نگارش یازدهم درس چهارم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گو ی موج و ساحل

آرام آرام به سمتش میروم،اما هر بار مرا پس میزند.ولی هیچوقت نا امید نمیشوم.
روزی هزاران بار این کار را تکرار میکنم تا دلش به رحم بیاید ولی بی فایدست.
از شب هایی که باد و باران برای پا در میانی نزدم می آیند،خوشم می آید.بعضی شب ها که به اوج جنون رسیده ام ابر دلش برایم میسوزد و بر حال من میگرید
بگذار بروم و منطقی با او صحبت کنم.
به سویش میروم.
سنگ هایی ک مرز بین من و معشوقم را ب وجود آورده اند سر خم میکنند تا به معشوقم برسم.
تا مرا میبیند مرا بیرون میکند.
دوباره سمتش می روم و به او میگویم:ساحل عزیز تر از جانم بگذار دقایقی منطقی باتو سخن بگویم،تو که خود میدانی من از این کار هیچ گاه خسته نمیشوم؛پس چرا مرا نمیپذیری؟
-ساحل:می دانم ک خسته نمیشوی اما ما هیچگاه به هم نخواهیم رسید؛پس بیهوده تلاش نکن.
-همین دو کلمه صحبتش برای شروع کافی بود...
-ساحل جانم این دلیلت مرا قانع نمیکند،دلیل دیگری بیاور.
-ساحل:تو تا به حال به دریا توجه کرده ای؟از دل او که پیش تو گیر است خبر داری؟هیچ میدانی وقتی به سوی من می آیی چقدر غصه میخورد؟میدانم که نمیدانی .عشق من تورا کور کرده است.درد و دل دریا با ماهی ها را شنیده ام.در دلش غصه ها دارد ولی برای خوشبختی تو دعا میکند.تو که درد عشق را چشیده ای او را درک میکنی.پس برگرد و سراغی از من نگیر.
با دلی غمگین سمت دریا رفتم.هیچگاه فکر نمیکردم دریا با این دل بزرگ و زلالش عاشق من شود.
امشب،شب عروسی من و دریاست.ماهی ها میرقصند،ابر نم نم اشک شوق میریزد،ساحل میخندد. امشب همه شادند،
حتی من،

نویسنده هانیه حرمی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت وگوی من و عزراییل...

مقدمه:عزرائیل ،یک دفعه نامش به ذهنم امد.معنی نامش کل وجودم را لرزاند همان که روزی جان مرا هم میگیرد.مقام بزرگی در نزد خداوند دارد.
بنظرم فرشته ایی است زیبا ولی ترسناک که من از او میترسم با کمی حرف زدن با خود به فکرو خیال می روم خیالی که، کنار من آمده است وجان مرا میخواند و میخواهد باخود ببرد اینگونه اورامیبینم ....

متن(گفت وگو):کمی نگاهم کرد.
-اماده هستی !
باشنیدن امده هستی چشمانم سرخ وکمی درخود پیچیدم ودلم لرزید وزبانم بند امد
-هاها هاها میکردم و نمیدانستم چه بگویم .
(به چشمان سرخ شده ام بامهربانی نگاهی انداخت .)
-گفت مرگ حق است، حق همه مااست.روزی می اید که من نیز جانم توسط خداوند گرفته میشود.
-من با نگاهی حیرت انگیز او را می نگریستم و گفتم:میمیری؟
-گفت :روایتی از امام سجاد(ع)امده است؛که در ان میگوید: هنگامی که اسرافیل درصور می دمد تمام موجودات به خواب میروند .
وخداوند به من میگوید:چه کسانی زنده باقی مانده اند.
به او میگویم "انت الحی الذی لایموت"شما که هیچگاه نمیمیرید ومن ،جبرئیل،میکائیل واسرافیل خداوند ان هنگام به من دستور میدهد پس جان ان سه فرشته رابگیر.
اینجا من دیگر نتوانستم ساکت بمانم به او گفتم توکه ماندی تو بهترین فرشته نزد خداوندی جانت را نمیگرد؟.
سخنانم را قطع کرد و من را با میلیاردها سوال که مغز مرا به هم ریخته کرده بود .به سخنان خودش ادامه داد
-خداوند ان هنگام دستور میدهد ای ملک الموت بمیر!ان زمان صیحه ایی میزنم اگه اگر مردمان زنده بودند با صیحه من میمردن
-به اوگفتم پس مرگ انواع دارد .وبه اعمال ما بستگی دارد و فقط خداوند عظیم زنده میماند!
-بله اینگونه است !مرگ فقط مجازات نیست بلکه ملاقات با خداونداست .او تواب و رحیم است.
-باخنده ایی که برلبم امده بود از خیال و فکر در امدم .با خنده ایی برلب و دلی ارام گفتم...

جمع بندی:ڪُلُّ نَفْسٍ ذائقة الموت
هر جانداری به ناچارچشنده مرگ است.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گوی دکتر و دیوانه

اولین روز کاری ام را در یک تیمارستانی خارج از شهر شروع کردم . ساختمانی قدیمی و فرسوده که کفپوش هایش هنگام راه رفتن جیر جیر می‌کرد . فضای تیمارستان نم دار و تاریک بود و بوی تعفن از سه کیلومتری هم حس می‌شد . سر و صدای زیادی بود،جوری که به سختی می‌توانستم صدای فکر کردن خودم را بشنوم.

سرپرستار:خوش آمدی! اولین روز کاری ات را میتوانی با چرخیدن در تیمارستان شروع کنی و کمی با محیط آشنا شوی.
- بله،متشکرم.
به طبقه ی بالا رفتم...درِ همه ی اتاق ها بسته بود جز یکی . صدایی نظرم را جلب کرد،مردی در اتاق با شخصی در حال صحبت بود و آرام می‌گفت:«سیر نمی‌شود نظر،بس که لطیف منظری...»برایم جالب بود که دیوانه ای شعر سعدی را بخواند.
داخل شدم. مردی حدود شصت و پنج ساله با قدی متوسط و موهایی ژولیده در گوشه ی اتاق نشسته بود،چشمانم را اطراف اتاق گرداندم تا شخصی که هم‌صحبتش بود را پیدا کنم ولی کسی در اتاق نبود.
مرد آهسته گفت:تازه وارد بنظر میاد نه؟.....آره!!فکر کنم تازه فارغ‌التحصیل شده...یکی از همون عاقلانِ دیوانه پسند...!!
تازه متوجه شدم مرد درحال گفت و گو با توهمات خودش است.پرسیدم:سلام،
میتونم دقیقه ای باهاتون هم‌صحبت بشم؟
فکر کنم متوجهمون شده!!دلبر؟عزیزم؟نکنه دوباره در غیب کردنمون اشتباه کردی؟
- ببخشید آقا؟؟میتونم وارد بحثتون بشم؟
سلام. به کلبه ی تاریک،نم دار،بوگندو و شوریده ی من خوش اومدین. دلبر؟چایی بیار برای خانم دکتر.
خنده ام گرفته بود. ولی برای اینکه ناراحت نشود خودم را جمع و جور کردم و گفتم: ممنونم. چند وقته اینجایین؟
+خیلی وقته!! دیگه حسابش از دستم در رفته. اول کارها بی قراری میکردم،میدونی؟آخه اینجا آفتابش سرده!ولی بعد ها که متوجه شدم دلبر هم با من اومده تحملش آسان تر شد و البته دلپذیر تر! همه چیز با عشق دلپذیر میشه عاقلِ دیوانه پسند!
دلم برای پیرمرد سوخت...
هیس می‌شنوه!لازم نیست اونقدر بلند بگی که رنگ کفشش با لباسش همخوانی نداره.
با خجالت کفش هایم را زیر صندلی پنهان کردم.
آهاااااا!!حالا با یک عاقلِ دیوانه پسند که بی نهایت نگران حرف مردم است رو به رو هستیم!!
- منظورتو نمی‌فهمم...
چون نمی‌خوای بفهمی! منظورم خیلی ساده س!برای خودت زندگی کن. اگر تو آن رنگ و آن مدل کفش را دوست داری با افتخار بپوشش و به حرف مردم اهمیت نده!....بله...چشم...به حرف دلبر اهمیت بده...!
نگاهی عاقل اندر سفیه به پیرمرد انداختم و گفتم:شاید در دنیای شما آسان باشه ولی در دنیای ما اگر با حرف و نظر مردم همرنگ نشی کلاهت پس معرکه س. والبته که وضعیت یک دیوانه با یک عاقل فرق می‌کند. سعی کن عاقلانه فکر کنی،واسه خوب شدن دیر نیست.
پیرمرد آهی کشید،به پنجره ی میله دار خیره شد و گفت: فاضل نظری میگه که:«گفتی به من،نصیحتِ دیوانگان مَکُن... گفتی ولی،نصیحتِ دیوانه می‌کنی!»
- روز هارو چطوری میگذرونی؟اینطور که معلومه سال های زیادی رو اینجا گذروندی.کل روز اینجا می نشینی و با خودت حرف میزنی؟خسته کننده نیست؟
ای عاقلِ دیوانه پسند تو چی میدونی از دنیای دیوانه ها؟«دیوانه ها با خودشان حرف نمی‌زنند. آن ها فقط تمام روز را به کسی که نیست،بلند بلند فکر می‌کنند.»
قلمرو ی من اینجاست و دلبر ملکه ی این قلمرو. هیچ کس حق تجاوز به قلمرو ی منو نداره مگر بعضی وقت ها که دلبر عصبانی ام میکند که مجبور میشوم داد بزنم. آنجاست که اجنبی ها با زره‌پوش سفید و سلاح های آرامبخش قصد جان من
را می‌کنند!!
- چی شد که به اینجا اومدی؟
می‌خندد و کمی با خودش یا همان دلبرِ خیالی پچ پچ می‌کند.
مردم اون بیرون تلاشی برای فهمیدن افرادِ کمی پیچیده نمی‌کنند!اگر کاری عجیب بکند اورا دیوانه می‌نامند.گفتند دلبرِ من وجود خارجی ندارد،هنوز هم می‌گویند...اما مردم اینجا اورا باور دارند! می‌توانی از همسایه ام در اتاق بغلی بپرسی!!
- نمی‌خوای از اینجا بری؟
نه!به هیچ وجه!!
- چرا؟؟
چون اینجاست که می‌توانم بی هیچ هراسی از قضاوت شدن،خودم باشم. با دلبر صحبت کنم بدون آنکه شاهد این باشم که مردم اورا توهم می‌نامند. اینجارو دوست دارم!فقط کمی آفتابش سرده،که با عشق قابل تحمل میشه. سیمین بهبهانی چقدر دلنشین میگه:
«شوریده ی آزرده دلِ بی سر و پا،من!
در شهر شما عاشقِ انگشت نما،من!
دیوانه تر از مردمِ دیوانه اگر هست،
جانا،به خدا من...به خدا من...به خدا من!»
بلند شد و در چشم برهم زدنی رفت و من هنوز نامش را هم نمی‌دانستم.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: آسمان و دریا

سکوتی سنگین میان آسمان و دریا حاکم بود. مهتاب از دل آسمان می جوشید و سوسوی اختران ، پهنای بی انتهایش را چراغانی می کرد. اما غمی مبهم تمام وجودش را فراگرفته بود. ظلمت تنهایی اش را می توانست به روشنی در آینه وجود دریا ببیند.
در آن تنهایی جانفرسا تحمل ساکت ماندن نداشت آهی کشید و با خود گفت: «لحظه ها با نهایت دل سنگی و نامهربانی می گذرند و با گذرشان اثری از حسرت بر قلبم برجا می گذارند و تنهایی، این همدم همیشگی ام ، باز هم با من است. امروز هم خواهد گذشت و پروانه ی آرزویم به مقصد اجابت نخواهد رسید.»
دریا که نجوای غمگین آسمان را می شنید، چشمان آبیش را به طرف آسمان چرخاند و با تعجب خطاب به آسمان گفت:« چرا اینگونه فکر میکنی؟! تو هیچگاه تنها نبوده ای من همیشه مرغ نگاهم را بسوی تو می فرستادم تا در آغوش آفاق بی کرانت پرواز کند. به امید آن که هیچگاه احساس تنهایی نکنی.»
آسمان از سخن دریا به خود آمد و گفت:« ای کاش من هم می توانستم مانند تو چنین آرامشی داشته باشم و شاد زندگی کنم. تو چگونه توانستی این همه سال درکنار انسانها زندگی کنی و محبوب آن ها باشی؟! »
دریا گفت :« راز شاد زیستنم این است که از صمیم قلب عشق می ورزم و به سادگی، تلخیِ سردِ کدورت و کینه را به دل راه نمی دهم. اما ای دوست دیرینه ام، چه شده که از انسان ها این گونه دلگیری و نسبت به آن ها بدبین شده ای؟»
آسمان گفت:" انسانها تنها تو را دوست دارند و درکنار تو آرام میگیرند، در ساحلت می نشینند و به زیبایی ات خیره میشوند. زندگی خود را وابسته به نفس هایت می دانند و نبود تورا مرگ هستی خود می پندارند.اما نه تنها مرا نادیده می گیرند بلکه هنگامی که از شدت اندوه بغض می کنم و گریان می شوم دیدن چشمان اشک آلودم آن ها را شادمان می کند. احساسات و عواطفم را نمی بینند و چترهای فاصله را میان من و خودشان می گیرند و مرا دلتنگ تر از همیشه می کنند."
دریا گفت :«از دید من ، انسان ها تو را نیز به اندازه ی من دوست دارند و شاید هم بیشتر. کافی است نوع نگاهت را تغییر دهی و بی قید و شرط مهر بورزی . آن گاه حقایق بسیاری برای تو آشکار خواهد شد؛ خواهی دید که خورشید درخشانت در روزهای صاف دل های آن ها را گرم می کند و قطره های دُرین بارانت در روزهای ابری، چه قدر آن ها را به وجد می آورد. خواهی دید شنیدن صدای پای تو برای آنها آوای دلنشینی است و آن ها قدر دان تو هستند . در میان آنها حاضرترین غایب خواهی شد و دیگر تنها نخواهی بود.»
آسمان با بی قراری گفت :دریا دوست دارم هر چه سریعتر صبح شود. چون می خواهم عشقم را باتمام وجود ازقفس سینه ام به سوی آنها پرواز دهم و قلبهایشان را آکنده از مهر وجودم کنم.»

دریا که شور و شوق آسمان را دید با خوشحالی به او گفت: «آسمان گرچه شب تاریک است / دل قوی دار که سحر نزدیک است.»

نویسنده: فاطمه سادات بنی حیال

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفتگو مکالمه بین پدر و پسر

شروع زندگی سرفصل سالنامه ی تمام عمرمان است . زندگی را بدون درنگ و بدون آنکه بدانیم ،آغاز کردیم ،بزرگ شدیم ،عاشق شدیم ،گریه کردیم ، منتظر ماندیم ، شب و صبح و غروب و طلوع را دیدیم ،تجربه ها کسب کردیم ، وبر گنجینه های افکارمان انباشته کردیم . از بزرگ ترین اتفاقات زندگی گذشتیم ، برای من بزرگ شدن مانند بودن در سلول انفرادی است که فقط راه نفسی باشد تا زنده بمانم ، همه چیز خوب بود ولی سی سال دوری خیلی زیاد است !!!!!! دل آدم هوایی می شود . وقتی دوستانم از تفریحات دو نفری پدر وپسری شان صحبت می کنند ، من در خیالم با تو به باغی سر سبز که تک درخت صنوبری در آن خود نمایی می کند می روم که گل های زیبای نرگس ان باغ را احاطه کرده اند . تو با آن لحن شیرینت برایم حافظ می خوانی .. بوی تو برایم رساتر از بوی گل نرگس است ، صدایت گوش نواز تر از چهچه بلبل است و این گونه می خوانی :( الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها که عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها ) من گرم دیدنت بودم که گفتی :نوبت توست ( الف ) بده . تا آمدم چیزی بگویم از خیالم خارج شدم و باز در حسرت دیدن دوباره ی تو می خوابم ودر خواب به تو نزدیک تر می شوم ، صدایت را در خواب می شنوم تا چشمانم را باز می کنم ، آسمان را می بینم . در دستانم گرمایی حس می کنم وتنم را در موجی از شن فرو می برم . صدای دریا را می شنوم ،از صدای دریا بدم می آید دریا ، ساحل ،رود ، چشمه ، نهر ،برکه همه برایم یاد اور از دست دادن پدرم هستند . سرم را می چرخانم ! بابا ؟؟؟خودم را سنگین می گیرم و می گویم چه عجب بعد از این همه سال !! می خندد ، چقدر خنده اش دل نشین است در همان حالت دراز کشیده سرش را به سمت من چرخاندوگفت : دلم برای دیدن روی ماهت تنگ شده پسرم !! نمیدانم چرا غرور سی ساله ام را شکستم ودر آغوشش رفتم ودر دل این سی سال را برایش گفتم گفتم :کجایی ؟کجایی که دیدن روی زیبایت آرزوی همه لحظه های زندگیم بود و طعنه بچه شهید را تحمل کردم وبدون تو بزرگ شدم ..... پدر گفت : پسر عزیزم من در تمام لحظات همراهت بودم ، پسرم متولد شدن وبزرگ شدن پسرت را هم دیدم ، دیدم که پناه مادرت بودی ،دیدم چه سختی ها و مشکلات را تحمل کردی ، دیدم ..دیدم .. پسر گفت : دل تنگی های مادر ، غم هایش ،کار وتلاشش برای به دست آوردن روزی حلال عذابم می داد پدر من چگونه دل تنگی هایم را راضی کنم ؟! پدر گفت : آسمان را ببین من انجا هستم تو برای خودت ستاره داری ؟ پسر گفت : اگر ستاره نداشتم چگونه دوری تو را تحمل میکردم ؟! من همیشه کنار این دریایی می آیم که از آن نا خشنود هستم ولی به خاطر تو می آیم . چون تو در اینجا هستی و چشمانت را درون ستاره می بینم ،لبخندت را درون ماه می بینم ، وچال گونه های صورتت را درون دریا می بینم . تو را در هر جای زندگی احساس می کنم . ناگهان خیسی مد دریا را زیر پاهایم حس می کنم به آرامی برمی خیزم اطرافم را نگاه کردم دیدم کنار مزار شهدای غواص هستم صدای دل نوازی مرا به خود آورد : الله اکبر الله اکبر لا اله الا الله.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گو بین انسان و باران

از آنجایی که چند سالی است خشکسالی بی مثالی همه جا را فراگرفته، جهان دست به دامان باران شده است و از باران خواستار نشان دادن آن روی زیبا و پربارَش هست.
انسان: باران عزیزم، نا امید و خسته ام از خشکسالی چند سال اخیر! نمیدانم کدام اشتباه ما بود که باعث شد؛ خداوند رویش را از ما برگرداند. اگر امسال هم دست نوازشت را بر زلف های پینه بسته ما نکشی، دیگر رمقی برای بقای ما نمی ماند.
باران: حالا که دچار خشکسالی شده اید قدر من و بچه هایم را می دانید، چرا تا دیروز ذره ذره وجودم را از بین می بردید؟
-اکنون پشیمان و سردرگم هستیم؛ دیگر آبی هدر نمی دهیم چون آبی نداریم ما از این قضیه به خوبی درس گرفته ایم.
-از من چه میخواهید؟
-از تو می خواهیم که الطاف خود را به ما نشان دهی و از این مهلکه ای که در آن افتاده ایم نجاتمان دهی.
-نزول یا عدم نزول من بستگی به میل و اراده خداوند دارد، باید با خداوند عزّوجل قرار ملاقاتی بگذارم و گفت و گویی ترتیب دهم.
چندی بعد باران با غرّش خود رضایت خدا را نشان داد و بارشی سنگین، خشکسالی چند ساله آن منطقه را از بین برد.

نویسنده: امیر زارع

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گو من با تابستان

یکی از بهترین روز های گرم تابستون که هم گرمای هواش دلچسبه و هم گرمای شور و نشاطش.

تابستون گفت : امروز همه خوش حال بودند و از ته دل احساس خوش بختی داشتند ،٢٢خرداد بود که آخرین امتحان را داده بودند و با خیالی آسوده برای عصرم برنامه ریزی می کردند. 

شنیدم از بچه ها درمود من می گفتنند:که میخواهند امسال بهترین تابستونشون باشد و 

به قول خودشان دیگر تابستونی ندارند .

میگویم: خوش به حال تابستون آنقدر خوبه که همه همه دوستش دارن و تمام سال انتظارش را می کشند . 

 پیش خودم گفتم : کاش ما هم عین تو بودیم و می توانستیم مانند تو عشق بورزیم ، دیگران را شاد کنیم ، برای با هم بودن ها برنامه بریزیم و أز لحظات لذت ببریم . 

تابستون گفت: خودتان نمی خواهید از تمام تمام لحظات با هم بودن لذت ببرید یک دیگر را می رنجونید گویی همیشه زنده هستید محبت را از هم دریغ میکنید  گویی محبت معنا ندارد. 

گفتم : تو إنسان نیستی أما بهت حسودی ام می شود که مانند یک إنسان شور و نشاط می آوری و برأی رسیدن به تو ثانیه شماری می کنند.

تابستون گفت : من أز تمام وجود و از تمام گرمایی که دارم می تابم تا گرمای منو حس کنید و حداقل یکم از این گرما به وجود خودتان منتقل شود. 

گفتم : شاید چون ما هیچ وقت گرمای خودمون را برای دیگران خرج نمی کنیم نمی تأبیم از ته دل چون هیچ وقت قدر لحظه های با هم بودن مون را نمی دانیم برأی رسیدین به هم ثانیه شماری نمی کنیم برای همدیگر برنامه ریزی نمیکنیم.

تابستون گفت: کاش میتوانستم بیش تَر از ٣ ماه باهاتون باشم بیشتر باعث شور و نشاط تون شوم.

واقعا به فکر فرو رفتم چرا واقعا ما که إنسان هستیم از هیچ یک از ویژگی هامون استفاده نمیکنبم برأی ثبت تمام حس های خوب اما تابستون فقط گرما دارد و همون گرما رو از ته دل می تاباند تا از اون گرما و تمام خوبی هایی که بهمون منتقل میکند لذت ببریم 

فرق بین ما و تابستون زیاد هست ما إنسان ایم اما أو یک فصل ... ولی با وجود فصل بودنش عزیز تَر از ما إنسان هاست .

"به امید روزی که واقعا قدر همه چیز را بدانیم و لذت ببریم"

نویسنده: سارا کارآموزیان 

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گو (رنگ قرمز وسفید)

(قرمز)+نمی دانم تورا چه بخوانم که همانگونه که هستی وصف کند!

(سفید) -من را در لا به لای آشوب مغزهای روشن جست وجو کن .

+چه غریب به تضاد من میمانی ، من اما هیچگاه نمی خواستم تناقض خود را دریک نگاه یکسان ببینم .

- من را حتی در درون تاریکترین پنجره ها می یابی اگر جان بسپاری به طلوع باورها!

+ چشمانم طاقت نور را ندارد ، من در ظلمت ها زیسته ام.

- تو حتی ازعمق تاریکی به من میرسی اگر بخواهی!

+من نشان خون بر خود دارم وتو هرجا باشی نماد صلحی در اوج هیاهو

- اگر خونی نباشد التیامی نخواهد بود واگر تو نباشی بودن من چه حاجت است؟

+ ولی وجود خوگرفته به درد را چه التیامی باقیست؟

- درد نشان مشترک ماست ، درد آغازگر هر فریادی است وسرکوب هرفریاد ، مرگ یک مرهم بر این درد است.

+حال با این وجود زخمی وآغشته به مرگ وخون وفریاد چه کنم؟

- تو اگر بخواهی پاک میشوی ،صلح میشوی ، گل میشوی درمیدان سوخته جنگ . تو اگر بخواهی خورشیدی میشوی که می تابد بر نسل خفته خود ، تو اگر بخواهی آزاد میشوی، پرمیکشی به اوج قله همبستگی . من به پاک بودنت ایمان دارم، تو نتیجه دست های خون آلودی بر چهره پاک اتحاد !

واژه ها محکومند به این عذاب ..
کاش میشد واژه ها را متهم نکنیم . جنگ، شاید دلش میخواست نام گلی باشد ...

نویسنده: مرضیه دریس فالحی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گوى سیارات

سیارات در جشن تولد خورشید جمع شده بودند و تولد 6 میلیارد سالگى او را جشن مى گرفتند. همگى مشغول گفت و گو و بزن و برقص بودند که خورشید رو کرد به همه و بلند گفت :( خیلى خوشحالم که به مهمانى من آمدید. این کار شما خیلى براى من ارزشمند است. راستى زمین کجاست ؟ چرا او به مهمانى نیامده ؟!) زحل دستى به حلقه هاى رنگینش زد و گفت:( فکر کنم مریض شده .آخه شنیدیم تازگى ها یه بیمارى خیلى بدى اومده .)

+چه بیمارى اى ؟

-دقیق نمى دونم . بیمارى این طوریه که تو رو از درون نابود می کنه !

+جدى ؟ چه بد !

-آره. تازه همیشه هم صداهاى بلند و وحشتناکى را مى شنوى !

+خب، بیشتر برام درباره این بیمارى بگو.حوارض دیگه اى هم داره ؟ چه جورى میشه از شرش خلاص شد ؟

-آره داره، بیماریت که شدید تر بشه کل سیستمت بهم میخوره نفست تنگ میشه ،تب مى کنى .اونم چه تبى ! ولى متأسفانه هیچ راه درمانى وجود نداره .

+ اسم این بیمارى چیه ؟

- اسمش طمع بشرى هست. مى دونى اوایل حال زمین خوب بود.فقط یه مشت موجود روى زمین زندگى مى کردند اما چندین میلیون سال بعدش موجوداته به اسم إنسان بوجود آمدند . اولش کارى نداشتند و مثل بقیه موجودات بودنداما هرچه زمان بیشترى گذشت کارشان بدتر مى شد . تا اینکه الآن تمام آب هاى روى زمین رو از بین بردند و گیاهان و تمام سرسبزى زمین از بین رفته . دیگر چیزا از زمین باقى نمونده . الآن زمین اون زمین همیشگى که ما می شناختیم نیست خیلى عوض شده . خیلى هم حالش بد شده . هم بوى خیلى بدى مى ده ، هم تب و لرز داره.

+ راستى این بیمارى واگیر داره ؟

- معلوم نیست . خوشبختانه این بیمارى هنوز اونقدر پیشرفت نکرده که به بقیه سیارات هم برسه . امیدوارم تا قبل از اینکه این بیمارى پیشرفت کنه زمین سریع از بین بره .

+ هى این چه حرفیه مى زنى ! زمین دوست ماست . حق ندارم اینو بگى!

- مى دونم . زمین ، مثل برادر من مى مونه اما بیا منطقى باشیم . همه مى دونند کار زمین دیگه تمومه. زمین داره نفس هاى آخرش رو مى کشه پس بهتره قبل از اینکه این عذاب رو به بقیه هم منتقل کنه دار فانى رو وداع بگه. تازه این براى خودش هم بهتره ، که زود تر از بین برنامه باید ببینیش خیلى داره عذاب مى کشه.

+ فکر کنم حق با تو باشه .

متأسفانه زمین که تازه خودش را به مهمانى خورشید رسانده بود باشنیدن گفت و گوى زحل و خورشید ،آه سوزناکى کشید و آنجا را ترک کرد و به این فکر بود که هیچ کس دوستش ندارم و زندگى دارد براى او به پایان مى رسد.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گوی بین تضاد و ترادف

مدتی است انگار ذهنم تالار گفت و گو شده است. به این می اندیشم که بنای زندگی بر چیست...؟ تصمیم گرفتم برای یافتن پاسخم به گفت و گوهای ذهنی ام گوش دهم...
تضاد می گفت: همیشه شیفته ی تقابل های عمیق بوده ام؛ شیفته ی نساختن ها!
ترادف گفت: اما همیشه برابریست که می تواند پیشرفت را به ارمغان بیاورد.
تضاد: پیشرفت؟ کدام پیشرفتی حاصل شده هنگامی که همه چیز درست مانند یکدیگر باشند؟!
ترادف: اگر در جامعه ای همه احساس برابری داشته باشند و بدانند که همه در یک سطح قرار دارند، هریک در درونشان انگیزه و شور و شوقی متولد می شود برای بالا بردن سطح آن جامعه. که همین باعث می شود تا با خیال آسوده و به دور از اختلاف و تنش با یکدیگر در کمال آرامش تعامل سازنده داشته باشند و به مسائلی فراتر از روزمرگی هایشان بپردازند.
تضاد: اما معمولا این تغییرات و تفاوت های بنیادین هستند که دنیا را کن فیکون می کنند.
اصلا اگر تمام کائنات یکسان عمل می کردند که این زندگی ملال آور همه را خسته و فسرده می ساخت و شورو شوق و تلاطم از دنیا رخت می بست.
ترادف: نگاهی به اطراف اگر بیندازی درمیابی که هرکسی تنها با هم نوع و هم فکر و هم زبان خود روابط دوستانه ی عمیق و صمیمی برقرار می کند و جانش در میرود برای کسانی که کردار،منش و زندگیشان هم سبک و سیاق خود اوست.
انسان که هیچ، حتی حیوانات هم با موجودات متفاوت با آنان دائم سر جنگ و ستیز دارند. مگر نظاره نمی کنی که جهان سراسر درحال مشاجره و زدوخورد بر سر تضادهاست؟؟
تضاد: پس تو طالب یک دنیای سراسر یکرنگی و یکنواخت با ربات هایی هستی که درست مانند یکدیگر برنامه ریزی شده اند.
اما این اختلافات و تضادها هستند که باعث رشد افراد شده و به ما یاد می دهد که چطور در عین تفاوت های بنیادین با یکدیگر در صلح و آرامشش زندگی کنیم و هنر آنست که ما به این درجه از کمال برسیم. درست مانند شب و روز، زمستان و تابستان، لطافت سبزه زارو سختی کوهساران،... این تضادها قشنگ ترین دنیا را برای ما ساخته اند.
درست مانند «نور در حضور تاریکی، بهاریست بی شکوفه و شکوفه ایست در زمستان؛
چونان که نوش و نیش در کندوی زنبورعسل...
تابش آزادی ، بی ظلمت اسارت، در قانون طبیعت نمی گنجد.
همیشه تعادل از بطن تضاد زاده می شود...»

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: من و کتابم

من میپرستم کتاب هایم را و هرگاه دل به دل خطوطشان میدهم،روحم به پروازدرمی آید،نمیدانم کجامیرود اما طول میکشد تابرگردد و آرام بگیرد درجانم.
گفتم:کم نیستند بی مهری هایی که سایه انداخته اند
بر قامتت،ازکجامی آید این حجم محبت و توجه؟!
تبسمی کمرنگ زینت داد چهره اش را وگفت:من غذای روحم و جلا میبخشم قامت پنهان هرآدمی را،مهم نیست که حال، بیش ازهمیشه بی محبتی غوغا میکند، مهم این است که زیان اصلی متوجه غافلان میشود نه من.
گفتم: من که عاشق ترینم تورا.
بس که یاددادی و لبخند زدی،آموختی و خندیدی و
دین برگردنم گذاشتی.
خندید،پررنگ ترازهمیشه و گفت:مطالعه باید تحلیلی باشد و آنچه را میخوانی نه تنها جذب بلکه هضم و تحلیل کنی،هرگاه خط به خط وجودِمن شعری شد درعالمِ وجود تو و عقل و عملت باهم منعکس شد در تصاویر زندگی ات،آنگاه من خوشحال ترینم.
برای درک حرفش چشمانم را بستم.صدای خنده ی قلم و کاغذ هم به دنبال سکوت من قطع شد.
اندیشیدم به روزهای گذشته ام،حال و هوای همان لحظه ام و
آینده ی ازراه نرسیده ام و با خود مرور کردم آموخته هایم را از مکتب کتاب خوش قلبم.
قلم با سرو صدای همیشگی اش لابه لای خنده ی بلندش گفت:باید آنقدر کتاب بخوانی تا متوجه شوی که هیچ نمیدانی!
کاغذ باوقارهمیشگی اش چشم غره ای نثار قلم کرد و سپس درچشمانم خیره شد و گفت:آنقدردل ببند به کتاب های اطرافت تا آرامشی بی مثال نصیب روحت شود،آنوقت است که با اطمینان میتوانی بگویی که هیچ آرامشی راازدست نداده ونمیدهی.
سرفه ی آمیخته به خنده ی کتاب توجه ام راجلب کرد.
تا نگاهم را متوجه ی خود دید گفت:اصلاًمیدانی؛خوشبخت
کسی است که به یکی از این دوچیز دسترسی داشته باشد،
کتاب های خوب یادوستانی که اهل کتاب اند.
جمله اش لبخندم راوسعت بخشید و یادآور خوشبختی بی حد و حصارم شد.

نویسنده: محدثه سادات میری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: عشق و دل

عشق دیگر دخترکی خردسال نبود ، او به لطف نامردی های روزگار خیلی زود قد کشید . در کودکی پا به هر خانه ای که می گذاشت مهمان مشت و لگد های بدی و سیاهی می شد .جا را هر روز برایش تنگ تر می کردند و عشق که به تنهایی عادت داشت ناگزیر خانه را ترک می گفت .آدمیزاد نام این خانه ها را دل نهاده است.ولی هر چه که بود گذشت و امروز عشق دختر جوانی است که گرمی و سردی روزگار را نچشیده است بلکه در آن غوطه ور است.روزی عشق با خود تصمیم می گیرد که در هر خانه را بزند و صاحب خانه را بسنجد که نکند خانه را به دو نفر بفروشد.به خانه ی اول که رسید با خونسردی تمام داخل شد ، همه جا سیاه بود به قدری که حتی اگر خورشید هم دست به کار می شد باز هم روشنایی پا در این غمکده نمی گذاشت. عشق با نا امیدی سری تکان داد و نفسی از روی حسرت کشید، خواست بیرون برود که ناگهان نیرویی او را از رفتن بازداشت.صدایی از دور به گوشش رسید،صاخب خانه بود که به طرفش می آمد و با تندی گفت: به تو یاد نداده اند که در بزنی؟ عشق با همان متانت همیشگی اش پاسخ داد: عشق که در نمی زند ! او دختر جوان را شناخت صدایش آرام شد و با لحنی که حسرت در آن موج می زد گفت: آری این خاصیت عشق است،سال ها پیش تو را از این خانه بیرون کردم و مدت هاست که این خانه رنگ ماتم به خود گرفته است و هر مهمانی را فراری می دهد. از وقتی تو پایت را از این خانه بیرون گذاشتی ترس و وحشت جای تو را گرفتند دیگر دلم خدا را یاد نمی کرد و این عقلم بود که مرا مجبور به پرستش می کرد . رفته رفته عقلم را هم نادیده گرفتم و به دنبالش همه چیز را....عشق که حالا همه چیز را فهمیده بود با لبخند گفت :عیبی ندارد گذشته ها گذشته است ، من همه چیز را درست می کنم تنها کافی است خانه ات را به نامم بزنی.صاحب دل گفت چگونه بهایش را می پردازی ؟ اینبار عشق شیرینی خاصی را چاشنی لبخند مهربانش کرد و گفت : خدا را به خانه ات می آورم .صاحب دل از فرط تعجب فقط سکوت کرد و عشق ادامه داد: فقط یک شرط دارد آن هم اینکه با هم خانه تکانی کنیم . صاحب خانه باز هم سکوت را ترجیح داد.عشق گفت : باید خانه را آماده کنیم قراراست خدا بیاید پس قطعا آرامش ، ایمان و شادی هم می آیند . عشق سطلی به دست گرفت و به سرعت دوید ، در آخر به چشمه ای به نام توبه رسید . سطلش را از آب چشمه پر کرد و در همین حین همه چیز را برای چشمه تعریف کرد . چشمه لب باز کرد و گفت: یادت نرود که به صاحب دل بگویی این چشمه همیشه جاریست ولی باید مواظب باشد زیرا ممکن است که دیگر مرا نبیند چون فقط چشمان یک عاشق توان دیدن من را دارد! عشق سری از روی اطاعت تکان داد و به راه افتاد. عشق و صاحب دل به کمک هم همه جارا شستند ، هیچ جای خانه از دست آنها در امان نمانده بود و خانه از شدت تمیزی برق می زد و این همان چیزی بود که آنها می خواستند . آن دو از فرط خوشحالی دیدار با خدا پشت پنجره نشستند و چشم به راه دوختند و عشق زیر لب زمزمه کرد:

بازآی هر آنچه هستی بازآی
گر کافر و گبر و بت پرستی بازآی
این درگه مادرگه نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی بازآی 

نویسنده: زهرا مهاجری نژاد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: زن

کودک آماده ی تولد بود و قرار بود پا به زندگی جدیدی بگذارد؛ خداوند نوازشش کرد و پرسید: آماده ای عزیزکم ؟
کودک گفت: من که خواهم بود؟
خدا پاسخ داد: تو زن خواهی شد!
کودک گفت: زن؟ زن دیگر چیست؟
خداوند لبخند زد و گفت: خواهی فهمید!
کودک سردرگم بود نزد فرشته ای رفت و پرسید: تو میدانی زن چیست؟
فرشته کمی درنگ کرد و پاسخ داد: به گمانم زن گیسوان بلند باشد.
کودک سردرگم تر شد و دوباره به راه افتاد؛ فرشته ی دیگری دید و دوباره پرسید: تو میدانی زن چیست ؟
فرشته چند بار بال هایش را باز و بسته کرد و جواب داد: راستش یکبار شاهد آفرینش زن بودم؛ زن اندامی تکیده و کوچک است.
کودک تعجب کرد و همچنان که می اندیشید به سومین فرشته رسید و همان سوال را پرسید.
فرشته پاسخ داد: زن را دیده ام. زن چشمانی درشت با مژه هایی بلند است!
کودک در میان پاسخ ها به دنبال نتیجه می گشت که به دو فرشته ی دیگر برخورد و باز هم پرسید: شما میدانید زن چیست ؟
فرشته اول گفت: فکر میکنم زن انگشتان بلند و کشیده باشد.
فرشته ی دوم جواب داد: نه اینطور نیست! زن لبان سرخ و درخشان است.
کودک گمراه بود. نزد خداوند بازگشت؛ خداوند چیزی در دست داشت که می تپید.
کودک گفت: خدایا! به راستی زن کدام یک از اینهاست ؟
خدا لبخند زد و آنچه در دست داشت در سینه ی کودک گذاشت و گفت: هیچ یک! نازنینم! زن هیچ یک از اینها نیست؛ زن عشق است؛ برو و عشق باش!
پیش از اینکه کودک سوال دیگری بپرسد کمی سردش شد؛ نور چشمانش را اذیت میکرد؛ کودک می گریست؛ کودک عاشق بود!

نویسنده: هدیه گلچوب

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: آسمان و دریا

سکوتی سنگین میان آسمان و دریا حاکم بود. مهتاب از دل آسمان می جوشید و سوسوی اختران ، پهنای بی انتهایش را چراغانی می کرد. اما غمی مبهم تمام وجودش را فراگرفته بود. ظلمت تنهایی اش را می توانست به روشنی در آینه وجود دریا ببیند.
در آن تنهایی جانفرسا تحمل ساکت ماندن نداشت آهی کشید و با خود گفت: «لحظه ها با نهایت دل سنگی و نامهربانی می گذرند و با گذرشان اثری از حسرت بر قلبم برجا می گذارند و تنهایی، این همدم همیشگی ام ، باز هم با من است. امروز هم خواهد گذشت و پروانه ی آرزویم به مقصد اجابت نخواهد رسید.»
دریا که نجوای غمگین آسمان را می شنید، چشمان آبیش را به طرف آسمان چرخاند و با تعجب خطاب به آسمان گفت:« چرا اینگونه فکر میکنی؟! تو هیچگاه تنها نبوده ای من همیشه مرغ نگاهم را بسوی تو می فرستادم تا در آغوش آفاق بی کرانت پرواز کند. به امید آن که هیچگاه احساس تنهایی نکنی.»
آسمان از سخن دریا به خود آمد و گفت:« ای کاش من هم می توانستم مانند تو چنین آرامشی داشته باشم و شاد زندگی کنم. تو چگونه توانستی این همه سال درکنار انسانها زندگی کنی و محبوب آن ها باشی؟! »
دریا گفت :« راز شاد زیستنم این است که از صمیم قلب عشق می ورزم و به سادگی، تلخیِ سردِ کدورت و کینه را به دل راه نمی دهم. اما ای دوست دیرینه ام، چه شده که از انسان ها این گونه دلگیری و نسبت به آن ها بدبین شده ای؟»
آسمان گفت:" انسانها تنها تو را دوست دارند و درکنار تو آرام میگیرند، در ساحلت می نشینند و به زیبایی ات خیره میشوند. زندگی خود را وابسته به نفس هایت می دانند و نبود تورا مرگ هستی خود می پندارند.اما نه تنها مرا نادیده می گیرند بلکه هنگامی که از شدت اندوه بغض می کنم و گریان می شوم دیدن چشمان اشک آلودم آن ها را شادمان می کند. احساسات و عواطفم را نمی بینند و چترهای فاصله را میان من و خودشان می گیرند و مرا دلتنگ تر از همیشه می کنند."
دریا گفت :«از دید من ، انسان ها تو را نیز به اندازه ی من دوست دارند و شاید هم بیشتر. کافی است نوع نگاهت را تغییر دهی و بی قید و شرط مهر بورزی . آن گاه حقایق بسیاری برای تو آشکار خواهد شد؛ خواهی دید که خورشید درخشانت در روزهای صاف دل های آن ها را گرم می کند و قطره های دُرین بارانت در روزهای ابری، چه قدر آن ها را به وجد می آورد. خواهی دید شنیدن صدای پای تو برای آنها آوای دلنشینی است و آن ها قدر دان تو هستند . در میان آنها حاضرترین غایب خواهی شد و دیگر تنها نخواهی بود.»
آسمان با بی قراری گفت :دریا دوست دارم هر چه سریعتر صبح شود. چون می خواهم عشقم را باتمام وجود ازقفس سینه ام به سوی آنها پرواز دهم و قلبهایشان را آکنده از مهر وجودم کنم.»

دریا که شور و شوق آسمان را دید با خوشحالی به او گفت: «آسمان گرچه شب تاریک است / دل قوی دار که سحر نزدیک است.»

نویسنده: فاطمه سادات بنی حیال

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: فرار از زندان (گفت وگو)

مقدمه:
حیوانات همیشه بخش جدایی ناپذیر یک سیرک محسوب می شوند.شاید همین حیوانات هستند که سیرک را به یک نمایش تماشایی تبدیل می کنند.چیزی که فراتر از تئاترهاست و به این سبب الزامی است که به آنها توجه شود؛ارزش گزارده شود و جزو کارکنان -ویاهمان کادر اصلی-سیرک محسوب شوند،ولی گویا خود حیوانات اینگونه فکر نمیکنند.

یک ساعت قبل از یکی از اجراهای تابستانه خرگوش شعبده باز برگشت وبه فیل آکروبات گفت:"از اینجا خسته شدم!غذاها هر روز داره بدتر میشه. خودشون قشنگ سیر میشن ، بعدش هرچی موند به ما میدن.این واقعا درسته؟! نیست برادر من! باید یه کاری کنیم."
اسب جهنده نیز که همان نزدیکی بود،گلایه های خرگوش شعبده باز را شنید و با احساس همدردی حرفش را تایید کرد و گفت:"باید یک کاری کنیم!بخاطر یکدانه سیب من و همکارهایم را مجبور میکنندچند ساعت بدویم.فکر می کنند کار قشنگی میکنند؛خبر ندارن بیشتر از سیب دلمان می خواهد آنها را بخوریم." و چنان شیهه ای کشیدکه یکی از افراد مسئول آمد تا او را آرام کند.
خرگوش شعبده باز که معلوم بود خونش از عصبانیت به جوش آمده است از جایش بلند شدو روی میز لوازم شعبده بازی ایستاد. به حالت شعارمانند شروع کرد به سخنرانی:"همه ی ما می دونیم وضعیت ها تغییر کرده و دیگه مثل قبل نیست.قدیما حیوونا همه چیز یک سیرک بودن اما از وقتی این آکروباتها و اجق وجق ها آمدن دیگه به ما اهمیت داده نمیشه.من باید چند ساعت ته این کلاه لعنتی باشم.اصلا هم راحت نیست.تنگه!خیلی تنگه!
همین فیل آکروبات جان خودمون؛چند بار نزدیک بود دستهات رو بشکنی؟ سه بار! چند بار مجبور شدی با این هیکلت دور سیرک چندین بار بدوی ؟ یا همین اسب جهنده ؛چقدر شلاق خوردی بلوطی رنگ من؟چقدر بهت چیزای زینتی وصل میکنند.تو هم مثل فیل جان ما از این آت و آشغالا خسته نشدی؟! بعدشم شنیدم که میگن میخوان فیل جان مارو مجبور کنن روی طناب راه بره !این واقعا درسته ؟ نیست برادر من! همین امشب همه چیزو ول میکنیم.باید بریم! با همه شما هستم همکارهایم ! شماهایی که از این عذاب خسته شدین. امشب به سمت آزادی حرکت می کنیم .به سمت سیرکی که کادر اصلی اش فقط حیوانات است.حیواناتی که می دانند سیرک باید چطور باشد.نه آنهایی که می روند وسط و معلق میزنن . بذار بریم تا ارزشمون بفهمن!"
سپس همه دست به کار شدن . قفل ها شکسته شد.پرنده ها عصیان کردن . سنجاب ها وخوکچه هندی ها پخش زمین شدن.تمام پشت صحنه بهم ریخت. در آخر چیزی نماند جز دریایی از خون و تماشاچی هایی که هیچ وقت نتوانستند آن سیرک را تماشا کنند.

نویسنده: آی سن آق آتابای

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت وگو مادر با فرشته

چند روز پیش صبح زود از خواب بیدار شدم ، وقتی در اتاقم را باز کردم دیدم مادرم در کنار جانمازش نشسته و با یک فرشته گرم صحبت است.
مادرم گفت: وقتی خوب می نگرم می بینم من برای خودم زندگی نمیکنم ، آشپزی کردن ها ،لباس شستن ها، اتو کشیدن ها ، بیداری و حتی خواب هایم دلیلی غیر از خودم دارد...
فرشته گفت: بانو از خودت دست نکش، از این پس برای خودت باش ، به یاد دوران جوانیت دامن کوتاهت را بپوش ، آهنگی زیبا بگذار، موهایت را بباف و طعم گس چای را حس کن....بگذار قند در دل قندان آب شود!
مادر:دلت خوش است...می گویند چقدر بی خیال است. نمیدانم چرا دیگر آینه هم مثل قبل نشان نمیدهد، او به من میگوید چروکهای صورتت روز به روز بیشتر میشوند و سفیدی موهایت نمایان تر
فرشته: کلاغ ها دیر زمانیست پشت سر طاووس حرف میزنند.....
فراموش کن چروکهایی را که از فرط دلشوره های مادرانه ات بر روی صورتت نقش بسته اند و موهایی را که همراه با گذر تیک تاک ساعت، کمی سفید شده اند...
مادر: میگویند زن ها عقل ندارند ، راست هم میگویند، اگر عقل داشتند که نه ماه بچه ای را در شکمشان حمل نمیکردند و زیبایی اندام و چهره خود را زیر سوال نمی بردند.
فرشته: شاید راست میگویند؛ زن ها اگر عقل داشتند، بوی زیبای عطر را با بوی غذا عوض نمیکردند.
مادر: دلم گرفته از همه دنیا ، از همه منم منم ها و سلطه ها ، از همه محدودیت ها و حصار ها.
فرشته:میدانم دلت گرفته....امامیگذرد...تو یکمی دخترک بودنت را بو بکش و دغدغه هایت را به باد بسپار...
مادر: الان دختر هایم بیدار می شوند باید صبحانه را آماده کنم.
فرشته: بلند شو و بوسه ای بر گونه گل های بنفشه ات بکار، شمعدانی هایت را دوباره بو کن و زندگیت را از نو تمدید کن...
فرشته و مادرم در حال صحبت بودند که دیدم پدرم هم به جمع آنها پیوست و به فرشته گفت: داشتم می شنیدم، زن ها عقل ندارند که هیچ ، بلکه آنها آدم هم نیستند ، زنها فرشته اند.
من یک نمونه از آن را دارم ؛ بدون او زندگی کابوسی بیش نیست.... حتی لحظه‌ای
فرشته پاسخ داد: خداوند هنگام آفرینشش او را هنر خود نامید و تن و جانش را با لطافت و زیبایی لعاب داد و آغوش گرمش را به مهربانی آغشته کرد و او را به دست تو امانت سپرد، حال سزاوار نیست اینگونه پریشان باشد.
پدر: شاید به خاطر این است که من تمامش را میخواهم.... بی قید و شرط...
فرشته: از این پس هنگامی که به خانه بر میگردی، جیب هایت را از آبنبات های چوبی پر کن ؛ دخترکی در خانه منتظر توست ، دخترکی با یک دنیا شیطنت ، پشت چهره ای شاید مادرانه.....
فرشته این را گفت و ناگهان غیبش زد. و من هنوز هم محو نگاه های محبت آمیز پدر و مادرم در آن صبح زیبا هستم.

تقدیم به وجود پر مهر مادرم

نویسنده: فرزانه عزیزی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفتگوی من و مولانا

ای مولانا امروز ک در محضر تو هستم می خواهم پندی چند از تو بیاموزم. در ابتدا می خواهم بدانم که علم از نگاه تو چه اهمیتی دارد؟
خاتم ملک سلیمان است علم جمله علم صورت و جان است علم
ای مولانا در روزگاری که من زندگی میکنم مردم زیاد نسبت به ادب توجه نشان نمی دهند، نظر تو در این باره چیست؟
از خدا جوییم توفیق ادب
بی ادب محروم شد از لطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
حالا که همه در این روزگار دم از عشق و عاشقی می زنند می خواهم بدانم از نظر تو واقعا عشق چیست؟
علت عاشق ز علت ها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
عاشق گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را بدان سر رهبر است
هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون بر عشق آییم خجل مانیم ز آن
چون قلم اندر نوشتن می شتافت
چون بر عشق آمد قلم بر خود شکافت
افسوس، کاش همه با زبان پارسی آشنایی داشتند تا از اشعار تو بهره مند شوند
ای بسا هند و ترک هم زبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهتر است
آه و افسوس که اکنون این گفتگوی بین ما در حال اتمام است؛ ای مولانا در پایان مرا پندی ده به عنوان کلام آخر
تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی
هر چه گویی نیست آن چیزی مگویی
آنچه گویی آنچه دانی آن تویی
خویش را بشناس صد چندان تویی

افسوس، کاش همه با زبان پارسی آشنایی داشتند تا از اشعار تو بهره مند شوند
ای بسا هند و ترک هم زبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهتر است
آه و افسوس که اکنون این گفتگوی بین ما در حال اتمام است؛ ای مولانا در پایان مرا پندی ده به عنوان کلام آخر
تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی
هر چه گویی نیست آن چیزی مگویی
آنچه گویی آنچه دانی آن تویی
خویش را بشناس صد چندان تویی.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفتگوی بین آسمان و برف

قلم بر دست میگیرم و بر قلب کاغذ می فشارم و انشای خود را بانام خدا شروع می کنم، زیرا هر کاری بی نام خدا ناقص است.
وقتی سپاهیان ابرهای سیاه در بلندای آسمان به جنگ هم می روند، صدای شمشیرهای آن ها چون رعد سینه ی آسمان را می شکافت. و در آخر اشک سپاهیان شکست خورده بر زمین می چکید، اشکی که برای ما رحمت است.
خورشید در زیر لحاف ابرها گم شده و بوران می آید، برف ها پر می کشند. گویی کوله بار خویش را از آسمان بسته و راه زمین در پیش گرفته اند. آنگاه که دانه های ظریف برف رقصان برزمین می نشینند، جامه عروسی بر تن زمین زده و شروع به تکلم می کنند. تکلمی که از جنس سرماو سوزان است. آری او با آسمانی که او را رها کرده تا به زمین خودش جلا دهد حرف می زند.
برف از آسمان پرسش های جالبی می کرد. مثلا او می گفت:آیا زمین ارزش این را دارد که او را از دریا تا طاق آسمان کشانده است و زمانی که یک قطره آب بوده حال با سرمای خانمان سوز زمستان بدنش را لرزانده و اورا برف کرده و به زمین تحویل داده است؟ او به آسمان می گوید که عاشق دریاست و می خواهد در قلب اقیانوس به آرامش برسد.
آسمان نیز در خطاب به این دانه های اطلس این گونه سفره دلش را باز کرده او از برف خواست تا او را به خاطر رها کردنش سرزنش نکند چرا که آسمان زمین را دوست دارد و برای اینکه به شاهرگ هستی روح لطیف بخشد او را مامور کرده است. آسمان به برف میگوید که انسان ها عاشقت هستند. تا جایی که عقل ها از زیبایی هایت حیران می شوند.
برف که شوق رسیدن به زمین را داشت خواسته ی دیگری را از آسمان می خواهد دوباره چهره گرم و خندان خورشید را ببیند آسمان نیز خواسته ی برف را می پذیرد و چند روز دیگر خورشید گرمای وجودش بر برف اثر کرده، برف آب می شود و دوباره به چرخه ی بزرگ طبیعت باز می گردد.

نویسنده: ریحانه خوشدل - پایه یازدهم گیلان ،رضوانشهر

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: عشق و منطق

اصولا هر هفته یک دورهمی داریم حالا یا خانه دوستان و یا کافه و پارک...
که اکثرا این قرارها در کافه عمو پرویز اتفاق میفتاد و آنجا شده بود پاتوق همیشگی مان،تا یک دید و بازدیدی داشته باشیم و به هر نحوی که شده جیب هایمان را خالی کنیم
!روز چهارشنبه ساعت ٤ عصر همان جای همیشگی قرار داشتیم ...
طبق معمول از همه دیرتر به کافه رسیدم و کلی غر غر شنیدم و چون مقصر بودم خود را مظلوم نشان دادم و سرم را پایین انداختم و با لبخند نگاهشان کردم و بعد یک سلام و احوال پرسی دوستانه منو را برداشتم و یک ویتامیکس برای خودم و یک معجون مخصوص برای دلسا سفارش دادم و سفارش بقیه بچه هارا تحویل گرفتم
"تا آماده شود کمی طول میکشید"
نگاهی به دلسا انداختم همش غرق در افکارش بود و پریشانی از سر و رویش میریخت ...
در حرفهایمان هیچ مداخله ای نمیکرد و تظاهر به خوب بودن میکرد و درحال کنکاش در ذهنش برای یافتن پاسخ به سوالی بود ک هیچکسی جز خدا جوابش را نمیدانست...
با شیطنت نگاهی به او انداختم و گفتم
_دوست جانم تورا چه شده؟؟
خنده ریزی تحویلم داد و تلاش کرد تا چیزی از حال دلش نصیبم نشود
یک کم مکث کرد و گفت:
+هنوز درگیرم تبسم ،تَو که میدونی عشق و منطق تضادهایی هستندکه هرگز جواب درستی به آدم نمیدن و وقتی دل فرمانروا باشه و حکمرانی کنه هیچ کسی نمیتونه جلوشو بگیره ...
بعد از اندکی تفکر و چند ثانیه سکوت گفتم :
_دلسا جانم اینکه نمیتونم درکت کنم اینکه نمیتونم مرحمی برای زخمات باشم خودمو ناراحت میکنه
دوست ناز من تَو که بهتر از هز کسی میدونی "عشق برای من ملموس نیست "
اره عشق خوبه اما با من نمیسازه...
یه نیم نگاهی به من انداخت و با بغض گفت :
_تبسم یه روزی تَو یه برهه از زندگی که تَو باتلاق تنهایی گیر افتادی و هیچ کسی نیس حتی به دادت برسه
آدمی از راه میرسه که بدجوری دستتو میگیره
که تک تک لحظه هاتو با فکر اون پر میکنی و اون ادم میشه دلیل زندگیت
چونً قدرت عشق اونقدر بالاست ک اکثر ما به راحتی جلوش زانو میزنیم
داشتم به حرف هایش فکر میکردم گفتم شاید راست بگوید شاید روزی من هم در دام عشق بیفتم و اسیر شوم.
یک سری به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم
:اخه میدونی خواهر قشنگم همه فلاسفه برای هر مسئله ای وارد عمقش شدن و به هدف أصلی شون رسیدن و برای هر دردی دوایی پیدا کردن أما هیچ کدومشون نتونستن برای عشق نسخه ای بپیچن
این یعنی عشق وحود دارهً و نمیشه انکارش کرد،أما اینکع عشق رو چجوری میشه تشخیص داد از عهده من بر نمیاد
خب بعدشم مگه لیلی و مجنون فرقشون با ما چی بود؟؟؟
اونا هم آدم بودن دیگه، از یه سیاره دیگه نیومدن که
عزیز من عشق که شاخ و دم نداره
بهت حق میدم حرفاتم صحیح...
بغضش شکست و گفت:
اما بی رحم ترین داستان کوتاه اینه ک عشق یعنی نرسیدن و این یعنی ظلم
یعنی شبا تا صبح و صبح ها تا شب
خیال بافی میکنی
کنارش میشینی
باهاش هم قدم میشی(شونه به شونه هم راه میرین)
و اما بعدش همه این حسای ناب رو با یه ادم دیگ تجربه میکنی و این یعنی مرگ تدریجی در عین حال که داری زندگی میکنی...
حس ترحمم برانگیخته شد و در دلم گفتم(خداکند این مشکلات نصیب گرگ بیابان نشود)
اینجور مواقع دلم میخواهد داناترین ادم شهر باشم تا بتوانم گره گشای مشکلی باشم اما هعیییی...
یک اه بلندی کشیدم و ادامه دادم
بلد نیستم از عشق حرف بزنم تاحالا ام اگه حرفی زدم فقط بخاطر عبرتی بود ک از بقیه گرفته بودم
اره میدونم عشق یعنی وابستگی مطلق به یه ادم
و من به شدت از وابستگی به یک ادم دیگ متنفرم
و علاقه ای به این وابستگی ندارم ...اصولا تنهایی رو به وابستگی ترجیح میدم
دلسای نازنین من عشق ن تلقینه و نه بی معنی
عشق حرمت دارهً که من هنوز وارد حریمش نشدم
هردو حرفای یکدیگر را میفهمیدیم اما نه حرفای من درمانی برای دردش میشد و نه حرفای او مرا قانع میکرد
اما اینکه درد و دل کرد و بغضش شکسته شد
به نظر می امد حالش بهتر شده باشد
بحثمان انقدر بالا گرفته بود که همه بچه ها در سکوت بهت آمیز گوش فرا میدادن و هر از گاهی با نگاهشان حرف هایمان را تأیید میکردند
حرف هایم ته کشیده بود
شعری از نعمت الله ولی همیشه ذهنم را درگیر خود میکرد که مبگفت
عشق بازی کار بیکاران بود عاقلش با کار بیکاران چه کار؟
و دلسا که معلوم بود دیگ از بحث کلافه شده بود گقت
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله هارا ...

نویسنده: فاطمه توکلى

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گوی مادر و فرزند

تو فرشته خدایی ، تو همانی که همه عالم به فدای توست ، ای هستی بخش دنیای من ، تورا به چه تشبیه کنم که لایقت باشد چه بگویم که در حد بزرگواری تو باشد .
مادرم ای بهترینم چه کنم تا
ذره ای از سختی و غم هایت را به جان بخرم چه کنم تا دوباره لبخندی با جان و دل بزنی که که به شیرینی کل دنیا می ارزد.
فرزندم تو هدیه ای از جانب خدایی تو که نور چشمانم هستی خوب بودنت برایم مایه افتخار است سرافرازی تو سربلندی من است .
ای که نفس هایم به نفست بسته است چرا می گویند بهشت زیر پای مادران است چرا در دستانت نیست ؟؟
گل نازم آن را زمین گذاشتم تا تورا در آغوش بگیرم .
مهربانم در هر لحظه کنارم بودی در کودکی که بیمار بودم تا صبح بیدار ماندی آن را از چشمان خسته ات فهمیدم ، مرا علم زندگی آموختی آن را از تجربه هایت فهمیدم ، هم پایم بودی آن را از با وفایی تو فهمیدم .
وظیفه ام بود همه امیدم تو اینده منی با تلاشت آن را همچون ماه درخشان می کنی می توانی مرا به اوج برسانی آن موقع است که همه خستگی ها از وجودم رها میشود .
از که بجویمت از که بخواهم که عمرم را بگیرد فقط برای خنده هایت همیشه برایم بمان.

نویسنده: شیلا حبیبی - گیلان - رضوانشهر

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: دریاچه پریشان

آسمان آبی تر از هر روز بود ، خورشید داغ و سوزان مثل هر روز ، به تن یخ بسته ی دشت سخاوتمندانه گرما می بخشید ، عطر بابونه و شب بو های صحرایی آدم را به خلسه می برد ، بلبل و دراج نغمه ی آزادی سر می دادند ، هوای خنک صبحگاهی لطافت ابریشم را زیر سوال می برد ، حس خنکای آب ، لا به لای انگشتان پاهایت ، آرامشی بس عمیق را به ژرفای تک تک سلول های وجودت تزریق می کرد و همه ی اینها ، ندای قدم های یک بهار نو بود ...! هر صبح با عطر دل انگیز نان های پیرزن خانه رو به رویی چشم می گشودم ، صدای گوش نواز پرندگان مهاجر و نغمه شادی کودکانی که برایشان دست تکان می دادند ، هیاهوی بهار همه جا را پر کرده بود . پدر از حفر چاه های بی مجوز می گوید ، از کشاورزانی که در پی توسعه هستند ، برادرم از پسر بچه هایی که هدف کمان شان پرندگان مهاجرند و مادرم ، از ماهی هایی که در میدان شهر ، بی خبر از همه جا ، روی هم انبار شده و چوب حراج خورده اند ! امروز اما ، سالها از آخرین باری که این دشت و بوم پرندگان مهاجر را بر آسمان خود دیده می گذرد ، همان روزهایی که تا جان در بدن داشتند بر سر پیکر بی جان و کویری پریشان باریدند و شیون به سر دادند و عزاداری کردند ...
پریشان که پریشان شد ، ماهیگیر هم قایقش را فروخت و به شهر رفت ، شنیده ام در شهر برج میسازد ، اینجا دیگر خبری از عطر ماهی شکم گرفته نیست ، پریشان در حسرت ماهی های بی گناهش میسوزد ، خورشید گویا با زمین و زمان دشمنی دارد که اینگونه همه را به سلاخه میکشد !
درخت نارنج همسایه خشک شد و بلبل هایش سالهاست که اسیر آغوش قفس شده اند ، آری ، اگر آزاد باشند فرار می کنند ، سالهاست که بهانه گیر آغوش نی زار های پریشان شده اند ...!! از آن همه زیبایی بکر و آرامش دست نیافتنی تنها خاطره ای در ذهن بزرگتر ها ماند و چند خطی در کتب دبستانی ها .... که آری ، روزگاری پریشانی بود که آبادمان نگه داشته بود ، حال نیست و سالهاست که پریشانیم ...

نویسنده: مهسابرزیده دبیرستان شهید حسن زاده

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: آدم ترسو هزار بار می میرد

باد شدیدی می وزدجنگل سردوتاریک است،نمی دانم از کدام سمت بروم؛تمام اندامم می لرزد،دندان هایم به شدت به هم می خورندمثل این که آهنگی بریده بریده نواخته می شود.
از شدت ترس هرلحظه پایم به شیئی می خوردونزدیک است که زمین بخورم.صداهایی مبهم به گوشم می رسد که هرلحظه ترس مرابیشترمی کندناگهان
متوجه صدای پایی می شوم که ازپشت سربه من نزدیک می شودگوشهایم راتیز می کنم و هرچه دقیق ترمی شوم صدای نفس هایش را نیز می شنوم ودیگر مطمئن می شوم که کسی به دنبالم می آیدتمام عزم خودراجزم می کنم تا فرار
کنم؛فرار به سوی روشنایی،به خانه های دور،به رهایی ونجات؛فقط به جایی که ازدست این فضای غم بار به در روم.
از شدت ترس باخودزمزمه می کنم و شروع به آوازخواندن می کنم ولی نمی توانم آرام شوم ودرحالی که می دوم پایم به تخته سنگی می خوردوبرزمین می افتم ؛دیگر توان برخاستن ندارم تمام
نیرویم راازدست داده ام همه جادورسرم
می چرخد و آخی می گویم و بیهوش می شوم.
لحظه ای که چشمم رابازمی کنم نوری به چشمم می افتدمی بینم که صبح شده و برروی علفزار افتاده ام ؛به خودم که می آیم متوجه می شوم که دیشب در جنگل گم شده بودم ودرحین فراربه زمین خوردم و بیهوش شدم و وقتی دقت می کنم چیزی در کنارم نیست ومن نیز سالم هستم؛اماترس بیهوده ای که برمن غلبه داشت هرمنظره و صدایی را برایم ترسناک کرده بود به طوری که درحال مرگ بودم .....واینجاست که به این سخن باارزش پی می برم که می گویند:"ترس برادرمرگ است".......
آری اگر من برترس خود غلبه می کردم می توانستم بهترتصمیم بگیرم و راه راازبیراهه تشخیص دهم.
ولی واقعا آن صدای پشت سر من چه بود که ترس مانع از شناخت من شد؟ و این سوال رادرذهنم برای همیشه باقی گذاشت....

سیده فاطمه طباطبائی - دبیر زبان وادبیات فارسی - شهرستان زرندیه - استان مرکزی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت گوی میان من و شهید

بر روی خاک های پراز عشق وخون وغیرت شلمچه قدم می زنم . در تمام مدت به رویدادهایی که در این دیار شهیدان اتفاق افتاده بود فکر می کردم ، چقدر دوست داشتم آن وقتها در کنار این مردان وزنان خدایی بودم وبا دشمن می جنگیدم . همینطور که قدم می زدم ونسیم بهاری گوشه ی چادرم را به عطر وبوی سنگر ها و خاک ریز ها مزین می کرد ، اشک های گرم مدام از چشمانم جاری می شد . مگر می شود در این مکان مقدس باشی و اشک نریزی ؟! مگر می شود بر روی خون این لاله های سرخ راه بروی و دلت نلرزد ؟! بعد از اندکی قدم زدن از دور جوانی نورانی با لباس خاکی و چفیه ای بر دوش را دیدم ، از ان دور هم چهره ی نورانی اش که نشئت گرفته از قلب پاکش بود نظرم را جلب کرد کمی نزدیک تر شد ،چهره اش را دیدم . برایم آشنا بود ،بله او شهید ابولقاسم اکبری بود به او نزدیک شدم سلامش کردم وبا مهربانی وتبسم جواب سلامم را پاسخ گفت.

به او گفتم شما شهید اکبری هستید ؟ یعنی من واقعا شما را می بینم !؟ این چطور ممکن است؟!
او با تبسم گفت:
اگر خداوند اراده کند ،حتما ممکن می شود.
با حسرت به او گفتم : ای کاش من هم در زمان جنگ هشت ساله بودم ودر کنار شما می جنگیدم وبه شهادت می رسیدم .
در پاسخ گفت : بدان در هر زمانی باشی انجا جبهه است وتو رزمنده ای واسلحه تو بصیرت وایمان است ، نباید به عنوان یک بچه شیعه بگذاری حرف های رهبرت روی زمین بماند . ادامه داد : وصیت های ما شهدا به حفظ حجاب وپیروی از ولی فقیه و زمینه سازی برای ظهور ولی عصر تا کید دارند ، وقتی شما این موارد را رعایت کنید وراه ما را ادامه دهید در حقیقت رزمنده وهمسنگر ما هستید . من به او قول دادم که این حرف هایش همیشه در خاطرم بماند وبه آن عمل کنم . شهید اکبری گفت :این را بدان !ما همیشه ناظر بر اعمال شما هستیم و برایتان دعا می کنیم واگر بخواهید حق برادری را برای شما ادا کنیم ،فقط کافی است بخواهید...... باور کن شهید دوستت دارد ،شهید ایستاده میان دو دنیا تا هدایت کند شما را به نیکی و روشنایی و برهاند شما را از قید وبند دنیا... فقط کافی است بخواهی...

نویسنده: زهرا ده بوید - دبیرستان شهید باقری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت وگو (انسان و خدا) یا (عاشق و معشوق)

ازشبنم عشق خاک ادم گل شد
صدفتنه وشور درجهان حاصل شد


نزدیکی به معشوق ، عطر ناب عشق ، صفا ویکرنگی او
مرا سرمست کرده بود.
آنچنان غرق عشقش بودم که حتی به یک لحظه جدایی از او فکر نکردم بودم.

مست می عشقی که خماری نداشت .

که ناگهان معشوقم آن معبود ازلی به من گفت:
می خواهم" رازی" باتو درمیان بگذارم .
کنجکاو شدم ، ودلهره ای عجیب وجودم را گرفت ،
آنقدر در معشوقم و دوست داشتنش غرق بودم که نمی دانستم منظورش چیست؟

معشوقم گفت : وصل و نزدیکی ما کافی است
در عشق باید هجران هم باشد ، دوری وفراق هم باشد
تا بتوانی به نهایت عشق برسی ...باید بتوانی در جدایی وفراق خودت رابیابی ...

گیج شده بودم ، دلهره تمام وجودم را گرفت
گفتم بدون تو ای معبودم ، من چگونه کامل می شوم ؟
چگونه به آن نهایت عشق دست پیدا می کنم؟

گفت:عشق فقط در نزدیکی و وصل نیست... در جدایی و فراق هم می توان عاشق ماند
در دوری ازمن هم می توانی عاشق بمانی...

گفتم :چگونه؟ من تحمل ندارم ،من ضعیفم..
دوری از تو برایم سخت است..

دستانم را گرفت و گرمای عشق را دوباره به وجودم داد
تمام بدنم گرم شد ..
همان طور که دستانم را گرفته بود ، ادامه داد:
تو را به جایی می فرستم که این عشق را که به تو به امانت داده ام ، به موجودات آنجا هم ببخشی، مرا به آنان معرفی کنی، کسانی را در کنارت قرار می دهم که چون خودت عاشق باشند و امانت دار عشق ..
گفتم:انجا کجاست؟ چه کسانی کنار من خواهند بود؟

با مهربانی نگاهم کرد وبا لبخند گرمی گفت :تو را به زمین می فرستم .
انجا پدر ،مادر ، شریک و فرزندانی کنارت خواهند بود، که "عشق" را در وجودشان ودیعه گذاشته ام...

آنان نیز همانند تو ، عاشق اند و عشق من هم در وجودشان است ...و اگر به یادم باشید و فراموشم نکنید ،من هم هیچگاه تنهایتان نمی گذارم.

چون تو" جانشین "من در روی" زمین "هستی...

بعد از حرفها ، دلم آرام شد و با معشوقم عهد بستم که
تا ابد عاشقش بمانم و بهترین جانشینش در روی زمین...

نویسنده: نسیم مراغی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گویی بین دبیر و دانش آموز

امروز سر درد عجیبی دارم احساس آدمی را دارم که خون در رگهایش نیست و از آن روزهاست که دل و دماغ درس راندارم دلم برای خانوم غمگین بعد از یک هفته تنگ شده اما از طرفی حوصله ی درس ندارم اولش که اومد گفتم عیب نداره رفع دلتنگی میشه بعدم میشینیم حرف میزنیم نمیزاریم درس بده گفتم بزار بخوابیم گفت نه گفتم بیش مرنجان مرا گفت بنویس گفتم ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است با چشم قره گفت صفر میزارما گفتم بگشای لب که قند فراوانم آرزوست گفت حرف نزن دیدم داره عصبانی میشه گفتم خواب نمی برد مرا یار نمی خرد مرا مرگ نمی درد مرا آه...چه بی بها شدم گفت مزه نریز انشا بنویس گفتم تهفه ی درویشی همراه ندارم تا که برایت بنویسم حدیث دل صدا زد یکی بهش برگه بده گفتم چند گریزی از برم ، گوشه به گوشه ،کوبه کو گفت امروز میخوام براهمه نمره بزارم راه گریزی نیست گفتم بیا عاشقی را رعایت کنیم زیاران عاشق حکایت کنیم یهو دیدیم داره دنبال خودکار قرمز میگرده گفتم.

دبیر : این حرف را به جان تو با ترس میزنم
با عبرت و گرفتن صد درس میزنم
یک انشای باآواز یاس
بهر صدای خوش عطرت می زنم
اما تو بگو ای عزیز جان تکلیف دل عاشقتم چه می شود عاشق بوی پاییزم چه میشود که به معشوق نرسید و دست در دست خاکش زدند چه میشود.
نویسنده : زینب قیم  - دبیرستان کوثر ، بندر امام خمینی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: باغ و باراݧ
باران زیباترین حکمت خداست.حکمتی که از رود و دریا و اقیانوس سرچشمه میگیرد،با نورافشانی خورشید تبخیر شده و به اوج آسمان آبی صعود می کند و پس از تبدیل شدن به ابر،می بارد.می بارد تا خود را به گل ها و گیاهان تشنه و سرزمین های خشک و بی آب برساند و سیرابشان نماید.
وقتی ابر شروع به گریه و زاری کرد،اشک هایش همچون مرواریدهای ریز و درشت،از آســمان به سوی زمین سقوط کردند و یکی پس از دیگری،با برخورد به زمین سر و صدا راه انداختند.آنجا بود که صدای باغ بلند شد و گفت:صدایت چه دل انگیز است باران!آرامش بخش دلـــــم هستے...ببار تا طنین دلنشینت برگ و چمنم را به رقص در آورد.
باران گفت:صدای من چه غوغایی در دل تو به راه انداخته؟
باغ گفت:صدایت را که می شنوم،یاد خدا می افتم که دوباره رحمت خود را،بر من نازل کرده و طرح لبخند شاخ و برگم را،جانی دوباره بخشیده.صدایت را که می شنوم،قلبم متوجه درگاه حق میشود و به وسعت ایمان و اعتقادم افزوده می گردد.
باران گفت:آری،معمار چیره دست هستی بسیار مهربان است...ببین چقدر دوستت دارد که این گونه رحمت خویش را بدون هیچ درنگی بر سر و رویت فرو می یزد.
باغ گفت:خوشا به حالت باران!مهربانی خداوند،جای جای وجود تو رانیز فرا گرفته؛تویی که می باری وهمه را از خواب غفلت بیدارمیکنی...
تویی که می شتابی تا اماکن تشنه را سیراب کنی...
تویی که ازجانب خداوند مامور شده ای تا دل های خشک و خالی را،سرشار از طراوت و شادابی سازی...
اے کاش همه عالَم،دلی پاک و روشن مثل تو داشته باشند.
آری...باران،اشک شوق رحمت الهی ست کہ گاه گاهی در فصل های رنگارنگ سال،پرده ی حقیـــقت را از چهره ی خالق کنار می زند و هر غافلی را بیدار و آگاه می سازد.
این نعمت بزرگ الهی،از لذت بخش ترین هنرنمایی های چهرۀ آسمان در دل شبانه روز است که به هر چیز غیزنده ای، جانی تازه می بخشد.
چه زیباست که شاکر نعمت ها و رحمت های ایزد منان باشیم و آنهارا قدر بدانیم؛تا او نیز لطف و رحمت بی نهایتش را شامل حال ما کندو سعادتمند دنیا و آخرت سازد...

نویسنده: فاطمه فلاح پور

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفتگویی در طبیعت

خداوند آنگاه که جهان هستی را می آفرید، قطره ای از وجود خود را در تمام عالم خلقت دمید و هر بار که باران می بارد بوی خدا همه جا را فرا می گیرد... . این یعنی سرآغاز عشقی بی انتها.
تگرگ بی رحمانه همه چیز را می شکند! کویر می سوزاند و مه کور می کند! اینها همه قدرت خداست و جهان هستی درست مانند دریای کوچکی است که به سمت اقیانوسی به نام خدا جاری است و همه را به خدا ختم می کند.

در همین جهان هستی، مهمانی کوچکی برپا کرده بودیم. من بودم و کویر و باران و مه و تگرگ ، و پروانه زیبارویی که با باران آمده بود.
کویر سر صحبت را باز کرد و خطاب به من گفت: ای آدمیزاد! آتش گرمای من همه را می سوزاند و خشکی من همه را می خشکاند. تگرگ در پاسخ کویر مغرورانه و با صدای بم گفت: اما قبول کن که سنگینی دانه های من، گرمای تو را هم در هم می شکند. مه با پوزخندی که به لب داشت افزود: ای تگرگ! تو به چه می نازی؟ که اگر من سر راه باشم کوری بیش نیستی که راه آسمان تا زمین را گم کرده است.

چه مجادله ای باهم می کردند! حواسم پرت حرفهای آنها بود که چشمم به پروانه افتاد. گویا دل خوشی از این بحث ها نداشت. غم نگاهش خوب رو می کرد که گله دارد از حال و روزش و من درد او را به راحتی با تمام قلبم لمس کردم. آنگاه انتظارها را پایان بخشیدم و گفتم: ای محشر زیبایی! چیست که اینگونه قلب ظریف تو را رنجانده؟
صدای لرزان پروانه، حاکم گفتگویمان شد. آرام گفت: وقتی تگرگ با بی رحمی بال مرا زخم می زند، وقتی که هوا مه است و چشمانم جایی را نمی بیند، اشتباهی پا به کویر می گذارم و گرمای کویر تمام دلم را آتش می زند.

باران که تا آن لحظه ساکت بود رو به پروانه گفت: این را هم بگو که آرام جانت کیست. بگو که وقتی خونین و مالین ناله از روزت می کنی، مرهم دردت کیست.
پروانه با نجابت عجیبی سر به گریبان برد و با همان حجب و حیا ادامه داد: ای باران! ای جلوه شکوه خدا! دردم را مرحم تویی. تیمار این بیمار تویی. تویی که با باریدنت اتش کویر را خاموش می کنی، سد مه را می شکنی و تک به تک تگرگ ها را پس می زنی و تکیه گاه پروانه خسته دلی چون من می شوی.

لبخند عمیقی تمام وجود مرا فرا گرفته بود. این عاشقانه پاک باران و پروانه ستودنی بود. باور کن خودم برق چشمانم را حس می کردم! نبودی که ببینی وقتی پروانه سخن می گفت، باران چه عاشقانه به او زل زده بود. گمان میکنم حتی کلمه ای از حرف هایش را هم نفهمیده بود. جوری نگاهش می کرد که گویی مجنون برای آخرین بار لیلی را نگاه می کند!

می دانی، خدایمان آنقدر جلال و عظمت دارد که کویر را دشمن تگرگ و تگرگ را دشمن مه ساخته تا باران عاشق پروانه شود ، تا کسی باشد که میان این جدال مواظب پروانه باشد!

رو به کویر گفتم: آتش تو می سوزاند؟ درست. به تگرگ گفتم: همه را می شکنی؟ درست. و به مه گفتم: دیده ها همه از تو کور می شوند؟ این هم درست. اما قسم به نقش و نگار پروانه که قطره قطره باران، بار دیگر همه را می سازد و از نو متولد می کند ...
پروانه را شاهد کشیدم که باران با مهربانی او را پناه می دهد وقتی که درد تمام وجودش را فرا می گیرد.
این ها همه زیبایی های طبیعتی است که خالق آن پرودگار آسمان ها و زمین است.
خدایا بخاطر همه چیز شکرت می گوییم.

نوشته: پریسا سلیم پور

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گوی عقل و احساس
جدال همیشگی بین عقل و احساس ستیزی همیشگی ست که نمی توان برای آن پایانی یافت.عقل که یار دیرین وجدان است و وجدانی که یک عمر با احساس درگیر است.
حال در میان این هیاهو داستان از جایی آغاز می شود که دل عقل را ضربه فنی میکند ولی این مغرورالسلطنه نم پس نمی دهد.
دل گفت:وجدان تو می توانی تو بهترین دوستی هستی که عقل حرف اورا می پذیرد
_نمی توانم خیانت از من ساخته نیست،عقل که عشق سرش نمی شود حتی اگر من بخواهم منطق نمی گذارد.
دل مکث کوتاهی کرد و گفت:عقل عمری ست که دلباخته ی توست! چرا باور نمیکنی؟!؟
_همین...مگر جز این است که عاشق آینه ی معشوق است تو چطور میخواهی من باورکنم؟؟؟
_قانون زندگی عقل فرق می کند من میدانم،اورا خوب میشناسم عاشق است ولی دم نمی زند!
عقل گفت و گوی بین دل و وجدان را شنید ولی بس که مغرور است تنها می توانست با بغض در میان گذارد بغضی که مدتهاست سرشار از احساس عقل شده.
شبی از شب های بارانی بغض نابه هنگام نتوانست خود را آرام کند و فریاد سر داد فریادی که دل را بیدار کرد دلی که مدت زیادی است که یک بغل حرف ولی محض نگفتن دارد.دل که فهمید ماجرا از چه قرار است پیش عقل رفت و گفت:کاش آرام تر سکوت می کردی صدای بی تفاوتی هایت آزارم می داد...
عقل که رسوا شده بود برای اولین بار در تاریخچه ی احساس به چشم دستور باریدن داد و چشم بارانی بارید.
حال عقل عاشق شده و فریاد عشقش وجدان و منطق را تسلیم و محو خود کرده.آری حال دیگر عقل و دل متضاد ترین ترادف دنیا شده اند.

نویسنده : زینب ثوابی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: خیال و واقعیت

گاهی برای رسیدن به آرامش و دور شدن از هیاهوی زندگی
به آغوش تنهایی و خیال پناه می بری ، آنجا که خیال ادم را به دنیایی می برد که همه چیزش رنگی است ..،صورتی، سفید ، آبی..

فاصله بین" واقعیت وخیال" ان گاه زیاد می شود که هرکدام راه خود را می روند و باهم در تعارض می شوند

واقعیت :منم که حقیقت دارم ، کسی را فریب نمی دهم ، همان چیزی که وجود دارد ،به همه نشان می دهم
ولی تو چی ؟
دورشدن از حقیقت برایت کاری خوشایند است


خیال گفت : گاهی برای رسیدن به آرامش و دور شدن از خستگی های زندگی ، لازم است ادمها به من پناه بیاورند... ارامشی که تو ان را با نشان دادن حقیقت از ادم ها می گیری..

واقعیت بادی به غبغب داد و درحالیکه با گوشه ی چشم خیال را نگاه می کرد ، گفت: واقعیت هرچند تلخ باشد ، بهتر از ارامش دروغی است

خیال با خونسردی شروع به صحبت نمود: ادم ها ، گاهی دنیایشان خسته کننده ،زجرآور وپراز سیاهی می شود، دنیای واقعی که درد ورنج ادم ها را بی رحم ونامهربان می کند

لازم است دراین حالت به من پناه بیاورند و دنیایی تصور کنند پر از صلح ودوستی و عشق .

واقعیت کمی به فکر فرو رفت، در چهره اش تغییری احساس می شد

خیال با مهربانی ادامه داد: من و تو در کنار هم می توانیم ، باشیم
واقعیت گفت : چگونه؟ درحالیکه من وتو باهم تفاوت بسیار داریم

خیال لبخندی زد و گفت: دنیایی که من در ذهن وتصور آدمها بوجود می آورم ، پر از عشق، محبت ، مهربانی است
دنیایی است پراز رنگهای شاد و بدیع
نیرنگ ، حقه بازی درآن جایی ندارد

تنها کار تو کنار من این باشد که کاری کنی که آدم ها درخارج از ذهن وتصورشان به این رویا وخیال دل انگیز دست یابند


انقدر ذهنشان از رویاهای زیبا و پاک و قشنگ پر شود که وقتی چشم به دنیای واقعی باز می کنند ، این زیبایی ها را هم به آنجا سرایت دهند ....

واقعیت به خیال نزدیک شد ، دست درگردن هم انداختند ..به امید دنیای واقعی پر از شادی ،صلح ویکرنگی...

کاش انچه که در خیالمان به زیبایی پرورش می دهیم ،در واقعیت هم جامه ی عمل می پوشاندیم...

کاش
کاش..
کاش خیال ها در عالم بیرون و واقع تحقق می یافت و اینقدر واقعیت ها اینطور آزارمان نمی دادند ...

نویسنده: نسیم مراغی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: خورشید و خدا
پرتوهای تابانش را با عشق و لذت به زمین می پاشید. گرم کردن را دوست داشت. معتقد بود که گرمی، عشق می اورد.شور و امید می اورد. اما این روزها حس می کرد نمیتوند به چشمانش اعتماد کند. چطور با این همه گرما و محبتی که او با دل و جان به سر و روی زمین می پاشید، ادم ها سرد بودند؟
سال ها گذشت... او دیگر گله مند شده بود... به درگاه خدا شکوه کرد. فریاد زد و گفت:« خدایا! چرا با این همه گرما و نوری که من به جسم ا دم ها می دهم باز هم نمیتوانم شور و شوق ان ها را در وجود ان ها مشاهده کنم. مترسم! شاید نور من به ان ها نمی رسد.»
خدا گفت:«خورشید درخشانم! آدم ها پیچیده اند! تو به جسمشان گرما می دهی اما قلبشان با گرمای عشقی که من به ان ها میدهم گرم می شود. شور می پذیرد.))
خورشید بالافاصله گفت:« خالق من! چرا به ان ها گرما نمی دهی؟ مشتاق دین عشق ان ها هستم. می گویند خیلی زیباست.»
خدا با چشمانی پر از اندوه گفت:« از روی که پا به عرص ی وجود گذاشت، به او عشقی دادم که هرگز نمیتوند تصور کند. حسی دادم تا مرا احساس کند. اما افسوس که او مرا فراموش کرده است.»
خورشی جای انسان خجل شد. سرش را پایین انداخت. دلش گرفت.از دوستانش ،ابرها، خواست که مدتی او را پنهان کنند. شاید اینگونه این آدم های فراموشکار را کمتر ببیند. ابرها هنگامی که داستان خدا و عشقش را شنیدند، اهی کشیدند. اشک در چشمانشان حلقه زد و سخت باریدند.
آری در حقیقت اشک خدا باریدن گرفته بود.
نویسنده: فاطمه سلجوقی پایه یازدهم تجربی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گوی عقل و دل

عقل : این‌قدر احساسات را به خورد این آدم بی‌چاره نده. با این کارت نمی‌گذاری درست تصمیم بگیرد.
دل : این تویی که با کارهایت نمی گذاری به حرف دلش گوش بدهد و با احساس درونی خود پیش برود و از زندگی خود لذت ببرد.
عقل : اما من فقط می‌خواهم در زندگی خود با منطق عمل کند و راه درست را از راه های گوناگون زندگی تشخیص بدهد.
دل : اما مغز جان ،آیا به نظر تو عشق منطق سرش می‌شود ؟
عقل : باشد، شاید تو راست می‌گویی، اما دلیل بر این نیست که من اشتباه می کنم.
آن‌ها با هم دوست شدند؛ اما هیچ‌گاه متوجه این نشدند که عشق مخلوطی شیرین میان منطق و احساس است.

نویسنده: حلیا منتظری - یازدهم انسانی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفتگوی "درخت و پاییز"

جهان، جایگاه بودن وزیستن و زمین،گهواره آرام گرفته در زیر آسمان هستی که گردش بی درنگش بهانه ای می شود تا شب وروز وفصل های سال رقم بخورد و هر فصلی براین کره خاکی بتازد و رنگی بپاشد .

پاییز فصل عاشقی و تنهایی، فصل غروب های نارنجی رنگ ، فصل چای داغ کنار پنجره

پاییز باد در غبغب انداخته و مغرورانه به جان درخت افتاده بود.باد دست بردار نبود،در شاخه هایش می پیچید و برگ ها را به جان هم می انداخت،درخت به سختی خودش را سر پا نگه داشته بود،همه ترسش از این بود که شاخه هایش بشکند وسد معبر رهگذران شود.
ناگهان فکری به ذهنش رسید،با خود گفت: بهتراست ،منطقی ودوستانه با پاییز صحبت کنم،شایدسرعقل بیاید وکمترآزارم دهد ونهایتأ راهش را بگیرد وبرود.
در حالی که دستهایش را تکان می داد او را فراخواند وگفت: "پاییز جان ،می خواهی آمدنت در نظر مردمان رنگارنگ وقشنگ باشد؟ "

پاییز گفت:
زیبایی من بر هیچکس پوشیده نیست.
درخت گفت:
لابد می دانی که زیاد فرصت ماندن نداری و بودنت همیشگی نخواهد بود؟

پاییز اخمی کرد وگفت: بله می دانم که همیشگی نیستم ، اما تو هم عمری نخواهی کرد، برگهایت را که از دست می دهی وشاخه هایت هم شکسته می شود.

درخت گفت: اگر زردی و رنگهای مختلف برگ های من نباشد،چه کسی متوجه آمدن تو می شود؟
پاییز گفت: خب ،بادسرد پاییزی خبر از آمدنم می دهد وهمین برایم کافی است

درخت گفت:نه جان دلم! آدمها پاییز را به خاطرصدای خش خش و رنگارنگی برگهای من دوست دارند. باد پاییزی لحظه ای می وزد ومی رود ،خاطره ای در ذهن ها باقی نمی گذارد.پس بیا و مهربانتر باش.برگ های مرا رنگین کن وبا آرامش شاخه هایم را تکان بده،من هم قول می دهم فرشی از قشنگترین رنگ ها را روی زمین پهن کنم طوری که خاطره پاییز برای همیشه در یاد آدمها به زیبایی بماند.
پاییز فکری کرد وبه درخت خیره شد و با خودگفت:((راست می گوید،اگر درخت نباشد ،من چگونه خودم را به همه معرفی کنم؟))
شرمنده وسرافکنده به درخت نزدیکترشد،او را در آغوش کشید و به آرامی برگ هایش را رنگ آمیزی کرد،شاخه ها را آرام تکان داد وطنین زیبای خش خش برگ ها فضا را پر کرد .پاییز در پای درخت آرام خوابید و نم نم باران خبراز آمدن زمستان می داد.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گو بین زمین و آسمان

به نام آنکه هستی نام ازاو یافت/فلک جنبش،زمین آرام از او یافت
همه نشسته بودند و به آسمان نگاه می کردند،آسمان بزرگ و بی کران شبهایش پر ستاره،روزهایش گاه آفتابی و گاه ابری،گاه عصبانی می شود،می غرد و اشکهایش را بر سر درختان و گل ها،انسانها می ریزد.همه به آسمان خیره بودندکه زمین به آسمان روی کرد و با چهره ای درهم و با اخم به آسمان گفت:ای آسمان تو چه داری که انسانها از دیدنت حیرت می کنند ولی به من که تمام اموراتشان را مهیا می سازم توجهی نمی کنند؟ آسمان گفت:این ساده لوحان محو رنگ آبی من هستند.زمین گفت:من که از تو رنگارنگ ترم و دریایی دارم که مثل تو آبی است.آسمان گفت:بله مشکل همین است تو یکرنگ نیستی ، در ضمن من از تو بالاترم و انسان به هر چیز و هر کس که بالاتر است اهمیت میدهد.زمین که از سخنان تلخ آسمان ناراحت شده بود آرزو کرد که کاش جای آسمان بود.زمین به آسمان گفت:تو که این قدر پرجذبه،والایی چرا بالای سر من مانده ای؟ آسمان گفت:آخر من برای دست یافتن به لحظه ای غبطه می خورم.زمین با تعجب گفت:به چه چیزی غبطه می خوری ؟ آسمان گفت:این که مرا به عقد تو در آوردند و این فاصله از بین رود و ابری شد و با صدای بلند گریست.زمین که از حال آسمان در تعجب بود دید که انسانهای ساده لوح در کلبه ای که بر روی او ساخته بودند پناه گرفته اند.
آری اگر زمین نبود کسی نمی دانست به کجا پناه ببرد...

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: گفت و گو میان زمین، ابر و کوه

خشم آسمان خوابیده بود . ابرهای تیره بازی شان گرفته بود . بعد از قشقرقی که آسمان به پا کرده بود ، حالا قایم باشک بازی می کردند و خورشید را پشت خود پنهان می کردند . در این میان زمین تمنا می کرد تا کمی روی زیبای خورشید را رٶیت نماید .
- خواهش می کنم ؛ می دانید چند وقت است چهره ی درخشانش را ندیده ام؟
یکی از ابر ها که خود دلش به حال زمین می سوخت گفت : 《 هیس ؛ آسمان هنوز عصبانی است ؛ صدایت را می شنود.》
- خب بشنود ، چرا می خواهد مرا از دیدن او محروم کند؟ مگر چه خطایی از من سر زده؟
- آسمان دستورمان داده که خورشید را صحیح و سالم به کوه بسپاریم و نگذاریم حتی رنگش را ببینی . مٲموریم و معذور . گویا می خواهد او را برای همیشه به او بسپارد .
قلب زمین در حال ایستادن بود . آسمان قصد داشت خاموش و تاریک شود؛ با این حال هنوز کمی از آثار خورشید از پشت ابر ها مشخص بود ‌. در این میان کوه با فخر پرسید : " پس کی اورا به من می دهید ؟ طاقتم طاق شد ."
ابر که می دانست خورشید هم دلش را پیش زمین جا گذاشته با اخمی که چاشنی صورتش بود پاسخش را داد .
دیگر زمان خداحافظی بود . ابر ها آهسته خورشید را رها کردند و کوه با آغوش باز پذیرفت . زمین خشمگین رو به کوه گفت : 《 حواست باشد ؛ چرا که ریشه ی تو در دل من است . دل من که بشکند تو هم با آن نابود خواهی شد‌. 》
کوه که از شدت خوشی بال در می آورد پاسخش را داد :《 مهم این است که خورشید با من است .》
آخرین دیدار زمین و خورشید شکل گرفت . آسمان تاریکِ تاریک شد . زمین نعره زد ؛ آنقدر بلند که سر و گوش قلبش همگی باهم لرزیدند . گرد و غبار همه جارا فرا گرفت کوه از هم گسست . همه چیز نابود شد ؛ قیامت که می گفتند همین بود .

گفت و گو من با تابستان 
یکی از بهترین روز های گرم تابستون که هم گرمای هواش دلچسبه و هم گرمای شور و نشاطش.

تابستون گفت : امروز همه خوش حال بودند و از ته دل احساس خوش بختی داشتند ،٢٢خرداد بود که آخرین امتحان را داده بودند و با خیالی آسوده برای عصرم برنامه ریزی می کردند. شنیدم از بچه ها درمود من می گفتنند:که میخواهند امسال بهترین تابستونشون باشد و به قول خودشان دیگر تابستونی ندارند .میگویم: خوش به حال تابستون آنقدر خوبه که همه همه دوستش دارن و تمام سال انتظارش را می کشند .  پیش خودم گفتم : کاش ما هم عین تو بودیم و می توانستیم مانند تو عشق بورزیم ، دیگران را شاد کنیم ، برای با هم بودن ها برنامه بریزیم و أز لحظات لذت ببریم . تابستون گفت: خودتان نمی خواهید از تمام تمام لحظات با هم بودن لذت ببرید یک دیگر را می رنجونید گویی همیشه زنده هستید محبت را از هم دریغ میکنید  گویی محبت معنا ندارد. گفتم : تو إنسان نیستی أما بهت حسودی ام می شود که مانند یک إنسان شور و نشاط می آوری و برأی رسیدن به تو ثانیه شماری می کنند.تابستون گفت : من أز تمام وجود و از تمام گرمایی که دارم می تابم تا گرمای منو حس کنید و حداقل یکم از این گرما به وجود خودتان منتقل شود. گفتم : شاید چون ما هیچ وقت گرمای خودمون را برای دیگران خرج نمی کنیم نمی تأبیم از ته دل چون هیچ وقت قدر لحظه های با هم بودن مون را نمی دانیم برأی رسیدین به هم ثانیه شماری نمی کنیم برای همدیگر برنامه ریزی نمیکنیم.تابستون گفت: کاش میتوانستم بیش تَر از ٣ ماه باهاتون باشم بیشتر باعث شور و نشاط تون شوم.

واقعا به فکر فرو رفتم چرا واقعا ما که إنسان هستیم از هیچ یک از ویژگی هامون استفاده نمیکنبم برأی ثبت تمام حس های خوب اما تابستون فقط گرما دارد و همون گرما رو از ته دل می تاباند تا از اون گرما و تمام خوبی هایی که بهمون منتقل میکند لذت ببریم فرق بین ما و تابستون زیاد هست ما إنسان ایم اما أو یک فصل ... ولی با وجود فصل بودنش عزیز تَر از ما إنسان هاست .
"به امید روزی که واقعا قدر همه چیز را بدانیم و لذت ببریم" 
نویسنده : سارا کارآموزیان