نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

تبلیغات

۶۴۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چگونه انشا بنویسم» ثبت شده است

انشا با موضوع خانه جنگلی

انشا با موضوع خانه جنگلی

انشا موضوع خانه جنگلی - انشا چه بنویسم - انشا - انشای آماده - انشاء - نوشتن انشا - چگونه انشا بنویسم - انشا نویسی - نمونه انشاء - نگارش 

به نام خدا

موضوع:خانه جنگلی

وارد روستا شدم چهارمین بار بود که وارد این روستا میشدم هر بار که می آمدم خانه جنگلی ام که در انتهای آخرین خیابان روستا روی تک درخت بید مجنون وسط مزرعه باباعلی بود رنگ جدیدی داشت

اولین بار که آمده‌ام خانه کوچکم مثل عروس لباس سفید پوشیده بود همانقدر زیبا و همانقدر خیره کننده.

 دومین بار تقریباً ۹ ماه پیش بود که برای نگهداری از باباعلی آمدیم .خانه ام معلوم بود از لباس عروسش خسته شده چون این بار پیراهنی زرد رنگ به تن کرده بود روی سر چوبی اش، یک تاج قرمز رنگ قشنگی خودنمایی میکرد. خانه من چیزی از ملکه بودن کم نداشت همانقدر محکم و همانقدر استوار.

سومین بار که وارد روستا شدم همه درختها لباس های سبز پوشیده بودند از اول تا آخر روستا هر جا را که نگاه می کردم همش سبز بود و سبز ،چطور همه می‌توانستند عین هم لباس بپوشند من که اگریک روزلباسم همرنگ مادرم می شد سریع عوض می‌کردم چون دوست داشتم متفاوت باشم سریع تر از قبل به راهم ادامه دادم تا خانه زیبایم را با لباس جدیدش ببینم با دیدنش تمام صورتم لبخند شد باز هم مرا غافلگیر کرده بود.

لباس صورتی رنگ با گلهای سفید ،با تمام عشقی که با آن خانه داشتم به رویش لبخند زدم حس می کردم خانه ام هم مثل من جان دارد و می فهمد.او هم مثل من دو چشم داشت، یک دهن ،یه کله بزرگ و درون آن پر از خاطرات کودکی من بود که من فکر می‌کردم مغزش است. او چیزی کم نداشت، امروز چهارمین دیدار من با خانه ام است سر از پا نمی شناسم دوست دارم هر چه زودتر او را در لباس جدیدش ببینم.

نوشته مرجان رنجبری

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دهم درس ششم مقایسه و سنجش با موضوع کرونا با امتحان

    نگارش دهم درس ششم مقایسه و سنجش با موضوع کرونا با امتحان

    نگارش - نگارش دهم - نگارش دهم درس ششم - انشا به روش سنجش و مقایسه - انشا - نوشتن انشا - چگونه انشا بنویسم - انشا نویسی - نمونه انشاء - انشای آماده - انشاء

    با شنیدن اسم کرونا ،تمام مردم وحشت زده و اندوهگین می شوند ،اما وقتی اسم امتحان درسی به گوش می رسد،فقط دانش آموزان و دانشجویان مضطرب و نگران می شوند .
    ویروس کرونا همه جا یقه ی ما را می گیرد،ولی دانش آموزان بینوا فقط در مدرسه باید با امتحان دست و پنجه نرم کنند،البته کتک مُفصلی هم میخوردند،ولی ارزشش را دارد.
    کرونا با استراحت و دارو و درمان،با موفقیت پشت سر گذاشته می شود اما برای درمان امتحان ،باید درس خواند و تمرین کرد، تا موفقیت حاصل شود.
    کرونا خبر نمی کند،که چه زمانی شما را گرفتار میکند، اما معلم اعلام می کند چه زمان امتحان به سراغ شما می آید،تا با آمادگی به مصافش بروید.
    هر فردی که دچار کرونا شود و در مقابلش شکست بخورد ،جای جبران نیست ،، اما اگر فردی در امتحان شکست بخورد، فرصت جبران هست.
    کرونا هدفی جز نابودی ما ندارد،اما امتحان با هدف افزایش یادگیری و تثبیت مطالب وارد عمل می‌شود،که البته بچه‌ها اصلاً به این موضوع توجه نمی کنند، و آن را بدتر از کرونا میدانند.!
    کسی که از کرونا شکست بخورد،با مراسم تشییع جنازه،وارد دیار باقی می شود،اما کسی که در امتحانات درسی شکست بخورد،توسط دستان پرتوان پدر و ضربات مهلک مادر دچار چاقی می شود.!
    کسی که کرونا دارد، ویروس را به نزدیکان انتقال می دهد و مردم از او فرار می کنند، اما کسی که امتحان می دهد پاسخ را به دیگران انتقال می دهد و دیگران به او نزدیک می شوند!

    بعضی ها هستند که می‌گویند:«حاضرند امتحان بدهند،اما کرونا نگیرند». اما این حرف دروغی بیش نیست، مطمئنم خیلی افراد در این حرف یک نظرند،که «کرونا هرچه هم باشد به بدی امتحان نیست!».

    برای درمان بلای کرونا واکسن ساخته شده یا لااقل در حال ساخته شدن است، ولی جهت مصیبت و اضطراب امتحان متاسفانه واکسنی ساخته نشده است!
    کرونا ضریب نمی خورد و امواج آن نامشخص است، ولی امتحان ضریب می خورد و امواج سنگین آن در دی ماه و خرداد است!

    نویسنده :امیرحسین روزبهانی
    دبیر: آقای مرادی
    دبیرستان نمونه دولتی شهید حاجی بابایی۲

  • ۱ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع دست فروش

    انشا با موضوع دست فروش

    انشا چه بنویسم - انشا - انشای آماده - انشاء - نوشتن انشا - چگونه انشا بنویسم - انشا نویسی - نمونه انشاء - انشا موضوع دست فروش - نگارش

    ▪️تضادها گاهی کمر می شکانند، گاهی شرمنده می کنند و گاهی می میراند. تضادها می توانند زندگی را برهم زنند همان زندگی را که من و تو در حال گذر هستیم ولی یکی در گوشه ای از دنیا با آن دست و پنجه نرم می کند.
    تا به حال به اطراف توجه کرده ای؟ به گوشه و کنار خیابان به دست فروش هایی که لبه خیابان بساط پهن کرده اند تا بساط زندگی خود را از همان تامین کنند. تا به حال به نگاه خسته و شرم زده ی آن ها دقت کرده ای؟ آن ها در نگاهشان حسرت موج می زند حسرت یک شغل ثابت. خسته شده اند از بس متحرک بوده اند، از جایی به جای دیگر کوچ کرده اند و عده ایی دیگر در مغازه های شیک و لوکس خود کار می کنند، آن ها حرف های رهگذران را می شنوند، طعنه ها و گله ها می شنوند اما سکوت می کنند اما مغازه دارها پا روی پای خود می گذارند و با رهگذرانی که اجناسش را تماشا می کنند بگو بخند می کنند. یکی قدر داشته هایش را نمی داند و گله می کند از بازار و کسادی و دیگری چشمان خسته زیر لب شکر می گوید که خدا رو شکر امروز کسی مزاحم کار و بارش نشد و بساطش را برهم نزد. یکی شیشه ی مغازه اش را با شیشه پاک کن برق می اندازد و دیگری با پارچه نمناک اجناسش را از خاک می زداید، یکی زیر باد کولر می نشیند و دیگری عرق های خود را پاک می کند. هر روز اجناسش را جمع می کند و پهن می کند هر روز مجبور است دنبال جا و مکان مناسب بگردد تا که موقعیت او در خطر نیفتد.
    بنابراین قدر کوچک ترین چیزهای که اطراف خود دارید را بدانید زیرا که فردا روزی می رسد و برای همان چیزهای کوچک و کم هم حسرت می خورید. شاید دست فروشی شغل سختی باشد اما مهم این است که کار می کنی و زحمت می کشی و پول حلال به دست می آوری.
    ☘️☘️☘️☘️☘️☘️☘️
    نویسنده: امین رضایی
    دهم انسانی
    دبیرستان صنایع پوشش
    ناحیه یک رشت

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دهم - داستان نویسی

    نگارش دهم - داستان نویسی

    نگارش دهم درس هشتم داستان نویسی

    نگارش دهم نوشته های داستان گونه - نگارش - نگارش دهم - نگارش دهم درس هشتم - انشا - انشاء - نوشتن انشا - چگونه انشا بنویسم - انشا نویسی - نمونه انشاء

    ▪️شخصیت: راوی، مربی
    ▪️شیوه بیان: ساده و طنز
    ▪️زاویه دید: اول شخص مفرد


    نمی دانم به تلقین باور دارین یا نه؟

    داستان، از آن جایی شروع شد ، که مربی ما تصمیم گرفت .
    تیم بسکتبال رو دور هم جمع کنه و ببره مسابقه بسکتبالِ آسیا، قطعا تصمیم غیر قبولی بود، چون ما آمادگیش رو نداشتم، ها یادم رفت ، در مقابل تیم Lk ، قوی ترین تیم بسکتبال اون دوره .
    گفتم اون دوره ، آها ببخشید بعدا میفهمین درخششون فقط تا اون دوره بوده ، خُب برگردیم به داستان .

    داشتم میگفتم وارد سالن شدیم ، همه در جایگاهی بودن که باید میبودن .
    بجز ما انگار تو یه زمان درست و یه مکان درست نبودیم .[enshay.blog.ir]

    قدرت بازی رو نداشتم ، تا اینکه زمان استراحت توی رختن یه اتفاق عجیب افتاد.
    مربی وارد رختکن شد، گفت: بیاین نزدیک تر ، نزدیک ، آره نزدیک تر .
    هی کرمی از کمد فاصله بگیر بیا نزدیک تر، یکیم بره کامرانی که توی زمینرو صدا کنه ، داردرفشی در پشتی رو ببند .
    خُب حالا میخوام راجب راز این بطری بگم اینو زیر اهرام سراسری پیدا کردم ، میدونین چیه؟
    میگن ترامپ بیشتر از کیک زرد ، دنبال این مایع بوده ، باور کنین .
    این یه معجون خیلی قدرت منده ، اگه یه لیوان از این معجون بخورین ، قول مرحله اخرین که هیچ کسی نمیتونه شکستش بده.
    خلاصه بعد از تعریف و تمجیداش ، همه یه لیوان خوردیم، احساس میکردیم شکیل اونیل هستیم توی زمین بازی.

    رفتیم توی زمین، هی نخند ، جدی میگم ، بردیمشون ، قهرمان آسیا شدیم ، ورق برگشت، به قول قدیما چلوکبابو ما خوردیم.
    همه با افتخار وارد رختکن شدیم، و حسابی به اون معجون افتخار میکردیم.
    تا اینکه نه نشد! بگم چی شد؟

    ما معجون نخوردیم، ما قول مرحله آخر نبودیم، اون معجونی نبود که ترامپ دنبالش بود، اون یه سوء تفاهم بود.
    اون زیر اهرام سراسری پیدا نشده بود.

    نه شوخی نمیکنم .
    اون آب بود، آره آب شیر، آره درست میگی ما سر کار بودیم.

    فهمیدیم بهمون تلقین شده، به خودمون تلقین کردیم، همه چی یه تلقین بود، اما ما ، ما بردیم ، ما .

    نویسنده: لاوین علیپور

  • ۱ نظر
    • انشاء

    نگارش یازدهم درس دوم موضوع بدترین روز زندگی

    نگارش یازدهم درس دوم موضوع بدترین روز زندگی

    انشا - انشاء - نوشتن انشا - دانلود انشا - چگونه انشا بنویسم - انشا نویسی - نمونه انشاء - نگارش - نگارش یازدهم

    من کسی را از دست دادم...
    کسی را؛یک دوست؟یک آشنا.شاید هم کسی که هنوز او را نمی‌شناسم.من خوب میدانم طعم از دست دادن را.شور است و کمی تلخ!
    مثل دمپختک های عزیز خوشمزه نیست.یا بهتر است فعل را برگردانم.مثل دمپختک های عزیز خوشمزه نبود.
    از دست دادن گیج کننده است و سردرگم.حسی مبهم.مثل وقتی که از تو میپرسند چته؟
    چه مرگته عبوس؟
    و تو نمی‌دانی چه بگویی.
    برگردیم به دمپختک ها...
    سلام عزیز،حالت خوب است؟ به یاد دارم وقتی سن مدرسه ام بود گفتی:«ننه من از اون بالا هم هواتو دارم.نکنه دلت بگیره بغض کنی،چشات رنگ حوض حیاطو بگیره،بخوای داد بزنی تا چشای بارونیتو بیابون کنی ننه...اگه من رفتم بدون جام خوبه.یه هر از گاهی به یاد منه گیس سفید هم بیوفت.انار دون کن بیار سر خاکم ننه.یادت نره بهش نمک بزنی.بدون نمک به احوالم نمیسازه»
    ولی عزیز،الان من مانده ام و یک حوض خاک خورده،من مانده ام و متر کردن برگ های خشک شده و چسبیده به کف حیاط گلی.[enshay.blog.ir]
    یادم هست دوست نداشتی حیاط بوی خاک بگیرد.میگفتی:«اونوقت خدا قهرش میگیره درختا رو بوس نمیکنه تا انار بدن»
    عزیز قول میدهم حیاط را بشورم.ولی ببخش که فعلا سرگرم دلتنگ شدنم.ببخش که فعلا سرگرم مرور بدترین روزی هستم که تا به بیست و سه سالگی دیده ام.اینجا هوایش گرفته.شمعدونی های دور حوض چای نبات لازم اند تا گلویشان درد نگیرد.با من که قهر کرده اند.دریغ از یک نگاه!
    عزیز انار ها رسیده اند.ولی دست و دلم نمی‌کشد که آنها را از درخت جدا کنم،اصلا عزیز چه کسی گفته مرد که گریه نمی کند؟
    گور پدر همه‌شان.اصلا من مرد نیستم.یادت هست بهت گفتم نمیخواهم بزرگ شوم؟گفتم دنیای آدم بزرگ ها بزرگ است. عزیز من از شلوغی خوشم نمی آید،تو هم خوشت نمی آمد.
    حرفت را یادم هست پس فقط خودم آمدم سر خاکت.گفتم شلوغش نکنند.مش حسن آمد،او هم گریه کرد،گفت:«خدابیامرز جاش بهشته،آزارش به کسی نمی‌رسید جوون،از دار دنیا فقط توی تک نوه رو داشت،هواتو داره...»
    مرا بغل گرفت.گریه کردم،مثل یک بچه،مثل وقتی که به تو گفتم از درخت کنار پنجره میترسم.نمیگذارد بخوابم،و تو در دامن به رنگ شبت برای من لالایی خواندی. گفتی می‌مانی.و من آن حس را داشتم که تو همیشه می‌مانی.
    فاتحه خواند و خداحافظی کرد و من فقط سر تکان دادم.
    عزیز قول دادم شلوغش نکنم.ولی قول شلوغ نکردن چشمانم را نمیدهم.چشم هایم شده کاسه انار.سرخ و سفید.
    من میدانم رو به راه میشوم.من میدانم این بدترین شب به بهترین تبدیل میشود.
    من میدانم رو به راه میشوم.ولی نه امشب،امشب را بگذارید دلم برای عزیز ببارد.
    من جارو را دستم گرفته ام و سعی میکنم اشک های چسبیده به کف حیاط را پاک کنم.ولی انگار دل جارو هم با من نیست.به دستان من عادت ندارد.غریبی میکند و سردش شده.
    من حال دل چند نفر را آرام کنم؟جارو یا شمعدونی؟
    برگ های زرد یا نارنجی؟
    کسی مرا باور نمی‌کند بجز شبنمی که روی انارها سر میخورد پایین.
    انار ها را میچینم،در حوض آنها را آب‌تنی میدهم.زیر همان درخت آنها را در کاسه ای که دوست داشتی دون میکنم.یادم رفت به آنها نمک بزنم.عزیز توروخدا قهر نکن.الان میروم و نمک را می‌آورم.آن بیت هایی که زیر لب تکرار میکردی را می‌خوانم،دل شمعدونی باز شد.حالا گریه می‌کند.
    انار را آوردم سر خاکت تا پایانی باشد برای این روز بد.
    عزیز خاکت نم دارد،
    عزیز من تو را خیلی دوست دارم.
    تورا به خدا هوایم را داشته باش،من هنوز بچه ام،آخر مرد که گریه نمی‌کند،پس هوایم را داشته باش.
    من هم از این به بعد هوای درخت انار را دارم و بغلش میکنم.
    خداحافظ عزیز.

    نویسنده: معصوم ملک میرزایی دبیرستان شاهد دهلران،
    دبیر : خانم ملکی

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع آغاز سال تحصیلی جدید

    انشا با موضوع آغاز سال تحصیلی جدید

    انشا - انشا موضوع آغاز سال تحصیلی جدید - انشا نویسی - انشا چه بنویسم - انشاء - انشای آماده - نمونه انشاء - نوشتن انشا - نگارش - چگونه انشا بنویسم

    به نام تنها آفریننده زندگی
    الهی باز آمدیم با دو دست تهی چه باشد اگر مرحمی بر خستگان نهی

    الهی چون به تو بنگریم شاهیم و تاج بر سر و چون به خود نگریم خاکیم و از خاک کم تر

    الهی گرفتار آن دردیم که تو دوای آنی ودر آرزوی آن سوزیم که تو سر انجام آنی.

    آغاز شد،سال تحصیلی را می گویم،سال عشق و نجوا،سال زیبایی و تازگی،بوی ماه مهر می آید اما در شهریور.
    همه طبقات آسمان را گشته ام،در دل ستاره باران نیمه شب های روشن و مهربان تابستان بر جاده کهکشان تاخته ام، صحرای ابدیت را دیده ام،بال دربال فرشتگان در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام ،تا از خجل تو در آیم وباری دیگر از تو یاری بطلبم که مبادا کسی در مدرسه ادب و زیبایی ها جلوی چشمانم پرپر شودومن نتوانم کاری کنم که مهتاب شب ها و روز های زندگی سیاه و پر درد او شوم.[enshay.blog.ir]
    شاید برای یک محصل زندگی زیبا باشد ،همچون زیبایی یک غنچه باز،اما با تاسف باید بگویم که برای بیمارانی که شب وروز به عذاب سختی گرفتار شده اند زندگی بیشتر از یک سیاه چاله ی عظیم نباشد که در آن فرو رفته اند.
    هر کسی در مهر ماه شهریوربازبان های مختلف عربی وفارسی و ترکی و هزاران و دیگر با نام خدا درسشان را آغاز می کنند غافل از این بیماری مرموز.
    در سال های پیشین مدرسان مهربان و دلسوز برای تک تک دانش آموزان وهمچنین دانش آموزان برای تک تک معلمان آرزوی خوشبختی وسعادت می کردند اما در،زمان ،سال،روزوساعت کنونی معلمان ودانش آموزان برای یکدیگر آرزوی سلامتی می کنند.
    من زندگی را دوست دارم،تو دوست داری،شما دوست دارید،آنها دوست دارند ،پس بیایید دست در دست، هم بال دربال فرشتگان ،از خدای متعال خواستار شفای هرچه زود تر بیماران باشیم.
    خداوندا تو که تا به حال کسی را به درگاه خود نا امید نکرده ای پس به ما دانش آموزان که از تو یاری می طلبیم کمک کن تا برای بیمارانی که زندگی برای آنها همچون کرم چاله ای بزرگ است وبه دام دردها و معراج های نیمه شبان تنهایی گرفتار شده اند یاری رسانیم و این بیماری بزرگ را شکست دهیم.

    آغاز سال تحصیلی جدید رابه تک تک دانش آموزان درس خوان و معلمان دلسوز تبریک عرض می نمایم.
    نوشته: هستی تنها
    پایه ی دهم
    دبیرستان عصمتیه کرمانشاه
    دبیر: خانم قربانی

  • ۱ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم نثر ادبی با موضوع بغض زمستانی

    نگارش دوازدهم نثر ادبی

    موضوع: بغض زمستانی

    انشا - انشا نویسی - انشا چه بنویسم - انشاء - نمونه انشاء - نوشتن انشا - نگارش - نگارش دوازدهم - نگارش دوازدهم درس دوم - چگونه انشا بنویسم - نگارش انشا موضوع زمستان

    سرمای سخت دی ماهی با تمام وجود عرض اندام می کند. آسمان انباشته از ابرهای سیاهی است که هر لحظه باید منتظر انفجارشان باشی. هوا سنگین است و این سنگینی، حال دلم را وخیم تر کرده است آخر هوای دلم نیز همچون هوای آسمان گرفته است. تفاوتی است چند ،که آسمان برف می بارد و دل من خون گریه می کند. آری حال دلم خوب نیست...

    از باد سردی که می وزد تمام تنم می سوزد. سرما تا ژرفای وجودم ریشه می دواند. به انگشتانی که از سر زمزمه های عاشقانه ی زمستان خجل شده نگاه میکنم. دستانم را نزدیک دهانم می برم تا نفس هایم واقعیت را برای آنها بازگو کند و بگوید که عشقی وجود ندارد. بگوید که خام حرف هایش نشود و با گدازه های آتشین حقیقت به او اثبات کند که سرما به همین راحتی می رود و تنهایش می گذارد.

    صدای هوهوی باد و قار قار کلاغ ها مراسم عزاداری طبیعت را کامل می کنند. درختان از غم مرگ فرزندانشان کمر خم کرده و با سوز صدای باد عزاداری می کنند. شانه هایشان می لرزد . اما سر بالا نمی آورند که مبادا غرورشان خدشه دار شود.

    خدا هم حوصله نقاشی بومش را ندارد. همه جا را بی حوصله رنگ سیاه و سفیده پاشیده است. آسمان و ابرهای دیو مانند خوفناکش، سیاه پوشیده اند و زمین به تلافی سفید . پاردوکس جالبی نیست ....
    نیستی را فریاد میکند...

    از این زمستان خشک و خشن، سرما تنها چیزی است که دوست دارم زیرا تنها چیزی است که با حال و هوای اتاقک پوچ و خالی سمت چپ سینه ام تناسبی عجیب دارد.

    آری حال دلم خوب نیست ....

    نویسنده: مهسا عباسی
    دبیرستان: فردوس خولنجان مبارکه
    دبیر: خانم صادقی

  • ۲ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا مقایسه ابر و کودکی هایمان

    موضوع انشا : مقایسه ی ابر و کودکی هایمان

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    در این روزگار قصه ها بسیارند ، انگار بازار رویا های کودکانه داغ شده است ، هرآنکس که به کودکی های خویش سفر می کند جای ردپایش را در سرزمین رویا ها به جای می گذارد .

    یادش بخیر! در کودکی بازی می کردیم بدون آنکه بترسیم از زمین خوردن هایمان ، دعوا می کردیم بدون آنکه هراسی داشته باشیم از آشتی نکردن هایمان ، بادبادک می ساختیم بدون آنکه نیامدن بادی را در خیال خود بگنجانیم ...[enshay.blog.ir]
    آسمان نیز این چنین است ، ابر هایش به جان هم می افتند بدون آنکه هراسی از رعدی داشته باشند که برقش آنان را به گریه در آورد . ابر های آسمان ، هزاران شکل به خود می گیرند و به نمایش در می آورند بدون اینکه هراسی از نیامدن خورشید روشنایی ها داشته باشند . ابر ها می بارند و بغض های خویش را در هم می شکنند به امید آنکه خورشید دست نوازشی بر سرشان بکشد و آرامشان کند .
    ما نیز در کودکی هایمان چنین بودیم ، از اتفاقت کوچکی دل آزرده شده و می گریستیم به امید کسی که دست مهری بر سرمان جای دهد و نوازشمان کند ، زود آرام می شدیم و به کودکی خویش می پرداختیم ...
    کودکی هایمان پر بود از احساساتی که زبان به ابرازشان می گشودیم و دل از اطرافیانمان می ربودیم بی آنکه توقعی از دیگری به دل داشته باشیم .
    در آن روز ها دل می سپردیم به دوستانی که قهر و آشتی کار هر روزِیِمان بود بی آنکه بهراسیم از دوستی که قهرش بی آشتی بماند ...
    ابر نیز این چنین است ، دل می بازد به آسمان آبی که تیرگی و روشنی کار هر روز و شبش می باشد ، ابر باکی از تیرگی بی روشنی آسمان آبی ندارد .
    ابر نیز پر است از احساسات ، احساساتی که ابراز می کند به مردمی که در زیر بال و پر خود پناه داده است ، مردمانی که شاید حسرت دیدن آبی آسمان داشته باشند ، اما قلب ابر از دیدن چنین حادثه ای به درد می آید ، دانه دانه اشکهایش از چشمانش جاری می شوند ، اشک ها از دستان آلودگی های آسمان می گیرند و با خود رهسپار می کنند تا ابر بتواند شادمانی مردمی را ببیند که با گریستنش می خندند ...
    ما کم کم از کودکی های خویش دور می شویم ، از یاد می بریم رسمی که در کودکی تلاش به جاودانگی اش داشتیم ، اما اکنون بعضی اوقات طریق نسیان پیشه می کنیم تا مبادا عادت کودکانِیِمان باز گردند ، چون از بقیه می شنویم که « بزرگ شده ایم ». اما واقعا اشتباه می کنیم ...!!!
    ولی ابر هنوز در رویاهای خویش سیر می کند ، در آسمان برای مردمش جلوه گری می کند و مردم نیز از داشتنش به خود می بالند...!

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۱ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا ضرب المثل چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

    موضوع انشا :چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    در گذشته های دور در میان مردمی که هر کدام به تنهایی یک داستانی در زندگی دارند و می توان از سرگذشت زندگیشان یک کتاب نوشت پیرمردی سالخورده و دنیا دیده به همراه همسرش زندگی می کردند که از دار دنیا یک گاو داشتند که زندگیشان را با آن می گذراندند. با شیر آن شام می خوردند، با پنیر آن صبحانه و با کره ی آن ناهار. زن خانه با گرفتن شیر و کارهای خانه روزش را سپری می کرد و مرد خانه با به چرا بردن گاو در دشت و تمییز کردن تهویله روزش را می گذراند. گذشت و گذشت تا رسید به روزی که مشتری دندان گردی برای گاو پیدا شد و به ازای مبلغ خوبی خواستار خرید گاو شد. پیرمرد نیز با یک تصمیم عجولانه گاو را فروخت تا به امید اینکه با به دست آوردن پول فروش گاو زندگیشان را بچرخاند.گاو را فروخت در حالی که پیرزن راضی به این کار نبوند. بعد از مدتی پول آنها به اتمام رسید در حالی که پیرمرد و پیرزن هیچ کاری در توان نداشتند که انجام دهد.[enshay.blog.ir]

    پیرمرد که از فروختن گاو بسیار پشیمان شده بود زیرا که به راحتی مایحتاج زندگیشان را بدون دغدغه و استرس فراهم می کرد و پیرزن که دیگر از این وضعیت خسته و شاکی شده بود با تشر به پیرمرد که تنها کارش افسوس خوردن بود گفت:چرا عاقل کند کاری که بازآرد پشیمانی؟ پشیمانی سودی ندارد. برخیز و به دنبال کاری برو و ما را از این وضعیت نجات ده، با یک جا نشستن و زانوی غم بغل گرفتن هیچ کاری پیش نمی رود.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۳ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع نیمه شعبان

    موضوع انشا: نیمه شعبان

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    شب نیمه‌ی شعبان است؛ شبِ شورانگیز سالهای کودکی‌ام و پَرسه‌های پر از چراغ و شربت و شیرینی، در شهری که انگار همه منتظر آمدنش بودند و پرچم عدالتش؛ منتظر آنکه "کسی از خویش برون آید و کاری بکند".
    جشن نیمه‌ی شعبان انگار تمرینی بود برای آذین و فرش کردن زمین و آسمان برای روزی روزگاری استقبالش... و صدای منتظرانِ دلتنگی که می‌خواندند:
    "عزیزٌ علَیّ أن أرى الخلقَ و لا تُرىٰ"
    یعنی: بر من سخت می‌آید که همه‌ی خلق را ببینم و تو را نه!...
    سالها گذشت و آنانکه وعده‌ی استقبالش را می‌دادند به فکر بدرقه‌اش افتادند! هنوز نیامده برایش حرمی ساختند و نه به خاک، که به چاهش سپردند و به منتظرانش نشانیِ همان حرم و چاه را دادند؛ منتظرانی که قرار بود روی زمین را عدالتخانه کنند زیرِ زمین را پر از نامه کردند؛ نامه‌های شکایت به او.
    مادربزرگ اما می‌گفت: چاه‌کَن همیشه تهِ چاه است! منظورش جمکران نبود ولی چه فرقی می‌کند اگر آخر قصه، قرار است چاه‌کَن تهِ چاه بماند.
    ولی کاش بیاید! نه برای آنکه زمین را پر از عدالت کند و نه حتی برای آنکه چاه‌کَنان را تهِ همان چاه بگذارد و دل‌مان خنک شود، نه! کاش بیاید چون کم نیستند مادرانی که هنوز تمام دلتنگی‌شان را برای آمدنش نگه‌داشته‌اند... مادر شهیدانِ عباسی، وقتی محمدش را بعد از شلمچه‌ی آخر، به خاک می‌سپردیم حتی اشک‌هایش را هم گذاشته بود برای روز آمدنش...
    عزیزٌ علَیّ أن أرى الخلقَ و لا تُرىٰ...

  • ۰ نظر
    • انشاء