نگارش دوازدهم  نثر ادبی

موضوع: یک صبح سرد و برفی زمستان

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

فصل ها به نوعی هرکدام برای ما دلبری می کنند!بهار با شکوفه هایش!تابستان با رنگ هایش!پاییز با برگ هایش،شاید هم با اشک هایش!اما زمستان به نحو دیگری عشوه گری می کند!کارش از دلبری گذشته،او اینبار همه را عاشق تر می کند شاید هم مجنون تر...
هوای سرد زمستان لرزه برتن آدم می اندازد و مرا به طرز ماهرانه ای از خواب بر می خیزاند؛خوابی که برایم شیرینتر از هر عسلی است،اینبار گویی زمستان شیرینی اش را چون زهر تلخ کرده بود.برمی خیزم و به بام خانه قدم میگذارم،دانه های مروارید گونه برف چه دلفریبانه برلبانم بوسه میزنند!هوای سرد و مرموز زمستان جای آنکه بر گونه هایم سیلی زنند همچو نسیمی از سرزمین های مشرق گونه هایم را نوازش می کنند!به اطراف که مینگرم سپیدی پیرامونم،وجودم را چون دستان خواهری قلقلک میدهد،اما چیزی به گمانم کم بود نگاه آسمان گویی رنگ حسادت به خود گرفته بود!آسمان مرموز گویی نیشخند زنان به انتظار ناله زمین ایستاده بود،اما زمین با نغمه های عاشقانه اش درسکوت نشسته بود،آسمان چه بیهوده گمان می کرد که زمین از این بار سنگین برف به ستوه می آید و نغمه های عاشقانه اش به یکباره به ناله های بی انتها سرباز خواهد زد!آسمان گویی زمینش را بی وفا خوانده بودو ابرهای ذهنش نوار بی وفایی را سر میداد و چون غرش رعد و برقی؛بر سر زمین طنین انداز شده بود.آسمان گله مند از اینکه چرا زمین برای آرایش صورتش برف هایش را پذیرا نیست!
گمان عاشقی زمینش،بر پاییز بیصدا امانش را بریده بود! اما آسمان بی خبر و غافل از اینکه پاییز پربغض زمین را چون همدردی دیرینه یافته بود که غمخوار اشکهایش باشد!که همه سوی بغض هایش باشد!و این آخرها زمین را برای عروسی دیرینه اش گویی آماده میکرد؛گویی بارانی میزد و صورت زمین را پاکیزه میکرد و به رسم جبران خوبیهایش جشن نامزدی را برپا میکردتا در زمستان برف های آسمان زمین را چون عروسی زیبا بیاراید! اما آسمان چه بی رحمانه تهمت بی وفایی زده بود...
زمین اینبار اما سکوت نمی کند!برایش چه سخت است تهمت بی وفایی،شنیدن و دم نزدن حال آنکه برای آقایش،آسمانش پاییز را واسطه کرده بود!
زمین اینبار اما به رسم ناز کردنش شاید هم قهر کردنش برف های روی گونه هایش را چون چشمه ای راهی جویبارها می کند!ناز می کند و انتظار می رود این بار هم آسمان نازش را بخرد،گویی اینبار آسمان کمی متعصب میشود،باید هم بشود عروسش درمیان عالم و آدم برای آقایش عشوه گری می کند؛در این حین آسمان به یکباره خورشید را پس می زند و خورشید چه شرمسار سر فرود آورده و روی از زمین بر می گرداند،برگهای ته مانده درختان از ترس به زیر پتوی زمستانی خود می خیزند!جویبار ها نیز کلاه یخی خودرا بر سر گذاشته و به رسم همیشه گوش خودرا فرو می بندند؛آسمان پنجره ها را نیز به تیرگی می آراید تا کسی شاهد عاشقانه های آنها نباشد....و اینک به آرامی زمزمه می کند:زمینم ،همه وجودت برای من است،این لباس مخملینت،گونه های سپیدت ،نغمه های دیرینه ات،همه و همه برای من است!
و زمین تبسم به لب خودرا درآغوش بی انتهای آسمان می سپارد و آسمان اینبار عاشقانه ترین بوسه خودرا راهی لعل زمین می کند و زمین چه بی صبرانه آن را پذیرا می شود و با زمزمه ای آرام آوای خویش را سر می دهد:
هم نفسم گاهی تورا یاد می کنم!
گاهی موهایت را من بو می کنم!
گاهی برق چشمانت را من تمنا می کنم!
در پس این کوچه های تنگ غوغا می کنم!
گاهی دستانت را خود به دست خویش زنجیر می کنم!
گاهی رفتنت را تماشا می کنم!گاهی ماندنت را التماس ها می کنم!اما گاهی خود را نیز در آغوشت فراموش می کنم...

نویسنده: شیوا علیزاده

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir