نگارش یازدهم درس سوم شخصیت پردازی

موضوع: بهترین شخصیت زندگی من

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

ساعت هاست که دارم می اندیشم امّا دریغ؛ دریغ از یافتن پاسخ سوالی که تقریبا یک روز است ذهنم را مشغول خود کرده«بهترین شخصیّت زندگی من»
این شخص کیست که او را هنوز پیدا نکرده ام و مانند مجنون به دنبال لیلی ام؟ اگر این موضوع از زبان دبیر نگارش بیان نمی شد، حتی یک دقیقه از عمرم را هم صرف آن نمی کردم؛امّا واقعا کیست این شخص؟
تا ساعاتی پیش احساس می کردم او را میشناسم و او به من نزدیک است و هر وقت خود و فرزندانش راصدا زنم به کمکم می آیند ولی اسمش در خاطرم نبودـبالاخره یافتم،بهترین شخصیت زندگی ام را میگویم،نامش را به خوبی به یاد می آورم.ای وای من که از او غافل بوده ام. او برایم همه کار انجام داده ولی من چه؟ من سیه رو که اگر اسمش را در جایی می شنیدم یا می دیدم، سرسری از کنارش رد می شدم.چه وفایی دارد،چه صفایی دارد![enshay.blog.ir]
فکر کردن به کمک های پنهانی اش که وقتی مدّت طولانی از آن می گذرد به یادش می افتی و از همه خجالت میکشی.این کمک ها چرا برایم پنهانی بودند و چرا من ذرّه ای قدم برای آنها بر نمیدارم؟ شرمنده مولایم علی و فرزندانش هستم؛ خانواده ای که تا آنها را ندای من به گوش میرسد بی چون و چرا،بی کینه به فریادم میرسند.
آن روز را به درستی به خاطر دارم.روزی که از آدم و عالم متنفر بودم؛احساس اینکه در حقّت بدی شده؛قلبم به درد آمده بود،تنها راهش در نظرم مرگ بود که آنرا تسکین می بخشید.
می گویند دوستی به عمل است نه به حرف امّا این دوست حرفهایش حکم عمل عالم را دارد.
در آن روزها منتظر تلنگری بودم تا سریعا گریه کنم با این حال که قبلا تا حدودی گریه آرامم کرده امّا بی فایده بود.
جلسه بسیج هم برایم کسل کننده بود،امّا به اجبارشرکت کردم،جلسه یک ساعته بود که بیست دقیقه از آن به بطالت گذشت.خدا را شکر کردم که بعد از بیست دقیقه مسئول آمده که جلسه را تشکیل دهیم،البته بین آن تماسها اجازه صحبت مسئول با ما را نمیداد که بالاخره دقایق پایانی کتابی را جلوی روی خود دیدم،با خود اندیشیدم:(آخر این لحظه نهج البلاغه چه میگوید؟)
مسئول چند خطبه را به صورت تصادفی باز کرد و متنی از آنها را قرائت کرد؛وای که این جمله چقدر شفا بخش بود:(این جهان فانی و بی ارزش است،می آید و میرود...)
تکرار این جمله در هر خطبه نوش دارویی بود به زخم دلم.حرفش مرا از اطرافیانم بی خیال کرد که حرص کاری که کرده اند را نخورم و به فکر تلافی نباشم.
تا حالا او را ندیده ام و چیز زیادی هم از او نمیدانم که بخواهم ویژگی های ظاهری یا باطنی اش را بگویم؛تصویری از او به جز یک صورت درخشان در برنامه های تلوزیونی که اکثرا مخصوص کودکان بوده،دیده ام ؛امّا آدم خوبی است،خوب که چه عرض کنم،فوق العاده است.
گفتم که علی،گفت بگو سرُّاللّه
گفتم که علی،گفت بگو عین اللّه

گفتم که به وصفش چه بگویم،گفتا
لا حول ولا قوه الّا باللّه

نویسنده: نفیسه حیدری اُرجلو

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir