نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

تبلیغات

۷۷۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انشا چه بنویسم» ثبت شده است

نگارش دهم نوشته های داستان گونه با موضوع معالجه چشم های زن عمو

نگارش دهم نوشته های داستان گونه با موضوع معالجه چشم های زن عمو

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

به نام خدایی که خالق هر چیز است .زن عمو پیر که دیگر چشم هایش خوب نمی دید .صبح یک روز پاییزی، تمام توان خود را جمع کرد.و با هر زحمتی که بود .به دکتر چشم پزشک برای معالجه چشم های ناتوان اش که دیگر قدرت دیدن نداشت ، رفت . در مطب چشم پزشکی حاضر شد . تقریبا یک ساعت در مطب به انتظار رسیدن نوبت معاینه چشم هایش بود . زن عمو غرق در تفکر بود و در این یک ساعت با خودش فکر میکرد ،که هزینه درمان چشم هایش را چگونه و از کجا فراهم کند. پول زیادی نداشت و حقوق باز نشستگی همسر خدا بیامرزش هم برای مخارج روزانه زندگی صرف میشد. و دیگر برایش پول کافی نمی ماند و پس اندازی هم نداشت . با همین فکر و خیال درگیر بود که نوبت اش رسید . زن عمو به اتاق چشم پزشک رفت و دکتر آن را معاینه کرد . زن عمو وقتی از چشم پزشکی بیرون آمد، بسیار شاد و خوشحال بود و با چشم های خود حرف میزد که :ای چشم های زیبا و مهربان من ، خداروشکر آب سیاه یا بیماری دیگری ندارید.
اگر پیش از این بیمار میشدید حتما مرا ثروتمند و پولدار می کردید.
خب دیگه حالا عیبی نداره ؛ امروز و حالا هم به موقع به فریاد و داد ام رسیده اید.
چند روز پیش زن عمو چشم های زیبا و آهویی خود را عمل کرد و چشم های او بهتر شد و وضعیت چشم هایش بهبود می یافت.
امّا گوش کنید از وقتی که پزشک هزینه درمان چشم های زن عمو را درخواست و طلب نمود.
زن عمو چند سکّه و اسکناس به پزشک داد و گفت :خدا به تو عمر طولانی و سلامتی با ارزش بدهد ! بقیه اش هم آن مروارید هایی که از چشم هایم در آوردی!
مشخص شد که ناراحتی و بیماری چشمان زن عمو آب مروارید بوده است.
زن عمو خیلی خوشحال بود ، زیرا چشم های زیبا و آهویی اش بهبود یافته بود و او میتوانست مثل قبل همه چیز و همه کس را خوب ببیند.

نویسنده:مهدیه سخایی 🌺
دبیرستان دخترانه سمانه 🌸 اردبیل ناحیه یک
دبیر :سرکار خانم حق نظری 💝

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع خانه جنگلی

    انشا با موضوع خانه جنگلی

    انشا موضوع خانه جنگلی - انشا چه بنویسم - انشا - انشای آماده - انشاء - نوشتن انشا - چگونه انشا بنویسم - انشا نویسی - نمونه انشاء - نگارش 

    به نام خدا

    موضوع:خانه جنگلی

    وارد روستا شدم چهارمین بار بود که وارد این روستا میشدم هر بار که می آمدم خانه جنگلی ام که در انتهای آخرین خیابان روستا روی تک درخت بید مجنون وسط مزرعه باباعلی بود رنگ جدیدی داشت

    اولین بار که آمده‌ام خانه کوچکم مثل عروس لباس سفید پوشیده بود همانقدر زیبا و همانقدر خیره کننده.

     دومین بار تقریباً ۹ ماه پیش بود که برای نگهداری از باباعلی آمدیم .خانه ام معلوم بود از لباس عروسش خسته شده چون این بار پیراهنی زرد رنگ به تن کرده بود روی سر چوبی اش، یک تاج قرمز رنگ قشنگی خودنمایی میکرد. خانه من چیزی از ملکه بودن کم نداشت همانقدر محکم و همانقدر استوار.

    سومین بار که وارد روستا شدم همه درختها لباس های سبز پوشیده بودند از اول تا آخر روستا هر جا را که نگاه می کردم همش سبز بود و سبز ،چطور همه می‌توانستند عین هم لباس بپوشند من که اگریک روزلباسم همرنگ مادرم می شد سریع عوض می‌کردم چون دوست داشتم متفاوت باشم سریع تر از قبل به راهم ادامه دادم تا خانه زیبایم را با لباس جدیدش ببینم با دیدنش تمام صورتم لبخند شد باز هم مرا غافلگیر کرده بود.

    لباس صورتی رنگ با گلهای سفید ،با تمام عشقی که با آن خانه داشتم به رویش لبخند زدم حس می کردم خانه ام هم مثل من جان دارد و می فهمد.او هم مثل من دو چشم داشت، یک دهن ،یه کله بزرگ و درون آن پر از خاطرات کودکی من بود که من فکر می‌کردم مغزش است. او چیزی کم نداشت، امروز چهارمین دیدار من با خانه ام است سر از پا نمی شناسم دوست دارم هر چه زودتر او را در لباس جدیدش ببینم.

    نوشته مرجان رنجبری

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش انشا سنجش و مقایسه با موضوع مادر و خورشید

    نگارش انشا سنجش و مقایسه با موضوع مادر و خورشید

    انشا چه بنویسم - انشا - نوشتن انشا - انشا نویسی - انشا بلاگ - انشا به روش سنجش و مقایسه - انشاء - انشای آماده - نگارش - نگارش دهم - نگارش دهم درس ششم

    خداوند بیشترین سهم زیبایی اش را میان دو مخلوقش تقسیم کرده و به آنها نوری بخشیده که زمین و زمان را زنده و پایدار نگه داشته است.«مادر»و«خورشید»

    گرچه روشنایی وجود مادر با چشم قابل دیدن نیست اما نوری دارد که پرتو اش همه آفرینش را در بر می‌گیرد و به فرزندان زندگی می بخشد همانطور که آفتاب به تمام موجودات زمین از گل و گیاه گرفته تا بلبل و قمری روشنایی و زندگی می بخشد.

    خورشید مادر طبیعت از مادری مهربان که فداکارانه نور و زیبایش را برای تمام فرزندانش فدا می کند. مادر نور چشمان و گرمای دلش را عاشقانه به فرزندان خود هدیه می دهد تا چراغی برای راهشان و عشقی در دلشان شود.

    شاید دلیل این همه نور و گرما عشق می باشد که در دلشان جاریست عشقی بی پایان که هیچگاه از بین نخواهد رفت.

    خورشید روزهای سرد زمستانی را به روزهای گرم و مطبوع تابستانی تبدیل می‌کند و مادر با وجودش سرمای خانه را به گرمای دلنشین و پر از عشق تبدیل می کند.

    خورشید ابر ها را جلوی چشمانش می‌گیرد و گریه می کند مادر هم برا ی اینکه کسی ناراحتی و اندوه او را نبیند بی صدا اشک هایش را می ریزد.
    آنها تمام زندگیشان را صرف فرزندان خود می‌کنند و هر پرتو ازوجود خود را گوشه‌ای می‌گذارند و روشنایی می بخشند.

    در گوشه گوشه ی زمین همه می گویند خورشید شب ها می خوابد اما نمی دانند که حتی ماه هم روشنایی و زیبایش را از خورشید دارد.

    تقدیم به همه مادر های مهربون
    ❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    نویسنده:زهرا امینی یکتا
    دبیرستان عطار،شهرستان قوچان
    دبیر:خانم بنفشه فیضی

  • ۲ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع دست فروش

    انشا با موضوع دست فروش

    انشا چه بنویسم - انشا - انشای آماده - انشاء - نوشتن انشا - چگونه انشا بنویسم - انشا نویسی - نمونه انشاء - انشا موضوع دست فروش - نگارش

    ▪️تضادها گاهی کمر می شکانند، گاهی شرمنده می کنند و گاهی می میراند. تضادها می توانند زندگی را برهم زنند همان زندگی را که من و تو در حال گذر هستیم ولی یکی در گوشه ای از دنیا با آن دست و پنجه نرم می کند.
    تا به حال به اطراف توجه کرده ای؟ به گوشه و کنار خیابان به دست فروش هایی که لبه خیابان بساط پهن کرده اند تا بساط زندگی خود را از همان تامین کنند. تا به حال به نگاه خسته و شرم زده ی آن ها دقت کرده ای؟ آن ها در نگاهشان حسرت موج می زند حسرت یک شغل ثابت. خسته شده اند از بس متحرک بوده اند، از جایی به جای دیگر کوچ کرده اند و عده ایی دیگر در مغازه های شیک و لوکس خود کار می کنند، آن ها حرف های رهگذران را می شنوند، طعنه ها و گله ها می شنوند اما سکوت می کنند اما مغازه دارها پا روی پای خود می گذارند و با رهگذرانی که اجناسش را تماشا می کنند بگو بخند می کنند. یکی قدر داشته هایش را نمی داند و گله می کند از بازار و کسادی و دیگری چشمان خسته زیر لب شکر می گوید که خدا رو شکر امروز کسی مزاحم کار و بارش نشد و بساطش را برهم نزد. یکی شیشه ی مغازه اش را با شیشه پاک کن برق می اندازد و دیگری با پارچه نمناک اجناسش را از خاک می زداید، یکی زیر باد کولر می نشیند و دیگری عرق های خود را پاک می کند. هر روز اجناسش را جمع می کند و پهن می کند هر روز مجبور است دنبال جا و مکان مناسب بگردد تا که موقعیت او در خطر نیفتد.
    بنابراین قدر کوچک ترین چیزهای که اطراف خود دارید را بدانید زیرا که فردا روزی می رسد و برای همان چیزهای کوچک و کم هم حسرت می خورید. شاید دست فروشی شغل سختی باشد اما مهم این است که کار می کنی و زحمت می کشی و پول حلال به دست می آوری.
    ☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
    نویسنده: امین رضایی
    دهم انسانی
    دبیرستان صنایع پوشش
    ناحیه یک رشت

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش نامه نگاری با موضوع نامه به وزیر علوم و فناوری در مورد کنکور

    نگارش نامه نگاری با موضوع نامه به وزیر علوم و فناوری در مورد کنکور

    نگارش دوازدهم درس 4 چهارم نامه نگاری - نگارش - نگارش دوازدهم - انشا - انشا چه بنویسم - انشاء - انشا نویسی - نوشتن انشا - انشا بلاگ

    با سلام و احترام

    امیدوارم حالتان خوب باشد.

    من دانش‌آموزی هفده‌ ساله در مقطع دوازدهم هستم. از شما چه پنهان سختی‌های درس و استرس کنکور، من و هم‌کلاسی‌هایم را ناامید کرده است. حتی گاهی از فرط خستگی و استرس زیاد به ترک تحصیل فکر میکنم. شاید شنیدن این حرف‌ها برای شما تکراری باشد اما من و دوستانم هرروز با اضطراب وترس و دلهره دست و پنجه نرم می‌کنیم. آن هم درست در روزهای نوجوانی که باید تمام انرژی‌مان را با امیدواری و نشاط صرف آموزش مهارتی سودآور بکنیم.

    از این حرف‌ها که بگذریم مشکل دیگری نیز گریبان‌گیر من و هم‌کلاسی‌هایم شده که مایلم با شما در میان بگذارم. راستش را بخواهید پدر من و بسیاری از دوستانم توانایی تهیه این همه کتاب درسی و کمک‌درسی را ندارند. آن هم برای آزمون رعب‌آوری که علاوه بر میزان سواد و تمرین ما، تا حد زیادی به توانایی‌های حاشیه‌ای ما و حتی شانسمان بستگی دارد. وقتی به دوستان بزرگترم که به تازگی کنکور داده‌اند و موفق نشده‌اند نگاه میکنم، همگی افسرده و سرخورده شده و غالباً قید درس خواندن را زده‌اند.

    آقای وزیر!

    چرا آینده و سرنوشت ما نوجوان‌هایی که آینده‌سازان کشور هستیم را به دست آزمونی سخت و پر استرس سپرده‌اید؟ آن هم آزمونی که فشار اقتصادی زیادی را متحمل خانواده‌ها می‌کند. آیا بهتر نیست که برای گزینش دانش‌آموزان از روش‌های کم هزینه‌تری مثل سوابق تحصیلی استفاده کنید؟

    لطفا به حال کسانی که چندسال پشت کنکور مانده و خسته و سرخورده شده‌اند فکر کرده و چاره‌ای برای رفع دلشوره و استرس‌های ما بیندیشید.

    با تشکر از توجه شما
    بیتا میری پایه دوازدهم
    عصمتیه - کرمانشاه

    _________________________________

    نامه نگاری با موضوع نامه به وزیر علوم و فناوری در مورد کنکور

    نگارش دوازدهم درس 4 چهارم نامه نگاری - نگارش - نگارش دوازدهم - انشا - انشا چه بنویسم - انشاء - انشا نویسی - نوشتن انشا - انشا بلاگ

    به نام خدا
    تاریخ: ۹۹/۱۱/۱۸
    وزیر محترم علوم
    موضوع: اظهار نظر درباره آزمون کنکور


    با سلام و احترام.
    اینجانب مبینا عبادی به عنوان یک دانش آموزی که در پایه ی دوازدهم تحصیل می کند، استدعا دارم که، با توجه به برگزاری امتحانات نهایی در خرداد ماه و چه بسا در مواردی مشکل بودن قبولی در برخی از این امتحات، و با ‌در نظر داشتن تمام اضطراب ها و نگرانی های یک دانش آموز نسبت به آینده ی خود، در مورد سطح بالا بودن سوالات آزمون کنکور تجدید نظر شود.
    همانطور که استحضار دارید، پس از برگزاری آزمون سراسری۱۳۹۹، همه دانش آموزان، معلمان و مشاوران کنکور نسبت به مشکل بودن و حتی در برخی موارد غیرقابل حل بودن سوالات این آزمون، اعتراض خود را اعلام کردند؛ اما تا به امروز پاسخی در این باره به آنها داده نشده است.
    اینجانب خواهشمند است بررسی های لازم درباره این موضوع بکار گرفته شود.
    ✉️✉️✉️✉️✉️✉️✉️✉️✉️
    با تشکر و آرزوی سلامتی.
    نام و نام خانوادگی: مبینا عبادی
    امضاء:

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع گفتگوی مردم شهر با ستاره

    انشا با موضوع گفتگوی مردم شهر با ستاره

    نگارش یازدهم گفت و گو - نگارش - نگارش یازدهم - انشا - انشا چه بنویسم - انشای آماده - انشا نویسی - نوشتن انشا - انشا بلاگ - انشا با موضوع طرح گفتگو

    دوباره‌شب‌شده‌بود‌آسمان‌شهر‌در‌هاله‌ای‌سیاهرنگ‌‌گم‌شده‌.ستاره‌ها یک‌به‌یک‌‌بیدار‌می‌شوند تا از تیرگی آسمان بکاهند و من هم هنوز درانتظار‌پایانی‌روشن‌.
    این شب هم از آن‌شب‌های سرد و دلگیراست.کاش‌میشدباکسی‌صحبت‌کنم.‌همینطور که این افکار در ذهنم می‌چرخید خیره به گلدان‌سبزرنگ‌اتاقم‌شدم ،صدایی‌تازه‌وعجیب‌وزیبا‌گوشم‌را‌نوازش کرد.
    از پنجره‌ی نیمه باز اتاقم آسمان را نگاهی کردم،ستاره ای درخشان به من نزدیک‌می‌شد..چه زود خدا ندای قلبم راشنید.چه‌کسی‌بهتر‌از‌ستاره‌‌؟
    ،لبخندی زدم، دستی برای ستاره تکان دادم؛
    +سلام دخترک بازهم‌که ‌بیداری‌!
    _راستش دلم گرفته منتظرت بودم.
    +من هم امشب دلگیرم،
    این شب ها‌آسمان‌شهر‌هم‌دلگیراست
    _با‌ ته‌خنده‌ای گفتم :کاش من‌هم‌آسمانی بودم بجای تو در دل آسمان شب می‌تابیدم..اون بالا‌خبری از غم و تلخی روزگار نیست.خبری از اشک و دلتنگی نیست.از درد خبری‌نیست‌خوش‌بحالت ستاره‌.!
    +سرش را پایین انداخت بعد از کمی مکث زیرلب گفت:"من‌از‌طبـــــیب‌‌و‌پرستار‌هـر‌دو‌ آزادم""دوای‌درد‌من این‌درد‌بـےدوای‌من اسٺ"
    زمان می‌برد تا بفهمی این ستاره‌ی خندان‌ غم عالم را به‌دوش‌می‌کشد.
    _چرا حال دلت آشفته‌است ستاره؟
    +دخترک تو در‌زمینی و حال هوا چه‌میدانی؟
    ادامه‌داد،در این شب ها از آن بالا،دستان‌خالی پدری رو دیدم که حتی توان راه‌رفتن هم‌نداشت.
    چشمان خیس پسرک‌ درحسرت دوچرخه‌ای آبی‌رنگ‌را دیدم که بازهم با بغض به‌دستان‌خالی‌پدر‌بوسه‌هدیه‌میداد تا مبادا دلش بشکند.
    این‌شب‌ها با‌پسربچه‌ای۱۰ساله‌حرف‌میزدم که‌لابه‌لا‌ی‌حرف‌هایش‌کرونا‌نفسش‌راگرفت.
    این‌شب‌ها‌ آدم‌های‌بی‌رحمی‌دیدم،
    کودک‌کار را دیدم که داشت‌‌برای دخترک‌نازپرورده‌فال می‌گرفت..چرا‌ بچه‌یتیم باید‌صبح‌تا‌شب‌کف‌خیابان‌اسباب‌بازی‌بفروشد به‌بچه‌هایی‌که‌تکیه‌دادند به‌آغوش‌‌گرم‌پدر..
    این شب ها،بی‌عدالتی‌دیدم،
    مردم‌هایی که‌برای‌هر‌مراسم‌ ومهمانی تجملی میلیاردی‌هزینه‌میکردندومردمی‌که‌گرسنه‌‌پلک‌روی‌هم‌میگذاشتند قلب‌هایی‌را دیدم‌که‌اگر سنگ‌نبود اشک‌دخترک‌جاری‌نمی‌شد.وتمایز‌هایی‌خاکستری‌‌که‌سایه‌اش‌چشمان‌عالم‌را‌کور‌کرده،دریغا‌که‌همه‌‌رفتنی‌اند‌وجزحق‌کسی‌نمی‌ماند.من‌شاهدانعکاس‌تضاد‌ها‌‌خواهم‌‌بود‌ و ای کاش نبودم‌ .این‌شب‌ها...
    منتظربودم هنوز از‌ دل‌های‌شکسته‌‌وخنده‌های‌تلخ تعریف کند که آهی کشید‌و‌گفت:' دردهـــــاے من‌نهفتنی‌‌است،دردهای من‌نگفتنی‌است'
    ستاره‌فلسفه‌ای‌گرانقدر‌‌ درسینه‌داشت‌دلش از مردم زیر سقف آسمان گرفته بود،غبار سنگین زمین حالش‌را‌آشفته‌کرده‌بود اما میخندید تا حالی را اشفته‌تر نکند ..او بیشتر از خود انسان‌ها آنها را درک میکرد. دیگر حرفی برای گفتن نمانده بود.آسمان ابری شده بودآرام‌بغضش‌رامی‌شکست و قطره‌های اشکش‌روی‌شیروانی‌خانه مرا به خواب‌میبرد.گمان‌می‌کردم‌وقت‌خداحافظی‌من‌وستاره‌فرارسیده،اما هرگز دلم به این جدایی رضا نمی داد.درحالی که روشنایی ستاره داشت پشت ابرهای تیره‌رنگ و بارانی پنهان میشد گفت:
    +ازتو میخواهم مهربانی را به قلب های خسته‌ی مردمت هدیه بدهی..بدی نکن
    اگر نمیتوانی خوبی کنی..غمگین نکن اگر نمیتوانی شاد کنی ..دلی‌را نشکن اگر نمیتوانی دردی را دوا کنی.
    _گفتم‌: خیالت راحت،توزیباترین درس زندگی‌را به‌من‌ دادی.امیدوارم روزی جهان آراسته از همه ی پلیدی ها و غم ها بشود‌ و آن شب؛شبِ‌دیدار دوباره‌‌ی من با تو باشد؟
    +با همان لحن‌ارام گفت:بخاب دخترک و از شب‌های‌بیقراری‌ات‌شکایت‌نکن‌"آخراین‌درد‌و‌دل‌شب‌به‌دوایی‌برسد‌"آخراین‌ناله‌‌شبگیر‌به‌جایی‌برسد"لبخندی گوشه‌ی لب‌هایم نشست
    _گفتم :دلم‌برای‌بچگی‌هایم تنگ‌شده‌میشود کمی لالایی‌بخوانی؟
    درحالی که زمان زیادی نداشت اما درخواستم را پذیرفت..

    +لالا لالا هواسرده دلم به‌بودنت‌گرمه
    لالالالا گل پونه که دنیا یک خیابونه
    یکی رفت و یکی اومد چرا هیچکس نمیدونه
    لالادنیا گذرگاهه گذرگاهی که کوتاهه..
    لالالا..صدای ستاره دور و دورتر میشد
    چشمانم غرق رویا.من مانده بودم و ستاره ای که دیگر نبود و شهری که در خواب بود وبارانی که قلب‌های مردمم را تسکین می‌بخشید.

    نویسنده: نازنین دهنوی
    دبیرستان دانشوران دزفول
    دبیر: خانم خیامی

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع گفت و گوی ستاره با انسان

    انشا با موضوع گفت و گوی ستاره با انسان

    نگارش یازدهم - نگارش - نگارش یازدهم گفت و گو - انشا با موضوع طرح گفتگو - انشا - انشا چه بنویسم - انشاء - انشا نویسی - انشا بلاگ - نوشتن انشا

    نشسته ام بر بام شب....
    از ذهنم فقط آسمان می گذرد....
    نشسته ام وستاره هارا رصد می کنم....
    کاش امتداد نگاهم به ستاره ای برسد که مرا می نگرد.....
    مثل همیشه تلسکوپم را برداشتم و به پشت بام رفتم.آسمان شب مانند همیشه با ستاره ها آذین شده بود.چه رمزی است در این تاریکی که در اوج سیاهی زیباتر از هرچیزی است.انتهای نگاهم به ستاره ای رسید که برایم چشمک می زد.
    گفتم:«خوشا به حالت! سالهاست در اوج فلک دلبری می کنی و جهانی به تو چشم دوخته است. اما من جز چند نفر، کسی اسمم را نمی داند وسراغم را نمی گیرد.»
    ستاره گفت:«تو از من چه می دانی؟ من سالهاست که می درخشم اما همیشه هم مورد توجه نبوده ام.»
    گفتم:« چرا؟»
    گفت:« این خاصیت ستاره است که هرچه تنهاتر باشد،نگاه های بیشتری شکارش می شوند؛ اما اگر دورش شلوغ باشد، گم می شود.»
    گفتم:« ما انسان ها فرق داریم. ما ستاره نیستیم ولی عاشق درخشیدن هستیم. انسان هایی بین ما بوده اند که چون ستاره ای پرنور درخشیدند و هرگز از چشم نیفتادند حتی بعد از مرگشان.»
    گفت:« ولی ما هروقت بمیریم هیچ کس نمیفهمد و برایش مهم نیست، حتی کسی صدای فریاد ما را هم نمی شنود ؛چون شما همه ی ما را به یک شکل می بینید. اگر الان نگاهت را برگردانی،مرا گم خواهی کرد.آری،ما در اوج درخشانی گم می شویم.»
    گفتم:«ولی ماه وخورشید که هرگز گم نمی شوند.»
    گفت:«این قانون فلک است که هرچه درخشان تر باشی هرگز از دیده نمی روی؟»
    گفتم:« این قانون، فقط برای فلک نیست؛ بین ماآدمیان هم همین قانون پابرجاست.
    هرانسانی درخشان تر باشد بعد از مرگش فقط از دیده ها می رود ولی هرگز از یادها نمی رود.»
    یک لحظه احساس کردم ستاره را گم کردم، اما نه! او خاموش شد. آن،مرگ یک ستاره بود.حق با او بود؛ مرگ او برای هیچ کس مهم نبود. ستاره ها در چشم ما دراوج سکوت می میرند، ما هرگز صدای فریاد آنها را نمی شنویم.

    نگارشیخ اسدی
    دبیر: خانم خیامی
    دبیرستان: دانشوران دزفول

  • ۱ نظر
    • انشاء

    گفت و گوی ساکنان کره زمین با کرونا

    گفت و گوی ساکنان کره زمین با کرونا

    انشا در مورد ویروس کرونا - انشا موضوع ویروس کرونا - انشا با موضوع طرح گفتگو - نگارش - انشا - انشا چه بنویسم - انشاء - انشای آماده - انشا نویسی - انشا بلاگ

    ساکنان زمین:خیلی از ماها بلند پرواز بودیم و برنامه هایی برای آینده داشتیم اما حال حتی تفاوت ساعت و روز ها را از یاد برده ایم و ویروسی به این کوچکی کره ی زمین را بیمار و هزاران انسان را بی امید کرده است.
    کرونا:همیشه دشمنان قرار نیست غولها و یا بیگانگان باشند و قهرمانان هم تافته های جدا بافته شما در عین اینکه میتوانید قهرمان داستان خود باشید میتوانید خطرناک ترین دشمن خود نیز باشید،هر چندین سال یکبار بیماری فرا گیر شیوع پیدا کرده تا تلنگری باشد برای انسان که محیط زیست،آینده بشریت و .....فدای یک لحظه غفلتت نکنی کمی به خودت بیا،از زندگی روزمره فاصله بگیر و بفهم گاهی بعضی هزینه ها برای عوایدی ناچیز سنگین اند و این بها بسیار کمر شکن است . رعایت اصولی ساده و ابتدایی برای حفظ جان کسانی که ادعا میکنید برایتان عزیزند نباید چندان سخت باشد دست از لجبازی و غفلت و خودخواهی بردارید.
    ساکنان زمین:فاصله ای که تو میان ما و عزیزانمان ایجاد کرده ای را با هیچ گونه رعایتی نتوانستیم پر کنیم.موضوع که فقط این نیست رشد منفی اقتصاد، خانه نشین شدن هزاران نفر،کسب و کارهای از رونق افتاده،عزیز های از دست رفته...... انسان اگر صبر ایوب را هم داشت هم در برابر اینهمه درد کم می آورد.
    کرونا: ایوب تکیه بر خدا و اعتقادی داشت که او رامعروف به صبر کرد هر اتفاقی هر چند سهمیگن متشکل از خوبی و بدیست،و بدان هر مشکلی ک بر سر راهت بیاید از تو آدمی قوی تر و با اراده تر می سازد.[enshay.blog.ir]
    ساکنان زمین:ای بی انصاف کارد بیخ گلوی خلق گذاشته ای و خود مرحم به دستی و مارا مجروح میگذاری؟!! نوش داروی دیر به مزار رسیده مباش،
    که دیریست بر مزار روح ما خسته دلان بانگی جز تنهایی و سکوت نمیپیچد.
    کرونا:به جای ناله و نفرین از چرخ روزگار بدانید که خوشی و ناخوشی بی هم هیچند و کار دنیا را لنگ میگذارند اگر فکر میکنید من از رگ گردن به شماها نزدیک ترم به خدایی ایمان بیاورید که آفریننده این نظام و فلک گردون است و راست کار همه را میداند.
    ای ساکنان زمین تا هستید قدر یکدیگر بدانید که فردا ممکن است جای هر یک از ما خالی باشد، آینده ای برای آیندگان باقی بگذارید تا شما را یاد کنند،سختی ها را گذراندید رنگ خوشی راهم خواهید دید با رعایت چند نکته ساده دوباره به آغوش هم باز خواهیم گشت.
    بماند به یادگار که بعدها یادمان بیاید فقط مرگ ما را با یکدیگر مهربان کرد.
    از گندم زار ما مشتی کاه باقی مانده که این سیاهِ سردِ روزگار طمع کرده همین را هم از چنگ ما بگیرد.
    وقتش که شد دوباره خواهم نوشت که روزگاری در این آبادی مردم لبخند می‌زدند و رخت عزا تن هیچکس نبود و اشکی هم اگر بود از شوق وصال بر گونه سرازیر میشد نه از درد و غم.
    ( به امید هوایِ نفسی وصل
    و با تشکر از کادر درمان )

    🗣🗣🗣🗣🗣🗣

    نویسنده:شادی طاهریان پور
    دبیر: سرکار خانم خیامی
    دبیرستان: دانشوران دزفول

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دهم جانشین سازی با موضوع معاون مدرسه

    نگارش دهم جانشین سازی با موضوع معاون مدرسه

    نگارش - نگارش دهم - نگارش دهم جانشین سازی - انشا به روش جانشین سازی - نگارش دهم درس پنجم 5 - جواب پاسخ نگارش - انشا - انشا چه بنویسم - انشای آماده - انشا نویسی

    با صدایه داد و بیداد بچه ها به خودم آمدم. یکی میگفت:خانم صدا نداریم.دیگری میگفت:تصویر نداریم ،میکروفون باز نمیشه و ....
    درحال که سعی داشتم به آرامی مسئله را حل کنم ولی در دلم غوغایی بود. ازطرفی دلم به حالشان میسوخت و از طرفی دیگر به دنبال راه چاره بودم.
    هنگامی که کمی سایت را راست و ریس کردم به دبیر کلاسشان یاد دادم تا وقتی دوباره این مشکل به وجود آمد چگونه درستش کند.[enshay.blog.ir]
    از کلاس که خارج شدم مستقیم به سمت دفتر مدیر رفتم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم و بعد از کلی بحث در آخر تصمیم گرفتیم نت مدرسه را قوی تر کنیم تا بچه ها حداقل استرس کلاس آنلاین را نداشته باشند.
    از پله ها که بالا میرفتم دبیران را میدیدم که چگونه با سختی تلاش میکنند کلاس را به نحو احسن برگزار کنند. چهره های نگرانشان باعث میشد تا مصمم تر شوم و هرچه زود تر این مشکل بزرگ را برطرف کنم.

    نویسنده: زهرا پور حسین
    دبیر: خانم میر کریم پور
    دبیرستان فرزانگان لنگرود

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش یازدهم گفت و گوی خیالی بین برف و خورشید

    نگارش یازدهم گفت و گوی خیالی بین برف و خورشید

    نگارش - نگارش یازدهم - نگارش یازدهم درس چهارم 4 - انشا - انشا چه بنویسم - انشاء - انشای آماده - انشا بلاگ - نوشتن انشا - جواب پاسخ نگارش

    اینبار سرما حتی به آسمان هم امان نداده بود. گویی سقف زمین می خواست با ابرهای پشمی سفید رنگ، خودش را گرم کند!.زمستان، روی زمین فرش برفی پهن کرده بود.
    تکه برف، یکی از مهمانان سرو بود. انتظار سخت است! الاالخصوص برای درخت بی باری که برای باردار شدنش فصل ها منتظر زمستان می ماند...
    چشمانش را بسته بود و به خانه ی ابری اش فکر می کرد. این مسیر طولانی واقعاً خسته اش کرده بود. تصمیم گرفت بخوابد؛ امّا ناگهان نوری عجیب، سایه اش را دزدید و بر تمام وجودش رخنه کرد. چشمانش را باز کرد. گوی زردرنگ ناشناس به او لبخند می زد...
    چشمانش خیره ماند! قلبش تپید! برف، عاشق شده بود. غنچه ی لبش شکفته شد و شکوفه ی لبخند بر چهره ی دلداده اش نقش بست.
    به خورشید گفت:« می آیی با هم دوست شویم؟»
    _ از کدام دوستی حرف می زنی؟ امکان ندارد! من باعث می شوم تو ذره ذره از شاخه ی سرو جدا شوی و تا دل زمین پیش بروی. من تو را فدای سیراب شدن زمین و روییدن گل و سبزه خواهم کرد!.
    اشک، دور چشمان برف، بلور بسته بود. گفت:« می خواهم در کنار تو گرم شوم، آرام شوم...»
    _ تو در کنار من آب خواهی شد!
    _ تو قلبم را آب کردی! تا زمانی که روحم اسیر تو است، جسمم زندانی بیش نیست!»
    _ مگر تو قلب هم داری؟
    _ تا پیش از آمدن تو من هم فکر می کردم که ندارم...»
    _ از پایان این راه نمی ترسی؟
    _ کسی که در راه عشق قدم می گذارد فکر آنجا را هم کرده...گرمای عشقت، قلب یخ زده ام را بیدار کرد و به آن جانی دوباره بخشید! آتشی که در قلبم شعله ور ساختی پیش از پایان زمستان مرا آب خواهد کرد...»
    تیزی آفتاب روز به روز بیشتر و بیشتر شد و عاشق را روانه ی زمین کرد... تکه برف، آب شد...امّا آبش، گل آفتابگردان شد!...

    🗣️🗣️🗣️🗣️🗣️🗣️

    نویسنده:فاطمه مدنی
    دبیر:سرکار خانم خردخورد
    استان هرمزگان،شهرستان بستک،هرنگ

  • ۰ نظر
    • انشاء