ هم به دنیا و هستی کمک شایانی کرده اند.

نویسنده: محمد رضا کیانی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: انسان با ماشین

بعضی از انسان ها مانند ماشین اند: بعضی از انسان ها مدل بالا اند و به یکدیگر فخر می فروشند. بعضی از انسان ها تندرواند و بعضی هم کندرو. بعضی از انسان ها ترمز می برند و به دست انداز می افتند. بعضی ها در وسط راه پنچر می شوند. بعضی از انسان ها برای کارهای سخت ساخته شده اند و بعضی ها چند کاره اند. بعضی ها احتیاط نمی کنند و به ته دره می روند. بعضی از انسان ها نیاز به شست و شو دارند تا نو و جذاب شوند. بعضی ها قدیمی اند، بعضی ها تازه. بعضی ها کرایه ای اند، بعضی ها فروشی و خریدنی اند و بعضی ها هم دربستی. بعضی از انسان ها از مدل  می افتند. بعضی ها پوسیده می شوند و دیگر نمی توان به آنها اطمینان داشت. بعضی از انسان ها جوش می آورند و حالا حالا ها خنک نمی شوند. بعضی از انسان ها به روغن سوزی می افتند و نیاز به تعمیر دارند. بعضی ها به صافکاری نیاز دارند. بعضی از 

انسان ها فقط رنگ و ظاهر خوبی دارند. بعضی از انسان ها نایابند و سخت پیدا می شوند. بعضی وقت ها هم پیدا نمی شوند.

بعضی ماشین ها مانند انسان ها هستند: بعضی از ماشین ها نان نامشان را می خورند و بعضی نان پدرشان را. بعضی از ماشین ها خواب ندارند و بعضی ها فقط می خوابند. بعضی ماشین ها مریض می شوند.بعضی از ماشین ها یک دنده اند. بعضی ها ظرفیت ندارند. بعضی از ماشین ها صاف و ساده اند و می توان به آنها اطمینان کرد. بعضی ماشین ها کاری ندارند و بعضی ها بیست و چهار ساعته کار می کنند و بعضی از ماشین ها هم زود خسته می شوند نیاز به استراحت دارند.

نویسنده: محمدمهدی ذوالقدر

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: قلم و نویسنده

قلم می رقصد و می نویسد ...
ذره ذره وجودش را در تار و پود کلمات گم میکند . گاه شعر میشود و گاه غم ،گاه شور میشود و گاه شاد و آخر سر میداند که تنها میشود ،تنهای تنها، انگار که دیگر چیزی برای نوشتن نمانده !
نه که چیزی از کلمات نمانده باشد نه!
ژرفای دنیای کلمات هرگز پایانی ندارد ...
دیگر جانی در تن ندارد تا وصف کند ،قصه ها را ، غصه ها،عشق ها را ، حماسه ها را ...
جوهر وجودش را به تئاتر کلمات بخشیده است . آخرین روز است میداند...
آنگه که آخرین ذره های جانش را در میان رقص واژه ها جا میگذارد، بغض میکند ، آه میکشد تاب نمیآورد و قطره سیاه اشک را رها میکند ،رخسار برف رنگ کاغذ سیاه میشود،و قلم شرمنده از این رسوایی بزرگ...
بغضش را قورت
هنوز ایستاده است و جرات نمیکند قدم از قدم بردارد،اما ناگهان کنار سیاهی اشکش ،سفیدی شبنم چشم دیگری مینشیند، سرش را که بلند میکند ،میبیند، حس میکند ، لمس میکند بغض اورا ...
نویسنده چرا ؟
او که همچو من تمام نمیشود ، او که کنار گذاشته نمیشود ،او که فراموش نمیشود ، او چرا بغض کرده ...
چه خبر است در دنیای انسانها؟!
قلم چه میداند ، قلم چه میداند
انسان چه ها که نمیکشد و چه ها که نمیبیند...
نویسنده تکانی به قلم میدهد،قلم از فکر بیرون میدود ،حال تنها چیزی که برای او در این روز آخر لذت بخش است ، حال و روز مشترکشان است...
گوشه کاغذ باز خیس میشود ،و قلم باز تاب نمیآورد ، کاغذ سیاه میشود و سیاهی جوهر، نظم واژه ها را به هم میریزد، او که مینویسد ،میزند و قلم به هر سازش میرقصد ، او قطره قطره اشک میدهد ، قلم ذره ذره وجودش را ، او فریاد میزند و قلم خط میکشد ، نویسنده درد دل میگوید و قلم درد را به جان میخرد ، او از عشق می سراید و قلم نازش را به جان و دل میسپارد...
و آخر...
او خسته میشود و قلم تمام...
( و این است شاعرانه های پنهان

نویسنده: کوثر غلامی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: مقایسه زندگی با ریاضی

زندگی مانند کلاس ریاضی است که باید در آن،شادی هارا جمع کرد،کینه هارا تفریق نمود،محبت هارا ضرب و لطف و مهربانی را تقسیم کرد.
باید با محاسبه محیط زندگی و مساحت عمر،شکل مناسبی به شخصیت خود داد.
باید مرکز دایره ی زندگی را یک انتخاب خوب قرار داد.
باید بیش از سطح به عمق زندگی اندیشید،تا حجم معنویت و خدادوستی زیاد شود.
زاویه ی دید را باز کنیم و در خط مستقیم به موازات حق پیش رویم،تا هندسه ی وجودمان آشفته نشود.
باید حساب عمرمان را داشته باشیم،تا آدم حسابی شویم.
اگر هندسه زندگی را خوب حساب کنیم،مهندس میشویم.
زندگی مانند ریاضی معادله های پیچیده ای دارد،گاه آنها را یاد میگیریم،گاه تبدیل به تجربه و گاهی خیلی ساده از آنها میگذریم،و در غفلت و بی خبری میگذرانیم.
گذشت شب و روز و سپری شدن هفته ها و ماه ها،برای ما یک کارنامه تشکیل می دهد.به این کارنامه مروری کنیم،راستی میانگین خوبی هایمان چقدر است؟
گویی آمار تنهایی هایمان چند رقمی شده،و نیاز به ماشین حساب دارد.
زندگی بازی نیست،زندگی ریاضی است،که باید لحظه به لحظه ی آن را محاسبه کرد پس باید با پرگار عشق،دایره ی تلاش و کوشش را بر محور علم،ترسیم کنیم،تا محیط زندگیمان پر از شادی هایی کنیم که ضریب آنها مهربانی است.

نویسنده: سارا زنگنه وندی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: مقایسه قلب و مغز

بعضی قلب ها پهناور هستند،بعضی مغز ها آشفته ،بعضی قلب ها عاشق،بعضی مغز ها پژمرده ،بعضی قلب ها قرمز،بعضی مغز ها خاکستری.....
قلب دوستش احساس است اما مغز دوستش منطق است،قلب زخمی می شود ،مغزدرمانش می کند.
قلب غبار آلود می شود مغز خانه تکانی می کند،قلب تنها می شود مغز دوستش می شود.
قلب محو می شود اما مغزبه آن امید می دهد ،قلب انسان های زیادی در خود جا می دهد،اما مغز آنها را ذخیره می کند.
قلب گروهی را در مرکز قرار می دهد مغز آنها را به حافطه بلند مدت می سپارد،قلب افرادی را روی لبه قرار می دهد ،مغز آنها را در حافظه کوتاه مدت نگه می دارد ،قلب می تپد مغز خوشحال می شود ،قلب دوست می دارد،مغز صبر می کند.
قلب دلتنگ می شود و مغز آرامَش می کند،قلب آتش می گیرد اما مغزآن را خاموش می کند ،قلب سرخ تر می شود مغز از آن عکس می گیرد.
قلب خاطراتش را تکرار می کند ،مغز برای یادگاری آن را حک می کند،قلب قهرمان می شود مغز به او مدال می دهد،قلب رنج می کشد مغز خاطرات را برایش ظاهرمی کند .
قلب نا امید می شودمغز روزهای امید را به آن نشان می دهد ،قلب مضطرب می شود مغز مادرش را به او نشان می دهد ،قلب سنگ می شود مغز کمک کردن به دیگران را به او نشان می دهد .
قلب می گیرد مغز اشکش را پاک می کند ،قلب سوراخ می شود مغز کاغذ های باطله اش را در آن سوراخ فرو می کند .
قلب خطا می کند مغزبه او تذکر می دهد ،قلب موفق می شود مغز به او تبریک می گوید،قلب تند تند می تپد مغز به او هشدار می دهد ،قلب زخم می شود مغز رویش مرحم می گذارد .
قلب عاشق مغز است و مغز عاشق تر ... .

نویسنده: رودابه زال

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: دیوار و تنهایی

سخت راست ومقاوم ؛بلند و بدون نفوذ مانند تمام دیوار ها ؛ اما رنگش ،رنگش دل گیر است ، رنگش روح را می آزارد ، نفس را بند می اورد . از جنسش بگویم ؛ از آجر و خشت و گچ و سیمان نیست ، دیوار است اما از جنس خودت ،از جنس تنهایی . بی حوصلگی ، از جنس خواب های مداوم از جنس سر درد ، خلاصه بگویم تکه ای از خودت است از وجودت .
بعضی از دیوار ها هستند که هر چقدر هم دستان اطرا فیانت همراهی کنند و تو را به بالا هل دهند حتی به عرش آسمان هم بروی تمامی ندارد ، نمی توانی مانند کودکی ات پای بر صندلی بگذاری وچشم هایت را به آن طرف دیوار برسانی . تو حتی نمی توانی به ان دیوار بلند هم تکیه کنی ؛ چرا می توانی تکیه کنی ولی فقط به سایه ات .
این دیوار مانند آن دیوارهایی نیست که تو پای بر آن می کو باندی و بی حوصلگی ات را روی ان خالی می کردی . تو از دیوار خانه ات نمی توانی رد شوی نمی توانی دست در لای آجر هایش بگذاری و آن ها را در هم شکنی و به بیرون روی . ولی خودت را دیوار دیوار تنهایی ات را در هم شکنی وان دنیای آجری خود را خراب کنی .
تنهایی مانند دیواری است که نمی توانی از آن بیرون روی مگر به خواسته ی خودت .
اینجا دیگر دستی نیست که تورا به بیرون کشد تا زیبای های بهار را تماشا کنی واز خزان دل گیر اطرافت رهایی یابی .
اینجا فقط خودت هستی و دستان خودت که باید تو را از این دیوار دل گیر پاییزی نجات دهد .
دیوار است اما از تو محافظت نمی کند ، تو را از گزند سرمادو گرمادنجات نمی دهد . فقط تو را در خودت منجمد می کند .
روحت را در جسمت زندانی می سازد و انگیزه ی شادی را از تو می گیرد ؛ شاید هم بتواند از تو محافظت کند ، شاید همین دیوار مرگ بار تو را از کسانی دور کند که نبودشان بهتر از بودنشان است .
از چهره های دروغین ، از لبخند های دوستانه ای که دشمنانه است .
می دان عذاب آور است ولی بهتر از تمام دیوار های دیگر است ، گاهی لازم است که با آن دیوار حصاری دور خودت بکشی تا دست کسی به تو نرسد تا با اشک لبخند نزنی . شاید بهتر است که از آن فرار نکنیم و آن را مانند دیوار های دیگر محافظ خود بدانیم .

نویسنده: آیلار شجاعی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: خواب و روزهای تعطیل

گاهی بایدروی یک کاغذبنویسی تعطیل است وبچسبانی پشت شیشه افکارت..
نه ازاین تعطیلی های بی دروپیکر..نه! اینجورتعطیلی هافقط عقربه های ساعت راخسته میکنند..کم لطفی نمیکنم اندکی که فکرکنی به حرف من خواهی رسید،بعضی تعطیلی هاهستندکه نبودشان صدهامرتبه بهترازبودنشان است..مانندروزوفرصتی که برای امتحانی به توتعلق میگیردوتوتنهاشب امتحان کتاب راورق می زنی
اینجورتعطیلی ها تنهاباراضافه ای اندکه بایدازتقویم های روی دیوارخط بخورند..تعطیلی هایی که فرق چندانی باخواب ندارند،تعطیلی هایی که نمیتوانندتوراازدست زمزمه های کسالت آور افکارصف کشیده ی پشت شیشه وچنگهایی که به روی پارچه ی اتوکشیده ی آرامشت میکشندرهایت کنند،افکاری که چنگهایشان صورت شاداب وگلگونت راچروک وپژمرده میکنندوبی آنکه بفهمی لبخندهای ازته دلت راازروی لبهایت می دزدند...اینجورتعطیلی هاشبیه اندبه قاضی ای که خودحکم حبس متهمی راصادرمیکندوشب ازدلشوره فردای زندانی سربه بالین نمیگذارد ┝ساده بگویم اینجورتعطیلی هابه دردچندانی نمیخورند...
تعطیلی های خواب آلودرامیتوان شباهت دادبه خاموشی وخفتن چراغهای برق خانه درمقابل چشمان دختربچه ی تنهاوماتم زده شب،همان قدرتاریک وسیاه که چشمانش به لکنت می افتندهمان قدرغفلت بارکه جلوی پایش رانمی بیندوبه زمین میخوردوهمانقدرترسناک که کت وکلاه آویزان شده پدرراباموجودوحشتاک کابوسهایش اشتباه میگیردوهمانقدرمبهم که باروشن شدن فضاچشمهایش به خودمی آیند...بیدارشده وخودراسرزنش میکند.
گاهی لازم است باافکارت کمی روراست باشی ..نامه مرخصی شان را امضاکنی وفقط برای مدتی ازکاربی کارشان کنی،گاهی لازم است لباسی را که دوست داری برتن کنی ..زیرنورآباژور قهوه ات رامزه مزه کنی،کتاب موردعلاقه ات راورق بزنی ،کارتونی کودکانه ببینی وبلندبلندقهقهه بزنی..خاطرات دوست داشتنی ات رامرورکنی وورقی دیگرازآن راباجوهری ازجنس آرامش پرکنی؛...
این بارآرامشی ازجنس خواب ورویاهایت،خوابی که باشیشه شویی ازبی دغدغگی ات پارچه ای روی خستگی هایت میکشدولبخندی به لبهایت هدیه میکند
گاهی لازم است درتقویم برنامه هایت تعطیلاتی بخودهدیه کنی .به افکارروی هم سوارشده ات لبخنددندان نمایی بزنی ودستی تکان دهی،شال وکلاهت رابپوشی ،ردپایی درخیابانهابگذاری وباولع نفس بکشی
《خودمانیم گاهی باید در تعطیلی هایت از#خواب بپری》

نویسنده: زینب پورمحمدی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: مقایسه قلب و مغز

بعضی قلب ها پهناور هستند،بعضی مغز ها آشفته ،بعضی قلب ها عاشق،بعضی مغز ها پژمرده ،بعضی قلب ها قرمز،بعضی مغز ها خاکستری.....
قلب دوستش احساس است اما مغز دوستش منطق است،قلب زخمی می شود ،مغزدرمانش می کند.
قلب غبار آلود می شود مغز خانه تکانی می کند،قلب تنها می شود مغز دوستش می شود.
قلب محو می شود اما مغزبه آن امید می دهد ،قلب انسان های زیادی در خود جا می دهد،اما مغز آنها را ذخیره می کند.
قلب گروهی را در مرکز قرار می دهد مغز آنها را به حافطه بلند مدت می سپارد،قلب افرادی را روی لبه قرار می دهد ،مغز آنها را در حافظه کوتاه مدت نگه می دارد ،قلب می تپد مغز خوشحال می شود ،قلب دوست می دارد،مغز صبر می کند.
قلب دلتنگ می شود و مغز آرامَش می کند،قلب آتش می گیرد اما مغزآن را خاموش می کند ،قلب سرخ تر می شود مغز از آن عکس می گیرد.
قلب خاطراتش را تکرار می کند ،مغز برای یادگاری آن را حک می کند،قلب قهرمان می شود مغز به او مدال می دهد،قلب رنج می کشد مغز خاطرات را برایش ظاهرمی کند .
قلب نا امید می شودمغز روزهای امید را به آن نشان می دهد ،قلب مضطرب می شود مغز مادرش را به او نشان می دهد ،قلب سنگ می شود مغز کمک کردن به دیگران را به او نشان می دهد .
قلب می گیرد مغز اشکش را پاک می کند ،قلب سوراخ می شود مغز کاغذ های باطله اش را در آن سوراخ فرو می کند .
قلب خطا می کند مغزبه او تذکر می دهد ،قلب موفق می شود مغز به او تبریک می گوید،قلب تند تند می تپد مغز به او هشدار می دهد ،قلب زخم می شود مغز رویش مرحم می گذارد .
قلب عاشق مغز است و مغز عاشق تر ... .

نویسنده: رودابه زال

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

عنوان حصارهای زندگی

مقایسه : دیوار و قفس

آدمیزاد است دیگر..!
اینکه بین خود و دنیایش حایلی همچون دیوار می اندازد یا خود را درمیان میله های سرد و آهنین قفس حبس میکند..
سرش را توی لاک خودش فرومیبرد و زندگی انفرادی خودرا به شلوغی های اطراف ترجیح میدهد، به دور خود حصارهایی سخت و نفوذناپذیر میکشد تا مبادا دلش از سوزِ سرمای آن طرف حصار نلرزد.
سلول به سلول تنَش انفرادی میشود.
آن قدر در خود و تنهایی اش غرق میشود که دیواری به بلندای دیوار خود نمی یابد.
تا به خودش میجنبد، در محبس میله های زنگ زده ی قفسی ست که یارای پریدن از آن را ندارد..
به گوشه ای تکیه داده و میخواهد از این دو حصار زندگی اش رهایی یابد؛
افکارش اورا به گذشته میبرد؛ به ایامی که دیوارهای کاهگلی و کوتاهش، همچون حجابی نصفه و نیمه، تنها قابلیت پوشاندن تن عریان درختان را داشت، نه فاصله ای میان دلهای آدمیان..
به خود نهیب میزند که من هم زندگی میکنم، اما وجدانش مُهر خاموشی بر لب هایش نشانده و میگوید:
دل از التماس غم آزاد کن.. خرابه شد از او، دل آباد کن.. کجا پر زند مرغ پر بسته ات!.. حصار قفس بشکن و شاد کن..! :))

نویسنده: سمیرا صفری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: قلب مادر و دریا

حرف مادر که می شود ،کار نوشتن برایم سخت می شود.
مگر می شود او را همانند کرد به کسی یا چیزی ؟
اما خوب که نگاه می کنم ،میبینم دریا الهام گرفته شده از قلب مادرم است. این همه دریا ،این همه عظمت و بزرگی ،درونِ مادرم مثل قاب عکسِ کوچکِ متحرکی است.
قلبش که طوفانی می شود موج های پر تلاطم دریا ،پیشش کم می آورند. قلب مادرم نه ،اما زلالی دریا ،آرامشی که می دهد و بی نهایتی اش درست مثل قلب مادرم است.
اما من چگونه با یکدیگر در یک کفه ی ترازو بگذارمشان ؟
مگر قلب مادرم محدودیت می داند ؟
به چه مانندش کنم که در وصف او باشد ؟
به آینه ،دریا
یا شاید هم او انعکاسِ خداست در زمین.

نویسنده: مریم امیری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: دیوار و تنهایی

بعضی دیوارها تکیه گاه تنهایی انسان ها هستند.بعضی تنهایی ها خالی از تمام انسان هاست.
شاید فکرخوبی باشد که تنهایی خودرا بادیواری سرکنیم،دیواری که خود رنجیده تنهاییست.
بعضی تنهایی ها دیوانگی به بار می آورند.گویی تنهایی سیاه چاله ایست که درآن فرو میروی.تنهایی دیوانگی نیست...
بعضی دیوارهاخط خوردگی دارند،بعضی دیوارها استعداد دیوار بودن را ندارند بعضی دیوارها تنهایی خود را با انسان ها درمیان میگذارند شاید بعضی دیوارها انسان ها را بهتر درک کنند.
تنهایی مانند دیواریست که دور خود حصار میکنیم تا از انسان های بدصفت دور بمانیم.

نویسنده: حمیده سادات موسوی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: مقایسه انسان و مداد

انسان ها موجودات عجیب روی زمین هستند،به گونه ای که خلیفه ی خداوند برروی زمین محسوب می شوند وهیچ وقت به خوداجازه ی سرزنش کردن خودونصیحت ازسوی دیگران را نمی دهند.ودرمواقعی به خودافتخار وجایگاه بالایی رابرای خودرقم میزنند.
پسربچه ای روزی از پدرش نصیحتی را خواست که در ترقی زندگی آن ها را در پیش بگیرد، از پدر پرسید؟من مانندچه کسی باشم خوب است ؛پدر کمی مکث کردوگفت :پسرم مانند مدادباش ،دوست دارم در زندگی ات مدادباشی.پسر قامتش را راست کردودو دست را بر پهلوی خود گذاشت وگفت یعنی مثل مدادلاغروسیاه وکله تراشیده باشم وکلی حرف های دیگر ،بعد از مدتی کم پدر به پسر گفت :که می خواهم ظاهر وباطنت مثل مدادباشد وسعی کن مثل مدادرفتار کنی ؛مثل مداد راست قامت باشی و سرت را از دیگران که مانند تو هستند بالا بگیری،تا قامت مداد مثل قامت مردی بزرگ باشد.
مثل مداد یک رنگ باش و رنگ خود را از دست نده،سعی کن همیشه مانند او تک و یک رنگ باشی،ولی دریغ از آنکه هیچ انسانی،یک رنگی وجود ندارد،بدان که هرچه تراشیده شوی توسط تراش کوچکتر میشوی،مانند انسانی ‌که با پیری اش مغز و ذهن او مانند یک کودک میشود،و توسط هیچکس تحویل گرفته نمی شود،مانند مردانی راست قامت که امروز توسط پسران و دختران خود تحویل گرفته نمی شوند.
سعی کن مثل مداد همیشه برای کارهای اشتباه خود یک راه را داشته باشد،مثل انسانی که کاری را می کند که هرگز راه جبران را نداشته نداشته باشد،مباش.
سعی کن مانند مداد اجازه دهی که اشتباهاتت را توسط پاک کن،پاکغ کنی و مانند انسان های خوب دل خود را از هر گونه آلودگی پاک کنی و راهت را جبران کنی؛و مانند مدادی نباش که روی اشتباهاتت یک خط سیاه بکشی چون اگر اینگونه باشد دیگر سفیدی از وجودت باقی نمی ماند سعی کن در صفحه روزگار چیزهایی را از ردپای خود به جای بگذاری،که دیگران از آن ردپا الگو بگیرند.
مانند مدادهایی که حک کنندگان چیزهای با ارزش هستند.
و سعی کن چیزهایی را که می نویسی به دیگران آموزش بدهی تا نگرشی برای هرکس باشی،و در زندگی سعی کن، و سعی کن مثل مدادباشی و در کنار خود از پاک کن و تراش کمک بگیری.
پسرک آن حرف هارا در وجود خود حک کرد واز آن به بعد هرکس از آن می پرسید که می خواهی مانند چه کسی شوی میگفت می خواهم مانند مداد شوم.
این داستان امثال انسان هایی هستند که خودخواه و مغرور هستند و هیچگاه نمی خواهند مسیر درست را انتخاب کنند،و اگر کمی از غرور خود کم کنند می توانند به تمام خوبی های دنیا دست یابند و فرد بزرگ و با اعتباری شوند.
سعی کنید که جبران کردن را خوب یاد بگیرید و الگوهای نیکویی داشته باشید و خود الگویی نیک باشید.

نویسنده: صبا مآوایی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: عشق و تنفر

عشق طپش تند قلبم است ، تنفر حس بد زندگی نسبت به چیز های متفاوت .
عشق بی خبر است بدون اینکه اجازه دهم ؛ وارد قلبم می شود در می امیزد مانند میهمانی نا خوانده ، ورودش در مواقعی نا خوشایند ،نا خواسته وسخت است ......
تنفر گاهی کنار عشق قرار دارد وگاهی دور از آن . درکش بسیار دشوار است ؛ عشق ادامه دارد در دل لانه می کند بلکه می سازد و می ماند .......
اما تنفر روزی از بین میرود ،چه کنیم که سر آغاز عشق با تنفر است .
عشق مانند آبشاری است که از کنار ه های قلبم جاریست ، عشق راز پنهانی است در وجودتمام بشریت . گاهی دست یابی به ان فرسنگ ها دور است اما همینکه جوانه زد وریشه دواند آرامش بخش است و روح نواز .
تنفر با ان چهره عبوس وپر کینه نیز گاهی به عشق منتهی می شود . عشق همیشه جاودانه و زیباست .بیایید جهان را با عشق رنگ آمیزی کنیم ....

نویسنده: سحر امینی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: پدر و آهن

نمی دانم،شاید در نگاه اول بی ربط به نظر برسد،اما با چشم دل که می نگری متوجه می شوی مقایسه ای ناعادلانه ست،چگونه می توان پدری را که در سخت ترین لحظات هم سر فرو نمی آورد و خم نمی شود را با آهنی که با کم ترین حرارت خم می شود و به مرحله ذوب می رسد مقایسه کرد؟
نمی دانم،شاید هم زیاده روی می کنم،چشمانم را باز می کنم و با دقت نگاه می کنم،می بینم پدری را که از سپیده دم کار می کند و باز هم دم نمی زند را با آهنی که چکش بزنی دو نیم می شود.
پدر،کلمه ای سنگین که سنگینی آن در مقابل آهنِ جای گرفته آن طرف ترازو به پائین ترین حد توان رسیده است.
در نگاهی دیگر آهن است که می تواند ساختمان را نگه دارد و اصلاً روی میله های آهنی مصالح ساختمان برپا می شود،اما خانواده! خانواده که خانه نیست،پس مصالح خانواده کجا علم می شود؟روی دوش پدر،پدری که حتی با سخت ترین و شدید ترین زلزله هم از مقاومت نمی افتد و همچنان مانند روز اول است‌.
آهن در همه وقت سخت و بی رحم است،پدر اما با آن همه خستگی کار و مشکلات باز هم می خندد تا نکند فرزندان احساس ضعف کنند.
شاید برایتان تکراری باشد اما پدرانی را می شناسم که روی آهن را کم کرده اند و آهن را خجل کردند،به راستی آهن احساس ضعف نمی کند در مقابل این همه مقاومت پدران؟

نویسنده: لاریسا حاجت پور

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: ذهن و برده

شاید از اول راه را اشتباه انتخاب کردیم که رابطه‌ایی چنان عمیق بین ذهن و برده ایجاد شده،ذهنی که زیر چتر ظلمت و تاریکی به میخ کشیده شده و آرزوی رها شدن دارد و برده‌ایی که در زیر‌زمینی تاریک و نمور منتظر گوشه چشمی از سوی اربابش است و در آن سیاهی دنبال روزنه‌ایی نور برای آزادی است.هردو در قفس‌های ترس زنجیر و تقلا می‌کنند برای پر کشیدن به سوی دنیایی رنگی،دنیایی بدون قفس.
آزادی حق هردو آنهاست ولی افسوس که ناخواسته و بدون اراده اسیر چنگال‌های ترس شدند.هر روز که می‌گذرد
نا امیدانه‌تر از قبل در باتلاق سیاهی و نا‌امیدی فرو می‌روند؛حتی دیگر تقلایی هم نمی‌کنند ولی شاید شاخه درخت پوسیده‌ایی بتواند نور امید را در آنها زنده کند.شاید با کمی تلاش بتوان به آن شاخه پوسیده چنگ انداخت و خود را از آن باتلاق تنهایی بیرون کشید و به سوی رهایی پرواز کرد.ولی اگر به حال خود فکری نکنند روزی پس از روز دیگر دارایشان را به یَغما می‌برند و خود را هنگامی می‌یابند که در دریای تنهایشان دست و پا می‌زنند و دیگران با لبخند فقط نظاره‌گرند.همان کسانی که او را به بردگی گرفتند و یا کسانی که در چهار‌چوبی به نام قانون ذهن را به اسارت کشیدند.
هردو برای اظهار نظر و عقیده خود مانند کودکانی دیده می‌شوند که فاقد ایده و شخصیت هستند ولی وای از آن زمانی که صاحبانشان کمی غفلت کنند و روی برگردانند؛آن هنگام است که کینه و درد های مدفون شده قلبشان را مانند تیری در همه سو شلیک می‌کنند و التماس رهایی دارند ولی باز هم قل و زنجیر و ترکه‌ایی نازک است که خاموششان می‌کند و دوباره طعم گس اسارت را به آنها می‌چشاند و آنها باز به باتلاق تنهاییشان فرو می‌روند و منتظری غفلتی دیگر می‌مانند تا دوباره اظهار وجود کنند برای کسانی که از یاد بردنشان.دوباره بجنگند برای آزادی...دوباره برای تلافی...دوباره برای زندگی...و همین دوباره هاست که آن‌دو را زنده نگه داشته است.

نویسنده: شیدا غلامیان

انسان با ماشین 

◀️بعضی از انسان ها مانند ماشین اند: بعضی از انسان ها مدل بالا اند و به یکدیگر فخر می فروشند. بعضی از انسان ها تندرواند و بعضی هم کندرو. بعضی از انسان ها ترمز می برند و به دست انداز می افتند. بعضی ها در وسط راه پنچر می شوند. بعضی از انسان ها برای کارهای سخت ساخته شده اند و بعضی ها چند کاره اند. بعضی ها احتیاط نمی کنند و به ته دره می روند. بعضی از انسان ها نیاز به شست و شو دارند تا نو و جذاب شوند. بعضی ها قدیمی اند، بعضی ها تازه. بعضی ها کرایه ای اند، بعضی ها فروشی و خریدنی اند و بعضی ها هم دربستی. بعضی از انسان ها از مدل  می افتند. بعضی ها پوسیده می شوند و دیگر نمی توان به آنها اطمینان داشت. بعضی از انسان ها جوش می آورند و حالا حالا ها خنک نمی شوند. بعضی از انسان ها به روغن سوزی می افتند و نیاز به تعمیر دارند. بعضی ها به صافکاری نیاز دارند. بعضی از انسان ها فقط رنگ و ظاهر خوبی دارند. بعضی از انسان ها نایابند و سخت پیدا می شوند. بعضی وقت ها هم پیدا نمی شوند.

بعضی ماشین ها مانند انسان ها هستند: بعضی از ماشین ها نان نامشان را می خورند و بعضی نان پدرشان را. بعضی از ماشین ها خواب ندارند و بعضی ها فقط می خوابند. بعضی ماشین ها مریض می شوند.بعضی از ماشین ها یک دنده اند. بعضی ها ظرفیت ندارند. بعضی از ماشین ها صاف و ساده اند و می توان به آنها اطمینان کرد. بعضی ماشین ها کاری ندارند و بعضی ها بیست و چهار ساعته کار می کنند و بعضی از ماشین ها هم زود خسته می شوند نیاز به استراحت دارند.