نگارش دهم درس پنجم
جانشین سازی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: داستان عاشقی درخت

وقتی انسان ها تو را افروختند رنگارنگ بودی، رنگ هایت آجری، سرخ، زرد و گاهی آبی و بنفش بود درست همانند رنگ های آن قوس قزح کرباسی که در هنگام باران دامن رنگین خود را همانند چتری حفاظتی بر سر انسان ها باز می کند، اما باید بدانی که من به آن قوس قزح و ابر و بارانی که به وجودش می آورند، احساس عجیبی دارم.
من یک درخت هستم که از وجود آن ابر و باران سر به فلک می کشم و حال بشنو از شخصیت دوم من؛ من یک عاشق هستم که آن ابر و باران محروم مانده از احساس، عشقم را خاموش می کنند و شعله هایش را فوت می کنند تا همانند آن شمعی که پروانه به دورش می چرخد، خاموش شود.
عشق من سوزان است و باید بدانی که چقدر دردناک است که عشقت همانی باشد که قرار است زندگانی ات را بگیرد و تو گرفتار شده در آه و گداز، زندگانی ات را تقدیم کنی.
آری جهانیان، آسمانی ها، زمینی ها و همگی بشنوید از این عشق سوزان که چه سخت است عشق درختی که اسیر رنگ و روی لعاب دار آتش شده است و چقدر دردناک تر است که عشقت با بی رحمی تمام هیچ حسی به تو نداشته باشد و تو مجبور باشی که با وجود بی رحمی و کم لطفی های معشوق به عاشقی ادامه دهی و تشنه لب برای عاشقانه هایی کوچک باشی، پس ای درخت بسوز که جزای عاشقی همین است.

نویسنده: فاطمه کامیاب مهر

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: مو

چند وقتی بود که دخترک را غمگین می‌دیدم. بیشتر از همیشه در آیینه نظاره‌گرِ خود و او بودم. دخترک با تمام وجودش به من نگاه می‌کرد انگار که‌ می‌خواست تصویرم را در تک تک سلول‌های مغزش ثبت کند، طوری که انگار دیگر قرار نیست منی وجود داشته باشد. یک آن به خودم آمدم، لباس خرمایی رنگم خیس شده بود. صبر کن ببینم؛ باران؟! آن هم وسط چلّه‌ی تابستان؟! آن هم در این شهر گرم؟!می‌تواند جزء عجایب باشد!
سرم را بلند کردم و تعجبم بیشتر شد. پس بالاخره شکست؛ بغض ناخوانده‌ی دخترک را می‌گویم؛ دخترک داشت گریه می‌کرد اما، برای چه؟ چه شده که دخترک خنده‌رویِ من این‌گونه مثل ابری که پس از مدت‌های طولانی بغضش را خالی می‌کند، اشک می‌ریزد؟! خدای من چه به روز دخترک جانم آمده است؟ خون‌سردی‌ام را حفظ کردم و شروع به مرور اتفاقات گذشته کردم ولی چیزی جز خنده و شادی نصیبم نشد البته تا قبل از بغض ناخوانده‌ی دخترک.
دخترک مدام نوازشم می‌کرد، برایم شعر می‌خوانْد و صدای ناآرامش دلم را زیر و رو می‌کرد. دیگر اشک من هم در آمده بود. چگونه بگویم برایتان که وقتیف گریه می‌کرد درد تمام وجودم را فرا می‌گرفت؟ دلم می‌خواست می‌توانستم اشک‌هایش را پاک کنم و سرش را روی شانه‌ام بگذارم و بگویم:دردت به جانم گریه چرا؟ تو که مرا داری، گریه باشد برای آن روزی که من نباشم؛ اما حیف که نمی‌شود و گوش دخترک به این حرف‌ها بدهکار نیست.
داشتم این حرف‌ها را در دلم فریاد می‌زدم که دست از نوازش برداشت و کمی بعد صدایش را شنیدم. اما این بار آرامِ آرام بود؛ مات آیینه با خودش زمزمه‌هایی می‌کرد. انگار حرف‌های کسی را به یاد می‌آوَردْ چون مدام پشت سرِ هم می‌گفت خودت گفتی! حواسم را جمع زمزمه‌هایش کردم و به صدای آرامش دل سپردم که با جمله‌ی "خودت گفتی زلف تو دل برده از من" شروع و با جمله‌ی "گریه باشد برای آن روزی که من نباشم" تمام شد.
با تمام شدن این جمله‌ها شانه را در دست گرفت و من باز پذیرای همان درد همیشگی که لذتی زیبا در دلش داشت، شدم. یک لحظه دخترکم را جنون گرفت؛ این را وقتی فهمیدم که در یک دستش من بودم و در دست دیگرش قیچی و‌ نمی‌دانید که چه سخت است لیلی باشی و مجنونت التماس‌هایت را ندید بگیرد و جانت را ذره ذره به لبت برساند.
چند روزی است که در جایی به نام زباله‌خانه دفن شده‌ام و خبری از دخترکم ندارم. دلم برای او تنگ شده، دلم می‌خواهد همه چیز را از بین ببرم، انگار همه چیز روی دلم سنگینی می‌کند. حالا می‌فهمم چرا دخترک با من این کار را کرد؛ شاید او هم دلش برای او تنگ شده بود، شاید هم می‌خواست انتقام نبودِ او را از من بگیرد. می‌دانم دخترک الان چه حالی دارد؛ شب و روزش گریه است اما سوال من این است که از نبودِ من گریه می‌کند یا او؟!

نویسنده: آیدا فرخ‌شاد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: درخت

سبزم؛بلندم؛کهنم؛قطورم؛درختم.آری من درخت فرزند جنگل هستم.برای من هرفصل معنا و زیبایی خاص خود را دارد.
بهار برای من یعنی نغمه بلبل،آمدن پرستوها،جوانه زدن گیاهان و میهمانی گل ها.بهار وقتی است، که شکوفه ها را یک به یک وبا دقت فراوان به موهای سبزم میزنم و خود را برای بهار می آرایم.
تابستان که می آید، شکوفه هایم جایشان را به میوه ها میدهند.

تابستان فصلی است که با پرندگان و سنجاب ها هم نشین می شوم و مهمانشان میکنم برای آمدن به خانه وجودم .فصلی که با گام های کوچک مورچه و، وزوز زنبور آشنا می شوم.

پاییز در راه است. می رسد. برایم حنا می گذارد و گیسوی بلندم را کوتاه می کند. باد پاییزی صورتم را نوازش میدهد و موهایم را شانه میزند. دیگر وقت بدرقه مهمان هاست. آری وقت کوچ پرنده ها و خواب زمستانی سنجاب هاست.

بارش اولین دانه های برف زمستان را نوید میدهند. زمستان وقت خواب و خیال من است.وقتی که تا چشم کار میکند سپیدی میبیند؛ وقتی که همه چیز در خواب فرو می رود. اما میدانی خزان و زمستان حقیقی برای من چه موقعی است ؟ وقتی که تو اشرف مخلوقات با تبر و اره برای بریدن من می آ یی. برای از بین بردن مادرم ،خانه ام ،خاطرات و دوستانم.تو بی رحم تر و حریص تر از همیشه میایی. می بری و ضربه میزنی ولی نمی دانی که با بریدن هر درخت از عمر زمین و خودت میکاهی. آه از تو انسان بیرحم که برای رسیدن به خواسته ات حاضری هر کاری بکنی.

دور و برت را نگاه کن. محال است که ذره ای از وجود مرا اطراف خود نبینی . کمد، مداد ،میز و کاغذ کتابت همه ذره ای از وجود من اند.

سبزم ؛بلندم ؛کهنم ؛قطورم اما دیگر نه تو مرا بریدی. دیگر نخواهم بود تا شاهد رشد گیاهی که در بهار جوانه زده بود باشم ، دیگر سنجاب ها و پرندگان را میهمان نخواهم کرد ،باد پاییزی صورتم را نوازش نخواهد کرد و بارش اولین دانه های برف را نخواهم دید . آری، من دیگر نخواهم بود.

نویسنده: الهام خیرخواه

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: قطره ی باران

باران رحمت الهی است و همه ی بدی ها رامیشوید.
قطره ای هستم که باسرعت زیادی به سمت زمین در حرکت بودم به جز من قطره های دیگری هم بودند، که همگی روزهامنتظرمانده بودندتا فرود آیند, گاهی باد مسیرمان راجابه جا میکرد. کم کم به زمین نزدیک می شدم و همه چیزواضح تر شده بوددرهمین فکربودم که ناگهان باسرعت به چیزی برخوردکردم ودرچیزی جای گرفتم, آری درست است.
من درمیان برگ های یک درخت تنومندکه میوه های سرخی داشت گیرافتادم باد برگ ها راتکان می داد، ومن می توانستم همه جارا ببینم نهرکوچکی کناردرخت جاری بود, درخت هایی بامیوه های سرخ و نارنجی وگرد. سگ خانه از ترس باران درزیرآلاچیق پناه گرفته بود.
جوجه هایی که درزیربال مادرشان -خانه کوچکشان آرام گرفته بودند، وکلبه چوبی بزرگی که دران نزیکی بودمنظره ای بهشتی به وجوداورده بود, باران کم کم در حال قطع شدن بود وباد هم تصمیم داشت آرام بگیرد. هوا کم کم تاریک میشد, ومن خسته ازمسیری که آمده ام چشمانم سنگین شد.
باسوزش چیزی درذره ذره ی وجودم بیدارشدم و نوری به شدت برمن تابید, آری اون همان دوست فراری خودم خورشید بود، ماهمدیگررا درآسمان کم میدیم چون هروقت مامی آمدیم خورشید میرفت. درهمین فکربودم که درخت تکان شدید خوردومن ازروی برگ ها کنده شدم وازروی هربرگ به برگ دیگرسر خوردم، وباسرعت به درون نهرکوچک کناردرخت سقوط کردم آنجاهم دنیای متفاوتی بودمن قبل از این همه عمرم رادردریاگذرانده بودم, تااینکه خورشیدمرا بخارکرد و به آسمان رفتم و سرنوشت مرا به اینجا آورد درشهرماهی های اندکی بودند.
من دردریاباماهی ها دوست شدم همه ازچیزجدیدی حرف میزدندانگار همه منتظریک انتخاب ازسوی مرد درون کلبه بودند، ومردودخترکوچکش باسطلی آمدند ماهی ها همه از ترس به کناری پناه گرفتند. من هم درکنار ماهی کوچک زیبایی که ازهمه کوچکتربودرفتم, که ناگهان سطل وارد اب شدمن و دوست کوچکم به درون سطل افتادیم.
ترسیده بودیم درون سطل تاریک بودوجایی رانمی توانستیم ببینیم, بعداز گذشت چند ساعت به درون تنگی شیشه ای سرازیرشدیم ،چقدر عجیب بودما الآن بر روی سفره ای بودیم رنگارنگ و زیبا, که ازهمان میوه های سرخ هم داشت.
ماهی به من گفت این سفره ی هفت سین انسانهاست, که ان را مقدس می دانندو زر ابتدای هر سال در خانه هایشان می اندازند و من و تو روشنی این سفره ایم, دردلم خدارابه خاطره این سرنوشت زیباشکرمی کردم.
همه بایدامیدوارباشند و هیچ گاه از رحمت خداغافل نشوند, چه قطره باشی و چه انسان، خداوندهمهٔ مخلوقاتش را دوست دارد, پس ماننده قطره ی داستانمان توکل داشته باش.

نویسنده: فرناز بهرامی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: رودخانه دز

ای آموزگار بزرگ شهادت! ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی، تا با هر قطره خونت ملتی را حیات بخشی، تاریخی را به تپش آری و کالبد مرده و افسرده عصری را گرم کنی! ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد زمان ما، به تو و خون تو محتاج است...
بر کرانه استان در تموز سوزان، شهری ست که حتما با شهرهای دیگر ایران فرق دارد، شهری با بافتی قدیمی و با قدی علم شده بر جلگه ای از تبار خوز.
جریان آرام و یکنواخت و سرد آبی که از وجودش منی ساخته شد، در این شهر ناب، به گونه ای ست که گویی از دل یخچالی بزرگ می آید و از دامنه کوه های زاگرس استوار ایران به سینه ی کویری سرازیر می‌شود و از دل این دیوار های مرموزی که قرن های گمشده ای را که اسلام به اساطیر کشاند در آغوش خویش نگاه داشته است و خود علی رغم تاریخ، همچنان استوار ایستاده ام.
استوار ایستاده ام همچون کوه های زاگرس، همچون دریادلان، بزرگ مردان، یلان، پهلوانان و شیرهای ژیان... چرا که من علی رغم بی وجود بودن از جسم و روح، رگ های در تموز سوزانی دارم که اگر بر کرانه کویر جاری شود آن را آباد سازد چرا که در این رگ ها خونی جریان دارد که با وجود آبگون بودن، از جنس پایداری ست؛ از جنس خوزستان و شیرزنان و شیرمردان زادگاهم، حوضه آبگیرم، دزفول است.
نامش که می‌آید، چشمانم به خود رنگی می‌گیرد، رنگی از جنس اشک که جاری می شود تا پر آب تر شوم که گویی از شرمم کاسته شود که رو به خشکی می روم، که من باشم اما آبی که شیردلان اهواز می نوشند به رنگ آب نباشد...
اینان همان افکاری ست که سبب شده که موج جنگ سال‌های نه چندان دور، ذهنم را خط خطی کند.
《ارتش غیور عرب شهرهای نامبرده زیر را توسط جنگنده های هوایی خود و نیروی موشکی زمینی مورد اصابت قرار خواهد داد: (الف دزفول)》
در آن روزها صحنه های می‌دیدم که در دلم موج و لرزه ایجاد می‌کرد و آنقدر مرا به جنون می‌رساند که کار شب و روزم کوبیدن تن بی جانم به صخره‌های شده بود که با این بی قراری هایم پیرشان کرده بودم؛ از اجساد شهیدان زن و مرد، پیر و جوان که در کنار بستر من جان می‌دادند و قطرات قرمز خونشان بر صورتم سیلی میزد و در وجودم حل می شد و مرا خونین می‌کرد و اشک‌های مادر عزاداری که در مقابل چشمانم جسد بی جان شیرمردش را در آغوش می‌کشید و می‌گریست، و تا آن موشک ها و خمپاره ها و بمب ها و تیرهایی که پیکرم را زخمی می کرد.
ای هر آن کسی که پای غصه هایم، دردهایم و آه و ناله هایم نشستی و گوش هایت را به آنها هدیه دادی، بدان که اینان گوشه ای کوچک از سخنان من، عروس دزفول، رود خانه دز است که چه رنج‌ها و دردها کشیده و چه خون هایی که چشیده است.
رودخانه ای از جنس خون که حال بغض هایش به رسوب رسیده و رو به نابودی است، رودخانه ای به یادگار مانده از آقای رودبند که هدیه اسلام آوردن غیورمردان دزفول است.

نویسنده: فاطمه کامیاب مهر

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: قلب

با هر بار تپش این درد عمیق بیشتر و بیشتر میشد.
امروز برای جواب پس دادن آمده بودم، برای اینکه علت این درد را توضیح دهم ،هرچند خودم هم نمیدانستم.
میتوانستم چیزهایی که به سمت چپ سینه اش متصل میشد را ببینم؛ متعجب گوش میدادم و نگاه میکردم ،خانم پرستار از دستگاهی که روی صفحه اش خط ها دنبال هم افتاده بودندو بالا و پایین میپریدند کاغذی جدا کرد و به دکتر داد؛ دکتر نگاه کرد، سرش را آرام تکان داد، بعد با گوشی پزشکی صدای کوبشم را چک کرد، کمی اخم هایش درهم رفت و بعد شروع به شرح حال من کرد، حالی که تعریفی نداشت.
حالا متوجه شده بودم مقصر تمام این بی حالی ها و خستگی اش من هستم.
مقصر اصلی من هستم اما کاری از دستم بر نمی آیدجز تحمل وتلاش برای تپیدن.
در افکارم غرق بودم و هم زمان درد را حس میکردم که متوجه شدم به سوی خانه می رویم؛ به یاد روزهایی که به پارک میرفتیم افتادم، ناگهان گفت:<<بابا میشه بریم پارک؟ >>
به پارک رفتیم، تاب بازی کرد، بستنی خورد، به دنبال مرغابی ها افتاد و دوید، وقتی میدوید خیلی خسته میشدم، دردم بیشتر میشد اما شوق خندیدنش به درد و دلهره امان نمی داد.
وقتی انرژی اش تخلیه شد، سوار ماشین شدیم، با لبخند خوابش برد، حس میکردم.
خوشحالی امروزش هیجان را در رگ هایم بالا برده بود و چه کیفی می داد.
روز ها آرام گذشت، دکتر برای کم شدن دردم دارو داده بود، گاهی که خیلی حالم بد بود قرص میخورد، متاسف بودم که وادارش کرده ام طعم بد قرص را تحمل کند اما خب از درد کشیدن بهتر بود.
چندروزی بود که خبر داده بودند قلب دیگری هست که جایم را پر کند ،که بتواند بی درد بتپد، از اینکه برای همیشه از او جدا میشدم خیلی ناراحت بودم اما خودخواهی بود که بخواهم تحملم کند، گرمی دستش را حس کردم، آرام زمزمه کرد :<<ببخشید؛ ببخشید قلبم ولی میخواهم بدون ترس بدوم، می خواهم این قرص هارا کنار بگذارم.>>
حق داشت.
روز عمل ترس را حس میکردم، تمام وجودش را پر کرده بود، من هم می ترسیدم ،نکند دوام نیاورم، نکند اتفاقی که نباید بیافتد، صدایش را شنیدم <<به خاطر من تحمل کن، خواهش میکنم. >>
تحمل میکردم ،برای زنده ماندنش میجنگیدم .
اتاق عمل جالب و سرد بود اما تجربه ی خوبی بود، صدایش را شنیدم که هیجان زده میگفت <<چقدر زیباست، من هم میخواهم جراح شوم. >>
لبخندش آرامم میکرد، میتپیدم، بی هوشش کردند، دست های دکتر دورم پیچید، رگ ها جدا شد، و من کنار قلب دیگری که در ظرف کناری بود قرار گرفتم، با آخرین توانم به او گفتم :<<مواظبش باش>>
نویسنده: مونس محراب زاده

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: ماهی که عاشق خورشید شد

چه حیف است زنده باشی ولی عاشق نباشی!!
تو در حقیقت زنده ای فقط زنده ای و زندگی نمیکنی. دل بستن به کسی،یعنی اینکه نگاهت به او باشد،فکر و ذهنت به او مشغول باشد. ولی آیا او نیز همین فکر را در موردت خواهد داشت؟یا اصلا میداند که چه حسی نسبت به او داری؟بعید میدانم!!
اکنون که میخواهم سرگذشت بی چارگی ام را بازگو کنم نمیدانم از کجا شروع کنم؟باید کمی فکر کنم،بهتر است از اینکه دل به کسی بستم که نمیتوانم او را یک دل سیر ببینم و حتی با او حرفی بزنم شروع کنم. آری!!
روز ها و ماه ها و شاید هم سال ها می گذشت که تنها زندگی میکردم. هر چند ساعت یک بار و در موقع شب در آسمان ظاهر میشدم و این درست زمانی بود که از فرط خستگی یا شاید هم از بی حوصلگی خوابم میبرد.
نمیدانم چه نیرویی مرا با آن شکم بزرگ به راحتی تکان میداد و به آسمان می آورد?ولی هر چه بود برایم جالب نبود. آن قدری خسته بودم که به هیچ چیزی توجه نمیکردم ولی یک شب که داشتم در آسمان پدیدار میشدم چیزی عجیب در آن طرف تر توجه مرا جلب کرد. دقیقا یادم می آید که چه دیدم. آن هنگام که به طرف آسمان بالا میرفتم، کسی را دیدم که سراسر نور و در حال پایین آمدن بود تا آنجا که هر دو در یک خط قرار گرفتیم ولی آنقدری دور بودیم که نتوانم او را کامل ببینم. طولی نکشید که رفت و خیلی سریع دلم لرزید و احساس تنهایی کردم.
برایم گنگ بود که چرا احساس کردم که فقط او میتواند مرا از تنهایی نجات دهد.
گویا به او علاقه مند شده بودم. روز ها و هفته ها در همان وقت همیشگی فریاد میزدم که تو کیستی که اینگونه مرا سخت آشفته خود کرده ای؟ولی دوری مسافت باعث می شد که صدایم به او نرسد.
این کار را بار ها و بار ها تکرار کردم ولی باز هم جوابی از سوی او نیامد. دیگر صبرم لبریز شد و اشک هایم بی اختیار سرازیر شدند،تصمیم گرفتم که به سوی او بروم ولی گویا مرا در زنجیر کرده بودند،زنجیری از جنس سرنوشت که باید تا آخر عمر آن را میپذیرفتم .لبخند تلخی بر روی لبانم آمد که حتی یک متر هم جا به جا نشدم. در حالی که ایستاده بودم و اشک می ریختم رفت و مرا ترک کرد . با خود میگفتم که آیا تا به حال توجه او نیز به من جلب شده است؟ باز هم بعید است در این حین تکه ابری به سوی من آمد و از آن معشوق غریب به من گفت. گفت که او نیز تو را دیده و نور سفیدت نیز ذهن طلایی رنگ او را درگیر کرده ولی امان از دوری،دیگر باید بروم ولی قبل از اینکه تو را ترک کنم باید نام او را بدانی،او خورشید است همین را گفت و رفت. این چه دوری زجر آوری است. آن روزاز ابر خواهشی کردم که پیام رسان ما شود ولی تا به خود آمدم ابر بارید و مرا تنها گذاشت. آخر خوش انصاف من به تو نیاز داشتم. ای کاش داستان خود را نمیگفتم و او گریه نمیکرد. گریه او پایان زندگی او و ارتباط من و خورشید بود. از آن روز به بعد فقط از دور میدیدمش،در نگاه های کوتاه اما کافی. شاید این تنها و بزرگ ترین اشتباه من بود که در عمرم مرتکب آن شدم.
آری من ماهی بودم که عاشق خورشید شد.
الان هم وقت عصر رسیده و هر لحظه ممکن است برسد باید بروم تا او را ببینم ولی باز هم همان روز تکراری و با آن نگاه های کوتاه اما کافی.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: معشوق خار

رز مغرور هیچ گاه مرا ندید نگاه های تب دارم ،لپ هایش سرخ می کند،نجوای عاشقانه ام همچو لالایی ارام چشمان او را مهمان خواب می کند،ازدوست مهربانم ماه هرشب درخواست میکنم،نورش راهمچون حریری سپید برتن لطیفش بکشد.
اوهیچ گاه عشق مرانمیتواند درک کند که چگونه باجان و دل ازاومحافظت می کنم و نمیگذارم معشوقه ی زیباروییم راپرپرکنند.
رز زیبایم هرگزعاشق من نمیشود ،چون من بوته ای بی ارزش هستم و زیبایی ندارم.
معشوقه زیبایم،روزی باسنگدلی دل عاشقم راشکست ومراازخودراند،در روزی ازروزهای پاییزی باتمام عشقی که دروجودم موج میزد ازگل زیبای خود دل کندم ورفتم،لحظه ای درنگ کردم و به سوی اونگاهی انداختم و چشمان غمگینم دیدند که دستانی بی رحم گل مراچید
ای کاش هرگز از من بیزارنبود

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: تخم مرغ

درب فروشگاه باز شد و دوباره مشتریان وارد شدند.
فروشگاه مملو از مردمانی بود که به قصد خرید عید آمده بودند. در سبد های آن ها سنجد ،سماق،سیر،سکه وجود داشت و من همچنان سراسیمه منتظر بودم که ببینم چه کسی مرا انتخاب میکند ؟
ناگهان چشمم به دختر بچه ای افتاد با لباس صورتی و کفش های قرمز همراه پدرش به سمت من می آمدند
اسم او لنا بود . پدرش گفت لنا جان کدام یک از این تخم مرغ ها را میخواهی ؟ او مرا به پدرش نشان داد . من با خوشحالی در سبد آن ها نشستم و بعد از تمام شدن خرید مرا به خانه ی خود بردند
شب عید بود و قرار بود سفره ی هفت سین چیده شود . سفره ی هفت سین پهن شد لنا مرا با آب رنگ هایش رنگ کرد او روی من ماهی های قرمز که در آب شنا میکردند کشید بعد از تمام شدن، مرا کنار سنجد گذاشتند و همچنان منتظر سال تحویل شدم

نویسنده: زهرا محمودی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: خروس

با طلوع خورشید من هم بیدار می شوم.خانه مان تاریک است،آخر لامپی نداریم.کسی به ما توجهی نمی کند.همه فکرمی کنند هیچی حالی مان نیست ولی خوب این نیز تقدیر ماست. خلاصه،بلند می شوم.باید به کارهایم بپردازم. آخر مرداست و کارش.بانوک پا راه میروم تا زن ها وبچه هایم بیدار نشوند.مدیونید اگر فکر کنید که من زن ذلیل هستم.
با مهارت تمام در را باز کی می کنم وبیرون میروم.پله هارا دوتا یکی بالا می روم وبه آخرین پله خانه صاحب خانه مان می رسم وبا صدای بلندی اهالی خانه را بیدار می کنم. پس از گذشت ساعتی زن ها وبچه هایم بیدار می شوند. من بیست بچه وچهار همسر دارم.صدای بلندشان ندای خوبی برایم ندارد. وارد لانه می شوم .بله،بازهم دعوا.
همه باهم بر سر حنایی ریخته اندو پر هایش را می کنند.زیرا او تخم می گذارد،فکر کنم این هاهم از بالا رفتن قیمت تخم مرغ بویی برده اندو حالابه او حسودی می کنند.بادی به قبقب می اندازم و با فریادم ساکت می شوند.
حنایی با ناز بیرون می آیدوننه(همان صاحب خانه مان را می گویم)بادندان های یکی در میانش هم چنان که برای حنایی شعر می خواند برایش دانه می ریزد. فکر کنم او هم متوجه قضیه شده است وحالا با فروختن تخم های حنایی تاجری شده است آن سویش ناپیدا.
راستش من و حنایی تصمیم داشتیم بچه دار شویم،اما تا این تصمیم را گرفتیم ایران تحریم شدو قیمت تخم مرغ رفت بالااما چه کنیم این نیز بگذرد.حنایی چند روزی می شود که بامن قهر است وهمه این هارا از چشم من می بیند. مسولین لطفا رسیدگی کنند.اگر همین طور پیش برود حنایی ازمن جدا میشود.
نتیجه اخلاقی:بالا رفتن قیمت تخم مرغ علاوه بره زندگی انسان ها بر روی زندگی حیوانات نیز تاثیر داشته وسبب اختلاف و گاهی جدایی شده است.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: درخت

به نام خدایی که جانم در دست اوست

داستان عاشقی درخت

وقتی انسان ها تو را افروختند رنگارنگ بودی، رنگ هایت آجری، سرخ، زرد و گاهی آبی و بنفش بود درست همانند رنگ های آن قوس قزح کرباسی که در هنگام باران دامن رنگین خود را همانند چتری حفاظتی بر سر انسان ها باز می کند، اما باید بدانی که من به آن قوس قزح و ابر و بارانی که به وجودش می آورند، احساس عجیبی دارم.
من یک درخت هستم که از وجود آن ابر و باران سر به فلک می کشم و حال بشنو از شخصیت دوم من؛ من یک عاشق هستم که آن ابر و باران محروم مانده از احساس، عشقم را خاموش می کنند و شعله هایش را فوت می کنند تا همانند آن شمعی که پروانه به دورش می چرخد، خاموش شود.
عشق من سوزان است و باید بدانی که چقدر دردناک است که عشقت همانی باشد که قرار است زندگانی ات را بگیرد و تو گرفتار شده در آه و گداز، زندگانی ات را تقدیم کنی.
آری جهانیان، آسمانی ها، زمینی ها و همگی بشنوید از این عشق سوزان که چه سخت است عشق درختی که اسیر رنگ و روی لعاب دار آتش شده است و چقدر دردناک تر است که عشقت با بی رحمی تمام هیچ حسی به تو نداشته باشد و تو مجبور باشی که با وجود بی رحمی و کم لطفی های معشوق به عاشقی ادامه دهی و تشنه لب برای عاشقانه هایی کوچک باشی، پس ای درخت بسوز که جزای عاشقی همین است.

نویسنده: فاطمه کامیاب مهر

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: مرگ

مقدمه:
همه جانداران و موجودات در مرحله‌ای از زندگی طعم مرگ را خواهند چشید.به قول معروف مرگ هم از جنس همان شتر هایی است که جلوی در خانه همه می‌نشیند ، تا ما را به جایی نزدیک‌تر به خانه خدا ببرد.

من مرگ هستم .دختری با گیسوانی سیاه رنگ به زیبایی آسمان شب، چشمانی که شاید هر کسی نگاهش را درک نکند و قلبی که سرشار از خوبی ها است .آری من همانی هستم که با لباسی از جنس خوابی ابدی و کفش هایی از جنس سکوت می‌آیم به سراغ تو.بله من نرم و آهسته قدم می‌گذارم در قلبت ، با روحت هم‌بازی میشوم و سپس به رسم رفاقت او را از زندان این تن های فانی آزاد می‌کنم.
زندگی دوستم ندارد، شاید فکر میکند با بودنم جایش را تنگ کرده‌ام . او آزرده میشود هنگامی که نوجوانی به خاطر دلایلی مسخره دست هایش را پس میزند و به آغوش من پناه می‌آورد . نمی دانم چرا زندگی فکر میکند من انسان هایش را می‌ترسانم مگر من چه می‌کنم ؟ زندگی نمی داند خیلی از انسان های عزیزش چون از او خسته شده‌اند به آغوش من پناه می‌آورند و این را هم نمی‌داند که بعضی انسان های ترسویشاز ترس من دستانش را محکم گرفته‌اند و ولش نمی‌کنند .زندگی خیلی جوان‌تر از این حرف‌هاست او نمی‌داند که این انسان‌ها تا زمانی دوستش دارند که بر وفق مرادشان باشد .
گاهی اوقات کارم خیلی سخت می‌شود آن هنگام که باید جان یک پدری را بگیرم که فرزندش در آغوشش آرام خوابیده و دست های کوچکش را سفت دور گردن پدر حلقه کرده‌ است ، یا آن هنگام که باید جان مادری را بگیرم که دور از فرزندانش در خانه سالمندان چشم انتظار دیدن من است چون به دیدن دوباره فرزندانش امیدی ندارد .و آن هنگام که باید جان یک نوزاد کوچک را در آغوش مادرش بگیرم یا جان پزشکی پاک سرشت و درست‌کار که امید بهبودی بیماران تنگدستش است . گاهی وقت ها خیلی سخت می‌شود جان گرفت .
مرگ در کنار زندگی زیباست. چه خوب است مرگ را نیز با عشق مانند زندگی در آغوش بگیریم و دوستش بداریم. همان‌طور که سهراب درباره مرگ می‌گوید : و نترسیم از مرگ /مرگ پایان کبوتر نیست /مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد /گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد /و همه میدانیم /ریه های لذت ،پر از اکسیژن مرگ است ...
نویسنده: نغمه رضائی‌پور لاسکی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: شمع

در گذشته های نه چندان دور روشنایی بخش مجالس بودم و گاه و بی گاه حرکات موزون پروانه ها به دورم دنیا یی از شادی برایم ارمغان می آورد، وقتی که شعله من با دم انسان ها خانوش می شد پروانه ها رهایم می کردند و باز هم دلم تنها می شد.
یک روز وقتی از خواب بیدار می شدم،سینه ی آسمان را تیغ خورشید پوشانده بود. احساس کردم نمی توانم خوب تکان بخورم. خود را در دستان لطیفی دیدم؛ دختری با موهای طلایی،چشمانی آبی و نگاهی پر از مهر چنان مرا تنگ در آغوش گرفته بود که احساس می کردم سال هاست که مرا می شناسد؛ تمام روز در کنار او بودم.
شب شد او مسیر خانه را گم کرده بود و تمام شب گریه می کرد و من با ریختن قطره قطره اشکم با او همدردی می کردم تا به خود آمدم خیلی کوچک شده بودم؛ انگار همه اطرافم بزرگ به نظر می آمدند،اما با خودم گفتم روشن می مانم تا او خانه اش را پیدا کند.
تا این که یک پیر مرد در راه دخترک را دید،دستش را گرفت و از او پرسید:" خانه ات کجاست؟ نام پدرت چیست و..." سوال های دیگر و پاسخ های دخترک را به یاد ندارم چون نفس های آخرم را می کشیدم با خود فکر کردم این لحظات پایانی عمر من است.
چشمانم را بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.
نمی دانم چه مدتی خواب بودم؛ وقتی بیدار شدم خود را در محاصره نگین های درخشانی دیدم؛ به سمت پایین نگاه کردم و دیدم دو حلقه ی طلایی رنگ دو طرف من قرار گرفتند؛ تازه فهمیدم که نگین انگشتر طلا شده ام. ناگهان چشمم به تنم افتاد که به رنگ آبی آسمانی شده بود و می درخشید.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: قهوه

من از روزگار نیما یوشیج هم تلخ ترهستم.

وقتی به شعرهای او پی میبرید.در ته آنها شیرینی وجود دارد. اما من از همان روزی که بدنیا آمدم تلخ بودم و خواهم ماند.
شکلی معصوم دارم، همه فکر میکنند،چون دانه ای کوچک هستم در این دنیا بی تاثیرم اما این گونه نیست...!

مرا وقتی در آب حل میکنند،رنگ،بو و مزه ی آب تغییر میکند. و به یک مایع تلخی تبدیل میشود.
همان طور که چوب در آتش جان خودش را از دست میدهد و به خاکستر تبدیل میشود،من هم در دل آتش به پودری قهوه ای رنگ‌ تبدیل میشوم.
مانند من ممکن نیست بلکه محال است.

نویسنده: زهرا غریب مفرد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: قلب

من قلبم، قلبی تکه تکه،قلبی که هزاران بار شکسته شد ولی دَم نزد،قلبی خون بار و خون آلود،قلبی سرشار از رمز و راز،آنقدر شکسته شدم و خود را ترمیم کردم که دیگر از ترمیم کردن خود خسته شدم،دیگر نمیخواهم در تپش باشم،میخواهم نابود شوم و درد و غم گذشته را نیز با خود دفن کنم،گذشته ام سرشار از غم،حالم که شکسته و آینده هم که امیدی به آن ندارم،در مَنجلاب گناه غرق شده ام، آلوده و سیاه.

هرکس آمد زخمی بر من نهاد و از من گذر کرد و من حق خود را از آن نگرفتم،مردم که هیچ،حتی از عشق هم ثمره ای نبردم،روزی که در سینه برای معشوقه شروع به تپش کردم فهمیدم که عاشق شده ام،افسوس که معشوقه نیز خنجری بر من زد که دیگر ترمیم نمیشود،ای کاش هیچوقت عاشق نمیشدم،تنها کسی که مرا نشکست خدا بود،قسمت زیادی از خود را به او اختصاص دادم و نام خدا را بر روی خودم نوشته ام؛میدانم که گناه در من حدی ندارد ولی باز هم گوشه چشم امیدی به حضرت حق دارم،گاهی اوقات یاد گذشته ام میکنم آن زمان که قلبی سرخ و بدون گناه بودم آن زمان که خبری از زخم درونم نبود آن زمان که قلبی شفاف بودم،خدای من واقعا یاد آن روز ها بخیر،میدانم که نمیشود به آن روز ها برگشت ولی اگر میشد خیلی از کارهایی که باعث نابودی ام میشد را انجام نمیدادم:هیچ گاه عاشق نمیشدم،هیچ گاه گناه نمیکردم،نمی گذاشتم هر انسانی به خود اجازه دهد مرا بشکند،اگر میشد به آن زمان برگردم بهترین قلب جهان میشدم و حال روبه روی پروردگار خویش سر افکنده نبودم،
حیف که این ها خیال بافی بیش نیست،گذشته ها گذشته است و این قلب دیگر آن قلب سابق نمیشود.
فقط از خدا میخواهم که مراقبم باشد نمیخواهم از این که هستم،آلوده تر شوم،از مرگ خود باکی ندارم و از این نمیترسم که روزی از تپش بیوفتم،چیز دیگری برای از دست دادن ندارم میدانم ناشکری است اما تپیدن انگیزه میخواهد آخر من به امید چه کسی و چه چیزی تپش کنم تنها امیدم به خداست که گمان نمیکنم اون نیز مرا ببخشد؛میگویند خدا بخشنده است ای کاش مرا ببخشد من قلبی سرافکنده ام،قلبی نادم و پشیمان،دیگر کسی برایم مهم نیست حتی به خود نیز اهمیت نمیدهم تنها امیدم بخشش خداوند است.
من قلبم.....
پایان

نویسنده: حسین مهدی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا: تلفن همراه

آنگاه که صبح می شود، قبل از بیدار شدن همه من بیدار می شوم و صاحب خود را از خواب ناز خود بر می خیزانم. در آن زمان صاحب من، مرا به منظور ثبت اطلاعات شخصی خود بکار می گیرد و با دیگر مردم دنیا سخن می گوید. حتی اگر آنها زبانی دیگری داشته باشند. خلاصه جهانی ام که به هر زبانی هم که باشند، صحبت می کنند؛ من در حین مجازی بودن از واقعی ترین چیز ها هستم و در حالی که کوچک هستم، دنیایی عظیم در من گنجانده شده است.
آنگاه که صاحبم کار های شخصی خود را با من انجام می دهد و از من برای چک کردن سلامتی خود بهره می برد و برای افزایش آگاهی خود به جای کتاب، از من بهره می برد.
صاحب من خیال می کند که من هیچ چیز را نمی بینم اما بی خبر نمی داند که من هم از جلو میبینم، و هم از پشت سرم.
صاحب من هرگاه برای تفریح به بیرون می رود، همیشه مرا با خود می برد و لحظات خود را با من ثبت می کند، اما این را نمی داند که من همان حال می توانم آن نگون بخت را به فلاکت بیندازم و اطلاعات او را به اشتراک گذارده و در آن سکوت، هیاهویی به پا کنم.
صاحب من همیشه به دنبال راحتی است و من نیز، در راحتی او سهیم هستم و اگر بخواهد، می تواند بیشترین آسایش را برای خود به وسیله من به ارمغان بیاورد. حتی اگر بخواهد، می تواند به وسیله من در کمترین زمان، مشهور شود.
دنیای من با دنیای انسان ها تفاوت دارد و این تفاوت در این است که، دنیای من بدون حد و مرز است، ولی دنیای انسان ها محدود می باشد.

نویسنده: احسان حمزه

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: سانچی

اصلا دلم نمیخواست عامل مرگ آن همه عزیز دردانه باشم.
وقتی آتش از سر و کولم بالا میرفت و جان میگرفت و هیچ کاری از من ساخته نبود,آب میشدم
آب میشدم از شرم,شرم از اینکه با این عظمت,قدرت نجات فرزندان ایران را ندارم.
تأسف بر انگیز بود و من برای اولین بار از خودم متنفر بودم.هر لحظه آرزو داشتم دریا تن سوخته ام را ببلعد و آتش درونم را خاموش کند
اما دریا به فکر خودش و زندگی رنگا رنگ خودش بود. غ
مرا نجات نداد,بغض کرد و تماشاگر هق هق من بود. شکایتی هم نیست من خودم هم نتوانستم کاری کنم کاش میتوانستم به تمام آنهایی که مدتهاست دارند درون من زحمت می کشند پر پرواز دهم تا لااقل آنها خودشان را نجات دهند.
افسوس نتوانستم,سوختم و سوزاندم و بوی مرگ در سر تا سر پیچ و مهره هایم پیچید.
صدای فریادم در گریه مادران ،همسران و کودکانی که عزیزانشان را از دست داده اند گم شد ودیگر اثری از شوق زندگی در من نبود.
تکه های از هم پاشیده ام به کف دریا می نشست و خون عزیزانم
آبی دریارا سرخ کرده بود .
من به چشم, نابودی را دیدم و در آن لحظه که چشم می بستم
آرزو کردم اولین و اخرین سانچی سوخته تاریخ باشم.

نویسنده :یاسمین یوسفی راد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: پیانو

انگشتان نرمی، کلاویه هایم را لمس کرد،عصب های چکشی مانندم به فرمان مغز،به عصب های باریکی که، به هنجرهام وصل هستند دستور صحبت کردن را داد.
زبان اصلی من، هفت حروف الفبا دارد، که به وسیله نت ها ادا می شوند. تن صدای من،باتوجه به خواست هنرمندان و هنرجو ها تنظیم می شود، و لحن حرف زدن من بستگی به حال نوازنده دارد و تأثیر به سزایی در روح و روان من و شنوده می گذارد.
من در خانواده ی سازها،در قرن هجده، توسط کریستافوری اختراع شدم.و صدای من نسبت به خواهر وبرادرانم بیشتر است؛ به همین خاطر به عنوان مادر سازها انتخاب شده ام،و بیشتر در سبک های Rock (راک)، Jazz (جز) شنیده می شوم.
هنرمندان من را به نام پیانو می شناسند،ولی اسم اصلی من نیز، پیانو فورته است؛که پیانو به معنای(ملایم)وفورته به معنای(صدای رسا)است.

نویسنده: فردوس ملیانی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: دریا

بی کرانه ترینم ، از وسعت لبخند ،غم ،شادی ،درد، به گونه ای که انگار هیچ کس طعم تلخی و شیرینیشان را نچشیده ! یاوه نمیبافم ؛ حرف ها دارم برای گفتن که سال هاست آنها را میشنوی.
شادی من! ختم شد در روزی که عاشقان در بی نشانه ترین ، قایق عاشقی مینشستند و پیوند دل خود را در وسعت دلم آغاز میکردند، و عشقی ماندگار که با فرزند من، یک لیوان آب ، نوشتند قانونش را .
اما از غم هایم ؛ انگار که قفل به زبان دل وسیعم زده اند ؛ انگار مادری شده ام که رسم روزگاران غم فرزندانش را در دل او جای میدهد؛
و سالیانی است که دل من، درد دل مادران و خواهران و همسرانی را به دوش میکشد.
درست، چندین سال پیش بود که غواصان ایرانی در دل من نابود شدند وبه عرش خدا و درجه ی رفیع شهادت رسیدند ؛ تازه داشت آرام میگرفت این بی قراری ها ! که پدران دخترانی ، همسر همسرانی و دو یاور همیشگی ، برای همیشه نابود و بی قرارم کردند، طوری دل پر آب و روشنایم را بی آبرو کردند ، که مطمئنم اگر سهراب بود ، دیگر قایقی به آب نمی انداخت و از من عبور نمیکرد برای رسیدن به آنجایی که، در بیشه ی عشق کسی باشد ، قهرمانان را بیدار کند .
ساعت دقیق وقوع حادثه را در یاد ندارم؛ ولی آن روز تاریک و تاریخش ؛ درست یادم است در تاریخ : ۱۶دی ، روز شنبه ، سانچی! درونم سوخت و آتش گرفت و در آتش غرق شد . نامردانه ترین پارادوکس دنیا ، اینجا بود، در دل من .
به یاد دارم که عاشقانیشان تمام شد ، امیدهای مادرانه برای نجات فرزندان ناامید شد ؛ و احسان هایی؛ که نفسشان حبس شد .
به خدای خدایان قسم ، خواستم قانون اتم رابشکنم و اکسیژن ها را فدای نفسشان کنم اما ، انگار لیاقت نفس های آنها بی کرانه تر از این اکسیژن ها بود. من و آتش جنگیدیم ؛اما این بار او برنده ی میدان بود، سی و دو،هیچ . ولی یادش باشد، از بی رحمی هایش ، انتقام خواهم گرفت .
نمیدانم ! انگار خدای فکر کرده بود ؛ دل من طاقت این همه واهمه را دارد ، ولیکن! دل من !دلکی بیش نبود در برابر عظمت این غصه ، این درد و این ناجوانمردی .
ای کاش این بار خدایشان صدایم را بشنود؛ و طاقت دهد به دل های مادران و خواهران بی طاقتشان و قول میدهم به بغض های عاشقانه، که هر سال به باران گوش زد کنم ببارد و نفس آنها دیگر حبس نشود.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: آدم بده!

سلام! من همان کسی هستم که از بچگی به شما گفته اند نباشید! من آدم بده هستم! همش به دنبال شما میگردم تا شما را از راه بدر کنم. حواستان باشد با من رفیق نباشیدها! من از بدو تولد بد بودم و عاشق خنده های معلمان حین گرفتن یک امتحان، از همانهایی که تا بیست دقیقه بعدش هم پدربزرگتان را مقابل چشمهایتان مشاهده میکنید! من چشم هایی بنفش دارم که نمیدانم چشم های شما آن را چه رنگی میبیند. بحث را علمی نمیکنم. من از علم متنفرم! شما چطور؟! آهان! من عاشق جلبک های نیمه خسته و نابغه هستم! از شنیدن صدای در قابلمه های خوش صحبت هم به وجد می آیم! دقت کنید که گفتم خوش صحبت. صدای شماها مانند در قابلمه های بی مزه و لوس است! مخصوصا وقتی از خنده روی زمین پهن میشوید یا ترانه ای را عاشقانه زمزمه میکنید (که البته بیشتر شبیه عشق یک گربه به کامواست) حس میکنم دو در قابلمه را با سرعت چهار متر بر ثانیه و جرم نیم کیلو به هم میکوبند. های! به انرژی جنبشی فکر نکنید! من از علم متنفرم! شما چطور؟! همانطور که از نظرم در مورد صدایتان برایتان گفتم حتما فهمیده اید که من چقدر بی ادب و بد هستم! من آدم بده هستم و همیشه در انتهای داستان به نحوی به درک واصل میشوم و همه با لبخند بدرقه ام میکنند! آیا مرا دوست دارید؟! من همیشه اخم میکنم و همیشه قهقهه میزنم! من آدم بده هستم! هیچکس مرا دوست ندارد... آیا شما مرا دوست دارید؟ فطرتا خبیث بوده ام و آدم خوب ها مرا دوست ندارند. من آدم خوب ها را دوست ندارم، آنها بد هستند و مرا دوست ندارند... اما من هم آدم هستم! من از آسمان نیامده ام. من آدم بده نیستم! من... من جلبک های نیمه خسته را دوست دارم اما آدم خوب ها فقط خودشان را دوست دارند! آن ها آدم خوب ها نیستند! من را زندانی کرده اند چون آدم بده هستم. اما من تا به حال کسی را آزار نداده ام! آقای قاضی! من فقط صرفا بد هستم! آزادم کنید، میخواهم کمی برای این خوب ها، بد باشم. گرچه... شما هم آدم خوب هستید و آدم بدها نمیتوانند قاضی باشند. مرا به انفرادی ببرید... من، آدم بده هستم.

نویسنده: فاطمه لهراسبی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گوشی پزشکی

تاپ،تاپ،تاپ ...
صدای جریان زندگی انسان،صداهای سریع و پشت سرهم نفس های یک انسان،وگاهی هم،صدایی به ساکتی گردش سیارات در کهکشان ها.))
اقای خندان به اورژانس،اقای خندان به اورژانس ،سوپروایزر بیمارستان پشت سرهم رییس اورژانس را پیج می کند،حوصله ام سر رفت مدت هاست که در گوشه ای مرا نگه داشته اند،ماه ها است که انگار به باد فراموشی سپرده‌ شده ام ،اورژانس این روز ها شدیدشلوغ است،ازدحام بیماران در این بخش سرسام اور است!!.اما،چرا کسی به سراغ من نمی اید؟ ،دلم برای سازمعجزه اسای زندگی تنگ شده است،هیچ چیز همچواین نوا،شکوفه ی نهال ارامش را در دلت نمی رویاند؛ساز و نوایی که هیچ موسیقی دانی توان نوشتن ان را ندارد وهیچ ترانه سرایی قادر به ان نیست که حس ارامش این صدا را در شعرهایش در معرض شنیدن و خواندن بگذارد.
امروز هم به اتمام رسید و فردا روزی جدید خواهد امد،امیدوارم اگر کسی خواست ازمن استفاده کند،حداقل قادر به ان باشم که ان ساز خارق العاده را بشنوم.
امروز عجیب عجیب است؛بی انکه علتش را بدانم احساسی دارم که حتی نمیدانم چه اسمی برایش بگذارم فقط میدانم تابه حال تجربه اش نکرده ام.طبق معمول رییس اورژانس اول وقت ،مثل همیشه وارد اورژانس شد،ورودش دانه ی ترسی را در دلم کاشت.
نزدیک به ظهر است صدای هشدار دهنده ی ساعت یازده به گوش می رسد ،امروز نسبت به روز های قبل خلوت تر است و بخش خوشبختانه ارام و اتفاقات ناگوار کمتر است.اما انگار در یک ان همه چیز برعکس شد،صدای دلخراش و نگران کننده ی امبولانس راشنیدم،حسی را که نمی دانستم چیست بیشتر شده بود وحالم مثل همیشه نبود.
در اورژانس را باز کردند،رییس اورژانس به طرف دررفت وبلند نام بیمار را صدا زد،بیمار انقدر راحت روی برانکارد دراز کشیده بود که انگار داشت لبخند می زد و هیچ دلنگرانی در دل ظاهرا نداشت،اولین بار بود که انسانی را به این ارامی می دیدم اورا به اتاقی بردند که دستگاه ماساژ قلب و مانیتور های مخصوص بود.همه بالای سر او ایستاده بودند،پزشکان سریع دستگاه را روشن وشروع به ماساژ دادن کردند ضریب قلب بیمار ناپایدار بود،رییس اورژانس دست بر نمی داشت،اما تمام صفحات مانیتورها پرشده بود از خطی صاف و موازی با خط های دیگر،واما انگار هنوز تمام نشده بود.قطرات شفاف اشک کاسه ی چشمان همه را پر کرده بود و تمام اورژانس را غم گرفته بود.درب سفید رنگ اورژانس ناگهان به سرعت باز شد زنی به داخل دوید وپشت سر ان دخترکی درب را گشود،امابه محض باز کردن در دخترک صدای جیغی بلند راشنید و درجایش خشکش زد.به خودش امدو به طرف اتاق دوید.وقتی انجارسید همه را دید که میگریند،به طرف بیمار رفت وبلند فریاد زد،بابا؛وتمام اورژانس شروع کردند به گریه کردن واشک ریختن با این که بیمار فوت شده را نمی شناختند اما صدای سوز ناک دخترک همه رابه گریه وا داشت؛دخترک از اتاق بیرون امد و قطرات زلال اشک از چشمان مروارید گونه اش میچکید.دیدم که به سمت من امد,نمی گذاشتند که مرا بردارد اما با تقلای بسیار موفق شد که من را در دستان خود بگیرد به اتاق برگشت،ومن را روی گوش خود گذاشت،هیچ صدایی نبود،بدن پدر دخترک همچون کهکشانی شده بودکه خالی از هیچ است و خلاءای جاودان در تن پدر او به جریان در امده بود.
دخترک پدر خود را در اغوش گرفته بودواز او در خواست می کرد که از جایش بلند شود. او می گفت:بابا،بابا،بلندشو دیگر،بلندشو برویم به خانه ،اینجا جای تو نیست؛ اصلا بگو ببینم چرا اینقدرسرد هستی؟،پتومی خواهی برایت بیاورم...))رییس من را که همان گوشی پزشکی هستم را از او گرفت و او را بیرون اتاق برد،امادخترک مادام می گفت،چرا پدرم سرد است. وهیچ کس هم جواب او را نمی داد. او راست می گفت پدرش به سردی برف زمستان بود، سرمایی رابه تن داشت که قلب انسان را قندیل می بست.
سمفونی صدای دخترک موسیقی به همراه داشت که نشان می داد ویرانه های دنیایش بر روی شونه های او سنگینی می کند وطاقت درد را ندارند اما افسوس که قلبش قبرستانی سرد شده بودکه غم در ان جوانه زده بود.

گذر زمان هیچ چیز را تغییر نمی دهد و تنها انسان به اتفاقات بدی که رخ داده عادت می کند،امیدوارم قلب بی عادت دخترک به غم بی پدری عادت کند تا بلکه بتواند با این مصیبت کنار بیاید و بتواند طعم زندگی را بچشد،هیچگاه این روز تیره را فراموش نخواهم کرد.

نویسنده:فاطمه سپهرنیا

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: درخت

سبزم؛بلندم؛کهنم؛قطورم؛درختم.آری من درخت فرزند جنگل هستم.برای من هرفصل معنا و زیبایی خاص خود را دارد.
بهار برای من یعنی نغمه بلبل،آمدن پرستوها،جوانه زدن گیاهان و میهمانی گل ها.بهار وقتی است، که شکوفه ها را یک به یک وبا دقت فراوان به موهای سبزم میزنم و خود را برای بهار می آرایم.
تابستان که می آید، شکوفه هایم جایشان را به میوه ها میدهند.

تابستان فصلی است که با پرندگان و سنجاب ها هم نشین می شوم و مهمانشان میکنم برای آمدن به خانه وجودم .فصلی که با گام های کوچک مورچه و، وزوز زنبور آشنا می شوم.

پاییز در راه است. می رسد. برایم حنا می گذارد و گیسوی بلندم را کوتاه می کند. باد پاییزی صورتم را نوازش میدهد و موهایم را شانه میزند. دیگر وقت بدرقه مهمان هاست. آری وقت کوچ پرنده ها و خواب زمستانی سنجاب هاست.

بارش اولین دانه های برف زمستان را نوید میدهند. زمستان وقت خواب و خیال من است.وقتی که تا چشم کار میکند سپیدی میبیند؛ وقتی که همه چیز در خواب فرو می رود. اما میدانی خزان و زمستان حقیقی برای من چه موقعی است ؟ وقتی که تو اشرف مخلوقات با تبر و اره برای بریدن من می آ یی . برای از بین بردن مادرم ،خانه ام ،خاطرات و دوستانم.تو بی رحم تر و حریص تر از همیشه میایی. می بری و ضربه میزنی ولی نمی دانی که با بریدن هر درخت از عمر زمین و خودت میکاهی. آه از تو انسان بیرحم که برای رسیدن به خواسته ات حاضری هر کاری بکنی.

دور و برت را نگاه کن. محال است که ذره ای از وجود مرا اطراف خود نبینی . کمد، مداد ،میز و کاغذ کتابت همه ذره ای از وجود من اند.

سبزم ؛بلندم ؛کهنم ؛قطورم اما دیگر نه تو مرا بریدی. دیگر نخواهم بود تا شاهد رشد گیاهی که در بهار جوانه زده بود باشم ، دیگر سنجاب ها و پرندگان را میهمان نخواهم کرد ،باد پاییزی صورتم را نوازش نخواهد کرد و بارش اولین دانه های برف را نخواهم دید . آری، من دیگر نخواهم بود.

نویسنده: الهام خیرخواه

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: قاصدک

آرزو داشت پنجه های طلایی خورشید را در دست بگیرد،دلش میخواست شبی را در دل آسمان ودر کنار ماه وستاره ها سپری کند،ستاره هانیز برایش نغمه ای خوش بسرایند،آرزو داشت در آغوش نرم وپنبه ای ابر به خواب رود.فکر وذهنش همین خیال پردازی هابود؛میدانست آرزویش تنها در عالم خیال به واقعیت می پیوندد.درهمین فکربود که بادشدیدی شروع به وزیدن کرد وبا پنجه های نیرومند خود قاصدک را از زمین برداشت وبر رکاب خود سوار کرد.قاصدک حیران ومتعجب به پیرامونش مینگریست،اوفهمیده بود سفری در انتظارش است زیرا ،آدمها لحظه به لحظه کوچک وکوچکتر میشدند.بادگفت:((مگر نمیخواستی به شهر آسمان بروی؟))قاصدک با سخن باد وجودش را لذتی وصف ناپذیر فرا گرفت وگفت:((باورم نمیشود یعنی میتوانم فرزندان آسمان را از نزدیک ببینم.))اشک شوق ازچشمانش روانه شد وبرای مدت کوتاهی این درهای درخشان مهمان سیمای اوشدند.باد قاصدک را در آغوش ابر گذاشت وخود راهی دشت ودمن شدتابهانه ای برای دوباره زیستن باشد.قاصدک باشوق فراوان بر چهره ی ابر دست میکشید؛ اورا نوازش میکردو ووجودش را خوشی فرا گرفت.قاصدک گفت:((ابر مهربان،مرا به خانه ی ننه خورشید ببر تا بوسه ای برگونه ی سرخش بزنم.)) ابرقاصدک را به خانه ی خورشید برد وخود،به دیار دوستی سفر کرد.خورشید گیسوان طلایی اش رابا دست باد شانه میزد.چشمان قهوه ای رنگش غرق در معصومیت ومهربانی بود.قاصدک به خورشید نزدیک ونزدیک ترشد وبوسه ای بر چهره ی زیبایش کشید.خورشید دیدگان زیبایش رافروبست ورفته رفته غروب کرد.از آن سوی آسمان آبی ماه چشمانش را گشود.قاصدک گفت:((خدای من،چه زیباست،هرکدام از دیگری زیباتر هستند.))ازسخن قاصدک ،تبسمی بر گوشه ی لبان ماه جای گرفت.قاصدک ازدیدن لبخند ماه دلش قنج رفت وبه آغوش گرمش پناه برد.ستاره های نقره فام که نظاره گر تک تک این لحظات بودندبه قاصدک چشمک میزدند.قاصدک گفت:((ماه عزیز،امشب میخواهم در گهواره ی توبه خواب روم،میخواهم ستارگان برایم لالایی بخوانندومن نیز در خوابی شیرین فرو روم.)) ماه با انگشتان باریک خود موهای قاصدک را نوازش میکرد.ستاره ها نیز لب به سخن گشودند وگفتند:((چشمات و ببند همراه رویا
اسب چوبیت، اسب سم طلا
یه شب ازشبا موقع بهار
رویال اسب تومیشی سوار
میری آسمون مثل پرنده
میچرخی هرجاباشوروخنده
میپری هرجا رو چوب صندل
از روی برکه از روی جنگل.))

نویسنده: نازنین زندلشنی - دهم تجربی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

مترسک

وزش شدید باد مانند شلاقی صورتم را سرخ میکرد موهایم را به رقص در میاورد تا کیلومتر ها دور تر خوشه های گندم به این سوی و آن سوی کشیده میشدند بدن چوبیم حال از شدت باد به تکان خوردن در امده بود یکی در میان دستانم به سمت پایین میرفت اگر کمی دگر شدت باد بیشتر میشد میتوانم بگویم که باز مانند همیشه به زمین میخوردم مدت ها بود همنشینی نداشتم تنها ساعت ها، روز ها، ماه هاو سال ها به یک نقطه خیره میشدم از ان دور دست ها کلاغان دسته جمعی به سمت من می آمدند اما تا به من نزدیک میشدند ناگهان به سرعت دوری میکردند
من کیستم؟!
گویا موجودی وحشتناک، ترسناک موجودی چوبی با دستانی همیشه باز با یک پا و...
چند روزی بود جوانه سبزی در جلو چشمانم روز به روز رشد میکرد و بزرگتر میشد و این تنها دلخوشی من بود تمام روز حواسم به جوانه ام بود
جوانه ام!!!
آری جوانه ام
روز به روز زیباتر میشد
روز های بادی با آهنگ وزش باد برایم میرقصید و من تمام نگاهم حواسم سمت او بود نمیخواستم پرنده ای به او نزدیک شود و حال چقد شادم از اینکه کلاغ ها با وجود من از او دوری میکنند و اینکه من کیستم
دگر حواسم سمت خوشه های فراوان کنار هم و منظم رو به روی چشمانم که تا کیلومتر ها دور تر هم ادامه داشت نبود
و تنها او بود
که تمام روز مانند صدفی در دریا برایم میدرخشید

نویسنده: افسانه پیرایش - دهم تجربی، دبیرستان طلوع فجر - تهران ، ملارد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: جنگ

واژه جنگ !به چه معنایی است؟ چرا به وجود آمده است و چگونه ادامه پیدا کرد؟ من جنگم جنگ گاهی حالم خوب است و گاهی نه،گاهی هوس قدرت میکنم و گاه هوس شوکت! گاه بر سر ایمان و گاه بر سر کفر گاه بر سر شکم!
گاهی نزاعی می شوم بین دو نفر و گاه نبردی میشوم بین میلیونها نفر!
آری جنگ یعنی جنون یعنی جنایت اما تا بوده همین بوده..
گاهی فقط به کمک من می توان مسئاله ای را حل کرد شاید نبرد و نزاع بین حیوانات را هم نتوان به جنگ تعبیر کرد
اما آنها هم معمولا بر سر قدرت و سلطه
خود و رفع نیاز های خود به جنگ می پردازند.‌.
به نظر شما من خیلی بدم؟؟؟
همیشه واژه جنگ با جنایت همراه نبوده گاهی در پس آن نور امیدی بوده برای انسانهایی و که سالیان سال از حق خود محروم بوده اند‌‌‌..
امروز من بیشتر به چشم می آیم چون همه از هم به نوعی سود میبرند یکی به مال می رسد یکی به مقام..
وقتها سرکسانی بی کلاه میماند که دل رحم ترند و با وجدان تر‌‌..
در قدیم من وسیله ای بودم تا حدوحدود و حق و باطن را نمایان کنم اما حالا دیگر خسته شده ام همه به من احتیاج دارن همه از من کمک میخواهند..
عقلم به جایی نمی رسد دیگر نمی دانم طرف چه کسی باشم؟چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ؟

نویسنده: زهرا سلیمی - اردبیل

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: مترسک

با خمیازه ای کوتاه بیدار شدم، وقتی چشم گشودم برقی که از سفیدی برفی که بر زمین نشسته بود به چشمم خورد و باعث شد که چند لحظه ای چشمانم را ببندم؛وقتی چشمانم را باز کردم باورم نمیشد که آن همه گندم از بین رفته باشد و زمین پیراهنی از جنس برف پوشیده باشد، در همین حین یار همیشگی من از درون کلاهم بیرون آمد اما انگار هنوز خوابش می آمد.
گفتم:صبح زیبای زمستونیت بخیر گنجشک کوچولو، گنجشک خمیازه ای طولانی کشید و گفت:سلام و یکهو عطسه ای کرد و به درون کلاه افتاد.
وقتی باز از کلاه درآمد نم اشکی در چشمانش دیدم ک دلم گرفت گفتم:چیشده؟!
گفت:بچه هام گرسنن نمیدونم توی این برف چ جوری براشون غذاپیدا کنم
کمی فکر کردم که یکهو جرقه ای به ذهنم زد.
یاد کشاورز پیر افتادم که همیشه به کبوترها و گنجشک ها و پرنده های دیگه کمک میکرد به گنجشک کوچولو گفتم:اون درخت رو میبینی به سختی تونست ببینه و گفت:خب دیدم ولی درخت که چیزی برای خوردن نداره تا برای بچه هام بیارم، گفتم:نه پشت اون درخت خونه ی کشاورز مهربونه میتونی بری و به شیشه ی پنجره ی اتاقش بزنی اون وقت که خودش میفهمه غذا میخای و بهت غذا میده.
اما گنجشک نمیتونشت پرواز کنه به سختی بال گشود و به طرف خونه ی کشاورز رفت و با خوشحالی وصف نشدنی برگشت گفتم:چیشد؟! بهت غذا داد؟... به طرف کلاه رفت و غذاهایی که تو دهنشون بود رو به بچه هاش داد. با خوشحالی یه نفس راحتی کشیدم و دوباره به خواب زمستونی رفتم.

نویسنده: مهدیه وحدت

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: جنگ

به هیکل و اندازه اش نگاه کردم، اندازه اسلحه ای بود که برداشته بود. نمیدانم چطور او را به این جا راه داده بودند؛بچه بازی که نبود جنگ بود رنگ جنگ سیاه است و بالاتر از سیاهی رنگی نیست.
او باید مثل هم سن و سالانش اکنون در کوچه ها گل کوچیک بازی می کرد .او به سمت من می امد سرانجام به من رسید و مرا برداشت و به کمر بست.
دلم می خواست یک کشیده ی جانانه میخواباندم زیر گوشش ؛آخر مرا چه به تو،تو راه رفتنت را بلد نیستی و بعد مرا به کمر بستی ؟
اخر سر هم این پسر بچه کار به دستمان می دهد .
غرق در افکارم بودم که به محل بمباران رسیدیم. نیروهای از خدا بی خبر بعثی ،شهر را با خون جوانان رزمنده رنگ می کردند. این پسر بچه هم آرام و قرار نداشت. فکر کنم جو گیر شده بود وفکر می کرد می تواند مانند زورو شهر را نجات دهد.
هیچ کدام از تیرهایش به هدف نمی خورد؛خب،انتظاری هم نداشتم. دست به سینه با پوزخند نگاهش می کردم. همه در حال جنگیدن بودند ولی بعثی ها پیشروی می کردند. یک نفر باید کاری می کرد.
ناگهان پسر بچه شروع به دویدن به سوی تانک کرد. نمی دانستم می خواهد چه کار کند؟!
نفس همه در سینه حبس شده بود. به سرش زده بود می خواست زیر تانک له شود؛حال شما هی بگویید من بدبینم،این پسرک یک تختش کم بود،فقط خدا خدا می کردم دسته گل به آب ندهد.
جلوی تانک ایستاد مانند کوهی استوار. تانک نزدیک و نزدیک تر می شد. وقتی درست چند قدمی ما بود؛او مرا به همراه خود زیر تانک منفجر کرد. در یک چشم به هم زدن همه جا را آتش فراگرفت.
مات و مبهوت به منظره ی روبه رو خیره بودم،پسر بچه سوخت.

نویسنده: لیلا مدارا - اردبیل

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: آتش

گیسوان سرخ رنگم را در آسمان رها میکنم اما افسوس دستی برای نوازش نمی بینم. هر بار که میخواهم به کسی نزدیک شوم با فریاد از من می گریزد. نمیدانم چرا همه با دیدن قهقهه های گرمم به گریه می افتند. نمیدانم چرا هیچکس اشک هایی را که بار ها از چشمانم روان شد و جایی برای خیس کردن نیافت را باور نکرد.از روزی که چشم به این دنیا و مردم بی مهرش گشودم خاطره خوشی بر صفحه زندگیم نقش نبست و افسوس همین کتاب زندگی را با دستانم به فراموشی می سپارم و خاکسترش میکنم. همیشه تب میکنم و در خودم میسوزم اما سری بر بالینم نمی یابم. شاید هم همین مهربانی نامهربان مردم که آب را بر وجودم می پاشند مرا از شدت عشق می‌کشد... آهی می کشم به وسعت تنهایی حقیرانه اما زبانه هایم هم امانم را میبرد. خسته شده ام از این همه نفرین و فریاد هایی که مرا شیطان میخوانند. خسته ام از فریاد های مادری که حتی پس از مرگ هم دلم را به درد می آورد. گاهی دلم میخواهد وجود نداشته باشم.عشقم را هیچکس نفهمید جز دریایی که در وجودش به من اجازه حیات داد.گرمایم را هیچکس شکر نگفت جز درختی که برگ هایش در سرما می لرزید اما وقتی مادرانه لحافی گرم بر دوسش گذاشتم، جان باخت.این است داستان همیشگی زندگی من... سکوت مظلومانه ام در لابه لای ناله ها گم میشود. همچو گرگی تنها هستم در میان علفزار های قله ای که حتی زیر پایم زوزه ی باد هم آرام نمیگیرد.من همان فریاد بی صدایی هستم که به گوش هیچکس نمی رسد. همان شراره های گرمابخشی که سرمای زمانه او را به فراموشی سپرد. امروز میفهمم تنهایی دخترکی را که چشمانش برق می‌زد وقتی به لیلی و مجنون های کافه پیانو فال می فروخت.امروز برای همیشه عشق را به دستان سرد گورستان قلبم می سپارم تا آرام آنرا خفه کند.فاتحه ای نثارش کردم و اولین قدم به سوی ۹اره ای گذاشتم که روی تابلو اش نوشته بود: دیار باقی...طفلی من! دلم برای خودم میسوزد. هیس...حرف نزنید مبادا بغضم بیدار شود...

نویسنده: پرستو علیاری - شاهین دژ

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: جنگ

واژه جنگ !به چه معنایی است؟ چرا به وجود آمده است و چگونه ادامه پیدا کرد؟ من جنگم جنگ گاهی حالم خوب است و گاهی نه،گاهی هوس قدرت میکنم و گاه هوس شوکت! گاه بر سر ایمان و گاه بر سر کفر گاه بر سر شکم!
گاهی نزاعی می شوم بین دو نفر و گاه نبردی میشوم بین میلیونها نفر!
آری جنگ یعنی جنون یعنی جنایت اما تا بوده همین بوده..
گاهی فقط به کمک من می توان مسئاله ای را حل کرد شاید نبرد و نزاع بین حیوانات را هم نتوان به جنگ تعبیر کرد
اما آنها هم معمولا بر سر قدرت و سلطه
خود و رفع نیاز های خود به جنگ می پردازند.‌.
به نظر شما من خیلی بدم؟؟؟
همیشه واژه جنگ با جنایت همراه نبوده گاهی در پس آن نور امیدی بوده برای انسانهایی و که سالیان سال از حق خود محروم بوده اند‌‌‌..
امروز من بیشتر به چشم می آیم چون همه از هم به نوعی سود میبرند یکی به مال می رسد یکی به مقام..
وقتها سرکسانی بی کلاه میماند که دل رحم ترند و با وجدان تر‌‌..
در قدیم من وسیله ای بودم تا حدوحدود و حق و باطن را نمایان کنم اما حالا دیگر خسته شده ام همه به من احتیاج دارن همه از من کمک میخواهند..
عقلم به جایی نمی رسد دیگر نمی دانم طرف چه کسی باشم؟چه کسی راست می گوید و چه کسی دروغ؟

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: برف

خدایا کمکم کن! اینجا کجاست؟! تا به حال اینجا را ندیده ام و اسمی از آن نشنیده ام. مطمئنم اجدادم هم قبلا گذرشان به این شهر نیفتاده...
بگذار ببینم... فهمیدم... اگر اشتباه نکنم نام این شهر "دهلران" است. آره... دهلران! بروم پایین تر ببینم چه خبر است...
وای خدا چرا همه ی مردم شهر دارند از من فیلم می گیرند؟ خیابان ها و کوچه ها پر از آدم هایی است که شادمان و حیرت زده به من نگاه میکنند. چرا همه من را با انگشت نشان میدهند؟ این همه موبایلِ در حال فیلم برداری، من را می ترسانَد. چه شده؟ نکند من عجیب و غریبم؟ آهان یادم آمد. افسانه ای قدیمی درباره این شهر هست که میگوید از اول خلقت تا حالا در اینجا برف نباریده... پس جواب این پرسش ها این است! اما سوال اینجاست که من اینجا چه میکنم؟ نکند اشتباهی شده؟ باید با مرکز تماس بگیرم...
-از سفیدبرف به مرکز: آیا من اشتباها به دهلران ارسال نشده ام؟ اینجا همان شهر افسانه ای بدون برف است!
-سفیدبرف به گوش باش: در ماموریت شما اشتباهی پیش آمده... هر چه زودتر آنجا را ترک کن... آنجا را ترک کن... خطر ذوق زدگی مردم این شهر را تهدید میکند.
بسیار خوب...
با تمام سرعت به سمت شمال غربی ...
امید وارم این چند دقیقه که در خدمت مردم اینجا بودم، موجب شادی و نشاط آن ها شده باشم. خدا را چه دیدی شاید پانصد سال دیگر، دوباره اشتباهی پیش آمد و به این شهر سری زدیم. به امید دیدار.
(به بهانه ی بارش چند دقیقه ای برف در گرمترین شهر جهان، دهلران)

نویسنده: سینا فرضی - دبیرستان نمونه شهید مدرس دهلران

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: قفل فرمان

هرروز بابالا رفتن روکش ماشین ازخواب می پرم . امروز هم نور مستقیم آفتاب از لابه لای لنگ کشیدن شیشه ی جلو ی ماشین چشمانم را اذیت می کند، از شب تا صبح روی این فرمان کهنه و کثیف قفل می شوم ، در حال مالیدن چشمانم بودم که راننده غرغرو ی تاکسی در ماشین را بالگد باز کرد و مرا زیر پاهایش کنار پدال ها پرت کرد و پشت فرمان نشست. اوووف امروزه م باید بوی حال به هم زن پاهایش را تحمل کنم.
چند بار که استارت زد ماشین سرفه خشکی کرد و باتکانی محکم روشن شد.دیگر تمام اجزای ماشین از جمله دنده، پدال هاوضبط صوت عتیقه روشن شدند . با صدایی گوشخراش دنده جا افتاد و ماشین حرکت کرد . با رد شدن از روی هر یک از دست انداز ها و چاله های خیابان محکم به پدال ها برخود می کردم و به سمت دیگر پرتاب می شدم، دیگر همه چاله چوله های خیابان را از حفظ بودم. پدال گاز خیلی مغرور بود و همیشه تند تند صحبت می کرد و از گفته هایش چیز زیادی دست گیرم نمی شد؛ ترمز هم خیلی بد اخلاق و ترش رو بود ، تنها دوست من کلاچ بود که او هم داشت نفس های آخرش را می کشید و باید تعویض می شد. خیلی ناراحت بودم که او را از دست خواهم داد ، در این حین که غصه دوری از کلاچ را می خوردم راننده ترمز بد اخلاق را با تمام توان فشار داد که فریادش بلند شد، چند مسافر سوار شدند و در تاکسی را محکم بستند؛ راننده با اخم از آیینه به سرنشین ها نگاه تلخی انداخت و دنده را هل داد ، تا ظهر این ماجرا ادامه داشت،تاکسی پر و خالی می شد. حوالی ظهر به میدان شهر رسیدم که طبق معمول شلوغ بود، بازهم ترافیک، تا چشم کار می کرد ماشین بود و ماشین.راننده عصبی با پایش روی پدال ترمز ضرب گرفته بود که ضربه ای سخت تمام بدنه ماشین پیر راتکان داد، ماشینی ازپشت به سپرعقب تاکسی برخورد کرده بود . راننده با اخم مرا از زیر پایش برداشت.بودن حرف از ماشین پیاده شد و با راننده ماشین عقبی در گیر شد و در آخر هم مرا به فک آن مرد بد بخت کوبید، مرد بیچاره نقش زمین شد، راننده بد اخلاق با دیدن این صحنه وحشت زده شد و مرا به گوشه خیابان پرت کرد و پا به فرار گذاشت.

نویسنده : فاطمه جوی - شهرستان اروند کنار پایه دهم

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: لبویی که عاشق شد !

مثل همیشه در گاری مرد گاری چی جای خوش کرده بودم.هیکل گردو سرخم محاط بخار دل انگیزی شده بود که در آن هوای سرد و زمستانی به خوبی خود نمایی میکرد.
با خود خاطرات تلخ و شیرین دیرینه ام را بسیار عارفانه و شاعرانه در ذهنم حلاجی می کردم؛یاد خاطرات زمانی که در میان بوته زارها می زیستم،یاد آن زمان که با گل لبو خواهر کوچکترم ،لابه لای بوته ها چام چام بازی می کردیم؛یا آن زمان که بابور پسر مش حسن عاشق سلاله شده بود ،و در همین بوته زار بود که از علاقه اش نسبت به سلاله برای مش حسن گفت؛مش حسن هم مثل یک پدر وظیفه شناس با بیل به دنبال بابور افتاد و گهگداری هم فریاد می کشید:پسر جان تو هنوز دهانت بوی شیر میدهد آن وقت برایم حرف از عشق و عاشقی می زنی!!!
بابور هم باالاجبار با سلاله به بهانه ی شکست عشقی ،کات کردند و برفتند فنا.
آنجا بود که تازه فهمیدم من هم باید در اندیشه ی سر و سامان گرفتن باشم، ولی هر چه گشتم،متاسفانه تیرم به هدف نخورد و لیلی مناسب یافت نشد ،من هم آرزوی مجنون شدن را در سینه مدفون کردم ؛تا به امروز که تنها گزینه ی مورد نظر خانم باقالی گاری بغلی است ،که آن هم هی برایم به قول معروف پشت ابرو نازک میکند و شرط و شروط می گذارد.
مخلص اینکه حال و روزم مثل یک تیهوی تنهایی است ،که از کوچ تیهو ها جا مانده ؛زیر لب زمزمه میکنم:
در پس دود و دم شهر شلوغ/
دلم افسرده در این تنگ غروب.
هزاران هزار بار این موضوع را به او گفتم ولی متاسفانه هر بار بهانه های بنی اسراعیلی سرهم میکد و با گریز های رندانه ای که میزد مرا هم قانع میکرد؛مثلا به خاطر دارم که یک بار گفت:اصلا ما چگونه میتوانیم زیر یک چتر گاری برویم !!!در همین خیالات محضم بودم که ناگهان سردی دانه های بلورین برف را روی تنم حس کردم ،وقتی به خورد آمدم خانم باقالی را کنار خود یافتم؛رنگش از شرم به سرخی یاقوت می زد،حتی از من هم سرخ تر ،هس سرخ و سفید می شد و تغییر رنگ میداد،مطمعن شدم که بالاخره تیشه بر کوه های سر به فلک کشیده زدن فرهاد ،دل شیرین راهم بدست آورد!!
از سر ذوق لبخند ملیح بر لب داشتم و معشوقه ام نیز خجل زده و شرمگین سر در گریبان کرده بود!!در همین حس و حال بودیم و تازه می خواستم برایش غزل وصال قراعت کنم که ناگهان متوجه شدم در کنارم نیست؛کمی جا به جا شدم،سر بلند کردم تا شاید اورا بیابم ولی،امان از دنیای بی رحم تا به خود آمدم اورا در میان دندان های آن دیو صفت رؤیت کردم !!
در حال عربده کشیدن و گله کردن بودم...
که در نهایت،من هم فرورفتم.

نویسنده: مریم قویدل

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: موهای بافته من (ستاره)

هر روز که از خواب بلند میشود، دست هایش را بر روی من میکشد. درست است که هر صبح کمی ژولیده و نامرتب هستم، اما باز هم محبت را در چشمانش میبینم.
هر روز و هر روز مرا شانه میکند . گاهی دردم می آید؛ گاهی قلقلکم می آید، اما نمیداند که چه حسی دارم . گاهی دستانش را درون من فرو میبرد و ناخن هایش در تارهای نازکم گیر میکنند. آهی سوزناک می کشم، اما باز هم اشکالی ندارد. هنوز هم او را دوست میدارم .
گاهی مرا شانه میکند؛ مرا می بافد و به حیاط خانشان میرود و آفتاب رنگ طلایی مرا نمایان میسازد. هرگاه که باران می آید مرا به زیر باران می برد، تا با قطرات باران که به زیبایی از آسمان می آیند هم صحبت شوم.
نمیدانم چرا ، اما چند روزیست که اندوه را در چشمانش میبینم. احساس میکنم اشک هایش را برای من میریزد!! اتفاقا با اشک هایش هم صحبت بودم؛ به من گفته بودند که گریه هایش برای من است.
ناگهان بلند شد . لباس هایش را پوشید و مانند همیشه مرا در یک طرف بافت و نوازش کرد. صدایش را میشنیدم . به آرامی سخن میگفت؛ که مبادا چشمانش، قطرات باران و من از آن باخبر شوم.
او نفس نفس زنان جایی رفت که زیاد برایم آشنا نبود. روسری گلدارش را در آورد و روی صندلی نشست. زنی را میدیدم که کمی اخمو و عبوس بود و قیچی در دست داشت. ناگهان قیچی را نزدیکم آورد و مرا کوتاه و کوتاه و کوتاه تر کرد. آه میکشیدم . تنها چیزی که می دیدم گریه هایش بود. دلم می‌سوخت؛ نه به خاطر قیچی تیز و منی که دیگر بریده شده ام ؛ بلکه دلم میسوخت برای چشمانش. چشمانی که اشک هایش مانند گلوله های برف میبارید.
اما باز هم اشکالی ندارد . من باز او را دوست میدارم . باز هم در حالی که کوتاه و ناتوان هستم روزی رشد میکنم و مرا میبافد. مانند روزهای گذشته، مانند روز های قدیم مرا زیر باران میبرد تا با قطرات باران هم صحبت شوم . من باز هم او را دوست می دارم ....

نویسنده: ستاره دهقان - دهم تجربی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع:  «کودک کار»
به شیوه جانشین سازی

داستان زندگیِ من مقدمه ای ندارد از آنجایی که به یاد دارم یا با یک بسته از فال های حافظ روانه ی خیابان ها شدم یا با دسته ای ازگُل های رُزِ قرمز ...
قَدم زنان خودم را به سرِ چهارراه می رسانم .
در راه یک به یک آرِزوهایم را می شمارم . زمانی که به ویترین مغازه ها نگاه می کنم هر روز یک چیزی به آرِزوهایم اضافه می شود . اگر آرِزوهایِ محالم را برایِ کسی بگویم حتما خنده اش می گیرد .
بالاخره به سرِ چهارراه می رسم . رنگِ قرمز را دوست دارم ، همیشه بی صبرانه منتظرِ چراغ قرمز سرِ چهارراه هستم . شاید اگر از کسی بپرسی که چه رنگی را دوست داری؟ یک رنگ را بی دلیل بگوید فقط به خاطراینکه آن رنگ زیباست اما من رنگِ قرمز را دوست دارم چون هر یک از عددهایِ چراغ قرمز سرِچهارراه لحظه ای از آینده ام را می سازد .
بعضی وقت ها به کنارِ پنجره یِ ماشین ها که می روم وَ گُل ها را جلو می بَرم ، شیشه یِ ماشین را به سرعت بالا می کِشند و حتی نگاهی هم نصیبَم نمی کنند ، گاهی هم به گُل ها نگاهی می کنند و لحظاتی طول می کِشد تا گُلی انتخاب کنند .
بعضی وقت ها با خودم می گویم کاش من هم حقِ انتخاب داشتم کاش من هم انتخاب می کردم .کاش می توانستم چیزی که دوست دارم را داشته باشم .کاش زندگی ام اینقدر زوری نبود .کاش فقط محتاجِ خدا بودم نه بنده اش.

زندگی ام فقط با یک کلمه می گذرد ( کاش)..!
اِمروز هم تمام شد ، شاخه گُلی ماند .
آن شاخه گُلی که مانده اُمیدم را به فردا بیشتر می کند .فردا آرِزوهایم بیشتر و بیشتر خواهد شد .
فردا زیباییِ چراغ قرمز بَرایم چند برابر خواهد شد .
فردا لحظه ای به آینده ام نزدیک تر خواهم شد .
فرداها را دوست دارم ، مَرا به آینده ای که روزی با اعداد چراغ سرِ چهارراه ساخته ام نزدیک تر می کند .
دردِ زندگی ام را با لبخندی پنهانش می کنم اما...
*اما زیباییِ زندگی ام
اینجاست که ملکه یِ
قلمروِ خودم هستم ،
حتی حال که قلمروام
به اندازه یِ
عرضِ
شانه هایم
است...*
«قبل از مردن ، زندگی کن »

نویسنده: تینا لیراوی - دهم تجربی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: آرام پر تلاشم

تن بی روحم خسته در آب بود.
جسمم را تکیه بر ساحل زده بودم .
هربار هم درونم را از قصه های تاریک زندگی پر میکردند ،اتاق اتاق وجودم را احساس می کردم ،دریکی گلی میرویید و در دیگری روحی تنش را برجای میگذاشت و من همانند هر بار بی این پهنه عظیم آرام چشم اندوخته بودم و چشمانم بلورین شده بود.

همه آماده بودند یکی بوسه بر گونه های مادرش میزد و دیگری با ذوق فرزندش را به آغوش کشیده و آن کودک با صدای کودکانه پدرش را بدرقه می کرد.
همه با ملسی حالشان بر گوشه ای از اتاق های وجود م تکیه زدند وعکسی را در وجودشان بوسه میزدند.
و اما دوست همیشگی من باز هم مرا به حرکت وادار کرد.

جلوتر رفتم سردی این پهنه پاهایم را سست کرد گویی نباید میرفتم شبنم های درونم برچشمانم از سرما مروارید می ساختند ،
عجیب بود آن روز دریا خروشان نبود خوش آمد نمیگفت همه چیز آرام تر از آرام بود گویی فقط من بودم و من .
در هیاهوی این ارامش عجیب تنم خسته تر شد، چشمانم را فرو بستم اما همان لحظه سیلی عجیبی خوردم گویی تنم از روحم جدایی یافت قطره قطره از تیرگی ام دریا را می هراساند دیگر از حفره های قلبم نگویم از مالکان قلبم نگویم هراسان بلور های صورتشان بر روی قلبم می ریخت و هر قطره ترکی بر قلبم می ساخت .

خیلی گرم شده بود در آن عروس پوشان سال از درون میسوختم قصه های تلخ درونم می سوخت آرامی دریا وسعت گرمای مرا نداشت و من سانچی در دل این دریای ارام محبتم را فرو بستم سنگینی ام را به دریا دادم چشمانم را بستم و غرق در وجود شدم .

دستی. بی رحمانه بر صورتم سیلی زد و تمام گل های شادی ام را از مزرعه احساسات چیده و به جای آن خار غم نهانده است .

حال آن مادر که تبسم چشمانش مرا دیوانه میکرد حال نه پسری است نه روحی نه جسمی گویی هر روز باید وسعت دریا را در آغوش بگیرد تا دلش اندکی ارامی یابد .
موج عشق دختری از این جهان به ساحل نرسید و دریا را در آغوش کشید .
عشق،مهر،محبتو اعتماد همه و همه در دل این دریا جا ماند و اما من منی که لحظه به لحظه این گل های اتاقک هایم را میدیدم من که بلور های چشمانشان را به دریا میریختم محو شدم....و کسی در انتظار من نیست... .

نویسنده: فاطمه پورحمد - دبیرستان کوثر ، بندر امام خمینی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: یا تو یا هیچکس!

کنار ساحل ایستاده بودم از دیشب همه چیز را آمده کرده بودند برای مسافرت نمیدانم چرا از همان ابتدا دل شوره و حس بدی داشتم .
پدرها و مادر ها ،زن ها و مردها و کودکان ، برای خداحافظی با خانواده هایشان آمده بودند ولی آه که نمیدانستند این خداحافظی تلخ آخرین وداع است چنان همدیگر را در آغوش می کشیدند و با یکدیگر خداحافظی میکردند که من بر آن حس و دل شوره ام افزوده میشد .
همه سوار شدند و ملوان با لبخند و آیت الکرسی و صلواتی مرا به حرکت درآورد بزور حرکت میکردم تمام انرڗی ام تحلیل رفته بود برای آخرین بار با نگاهی خسته به ساحل چشم دوختم گویا دیگر برنمی گشتم خانواده ها تا آخرین لحظه ایستاده بودند تا جایی که دیگردر مہ و دریا مهو شدیم ،مردم دعا و نماز می خواندند کہ خدا آنها را از بلا حفظ کند و به سلامت به آغوش خانواده شان برمی گرداند .
من کہ امیدی نداشتم مردم مشغول استراحت بودند ۲۱روز بود که در راه بودیم همه چیز آرام بود و به خوبی پیش میرفت تا... برای چند لحظه چشمانم را بستم که یک چیز محکم ب مخزنم برخورد کرد.
تا آمدم چشمانم را باز کنم نفت و گاز درونم باعث انفجار من شد و آتش از درونن زبانه میکشید.
صدای هیاهو و فریاد وحشت زده مردم مرا بیشتر و بیشتر سوزاند و بر آتش درونم افزوده می کرد آتش با قاه قاه و خنده ی بلند و خوشحالی زیاد وسعت می گرفت و وسیع تر می شد و همه و همه چیز را می سوزاند.
در آن لحظه تمام خداحافظی و امید خانواده ها ،آخرین نگاه ها خنده ی آنها در ذهنم تداعی می شد من سانچی که اینهمه وسیع بودم و امکانات داشتم برای مقابله خیلی ظعیف شده بودم .
یک هفته بود که دا آتش میسوختم!
دوباره با نگاهی امیدوارانه و پر از اشک ب دریا التماس کردم که آتش درونم راخاموش کند و به دادم برسد ولی امیدم پوچ و خالی بود حتی داریا هم نمیتوانست برایم کاری بکند .
من هم چشمانم را بستم و تمام !!!آه که چه تمام تلخی ست!""
دلم میگیرد از دریایی که با آن همه وسعت نتوانست آتش را خاموش کند .از خانواده ای که دیگر هیچ یادگاری ای از عزیزانشان نداشتند.
!!واای که چه حادثه تلخی بود!!
سانچی ای کاش از همان ابتدا به راه نمی افتادی و این همه مردم و امید آهنا را از بین نمی بردی ،ولی هر چند خواست و اراده ی خداوند است که شهیدانی پاک تر از گل را برای شهادت برگزید واقعا چه سعادتی نصیب آنها شده بود....

نویسنده :سوسن دورقی - خوزستان، بندر امام خمینی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: بمب ساعتی

اتاق سردوتاریک است.ازوقتی که صاحبی جدید پیداکرده ام وداخل آن کیسه بدبووتاریک انداخته شده ام تاالآن که روی میز زوار دررفته ی وسط اتاق هستم،چشمان تیزم چیزی جزتاریکی شکارنکرده . ساعتهاست که صدای تیک وتاک ساعت رانشنیده وبه معنی واقعی دریک دریاگنگی به سرمی برم......
باصدای آزاردهنده ی دراتاق که نشان ازلولاهای روغن کاری نشده وقدیمی اش بود،سیخ سرجایم می نشینم،گویی خبری شده...بافکراین که صاحب جدیدم به دیدنم آمده لبخندی ازذوق می زنم. باصدای قدمهای بلندومحکمش وبلافاصله روشن شدن لامپ بالای سرم آب دهانم راقورت می دهم خم میشودوبادقت سرتاپایم رومی کاود،متوجه سیم هاووسیله های دستش میشوم که روی میزمیگذاردوماهرانه وباحوصله آرایشم میکند
مدتی زمان میبردتاکارش تمام شود.سربرمی گردانم وباچشمانم سرتاپای خودرانگاهی می اندازم وبادیدن ساعت کوچک کنارم لبخندی میزنم...این صاحب جدیدحتی ازاحساس کمبودهای من باخبراست ودرنگهداری ام جای اعتراض وکمبودکوچکی نمیگذارد...صورت سردوخشکش رنگ می گیردولبخندکجی میزند.آرام آرام لبخندش پررنگ می شودتااینبارقهقهه هایی ناخوشایندوبودار به گوشم می خورد..میان خنده هایش کلماتی نامفهوم ادامی کندکه مراگنگ وگیج می کند...
بادوانگشتش ضرباتی به چراغ بالای سرم میزندوچراغ آرام آرام حرکت میکند درست مثل اتاق بازجویی....نفسش راحبس کرده وآرام فوت میکندوزیرلب زمزمه میکند:ویرانگرمن
جمله اش راچندبارباخودم تکرارمی کنم ،ویرانگر....ویران...گر...چشمانم پرمیشودودنیادورسرم می چرخدبغض میکنم وبه عمق فاجعه پی می برم تقلامیکنم تاازاوبخواهم سرنوشتم راتغییردهد. دهان بازکرده وفریادمی زنم ولی نیست گوشی برای شنیدن التماس وضجه های بی امان بمب ساعتی درمانده،که حال بایدبااتمام زندگی اش چندین زندگی رابه اتمام برساند...تمام گوشهابی وفاشده ومرابه دست فراموشی سپرده اند.
روزحادثه 21 ژانویه 2018  ساعت 17:20

ازترس ونگرانی نفسم بالانمی آید،قلبم بلندترازهمیشه خودش رابه قفسه سینه ام می کوبدوبه دنبال راهی برای نجات است...چشم میچرخانم ودوروبرم رامی کاوم بازهم تاریکی همدم این دل زخمی شده،امااینبارزیرصندلی کوپه قطاری که قراراست درست زیربرج توقف کندوآتش جان هزاران نفرراخاکسترکند...قراراست هزاران نفرراباآتش گرم وجودم راهی دنیای خلآ وتاریک وسردکنم..
باشنیدن بوق قطارعرق سردی روی بدنم می نشیند.عذاب وجدان وترس امانم رابریده،باصدای هرتیک وتاک عقربه ی زمان سنج پژمرده ترمی شوم ؛گوشهایم رامی گیرم دیگرنمی خواهم بشنوم دیگرنمی خواهم...
ازتصوراینکه چگونه دردتمام وجودم راخواهدگرفت وآتش جانم راذره ذره خواهدسوزاندبه گریه می افتم ..لحظات مرگم مقابل چشمان اشک آلودم رژه می روندوصدای خاموشی ام گوشهایم راکرمیکند..
بارهاتقلامی کنم تاازشرسیم هاوآن همه ابزارمرگ جداشوم ولی تلاش وتقلاهایم بی اثروبی فایده است.
نوری ملایم به چشمانم می تابدوصدای ناله های ضعیف زمان سنج ونفس های بلندسیم هاشنیده می شود.ناخودآگاه چشمانم رامی بندم وبه آرامی ازهم بازمیکنم...این بارنه کسی درقطاراست؛نه صدای ساعت آزارم می دهدونه تاریکی گریبانگیرچشمانم شده ،نفسی آسوده می کشم وسری می چرخانم ،به شخص روبه رویم که بالباسهای مشکی وکلاه گردولبه دارایستاده وازمهاربمب خوشحال است لبخندی سپاسگزارانه می زنم
اسم روی پیرهنش خودنمایی میکند"شرلوک هلمز"

زینب پورمحمدی - ارومیه / نازلو

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: از زبان بنر

صبح شده است وصدای جیغ و ویغ چنددختر لوس مرا بیدار کرد.بازهم یک روز خسته کننده دیگر.تابروند سر صف ومراسم صبحگاهی شان را اجرا کنند،یک چرت دیگر میخوابم که باصدای عذاب آور یکی از معلم های بداخلاق بیدار میشوم.چند صفت زیبا نثار عمه محترمه شان کردم وبه درس گوش کردم.بااینکه صورت هایشان رانمی دیدم ولی از پشت سر کلافگی شان داد میزد.اوووف ! آخر درس به این آسانی این حرف ها راندارد که بیچاره معلم!ای کاش همین الان از من امتحان میگرفت تا بفهمد من مانند اینها خنگ نیستم!در فکر بودم که صدای زنگ تفریح مرا پداندو باز هم هجوم همه به در کلاس! وباز هم تنهایی اجباری!اما هیچ کس نمی داند من عاشق شلوغی ام و کمبود توجه دارم.من رودی از دریای بیکران علم هستم ولی ای کاش این دانش آموزان که اینطور کتاب را می جوند مراهم نگاهی می انداختند. من از هیچ چیز نمی ترسم، چه چیزی از عاقبتم می تواند ترسناک تر باشد که دور انداخته شوم و در میان زباله های بی ارزش باشم. وبالاخره اتفاق افتاد!رفیق نامردم که عاشق پرواز بود خودش را از آغوش دیوار جدا کردو پرید.من بخاطر سنگینی ام کم کم از دیوار جدا شدم و روی زمین خاکی افتادم. خانم سرایدار خیلی شیک و مجلسی من را برداشت و لوله کرد و در سطل آشغال انداخت.فکر می کردم این پایان کار من است،اما الان بازیافت شدم وحالا تبدیل به اسباب‌بازی پلاستیکی شدم و همدم خنده های کودکانه ای که عاشقشان هستم.

نویسنده: زینب مقدم، دهم انسانی، دبیرستان کوثر بندر امام خمینی (ره) خوزستان

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: جنگل سوخته

روزهایم پر از تاریکی شب است،حال که وجودم غرق آتش است.
با حس نوازشی پلک گشودم،باز هم همان است؛طبیب مهربان خانه مان،بهار چهارفصل طبیعت.دستانم را به دستانش سپردم و تنم را تکاندم اما دریغ از تکه ای برگ،سال هاست که همین است؛خشک و سرد و بی حس.
نگاهم باز به منزجر کننده ترین منظره ی تاریخ گره خورد.پر از سبزی بود،اما خالی از رنگ،در واقع سبز هایی بودند که رنگ باختند در جهنم وجودشان،درست مثل من.
یادم رفت به سال های نزدیکِ دور،زمانی که جوانی بودم پر از غرور،پر از شور،پر از خالی های نور. شاد بودم و سرخوش،فخر می فروختم به عالم زیبایی ام را غافل از اینکه ندارم ذره ای در درونم عشق را.
آمد،بالاخره آمد به سرم از هرچه که داشتم ترس،
آبیِ آسمان پر شده بود از سیاهی ،حتی سیاه تر از شب.
می دیدم،می دیدم خانواده ام را،دوستانم،یار بی همتای غرق خونم را؛جهنمی بود بس تاریک،اصلا تاریک ترین روشنی جهان بود.
آتش که آرام گرفت ،حال نوبت آتش درونم بود که زبانه بکشد و بسوزد و بسوزاند؛آتشی که با سپیدی سپیده دم می سوخت و در سیاهی شب می سوزاند مرا.
و این بود تصویرِ هر روزه ی قاب زندگی من.

نویسنده: کوثر کدایی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: شکست...
همه ی وجودم را میگویم .دستی نبود که تکه های خورد شده اش را جمع کند .لحظه ای دلم برای درماندگی اش سوخت. خودش را بند کسی کرده بود که هیچ نمی فهمید از عشق هیچ نمی دانست از علاقه هیچ درکی از دوست داشتن نداشت.
مگر چه کرده بود که اینگونه تاوان داد؟ مگر چه گناهی کرده بود جز عاشقی؟
اصلا چه کسی گفته که عاشق گناهکار است؟ چه کسی گفته که دل توان گناه کردن دارد؟ دل چه می فهمد گناه چیست
دیگر از من که خودم را بهتر نمی شناسی
ساده بگویم برایت، من جز مهر نمی دانم،
جز محبت نمی توانم، جز همین عشقِ لعنتی نه می دانم نه می توانم نه می خواهم که بدانم.
ازتنفر می خواهی بدانی سراغ من نیا. عمریست که این انسان هایِ بی خبر، همین هایی که می آیند، می مانند،می شکنند و می روند آن را به من نسبت می دهند.
من از این احساس هیچ نمی دانم. کارِ من نیست تنفر ورزیدن. اگر بلدش بودم که اینچنین خورد نمی شدم. چنان شکستم که هر تکه ام قطره اشکی شد و از چشم های بهت زده ی عاشقِ بیچاره فرو ریخت.
می خواهی بگویی تقصیر من است؟بگو نترس.
می خواهی بگویی باز همه ی منطق های جهان را زیر پا گذاشتم ؟ بگو نترس
می خواهی آسمان ریسمان ببافی که قانعم کنی کارم اشتباه بوده است؟بگو نترس.
بارها شنیده ام این حرفها را. بارها چشیده ام این دردها را. بارها بریده ام از زمین و زمان و هر چه دل در جهان است.
اما می دانی از من چه میخواهی؟
مثل این است که بگویی دیگر نفس
نمی کشی که هوا آلوده نشود.
آخر بی انصاف من اگر عاشقی نکنم ، تو زندگی میکنی؟
اصلا دیگر میشود به آن زندگی گفت زندگی؟
من که بارها شکسته ام این بار هم ببخش . قول میدهم بار اخر باشد. با اینکه در توانم نیست اما دیگر سراغش را نمی گیرم .
بیخیالِ من. نگرانِ نگرانی ام نباش، نگران نیستم. همه چیز درست می شود . آب ریخته روی زمین جمع نه، اما خشک می شود. قلب شکسته خوب نه، اما ترمیم می شود و هنوز هم می توان در گلدانِ شکسته گل کاشت پس بیخیالِ من
زندگی کن

نویسنده : مهرآسا یعقوبی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

من یک ابر سفید کوچک هستم که نامم ابرک است. من در آبی ترین نقطه آسمان یعنی جایی که اوج آسمان است، برای خودم به اینطرف و آنطرف میچرخم و میرقصم، اصلا به شکل های عجیبی که پدید میآورم فکر نمیکنم، شاید هر آدمیزادی که از زمین به من نگاه میکنددر فکر چیزی است و مرا به همان شکل میبیند؛ یکی اسب، یکی اژدها، یکیشان به شکل قلب و... .
همینطور رقصان همسفر بادهامیشوم تا به اولین مقصدم که سرزمین خشک و بی آبی است برسم؛ آنگاه در آنجا آنقدر میبارم تا سبب آبادیش شوم، در گوشه ای از این سرزمین خشکیده گیاهی بروید یا رودخانه خشکیده ای دوباره پرآب شود ویا لبخندی بر لبان خشک کودکی تشنه بنشیند.
سپس وقتی راهم را به سمت جنگل کج میکنم از همینجا درختان سربه فلک کشیده ای را میبینم که لانه های همین پرندگانی است که در راه مرا میبینند و به من سلام میکنند و زمان بارش بعدی در جنگل را جویا میشوند.
پس از اینکه شبنم هارا پیشکش شاخ و برگ درختان و گلبرگ های لطیف گل های جنگل کردم، سریعتر میروم تا گوشه ای از جنگل را که آتش گرفته است، خاموش کنم.
خوب؛ مقصد بعدی مزرعه های آفتاب گردان است، به مزارع آفتاب گردان که مینگرم، آنهارا خشک و بی جان میبینم. چتر باران را برسر این مزارع نگاه میدارم تا روحی تازه بگیرندو بتوانند دوباره به خورشید نگاه کنند.
در طی این سفرهای شبانه روزی خود، به مشاهده نعمت های بی پایان خداوند مینشینم که بیانگر عظمت و قدرت خدا میباشد و زبان از توصیف آن عاجز است.

نویسنده : حدیثه اسدی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: بوم نقاشی

اول ها بی رحم نبود. مراقبم بود. در گوشم نجوای عشق را میکشید و من عاشقانه وار مهرش را در دلم خشک میکردم..
برای من پاییز فصل دل انگیزی بود..بـــود...ولی حالا...نمیدانم...پاییزهای پیش مرا به دامان طبیعت می‌برد و دست در دست ریشه درختان، را میشمردیم.. قهوه ای می‌نوشیدیم و قطعه‌ای از آهنگ بِتهُوِن را زمزمه میکردیم.
چند پاییز منتظرش بودم..نیامد..نیامد..آمد..۳۲ ماه سیزدهم سال، ساعت ۲۵ شب. من هرگز او را ندیدم. تنها و بی رنگ و رو در گوشه‌ای از خانه اش خاک میخوردم..
به یادم آمد اولین روز که یکدیگر را دیدیم؛ مرا در آغوش کشید وَ آسمان قلبش را روی سینه‌ی من پهن کرد.
باز هم انتظار..باز هم انتظار..آخر این انتظار مرا دق مرگ خواهد کرد.. بویی به مشامم خورد. بوی قهوه تلخ، دارچین، عطر سیب قرمز، مگر فضا از این عاشقانه‌تر هم می‌شد؟
نه صدایی می‌آمد که به طنینش دل ببندم، نه نوری بود که روزنه امید را در دلم روشن کنم. پس این بو..این خاطرات..این احساس..؟ گنگ بودم شاید گنگ تر از اعداد گنگ ریاضی..
سال ها بود پنجره باز بود و هر شب نسیمی ملایم خاطرات خانه را زیر و رو می‌کرد. سردی حاکم بر خانه را میتوانستم در پاهایم احساس کنم..دیگر توان ایستادن نداشتم..شکستن مهره‌های کمرم را به وضوح می شنیدم..
آخر یعنی چه به چای هم بی محلی کنی سرد می شود چه برسد به منی که بی رنگ عشق نمیتوانم زندگی کنم.
در خاطراتش گم شدم..مانند کودکی که دست مادرش را رها کرده.. نه...گویی امشب، شب یادآوری خاطرات است..یادآوری مطلق. آرزو داشتم دوباره برگرد و حالا آرزوها چقدر دست نیافتنی شدند آخر میدانید خاطراتم از آرزوهایم بیشتر بود و این یعنی شکستگی قلب.. به این حال بد عادت داشتم..
سکوت، سکوتم را میشکست من هم بغض هایم را..
کو...کجاست آن عاشقِ عاشق نما که عاشقانه‌هایش را روی من به تماشا بگذارد..؟ کو...کجاست نقّاشی که دوباره دریایش را بر تک تک اجزای تنم نقش کند..؟ کو...کجاست خوش ذوق قدیمی؛ که با رنگ هایش مرا بیاراید..؟ کو...کجاست..؟
به راستی کجاست...؟
″.. دیگر بس است. وقت آن است دوباره روزه سکوتم را باز کنم..وقت آن است به تنهاییِ پاییزیِ خویش برگردم..″

نویسنده: پرناز پورآقا - دهم تجربی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: نقاشی روی بوم

افکارم،دوردست هارا می کاوید. حواسم در آینده پرسه می زد. جسمم اینجا بود اما روحم نه. به یکباره،دستی مرا از خیال به بیرون پرت کرد. مرا نوازش کرد. خوشحال بودم. میدانستم که امروز، نقش آفرینی دیگری در راه است. باذوق، درون رنگها شیرجه زدم. ارغوانی،نارنجی... زیبا شدم. آرام آرام، تنِ سفیدِ بوم را نوازش کردم. به او رنگ بخشیدم. اوهم زیبا شد. درآغاز، سفیدی بی حس بود اما اکنون،به وسعت آسمان شده بود و سرشار از زندگی.
در رنگها می رقصیدم. می خندیدم. طرح میزدم و او، از انواع نقش و نگارها لبریز شده بود‌.
جنسم از چوب بود اما دلم مانند رود...
لباسم رنگ و لبخندم سبز...
بوسه بارانش کردم. شکوفه های قرمز را بر دشت های سبزش رویاندم.عاشقانه هایمان تمامی نداشت و چه ها که خلق نمی کردیم!.
هرآنچه که می خواستم می کشیدم. دشت هارا، چَشم هارا،زنبق ها،شقایق ها، موج هاو نگاه هارا.
آرزوهایش را می کشیدم. غم و غربت را رقم می زدم. جدایی هارا پیوند می دادم.
آهوان را دوان، پروانه هارا خندان و قاصدک هارا رقصان بر پیکرش می لغزاندم.
دربند چیزی نبودم. نمی ترسیدم. قوی بودم. نگاه نمی دزدیدم. نگاهِ سختِ تورا فقط در رنگ دشتزارها توانستم درک کنم.
به شاهکار روبه رویم خیره می شوم.می اندیشم که به راستی آمیزش و پیچیدگی رنگها، چه زیبا آفرین است.
دنیایی از حرفهای نگفته و سکوتی سرشار از فریاد‌...

نویسنده: نرگس عزیزی