نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

۴۸۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «چگونه انشا بنویسم» ثبت شده است

موضوع انشا دلتنگ کربلا

موضوع انشا: دلتنگ کربلا

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

اربابم ...
این آرزوی سرخ گذرنامه ی من است
در زیر پای مهر سفارت لگد شدن
ساعت حوالی سه صبح بود که بی هوا از خواب پریدم، اولش نفهمیدم کجا قرار دارم، اما بعد از اینکه روی پاهایم ایستادم و نور زیبای گنبد شما از پنجره ی اتاق در برابرم نمایان شد فهمیدم در بهترین جای کره ی زمین ایستادم...
اندکی اطرافم را نگاه کردم، همه ی اعضای خانواده ام خواب هستند، به اصرار من پدرم هتل را نزدیک به حرم اجاره کرد تا هر زمان که هوای آمدن به کنار شما به سرم زد بتوانم راحت خودم را به حرم برسانم تا به آرامش برسم؛ در همان تاریکی لباس گرمی به تن میکنم و چادر مدل لبنانیم را به سر می اندازم و از هتل خارج میشوم، این خصلت من است، هرگاه دلتنگ میشوم دیگر خودم نیستم، مجنون میشوم و با تمام وجود به سمت کسی می روم که دلم برایش تنگ شده ...[enshay.blog.ir]
تقریبا دو کوچه با شما فاصله دارم، بی توجه به رهگذرانی که خود را برای نماز صبح آماده می کنند از کوچه ها عبور میکنم و به بین الحرمین میرسم و می مانم که میان دو برادر کدام را انتخاب و به ایشان عرض ارادت کنم، بین الحرمین برای من همیشه زیباترین دو راهی دنیا بوده است ...
پس از چند ثانیه تصمیم میگیرم به برادر بزرگتر، به اربابم، به شما، سلام دهم؛ دست راستم را روی سینه ام می گذارم و رو به گنبد شما اندکی خم میشوم و زیر لب می گویم: 《السلام علیک یا ابا عبدالله ...》و سپس برمیگردم و عرض ارادتی به علمدار کربلا میکنم، و جایی دقیقا رو به روی گنبد شما در همان بین الحرمین انتخاب می کنم و می ایستم، چند دقیقه ای فقط زل میزنم به گنبد نورانیتان، سپس کتاب دعای کوچکم را از جیب لباسم بیرون می کشم و ناخداگاه بیتی را زمزمه میکنم:《سلام آقا که الان رو به روتونم، من ایستادم زیارت نامه می خونم》 بی اختیار اشک هایم جاری می شود، بی اختیار بغضم به هق هق تبدیل می شود، مانند دختر بچه ای شده ام که از همه ی سیاهی ها به پدرش پناه برده، آری! من از همه ی سیاهی ها به شما که سفیدی مطلقی پناه آورده ام...
در میان گریه هایم تصاویر نامعلومی از ذهنم عبور می کند، از خواب می پرم، ساعت حوالی سه صبح است، اما اینجا کربلا نیست، اما من در کربلا نیستم ...

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم درس دوم - نثر ادبی

    نگارش دوازدهم درس دوم

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    تدریس نگارش دوازدهم درس دوم:

    نثر ادبی
    در هفته چهارم مهر ماه به درس دوم می رسیم.
    با من به کلاس نگارش بیایید.
    ابتدا بر روی تابلو کلاس یک جمله می نویسم:
    خورشید طلوع کرد(زبانی)

    اکنون همین جمله را به شکل ادبی می نویسم.
    گل خورشید شکفت!
    چه اتفاقی افتاد؟
    جمله ساده را به آرایشگاه بردیم و با استفاده از آرایه تشخیص آن را زیبا کردیم.
    سپس از دانش آموزان می خواهم آن ها نیز همین جمله زبانی را به آرایشگاه آرایه ها ببرند و با استفاده از دیگر آرایه ها آن را زیباتر کنند!

    • خورشید خندید.
    • خورشید از خواب بیدار شد.
    • خورشید نور طلایی رنگ خودش را بر شهر خسته پاشید.
    • و . . .

    بچه ها جملات زبانی چگونه ادبی (زیبا) شدند؟

    • با آرایه های ادبی
    • با انتخاب واژگان و عبارت های مناسب

    اکنون یک متن علمی با جملات زبانی را روی تابلو می نویسم.
    دانش آموزان در گروه ها این متن را به نثر ادبی تبدیل می کنند.
    (یک موسیقی بدون کلام و آرام در کلاس پخش شود)
    هر گروه متن ادبی خودش را می خواند و گروه های دیگر آرایه ها و واژگان زیبای متن را مشخص می کنند.

    جمع بندی:
    متن ساده را با دو عنصر به نثر ادبی تبدیل می کنیم:

    آرایه های ادبی:
    استفاده از آرایه های ادبی که در کتاب فارسی آموختند،
    با تاکید بر آرایه های: تشخیص، تشبیه، استعاره و کنایه

    واژگان مناسب:
    واژگانی که در بافت متن خوش بنشینند. به عنوان مثال :
    در متن عاطفی، واژگان خشونت بار و تحکم آمیز به کار نبریم چون این گونه واژگان به بافت متن آشیل می زنند.

    روابط سه گانه واژگان:
    ترادف، تناسب ، تضاد
    استفاده کردن از این روابط متن را زیبا و خواندنی می کند.
    انتخاب ترکیب ها و واژگانی که خوش آهنگ و خوش نوا باشند. و با حروف موسیقی بیافرینند. (واج آرایی)

    نوشته: حسین طریقت

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش یازدهم درس اول

    نگارش یازدهم درس اول

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    موضوع: دست های خالی زمان

    بعضی وقت ها در حصاری از جنس زمان گرفتار می شوی.در همان حصار کوچک می مانی و هر ثانیه اش را بارها زندگی می کنی.در گذشته ای می مانی که هوایش از جنس حال است.همین سبب می شود که تو آن را بارها و بارها زندگی کنی...با تمامی لحظات بخندی و گریه کنی...تک تک لحظات به یاد ماندنی.
    آنقدر در حصار ثانیه ها می مانی و می مانی تا هنگامی که می خواهی به حال برگردی،می بینی دیگر جایی برای تو نیست.تو هر ثانیه را سالها زندگی کردی و لحظه به لحظه پیر تر شدی.حال را در سالها پیش زندگی کردی؛اما گذشته را کجا بودی؟لابد در گذشته ای پیش از آن!
    در میان بازی عقربه ها گم شدی.نه راه را بلدی و نه بازی کردن را.سردرگم تر از همیشه به پیچ و خم های جاده زمان می نگری.آرام آرام قدم بر می داری و وارد خیابان ساعت می شوی.پس از کمی جستجو کوچه ی دقیقه را می یابی و زنگ پلاک ثانیه را به صدا در می آوری.نمی دانی چه کسی در را خواهد گشود.به رو به رو زل میزنی و از اشتیاق لبریزی.در باز می شود و تو ناگهان دوباره خود را در جاده زمان می بینی.هنوز هم آن عابر را به یاد داری.کسی که گذشت و رفت.اما تو هنوز اینجایی.دوباره راه را می پیمایی.دوباره و دوباره و گویی تمام نشدنیست این معرکه ی بی رحم زمان!همانجا است که می فهمی تو محکوم به یک جا ماندنی.محکوم به اینکه ذهنت را در حصار خاطره،زندانی کنی.محکوم به فکر کردن به آن عابر.همانی که سالهاست که نیست،اما تو همچنان در شهر زندگی به دنبالش می دوی.سالها بی وقفه دویدن کار هرکسی نیست.راز و رمزی دربر دارد.دو چیز که اگر کمی دقت کنی آن را خواهی یافت.یک عابر و شوق چشیدن شیرینی خاطراتش...

    نوشته: هانیه پیوسته - دبیرستان پیامبر اکرم(ص) شهرستان زرندیه استان مرکزی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع: دریا

    پر از گردو بود
    میان آغوش امواج..
    به سوی خود کشاند.. نگاهم را
    فرمان داد.. قدم هایم را
    و پایم را.. به آن سو دواند
    رقص دست تو..

    گم‌گشته در ساحل
    مانده در رد پایم..
    گردو های خفته در دامنم..

    در میانه هایش عطر تو..
    در امتدادش پیداست.. نگاهت
    به آن سپردم خودم را
    آغوشی که پر بود از تو..

    من ماندم و یک روح
    به دنبال ردی از تو..
    دور از آن جسم
    بی رنگ.. شناور برموج..

    آغوش مادرم" نوشته ی نیلیا محمودی

    گیتارم را دست گرفتم و قدم‌هایم را به سمت ساحل هدایت کردم.
    از دور دست‌ها بویش مشامم را قلقلک می‌داد و عطش را باقدرت بیشتری بر‌جانم رها می‌کرد.
    آخ مادرجانم چقدر دلم برایت تنگ شده بود..
    نگاه نیلگونش را در پس بیکرانه‌هایش دیدم و به قدم‌هایم سرعت بخشیدم.
    کنار قایق شکسته‌ی قهوه‌ایی رنگ جای گرفتم، با هیجان و شور و شوقی مضاعف به آن تکیه دادم و نگاهش کردم و آخ از این همه زیبایی که پدر قلبم را در آورده است، طپش هایم که در ساحل طنین انداز میشوند، مرغابی‌ها را در گوشه‌ایی بی‌تحرک می‌نشانند و آرامش ساحل مرا محکم تر از قبل در آغوش میگیرد و جوششِ نوازش‌وار امواج بر روی پای برهنه‌ام لبخندم را عمق میبخشد به گونه ایی که نگاهم از اطراف فراری میشود و در پیچ و تاب گیسوان دریا پناه میگیرد.
    بویی در احساسم می‌غلطد، بوی یاس وحشی که نوید آمدن او را می دهد و آفتابگردان‌هایی که میان دستانم رها میشوند، مهر آمدن اورا بر قلبم میزنند، نیلیا! تلفیقی از نیلگونیِ دریا و آسمان و دختر معنوی دریا.
    نگاهم بدجور مشغول است.. مشغول کند و کاو تک تک امواجی که بر تن ساحل رها میشوند، بقدری که احساسم را به غلیان می اندازد و بر روی سیم‌های گیتارم به نمایش میگذارد و منی که درگیر خلسه‌ی عمیقی میشوم که تمامم را در بر میگیرد، به راستی مدهوش کننده‌تر از این ملودیِ دل آرام را هرگز جایی دیگر نشنیده‌ام، وقتی حواسم بیش از پیش پرت این زیباییِ فوق‌العاده میشود، گیتار مغموم و دلشکسته‌ام را نمیبینم که چگونه از میان دستانم میگریزد و به صدای مادرم اجازه‌ی طنازیِ بیشتری را میدهد.
    نگاهم را میخکوب میکند، دستی که امواج قصد دارند از اسارتش رها شوند، قدم‌هایم بی‌حرف، از آن رقاص عشوه‌گر فرمان میبرند و مرا به سویش میدوانند، این‌بار کسی دستم را نمیگیرد، اینبار برق اشکِ صدف‌های سپیدِ ساحل قلبم را به بازی نمیگیرند، این‌بار نیلیا هم با من همراه میشود تا بدرقه‌ام کند، من با آفتابگردانهایی در دست میروم.. میروم به سوی دستانی که فریاد عشقت را به نمایش گذاشته اند، گویا روز موعود رسیده است..
    رها میشوم در آغوش مادرم..مادری که نفس‌هایم را نرم نرمک می‌بوسد و مرا به سویت روانه میکند.. و من دور از آن جسم.. شناور برموج..
    این‌بار تکرار آخر هفته های پیش از این نبود.. این‌بار انتظارم قدم برداشت.. و رفت.. و رفت..

    نویسنده: نیلیا محمودی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش یازدهم درس دوم

    نگارش یازدهم درس دوم

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    موضوع: زمین

    زمین را دوست دارم بخاطر سرسبزی اش،زمین را دوست دارم بخاطر سخاوتمندی اش،زمین رادوست دارم بخاطر گرمای وجودش،زمین را دوست دارم...
    آری زمین را دوست دارم چون زندگی ما انسانها به بند دلش گره خورده است.
    زمین را می توانیم به یک کشتی معلق روی آب وصف کنیم که با یک تلنگرمی تواند مارابه اعماق اقیانوس ها راهی کند.
    اما این نظر انسانهای سنگدل است که جواب خوبی را با بدی می دهند.
    سرفرزندش را قطع می کنیم برای نشستنمان،از چوبش استفاده می کنیم برای نوشتنمان،از برگش استفاده می کنیم برای گوسفندانمان واز چمنش استفاده می کنیم برای بازی و تفریحمان.[enshay.blog.ir]
    می بینید چه بلایی برسرخانواده زمین می آوریم؟
    می بینید خودمان باعث نابودی زمین می شویم؟
    می بینیدوقتی یکی به فرزندتان ناسزا می گوید با چه ادب و اخلاق بدی تلافی می کنید؟
    ولی زمین که اینطور نیست...
    زمین جنسش از عاطفه و سخاوت و احساس های ناب است.
    با اینکه تخریبش را می بیند ولی زندگی انسانها را از تخریب شدن نجات میدهد...
    ووقتی مهمانش میشوی بهتراز دفعه ی قبل به استقبالت می آید و سعی میکند میزبان خوبی باشد.
    امیدوارم روزی بیاید که همه ی ما انسانها فقط به فکر منفعت خودمان نباشیم و کمی هم به جزییات توجه کنیم و اینقدر نسبت به اطرافمان بی تفاوت نباشیم.
    وقتی تاریکی چشمها به سوی روشنایی می روند که فرصت ها ازدست رفته اند و زمین به خاکستر سیاه تبدیل شده است.

    نویسنده: مژگان خواجه

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا شکلات های مادربزرگ

    موضوع انشا: شکلات های مادربزرگ

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    روستایی آنطرف تر از شهر، روستایی عاری از هوای آلوده و سیاه شهر و با نواهای نی چوپان، روستایی با مردمان مهربان و ساده، با حال و هوایی کودکانه وبا ظاهر آرام و خلوت اما درونی فعال و پرهیجان

    در حال قدم زدن در روستا هستم صدای کلاغ ها! انگار با هم جشن گرفته اند، صدای آنها بی وقفه در گوشم می پیچد...
    صدای گنجشک هایی که به آدم فرصت نفس کشیدن نمی دهند
    فقط می خوانند و می خوانند .
    یاد خاطرات بچگی ام می افتم
    بازیهای کودکانه ام با هم سن وسالهایم
    از دیوار ها، دار و درخت ها و خانه ها بپرسید همه ی خاطراتشان را با من ساختند.
    اینروزها چقدر آن روز های کودکی برایم دست نیافتنی شده ...
    دوست داشتم دوباره به کودکی برگردم تا با شیطنت روی دیوار حیاط خانه مادر بزرگ یادگاری بنویسم
    دوباره فرصت بالا رفتن از درخت و یواشکی خوردن میوه های همسایه را داشته باشم و بعد از آن معذرت خواهی هایم از همسایه ...
    دوست دارم مزه ی شیرین لذت آب بازی در حوض را دوباره بچشم ...[enshay.blog.ir]
    صد البته طعم ملس بالا رفتن از نردبان برای بازی با بچه همسایه...

    ودر آخر دعوای یواشکی پدر و مادرم باهم که طاقت دیدن بغض کودکانه ام را نداشتند..
    همه ی اینها خاطراتی هستند که آرزوی دوباره اشان درذهنم جاریست
    ولی اینروزها دلم فقط می خواهد به خانه ی مادربزرگ بروم و به جای اینکه بنشینم و گریه کنم تا مادر بزرگ یکی از آن شکلات های خوشمزه اش راکه همیشه در جیبش داشت به من بدهد بنشینم و در چشم های خسته از گذر روزگار مادر بزرگ زل بزنم و حدیث روزهای زنگیش را از نگاهش بخوانم چون دیگر میدانم که فرصت های باهم بودنمان تکرار نخواهند شد.

    نوشته: بیتا غفارپور - آموزشگاه: دبیرستان( دوره اول) نمونه اویسی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا اسب

    موضوع انشا: اسب

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    طبیعت و حیواناتش یکی از فوق العاده ترین نعمت های بزرگ و بی کران خداوند بزرگوار است
    در بین درختان، سبزه زار ها، آسمان ابی، نسیم خنک وکاه های انبوه شده کنار خانه های کوچک و زیبای روستایی، چشمم به اسبی زیبا افتاد
    راستش اسب ها از زیبا ترین حیواناتی هستند که من میشناسم، نجیب، قدرتمند و قوی ،دونده و پر توان ، فقط تعداد کمی از ویژگی های آنهاست
    نزدیکش شدم کره ای بود با چشمان سیاه ،درشت و براق ، یال سفید و سم های کوچک ، خیلی دوست داشتنی بود ،کودکان که با او بازی میکردند اسم آن را ذوالفقار گذاشته بودند در سمت دیگرش یک اسب مشکی بود که با دیدن آن ذوقی در دل من ایجاد شد ، اسب ورزیده و رام شده ای بود ،فکر میکنم از اسب های اصیل ایرانی بود.[enshay.blog.ir]
    اسب های زیادی در آن روستا بودند ترکمن یا ایرانی ،قهوه ای مشکی یا سفید بعضی از آن ها آنقدر زیبا بودند که انگار برای نمایش هستند همهخ آنها هم مادیان هم نریان دست رنج خداوند زیبایی ها بودند
    اما من همان اسب مشکی در دلم خانه کرده بود از نعل های طلایی اش معلوم بود آماده است تا سواری بدهد، سوارش شدم به دل کوه زدیم و در هوای دل انگیز و بی نظیر کوه تماشای روستا فوق العاده بود، آن روز برای من تبدیل به یک روز فراموش نشدنی شد.
    می توان به جرعت گفت زندگی زیباست اگر به خلقیات خداوند بزرگ و بی همتا پی ببریم و از این دنیای گذرا دل بکنیم.

    نوشته: حسین ترابی - خواجه نصیرالدین طوسی _ پاکدشت

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    چگونه ساختار متن طراحی کنیم؟

    چگونه ساختار متن طراحی کنیم؟

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - روش تدریس - enshay.blog.ir

    همانطور که می دانیم در بحث نگارش رعایت ساختمان نوشته از اهمیت خاصی برخوردار است. ساختار متن در کتاب نگارش پایه هفتم و یازدهم آموزش داده می شود.
    رعایت ساختار باعث می شود: نقشه ذهنی برای بچه ها تثبیت شود.

    مقدمه:

    پس از آنکه اهمیّت مقدمه نویسی با ذکر مثال را برای بچه ها بیان کردیم شیوه نوشتن یک مقدمه ساده و کوتاه رو اینگونه توضیح می دهیم:

    بعد از اینکه موضوع را شاخه بندی کردن شاخه ها رو در مقدمه بدون هیچ توضیحی ذکر می کنند

    اگر موضوع ما مدرسه باشد
    بند های متن این گونه است:

    • ساختمان مدرسه
    • امکانات ورزشی" آموزشگاهی، بهداشتی و ...
    • حیاط مدرسه
    • و ...

    مقدمه:
    من در روستا درس می خوانم.
    حیاط مدرسه من بزرگ و ساختمان اصلی آن بسیار کوچک است.معلمان بسیار مهربانی دارم. تعداد دانش اموزان این مدرسه کمتر از سی نفر هستند که با کمترین امکانات ورزشی، آموزشگاهی، بهداشتی و ... به کار تحصیل مشغول اند.

    می بینید شاخه ها در مقدمه آورده شده است.
    این کار هم نگرانی دانش آموز را نسبت به چگونه نوشتن کم می کند و هم باعث می شود که اهمیت مقدمه نویسی را بهتر درک کند.

    خانم زارع - دبیر نگارش شیراز

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا درخت آلوچه حیاط خانه ما

    موضوع انشا: درخت آلوچه حیاط خانه ما

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    ناگهان بادی وزیدن کرد و آن درخت،
    همان درختی که هر ساله بهارش عروس و شکوفا بود، تابستانش بارور، خزانش برگ ریزان و زمستانش برهنه و عریان
    همان درخت تنومندی که سال ها استوار مانده بود و شادی و تلخی های بسیاری به خود دیده بود .در باور نمی گنجد که اینگونه فرو ریخته باشد.
    آنقدر تلخ بود که آسمان رعدی زد و غرش کرد به هنگام فرو ریختن بغضش را به آسمان داد و
    ترکید...[enshay.blog.ir]
    سایه اش را از سر گل های سرخ محمدی باغچه مان کم کرد و جای خود را آنقدر خالی کرد که نمیتوان با چیزی پرش کرد
    به روایتی عطایش را به لقایش بخشید و رفت
    خواهان دمی سکوتم برای تنهایی اش
    سکوت برای بی کسی هایش
    سکوت برای آن توفند تند بی رحم
    برای لرزیدنش، شکستنش
    نعره های گوش خراش آسمان
    لرزیدن دل هایمان
    شکستن بغض هایمان
    شکستن بغض هایمان...

    نویسنده: پروشات عدنانی، دوازدهم انسانی - دبیرستان پورنگ، بابل

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا درباره ضرب المثل هم خدا را می خواهد هم خرما را

    موضوع: هم خدا را میخواهد هم خرما را

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    عبارت مثلی بالا در مورد آن دسته افراد حریص و طماع به کار می رود که بخواهند از دو نفع و فایده مغایر و مخالف یکدیگر سودمند گردند و حاضر نباشند از هیچ یک صرف نظر کنند.

    اما ریشه این عبارت از آنجاست که قبیل عرب هر کدام بتی به نام داشتند که با آداب مخصوص به زیارت آن می رفتند و قربانی تقدیم می کردند .

    جالب ترین بت پرستی ها، بت پرستی طایفه حنیفه بوده است زیرا کار جهل و انحطاط و گمراهی را این طایفه به جایی رسانده بودند که بت معبود خویش را از آرد و خرما می ساختند و آن را می پرستیدند . در یکی از سال های قحطی که شدت گرسنگی به حد نهایت رسیده بود افراد قبیله حنیفه آن خدای خرمایی را بین خود قسمت کردند و خوردند !!

    پس از این واقعه در میان سایر قبایل عرب اصطلاح "کل ربه زمن المجاعة" رواج یافت و با تغییرى که در این اصطلاح به عمل آمد عبارت فارسی "هم خدا را می خواهد هم خرما" را در میان ایرانیان به صورت ضرب المثل درآمد.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا هشتاد سالگی ام

    موضوع انشا : هشتاد سالگی ام

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    می توانم تصور کنم هشتاد ساله ام و هنوز حافظه ام کار می کند . هشتاد سالگی ام را دوست خواهم داشت ، درست همان گونه که تمام این سال ها زندگی ام را با تمام دردها ، اندوه ها و فراز و نشیب هایش دوست داشتم .
    می توانم تصور کنم بدنم خم شده است و آهسته آهسته راه می روم و بیشتر از این که آسمان و ابرها را ببینم ، زمین و آنچه که روی زمین است را می بینم و شاید این همان داستان با شکوه پیر شدن باشد.[enshay.blog.ir]

    این که آرام آرام برای به زمین پیوستن آماده می شوی . حتی چشمانت هم بیشتر زمین را می بینند تا آسمان را .

    آن زمان زنی جوان با موهایی به سیاهی شب های پرستاره و اکنون پیر زنی هشتاد ساله با موهایی به رنگ برف ، سفید.

    چه اندازه این گذر می تواند زیبا می باشد.[enshay.blog.ir]
    آرام آرام جوانی ات را در ازای پخته تر شدن می دهی ، انرژیت را در برابر آرام شدن و بیشتر اندیشیدن .

    گاهی با خود می اندیشم اگر همیشه مثل روزگار جوانی انرژی داشتیم و سریع رفتار نمی کردیم آیا می توانستیم آرام بگیریم و عمیق تر فکر کنیم ؟

    می توانم هشتاد سالگی ام را تصور کنم که به آرامی با عصایی در دست در امتداد درختان راه می روم و با خود فکر می کنم که آیا مسیر زندگی ام را به درستی طی کرده ام ؟

    همان طور که صدای ضربه های عصایم به زمین ، آهسته حرکت کردنم را نشان می دهد به یاد تمام روزهای سپری کرده ام می افتم .
    روزهای سخت و پر از اضطراب جوانی ام در ذهنم تداعی می شود .

    مگر می شود جوان بود و اضطراب نداشت ؟
    مگر می شود جوان باشی و سرشار از رویا و تخیل نباشی ؟
    مگر می شود جوانی باشد و هیجانی نباشد ؟
    مگر می شود جوان بود و در بحران نبود ؟
    مگر می شود ...

    بحران ها به وجود می آیند که قدرتمان را در جوانی محک بزنند . به نظر من جوانی خودش یک بحران درونی است . ذهن باید درگیر حل کردن مسئله ای باشد و آنقدر راه حل پیدا نکند تا برای مرگ آماده شود و مرگ را حل نشده بپذیرد .

    گاهی به این فکر می کنم ، به این که ما در جوانی آنقدر در مسیر بحران های بدون راه حل قرار خواهیم گرفت تا جایی که نا امید می شویم و تصور می کنیم هیچ چیز راه حلی ندارد و باید با مبهم بودن بعضی اتفاقات کنار آمد و نپرسیم چرا ؟

    شاید گذر از جوانی این درس را به ما می دهد که بعضی وقایع را باید بپذیریم و در سکوت تسلیم جریان بزرگتری شویم ، جریانی به نام زندگی ...

    در نهایت این که زندگی هزاران هزار سال بعد از ما هم وجود خواهد داشت و ما فقط بخش کوچکی از این جریان بزرگ هستیم .

    می توانم در هشتاد سالگی ام ببینم جوان هایی را که از کنارم می گذرند و انگار قرن ها با من از همه جهات فاصله دارند .

    می توانم تصور کنم آرام آرام سلامتی ام را از دست می دهم و به این فکر کنم که اگر تمام شود راضی هستم ؟ راضی از تلاش هایی که کرده ام . کارهایی که انجام داده ام . عمری که سپری شده است . مسیری که تا هشتاد سالگی آمده ام . راضی از اشتباهاتم ، از بی تجربگی هایم و تصمیم های نادرستی که گرفته ام.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء