نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

موضوع انشا قدم زدن در یک روز برفی

موضوع انشا: قدم زدن در یک روز برفی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

از خانه بیرون اومدم با قطرات برفی ک جلوی پایم فرود آمد نگاه کردم با خوشحالی دستانم را به هم ساییدم و شروع به قدم برداشتن کردم

مثل یک دوربین با چشمانم از همه چیز فیلم برداری میکردم از کار ها ی ادم ها که زیر چتر و با سرعت به طرف مقصدشان میرفتند یا به دختر و پسری که دست در دست هم راه میرفتند که آنقدر غرق دنیای خود بودند که سردی هوا و گذر زمان را حس نمی کردند
یا پسری که دستانش در کاپشن خاکستری خود کرده و بی توجه به اطرافیان به عکس کفش خود ک در هر قدم روی برف ها حک میکرد زل میزد که انگار کشتیش به گل نشسته بود
به درختانی که زیر برف ها زیبایی شان دو چندان بود یا سنگ فرش هایی که سفیدی برف روی آن هارا پوشانده بود
از نگاه کردن دست کشیدمو بی توجه به سردی نوک بینیم که میتوانستم سوزشش را حس کنم به راهم ادامه دادم قدم زدن در این هوا حس لذت میبخشید غیر از این ها شهر آرامش عجیبی داشت!

نویسنده: Mahsa Af

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا یکی از جلوه های زیبایی آفرینش خداوند آب است

    موضوع انشا: یکی از جلوه های زیبایی آفرینش خداوند آب است

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    آبی که از آسمان به صورت باران نازل می شود و گاه به شکل رودخانه ای بر روی زمین جاری می شود و طراوت و سرسبزی را به طبیعت هدیه می کند. رودخانه با گذر از میان جنگل، روح پژمرده ی گیاهان را بار دیگر به وجد می آورد و آنان را شاداب و سرزنده می گرداند.

    وقتی رودخانه ی جاری و زیبا از روی سنگریزه ها عبور می کند، چه صدای دل انگیزی ایجاد می شود صدایی که به انسان آرامش می بخشد. این آرامش با گذر رودخانه از مسیر همیشگی اش ،ادامه می یابد و هر بار افراد بیشتری را به خود علاقه مند می کند.

    گذر و حرکت پیوسته ی رود می تواند درس های زیادی را به هر بیننده ی آگاه بیاموزد. کمک به دیگران یکی از این تعالیم است. رودخانه بارها از روی هزاران هزار سنگریزه ی کوچک و بزرگ می گذرد و آنهایی را که می خواهند به پایین کوه بروند، بی هیچ منتی با خود حمل می کند و به مقصد می رساند .

    گاهی هم نمونه ای برای از خودگذشتگی است؛ او وقتی صدای ناله ی جوانه ها را می شنود، به جوی های کوچکی تبدیل می شود تا به یاری آنان بشتابد . رودخانه چه مهربان است گویا این مهربانی از خدایش سرچشمه دارد.

    خدایا هر چه در سراسر این جهان است همه آفریده ی توست و اگر همین رودخانه ی زیبا نبود این آرامش همیشگی از کجا پدیدار می گشت؟

    یا کدام یک از آلات موسیقی می توانست چنین نوای گوش نوازی را ایجاد کند؟ پروردگارا این نعمت گرانبهایت را از ما نگیر و برای همیشه آن را جاری و روان نگه دار.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا آدمک های خنثی می خندند

    موضوع انشا: آدمک های خنثی میخندند

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    درمیان بازی با آدم هایی که میان این همه آدمک یوی از آدمیت نبرده اند خریت محض عقل هایمان است. در لوکیشن های این دنیا تقلید به بودن ادمک های خنثی خیلی وقت است عادت محض و مغزهایمان شده است گریه کنیم و با صدای بلند بخندیم.اسکار آدم ها شده سکوتمان.وقتی میان ما در سرحروف الفبا کلاه برود واویلا به دل های ما ک خیلی وقت است شنونده شده ایم خیلی وقت است متکی ب وحده بوده ایم.از شنیدن ها زیاد رنجیده ایم‌.و ازگفتن ها فقط یک کلام ب کار بردیم:خوبم...همه ی این هارا ب دوش میکشانیم گاهی هم سرانجام یک اتفاق ساده و کوچک همیشه بد نیست بعضی ها هر چقدر بخواهی کم است تمام نمیشوند و حضور گرمشان میشود احساس گرمی وخز پالتوی عشق برایت...و تمام محبت هایشان خواسته قبلیت میشود ولی امان از چرخاندن فلک و افتادن از عرش به فرش.مجبور میشوی بگذرانی آن روزهای پرجملات را پشت روز های خود پنهان میکنیم پشت جملات تلخ همرنگ میشویم وی خشتگی های روزمره ان میکنیم.عجب ادمک های خنثی ای هستیم.میخندیم:)به درون قلبمان را کوه یخ میکنیم و به ظاهر به ادمک هایی با لبخند هایی عروسک دوخته نتیجه اش میشود.ادم ها خراب میکنند عرضه ی دوست داشتن این زمانه ب قرارهای کوچه خیابانی و زمان خاموش شدن گوشی ها شده است.خودمان را با خاطره های سیاه میپوشانیم و از خاطرات غولی به مغروریت میسازیم.دروغان را به تظاهر سیاه میکنیم ولی امان از چشم های دهن لق که مارا لو میدهند:)همه ی خاطراتی که تلخیشان به خلوصشکلات تلخ هشتاد درصد زندگیمان را ب زهر میکشاند رنگ خدایی را فراموش میکنیمخودرا ب جنون غم میکشانیم سیاه و سفید میشویم،درونی سفید ب ظاهر سیاه و اما هر چقدر هم بد باشد وقتی به آن ها مکرر میشوند عسل هم‌ برای شیرینی ان کم میشوند.میشویم هرگز وجود حاظر و غایب را شنیده ایم!ما ادمک های خنثی ب لب هستیم من در میان جمع و دلم جای دیگریست.

    خاطرا ابراهیم زاده - خرمشهر

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش یازدهم درس چهارم

    نگارش یازدهم درس چهارم

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    آدم ترسو هزار بار می میرد

    باد شدیدی می وزدجنگل سردوتاریک است،نمی دانم از کدام سمت بروم؛تمام اندامم می لرزد،دندان هایم به شدت به هم می خورندمثل این که آهنگی بریده بریده نواخته می شود.
    از شدت ترس هرلحظه پایم به شیئی می خوردونزدیک است که زمین بخورم.صداهایی مبهم به گوشم می رسد که هرلحظه ترس مرابیشترمی کندناگهان
    متوجه صدای پایی می شوم که ازپشت سربه من نزدیک می شودگوشهایم راتیز می کنم و هرچه دقیق ترمی شوم صدای نفس هایش را نیز می شنوم ودیگر مطمئن می شوم که کسی به دنبالم می آیدتمام عزم خودراجزم می کنم تا فرار
    کنم؛فرار به سوی روشنایی،به خانه های دور،به رهایی ونجات؛فقط به جایی که ازدست این فضای غم بار به در روم.
    از شدت ترس باخودزمزمه می کنم و شروع به آوازخواندن می کنم ولی نمی توانم آرام شوم ودرحالی که می دوم پایم به تخته سنگی می خوردوبرزمین می افتم ؛دیگر توان برخاستن ندارم تمام
    نیرویم راازدست داده ام همه جادورسرم
    می چرخد و آخی می گویم و بیهوش می شوم.
    لحظه ای که چشمم رابازمی کنم نوری به چشمم می افتدمی بینم که صبح شده و برروی علفزار افتاده ام ؛به خودم که می آیم متوجه می شوم که دیشب در جنگل گم شده بودم ودرحین فراربه زمین خوردم و بیهوش شدم و وقتی دقت می کنم چیزی در کنارم نیست ومن نیز سالم هستم؛اماترس بیهوده ای که برمن غلبه داشت هرمنظره و صدایی را برایم ترسناک کرده بود به طوری که درحال مرگ بودم .....واینجاست که به این سخن باارزش پی می برم که می گویند:"ترس برادرمرگ است".......
    آری اگر من برترس خود غلبه می کردم می توانستم بهترتصمیم بگیرم و راه راازبیراهه تشخیص دهم.
    ولی واقعا آن صدای پشت سر من چه بود که ترس مانع از شناخت من شد؟ و این سوال رادرذهنم برای همیشه باقی گذاشت....

    سیده فاطمه طباطبائی - دبیر زبان وادبیات فارسی - شهرستان زرندیه - استان مرکزی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشای جانشین سازی با موضوع دل

    انشای جانشین سازی با موضوع دل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    آه خدای من مگر من چه کرده بودم که مرا آفریدی؟حق من از دنیای قشنگت فقط شکستن بود؟
    با تمام وجود از دردهایم از گریه هایم و از شکستن هایم میگویم.به یاد دارم اولین درد را :من برای اولین بار عاشق شده بودم نمیدونم ولی چگونه ولی با دیدنش هوش از سرم میرفت و تند تند به دیواره خونین بدنم کوبیده میشدم زمان زیادی گذشت که بالاخره صاحب من با آن کسی که دوستش داشتم آشنا شد ولی امان از دست عشق های بیخودی عشق هایی که سر انجام به جدایی خطم میشود .حدودا ۶ماه گذشته بود که صاحب من فهمید که معشوقش اون را دوست ندارد و این یعنی ته نابود شدن من .صبح تا شب گریه های بی امان صاحبم گله گذاری از خدا و بهانه گیری و ناراحت و گوشه گیر شدن و من روز به روز غمگین تر از دیروز .....
    هر روز بر سر من کوبیده میشد نمیدانم با چه چیزی ولی درد داشت سرم را شکست باعث شد که من آسیب ببینم اینقدر درد داشتم که نفهمیدم کی خوابم برد خوابی که باعث شد صاحبم هم بخوابد فقط فهمیدم که مرا با یک دستگاه از خواب بلند میکردندولی من چشمانم را بستم و به خوابی عمیق فرو رفتم ....
    بعد از مدتها از خواب بیدار شدم دیگر خبری از سر شکسته من نبود ولی جایش در بدنم خود نمایی میکرد صاحبم دیگر نمیخندید گریه هم نمیکرد .من سنگ شده بودم دیگر احساس هیچ دردی را نمیکردم فقط صبح تا شب خیره به زخم روی بدنم بودم زخمی که خودمم نفهمیدم چطور شد مگر من کار اشتباهی کرده بودم من فقط کسی رو دوست داشتم ولی قدر دوست داشتن مرا نداشتن و مرا شکستن آری صاحبم مرا شکست مرا غمگین ترین قلب دنیا کرد مرا تا مرز مردن کشاند ولی من هنوز زنده ام ،زندگیی که اگر نباشم خیلی بهتر است چون احساسم مرد احساسی که به من تولد و شکوفاشدن زندگی جدیدی بخشید زندگی که خنده در آن حرام بود و فقط شکنجه دادن دیگران جایز بود آری یک زخمایی هستن ، بجای اینکه پوست را باز کنند ، چشم هارا باز میکنند :)
    زندگی جدیدت مبارک من
    نویسنده: شقایق صالحی شهرقدس

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا طلوع خاطرات

    موضوع انشا: طلوع خاطرات

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    در رد آرام قلم روی بوم روزگار، طراح هستی را میبینی و رنگین کمان زیبای غروب، چشم هایت را می نوازد!
    اما... حسی عجیب خود را به رخ این زیبایی ها می کشد...
    حسی که بوی دلتنگی میدهد؛
    یاد تک تک بهار ها و تابستان ها و پائیز ها و زمستان هایی می افتی که لحظه به لحظه شان را لمس کردی!...
    و آدم هایی که روزی دوستشان داشتی و سال هاست در باغ قلبت، نیمکتی دارند برای همیشه!...
    و یاد کودکی هایت می افتی... چقدر زود در کتاب زندگی، صفحاتشان را ورق زدی!...
    و خنده هایی که گرمابخش دل ها بودند و گریه هایی که دست و پای باران را گم می کردند...

    در انعکاس این غروب زمستانی، تمام لحظاتی را مرور میکنم که خیلی زود دیر شدند!...
    لحظاتی که بی هیاهو آمدند و بدون خداحافظی رفتند...
    و قدمشان حسرتی شد از جنس خاطره...!
    همان هایی که وقتی دلت میگیرد، زودتر از همه به عیادتت می آیند...
    هنگام غروب، طلوع میکنند...
    وسط نوشیدن یک فنجان چای دلتنگی...!

    نویسنده: ماریه سیف اللهی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دهم درس پنجم - جانشین سازی

    نگارش دهم درس پنجم
    جانشین سازی

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    آرام پر تلاشم

    تن بی روحم خسته در آب بود.
    جسمم را تکیه بر ساحل زده بودم .
    هربار هم درونم را از قصه های تاریک زندگی پر میکردند ،اتاق اتاق وجودم را احساس می کردم ،دریکی گلی میرویید و در دیگری روحی تنش را برجای میگذاشت و من همانند هر بار بی این پهنه عظیم آرام چشم اندوخته بودم و چشمانم بلورین شده بود.

    همه آماده بودند یکی بوسه بر گونه های مادرش میزد و دیگری با ذوق فرزندش را به آغوش کشیده و آن کودک با صدای کودکانه پدرش را بدرقه می کرد.
    همه با ملسی حالشان بر گوشه ای از اتاق های وجود م تکیه زدند وعکسی را در وجودشان بوسه میزدند.
    و اما دوست همیشگی من باز هم مرا به حرکت وادار کرد.

    جلوتر رفتم سردی این پهنه پاهایم را سست کرد گویی نباید میرفتم شبنم های درونم برچشمانم از سرما مروارید می ساختند ،
    عجیب بود آن روز دریا خروشان نبود خوش آمد نمیگفت همه چیز آرام تر از آرام بود گویی فقط من بودم و من .
    در هیاهوی این ارامش عجیب تنم خسته تر شد، چشمانم را فرو بستم اما همان لحظه سیلی عجیبی خوردم گویی تنم از روحم جدایی یافت قطره قطره از تیرگی ام دریا را می هراساند دیگر از حفره های قلبم نگویم از مالکان قلبم نگویم هراسان بلور های صورتشان بر روی قلبم می ریخت و هر قطره ترکی بر قلبم می ساخت .

    خیلی گرم شده بود در آن عروس پوشان سال از درون میسوختم قصه های تلخ درونم می سوخت آرامی دریا وسعت گرمای مرا نداشت و من سانچی در دل این دریای ارام محبتم را فرو بستم سنگینی ام را به دریا دادم چشمانم را بستم و غرق در وجود شدم .

    دستی. بی رحمانه بر صورتم سیلی زد و تمام گل های شادی ام را از مزرعه احساسات چیده و به جای آن خار غم نهانده است .

    حال آن مادر که تبسم چشمانش مرا دیوانه میکرد حال نه پسری است نه روحی نه جسمی گویی هر روز باید وسعت دریا را در آغوش بگیرد تا دلش اندکی ارامی یابد .
    موج عشق دختری از این جهان به ساحل نرسید و دریا را در آغوش کشید .
    عشق،مهر،محبتو اعتماد همه و همه در دل این دریا جا ماند و اما من منی که لحظه به لحظه این گل های اتاقک هایم را میدیدم من که بلور های چشمانشان را به دریا میریختم محو شدم....و کسی در انتظار من نیست... .

    نویسنده: فاطمه پورحمد - دبیرستان کوثر ، بندر امام خمینی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    یا تۅ یا هیچکس!

    کنار ساحل ایستاده بودم از دیشب همه چیز را آمده کرده بودند برای مسافرت نمیدانم چرا از همان ابتدا دل شوره و حس بدی داشتم .
    پدرها و مادر ها ،زن ها و مردها و کودکان ، برای خداحافظی با خانواده هایشان آمده بودند ولی آه که نمیدانستند این خداحافظی تلخ آخرین وداع است چنان همدیگر را در آغوش می کشیدند و با یکدیگر خداحافظی میکردند که من بر آن حس و دل شوره ام افزوده میشد .
    همه سوار شدند و ملوان با لبخند و آیت الکرسی و صلواتی مرا به حرکت درآورد بزور حرکت میکردم تمام انرڗی ام تحلیل رفته بود برای آخرین بار با نگاهی خسته به ساحل چشم دوختم گویا دیگر برنمی گشتم خانواده ها تا آخرین لحظه ایستاده بودند تا جایی که دیگردر مہ و دریا مهو شدیم ،مردم دعا و نماز می خواندند کہ خدا آنها را از بلا حفظ کند و به سلامت به آغوش خانواده شان برمی گرداند .
    من کہ امیدی نداشتم مردم مشغول استراحت بودند ۲۱روز بود که در راه بودیم همه چیز آرام بود و به خوبی پیش میرفت تا... برای چند لحظه چشمانم را بستم که یک چیز محکم ب مخزنم برخورد کرد.
    تا آمدم چشمانم را باز کنم نفت و گاز درونم باعث انفجار من شد و آتش از درونن زبانه میکشید.
    صدای هیاهو و فریاد وحشت زده مردم مرا بیشتر و بیشتر سوزاند و بر آتش درونم افزوده می کرد آتش با قاه قاه و خنده ی بلند و خوشحالی زیاد وسعت می گرفت و وسیع تر می شد و همه و همه چیز را می سوزاند.
    در آن لحظه تمام خداحافظی و امید خانواده ها ،آخرین نگاه ها خنده ی آنها در ذهنم تداعی می شد من سانچی که اینهمه وسیع بودم و امکانات داشتم برای مقابله خیلی ظعیف شده بودم .
    یک هفته بود که دا آتش میسوختم!
    دوباره با نگاهی امیدوارانه و پر از اشک ب دریا التماس کردم که آتش درونم راخاموش کند و به دادم برسد ولی امیدم پوچ و خالی بود حتی داریا هم نمیتوانست برایم کاری بکند .
    من هم چشمانم را بستم و تمام !!!آه که چه تمام تلخی ست!""
    دلم میگیرد از دریایی که با آن همه وسعت نتوانست آتش را خاموش کند .از خانواده ای که دیگر هیچ یادگاری ای از عزیزانشان نداشتند.
    !!واای که چه حادثه تلخی بود!!
    سانچی ای کاش از همان ابتدا به راه نمی افتادی و این همه مردم و امید آهنا را از بین نمی بردی ،ولی هر چند خواست و اراده ی خداوند است که شهیدانی پاک تر از گل را برای شهادت برگزید واقعا چه سعادتی نصیب آنها شده بود....

    نویسنده :سوسن دورقی - خوزستان، بندر امام خمینی

  • ۱ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا قطرات باران

    موضوع انشا: قطرات باران

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    از مدرسه که داشتم می اومدم شکمم قاروقور میکرد از گرسنگی سر به تنم نبود مادرم ناهار را روی میز چیده بود.
    با خوشحالی به طرف مادرم دویدم و گفتم ناهار اماده است گفت بله گفتم اخ جون گفتش مگه چقدر گشنته که با دیدن میز ناهار انقدر خوشحال شدی گفتم از گشنگی حالم داشتش بد میشد گفت لباساتو درار دستو صورتتو بشور بیا سرمیز گفتم چشم سر میز نشستم همین که اولین قاشوقو خوردم یهو رعدوبرق زد از ترسم دویدم به سمت مادرم مادرم مرا در آغوش گرفت و نوازشم کرد و شروع کرد لالایی خوندن لالا گل پونه بابات رفته سر کوچه لالا عزیزم لالا همین طور که مادرم لالایی میخوند توی بغلش خوابم برد بعد رعدوبرق زد.
    و باران شروع کرد به باریدن چیک چیک قطرات باران به پنجره خونمون چنگ میزد با خوشحالی به طرف پنجره رفتم و گربه ای را که از ترس خیس شدن به طرف لونشون میرفت را دیدم و ابری را دیدم که جلوی افتاب بود قدیمی ها می گویند بهش میگن خورشیدگرفتگی قطرات باران همچنان می باریدو زیادوزیادترمیشودایا تابه حال شنیدید که میگویند قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.

    نویسنده: محدثه ولی - شهر قدس

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا سرگذشت قطره باران

    موضوع انشا: سرگذشت قطره باران

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    نامی برای نوشته: قطره بارانی دلتنگ هستم...
    ای آدمیانی که بر روی کره زمین زندگی می کنید،آیا تا به حال برایتان پیش آمده که دلتان به اندازه پهنای آسمان بگیرد و همچنین برای کسانیکه در آسمان زندگی می کنند،تنگ شود؟شاید با خودتان بگویید این چه سؤالی است؟!معلوم است جوابش منفی می شود.ولی این را بدانید...امروز دلم هوایتان را کرده است و برایتان تنگ شده است.
    همیشه دلم موقع هایی که هوا آفتابی است برای زمین و اهالی اش تنگ می شود.زیرا خیلی وقت است که به زمین سفر نکرده ام.آخر می دانید،هر وقت که خدا بخواهد من به زمین می آیم و هر وقت او اراده کند،آسمان ابری می شود.ولی من امروز از خدا می خواهم به زمین بروم و با دوستانم ملاقات کنم.مگر من چه گناهی کرده ام؟
    دل است دیگر...گاهی همچون هنگام غروب آفتاب دلم می گیرد و دوست دارم با زمینی ها عشق بازی کنم.
    وای...خدای من...آسمان چرا تیره و تار شد؟!گمان می کنم همان دعایم مستجاب شده است.آخر من یک دعا و آرزوی دیگر نیز دارم.دلم می خواهد با باریدن خود دیگران را شاد و مسرور کنم و حس خوبی به آنها دهم.لطفا مرا به شیشه اتاق دختری تنها بیانداز که شاید با دیدن من به آرامش روحی عمیقی دست پیدا کند و غم هایش را فراموش کند.اما امیدوارم چنین دختری در زمین نباشد چون من خوشحالی و شاد بودن دیگران را می خواهم نه غمگین بودنشان را.
    دیگر وقت آمدنم به زمین فرا رسیده است!بیشتر مواقع در همین زمان دست دوستانم را می گرفتم و با آنها به زمین می آمدم ولی حتی برای یک بار هم که شده می خواهم سفر به زمین را به تنهایی تجربه کنم.در بین زمین و آسمان بودم و به این فکر بودم که خدا این دعای من را نیز مستجاب کند که ناگهان با صدای تق تق به شیشه ای خوردم.وای...خدای خوبم...تو چقدر مهربانی!این آرزوی من هم برآورده شد.مگر می شود؟!...خدایا تو فوق العاده هستی!

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا باران نمی بارد

    موضوع انشا: باران نمی بارد

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    از خیابان های خشک و بی عبور تهران که می گذرم همه چیز برایم خسته کننده به نظر می رسد.
    قدم،قدم،قدم، راه را آرام آرام و با سکوت طی میکنم اصلا دیگر حوصله ی هیچ چیز را ندارم.
    هوا بی روح تر از همیشه بود،خشک و سردو خشن....
    همچنان راه میرفتم قدم به قدم هوا سردتر می شد؛بخار هوا از دهانم گرم تر بیرون می آمد.
    دیگر درخت های تنومند آنجا برایم اهمیتی نداشت،دیگر قدم زدن در آن خیابان رنگارنگ اهمیتی نداشت .
    یک عصر زمستانی که فقط سرمایش سوزناک بود اما،اما زمستان مگر بدون برف و باران هم می شود . درست است که در چند سال اخیر هیچ برف دلنشینی در تهران به زمین و دل ننشسته است ولی باران هم دیگر نمی بارد.
    این خیلی غم انگیز ....
    هیچ کس درگیر این موضوع بزرگ و مهم نبود چرا که آنها مشغول به کارهای واجبشان بودند و هیچ کسی توجهی به این مشکل بزرگ نمی کرد .
    کارهای این دنیا مارا از همه چیز بازداشته است ،همه چیز!
    باران نیست ، باران نمی بارد و این یک حقیقت تلخ است! یک حقیقت محض که خواهی یا نخواهی باید پذیرفتش!
    شاید اگر الان مثلا:چند سال قبل بود با نباریدن باران مردم به فکر چاره اندیشی بیفتند ،چقدر ما تغییر کرده ایم .
    درست است که کاری از دستان ما بر نمی آید اما ما وسیله ایم
    بهترین راه این است که به اقامه نماز بایستیم و از خداوند طلب بارش باران کنیم .
    این کمبود بارش ها حاصل چیست ؟ یعنی خداوند ما را مشمول لطف و رحمت الهی خود نمی کند....
    نه این افکار غلط است .
    صبر خدا بسیار است و لطفش فراتر از دریاست ....
    از خدا بخواهیم خدایا سرزمینم را سیراب ساز. آمین

    فاطمه نظامی - پایه هشتم

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء