نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

نگارش دهم درس هفتم تضاد مفاهیم با موضوع مرگ و زندگی

نگارش دهم درس هفتم تضاد مفاهیم

موضوع: مرگ و زندگی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

مرگ و زندگی!
مرگ و زندگی هر دو دست خدا هستند. چون خداوند هر دواین ها را به ما داده است، خداوند این دو را به امانت به انسان داده است،، چرا که هیچ کسی جز انسان امانت الهی را نپذیرفت.
ضرب المثل های زیادی در این باره شنیده ایم مثل :"مرگ همچون شتری است که در هر خانه ای می خوابد"
مرگ را به شتر تشبیه کرده اند و خوابیدن شتر دم در خانه را به این تشبیه کرده اند که مرگ برای همه هست، اما این که چگونه مرگی را انتخاب کنیم، چگونه زندگی کردنی را انتخاب کنیم، این مهم است که اگر این مسئله مهم نیست هیچ دلیلی برای ترس نباید وجود داشته باشد، و اصلا مهم نباشد چه کسی از چه طریق می‌میرد و چگونه زندگی می‌کند. انسان باید طوری زندگی کند که هدفشان تنها تنفس نباشد، هدفش نفس کشیدن عادی هر روز نباشد، آنها می‌توانند هدفی بزرگتر داشته باشند. تا به حال فکر کرده‌اید که اگر هدف ما خدا باشد چه می‌شود؟
زندگی خوب داشتن به ثروت و مال دنیایی داشتن نیست بلکه تلاش و خوب بودن برای رسیدن به هدف است ، هدفی که در زندگی کسی خدا باشد یقینا در نماز تاریک دری باز می‌کند که به سمت نور باشد.
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
نویسنده: فاطمه الیاسی
دبیر: سرکار خانم فیضی
دبیرستان عطار

___________________________________

نگارش دهم درس هفتم تضاد مفاهیم

موضوع: مرگ و زندگی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

هربهاری خزانی دارد، خزان زندگی مرگ است. زندگی کلمه ای پنج حرفی است که اگر نوع خوب و ایده آل آن را داشته باشیم حرفی برای گفتن ندارد. این حرف تمام انسان های جهان است. امـــــا زندگی...
اما زندگی مانند چشمه ای که در دل خاک می جوشد،طلوعی در دل دریاست،اولین بهار هستی،طعم سیب یادگاری،سرخی گونه های کودکی از شادی،لبخند عمیق طفلی در خواب،تکان خوردن جنینی در وجود مادر... .
ومرگ گاهی مانند پر سبک و خالی از هر فکری مانند شب سیاه و سرد،قلب چروکیده و خشک،نبض بی صدا،گریه های شبانه و تلخ،غروب آخرین روز در دل دریا،سر موی کودک سرطانی،بغل کردن تنهایی،بستن چشم های خاموش،پرنده ی بی بال،افتادن آخرین برگ پاییز،صدای کودکی از بی مادری،صدای مجرمی از بی گناهی وصدای عاشقی از جدایی... .
یکی از مهم ترین جنبه های زندگی پس از مرگ و دوباره زنده شدن این است که هر چیزی دارای ارزش چندین برابر می شود.
زندگی خواب طولانی مدت و مرگ بیدای تمام است ولی ظاهرش چیز دیگری نشان می دهد .با همه ی تفاوت ها باز هم به همدیگر مربوط اند مرگ و زندگی مانند طنابی است در دو جهت مختلف است که یک قیچی می تواند،آغازگر زندگی جنین باشد و زندگی تازه ای در دنیا به او ببخشد و یـــــا پایان دهنده ی لحظه های زندگی یک زندانی بر روی دار.

نویسنده: نادیا رکن الدینى دبیرستان: نمونه دولتی شهید سجادی رفسنجان

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دهم درس هفتم تضاد مفاهیم

موضوع: مرگ و زندگی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

سلام،
پس کجایی؟ چند وقتی هست که نیستی. هستی اما نیستی. اینجا در گوشه ای از دنیای بی کرانت آدم ها زندگی می کنند. اینجا آدم ها مرده اند. حیات بار و بندیلش را بسته و رفته. اینجا گورستانی از مرده های زنده است. مدت هاست امید، نومید شده است.

ای زاینده زندگی! اکنون که دارم این نامه را برایت می نویسم، دستانم خالی خالیست؛ نه دستان من، دستان همه مردم شهر خالیست.

قربان لطف و کرمت بروم! قربان عظمتت! گاهی با آن زندگی می بخشی و گاهی... اینجا مایه حیاتت، مایه مرگ شده است. اشک هایمان را کسی نمی بیند چرا که می ریزند، جاری می شوند و همراه دوستانشان می روند پی زندگیشان؛ می روند که خانه هایمان را ویران کنند؛ می روند و امید را، زندگی را و هر چه که داریم را با خود می برند و در عوض، ناامیدی، مرگ و مشتی گل و لای برایمان می گذارند.

همین دو روز پیش بود که نوزاد همسایه را آب برد آن هم جلوی چشم مادرش. هنوز صدای زجه های زن بیچاره در گوشم است و مثل پتک مغزم را می خورد. آنقدر دوید و دوید و دوید که دیگر ندیدمش. خدایا چه می شد صدای التماس هایش را می شنیدی؟ مگر دلت سنگی است؟ هرچند صدای عاجزانه و پردرد آن زن بی نوا دل سنگ را هم آب می کرد.

ای که ابرها را اجیر می کنی که ببارند! اقیانوس وسیع است، دریا وسیع است و رود هم. به ابرها بگو بر سر شهرهامان نبارند؛ برای لحظه ای هم که شده رهایمان کنند؛ بگذارند به حال خودمان، به درد خودمان بمیریم.

ای که جان می دهی به جان و جهان! می شود تمامش کنی؟ می دانم آرزوی مرگ کردن معصیت است اما چه کنم که دیگر نا و نوایی نداریم؛ ما دیگر چیزی نداریم که بگیری مگر جان هایمان؛ این ها را هم بگیر و تمامش کن، تماممان کن.

نویسنده: سپیده صادقی
دبیر: خانم صادقی
دبیرستان شاهد اسوه، مبارکه، اصفهان

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دهم درس هفتم تضاد مفاهیم

موضوع: مرگ و زندگی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

به نام خداوندی که مرگ و زندگی در دستان اوست همانی که خالق من و توست. در این جهان بیکران بر روی کره زمین انسان هایی زندگی می کنند با خصوصیات و اهداف مختلف که هر یک از آنها به تحقق می پیوندد و یا با مرگ آرزوی آنها نافرجام می ماند.

هر انسان در هزارتوی پر پیچ و خم ذهنش آرزوهایی دارد که می خواهد تا زنده است و زندگی می‌کند به آنها دست پیدا کند اما حیف که نمی داند این دنیا یکی دو روز است و پس از آن رهسپار نسیم آرام و بی صدای مرگ می‌شود و تا به خود می‌آید می‌بیند ریسمانش را که به زندگی پر پیچ و خمش بسته است را می‌برند و مرگ با لحنی تمسخرآمیز می‌گوید تو دیگر مال من هستی!!!☠️

اما گاهی اوقات این خود انسان است که به مرگ لبخند می‌زند و می‌گوید من مال تو نیستم بلکه پیکر مرا بر در و دیوار کوچه‌ها و خیابان‌ها چسبانده اند و من را بر سر فلکه های پر تلاطم زندگی گذاشتند تا بچه آهوان نوپا که با قلبی پاک شروع به زندگی کردن می کنند از من درس بگیرند تا به دام شکارچی همچون تو نیفتند. در واقع این نوع انسان ها مرگ را از قبل پیش‌بینی کرده اند و می دانند که چه زمانی طلوع کرده اند و چه زمانی غروب خواهند کرد. این خود انسان ها هستند که انتخاب می کنند که غروب شان باشکوه و پر فتوح باشد و با دل خوش دستشان را از دستان زندگی رها کنند یا غروبی با شکست و یأس و ناامیدی داشته باشند و با خود زیر لب بگویند ای زندگی تو وفا نکردی و مرا در دستان سرد و تاریک مرگ گذاشتی و مرا از دستان گرمت محروم ساختی.

بعضی‌ها می‌گویند مرگ شروعی دوباره است یعنی تا زمانی که زندگی می کنی در خواب عمیق غفلت فرو رفته ای و با مرگ از خواب چندین ساله ات بیدار می شوی و بلبل های آوازه خوان و پرستوهای مهاجر را می بینی که به پیشواز تو می‌آیند و می‌گویند خوش آمدی ای انسان ای کسی که همچون نوزادی دوباره متولد شده ای.[enshay.blog.ir]

هر انسانی در زندگی اش شروع به فعالیتی می کند، از کسب ثروت گرفته تا کسب علم و دانش؛ از عاشق شدنش به ملکه رویاهایش که برای به دست آوردنش باید هفت خان رستم را سپری کند تا عاشق شدنش به عشق ابدی که همان خداوند متعال است که برای به دست آوردن عشقش نیازی نیست کاری کنیم بلکه عشق او همچون قطره های باران بر سر و رویت می بارد، چه آسمان آفتابی باشد و چه ابری!

اما حیف که برادر خشمگین زندگی، یعنی مرگ بر تمامی این روشنی ها سایه نفرتش را می افکند و تمام این کارها را از بین می‌برد اما عشق ابدی را هرگز. با این که با مرگ دستمان از زندگی کوتاه می‌شود ولی هرگز دستمان از دستان گرم و پر عطوفت حق تعالی جدا نمی شود.

نویسنده: مهدی سلیمانی
دبیرستان پسرانه سما نجف آباد
دبیر: آقای علیان

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دهم درس هفتم تضاد مفاهیم

موضوع: مرگ و زندگی با نگاهی به سیل اخیر [نوروز 98]

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

صدای گریه کودکی عرش خدا را می لرزاند.خورشید خانم هم شرمش می شود که از پشت ابر های تیره به بیرون سرک بکشد. ابرها بی محابا می بارند. باد هو هو می کند و روسری گل قرمزی مادربزرگ را با خودش به پرواز در می آورد. از بالا که به منظره می نگری شبیه یک کابوس تلخ شبانگاهی به نظر میرسد اما.کابوس نیست،خواب نیست،رویا نیست.واقعیت است.اب عروسک مو طلایی دخترکی را با خودش میبرد،دخترک را میبرد،خانواده اش،شهرش،ایرانش و همه وهمه اش را با خودش میبرد.دخترک نمیداند خودش را نجات دهد یا مادرش را .گریه امانش نمی دهد و ناگهان برخورد او با یک تنه ی درخت و لکه بزرگ خونی که سریعا محو میشود.در کنار درخت هم دخترکی با لباس سفید عروسی که حال به گل نشسته است و با چشن هایی که همه جا را شطرنجی میبیندد وسایل خانه ای را میبیند که اب زحمت چیدنشان در خانه را میکشد و انها را با بدون هیچ رحمی به این طرف و ان طرف میکوبد.در کنار دخترک هم پسری با لبخندی تلخ به خانه ای مینگرد که قرار بود روزی سرای عشق شود نه حمام خون! پسر ده ساله ای هم با بغض به فال های حافظی نگاه میکند که نان شب شان را میداد.اما حال قسمتی از نان شب اب شده است.در ان سوی خیابان هم مردی بر سر و روی خود میزند و سعی در توقف کردن ماشینی را دارد که هنوز سوارش را نشده باید قسط های ان را بپردازد.و اما امان از دل مادری که نوزاد دو روزه ی خود را به دستان اب و امید خدا می‌سپارد تا مهمان سفری ناخوانده شود.مادر فریاد میکشد و از خدا صبر طلب میکند به راستی کجاست ان ایوب که به تماشای این منظره بنشیند؟مجنونی نمی یابم تا از سر ترس عشق و عاشقی را فراموش کند.کجاست ان ارش تا با کمانش عروسکی را شکار کند که تمام دنیای دخترک مو طلایست؟در میان جمعیت رستمی نمیبینم؟فکر میکنم خودش را به در بی خیالی زده است زیرا خودش هم میداند جنگیدن با دیوی به نام سیل بی فایده است!با لشکر کاوه هم هر چه تماس می گیرم در دسترس نیست!در آسمان هم سیمرغی برای نجان انسان ها پر نمی زند .هر چه میگردم هم در قلب ادم های شهر امیدی نمی یابم!به گمانم ان را هم به دست اب سپرده اند.در ان نزدیکی اما پیرمردی توجه ام را جلب میکند.نوزادی را از اب صید میکند پدرش نیست اما پدرانه او را به اغوش میکشد.و لحظه ای بعد گریه مادری و صدای بم مردانه ای که فریاد میکشد خدا را شکر فرزند دو روزه ام زنده است...

نویسنده: غزاله صادقی
دبیر: خانم صادقی
دبیرستان شاهد اسوه، مبارکه، اصفهان

  • ۲ نظر
    • انشاء

    نگارش دهم درس هفتم تضاد معنایی با موضوع سیاه و سفید

    نگارش دهم درس هفتم تضاد معنایی

    موضوع: سیاه و سفید

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    هیچ سیاهی سفید نیست, هیچ سفیدی سیاه نیست...
    این دوجمله ظاهرا ساده درس جدید منطق ما بود.جمله ای آشنا برای همه ولی آیا واقعیت همیشه اینگونه است؟به نظر من هر سفیدی ممکن است روزی سیاه بوده باشدو برعکس.
    چرا نباید شخصیت منفور داستان سفیدوشخصیت محبوب سیاه باشد؟چرا نباید خوبی هارا با سیاه وبدی هارا با وسفید نشان داد؟این سؤالی بود که من از دبیر منطق مان پرسیدم واو اینگونه به من پاسخ داد:که این قانون طبیعت است و منطق حکم می کند اینگونه فکر کنیم,همانگونه که خداوند سرچشمه همه خوبی ها وزیبایی ها شیطان قلب پلیدی وبیماری هاست.وقتی کودکی هنگام تولد گریه می کند,فضا رنگ سفید, زندگی وصمیمیت را به خود می گیردو وقتی همان کودک زمان مرگش به گریه می افتد,رنگ سیاه مرگ وجدایی خود را نشان می دهد.
    ولی من بازهم قانع نشدم;زیرا همان شیطانی که به قول همه قلب وسوسه هاست,روزی برترین بنده خداوند ودر زمره ی فرشتگان بوده است,در این باره منطق چه حکمی می دهد؟؟؟[enshay.blog.ir]
    منطقی که باعث شد سفید پوستان از سیاه پوستان برتری پیدا کنند,این منطق است؟اگر اینگونه است که ارسطو و افلاطون(پدران فلسفه منطق)اشتباه فکر می کنند.جامعه ای که بانگ می زند هیچ سیاهی برتر از سفید نیست وهیچ سفیدی برتر از سیاه نیست و... پس نمی تواند که بگوید رنگ سیاه نشان از بدی ها و رنگ سفید نشان از خوبی هاست...
    چرا باید ثروتمندان را همیشه با رویی سفید و زیبا تصور کنیم وفقرا را با چهره ای سیاه وکثیف و لباس های پاره ببینیم ؟؟؟مشکل از ما نیست ,از اول اینگونه بوده;شاید اجداد ما باعث این تفاوت شده اند و این تضاد را به وجود آورده اند,ولی من سعی می کنم این تضاد و تبعیض را از بین ببرم واین قانون را معکوس کنم.این بود زنگ منطق ما...

    نویسنده: رویا ناصری مقدم
    دبیرستان: نمونه زینب الکبری
    شهرستان قروه
    دبیر: سیده لریتا ولی نیا

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    نگارش دهم درس هفتم تضاد معنایی

    موضوع: سیاه و سفید

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    سفید و سیاه دوکلمه ای است که بارها آن هارا شنیده ایم.جدال جنگ و صلح،خیر و شر،خوب و بد،تاریک و روشن.تا وقتی که بچه بودم و برایم مداد رنگی میخریدند،در جعبه را که باز میکردم، با خودم میگفتم:چرا رنگ سفید گذاشته اند؟مگر می شود روی کاغذ که مثل روز، روشن است،با رنگ سفید نقاشی بکشم؟همیشه درون جعبه فلزیِ مداد رنگی هایم،بی عیب و نقص باقی می ماند و حتی در بعضی مواقع هم از گم شدنش باخبر نمیشدم.همه چیز را با رنگ سیاه می کشیدم.همه چیز با رنگ سیاه برایم آشکار بود.پرندگان،گل ها و حتی پدر و مادرم.اکنون که بزرگتر شده ام درک بهتری از رنگ سفید دارم.چیز های بزرگ را نباید با رنگ سیاه کشید.پدر و مادر را باید بخاطر روح بزرگشان با رنگ سفید بر روی کاغذ سفید کشید، تا مشخص نباشند،چه کسی می خواهد این همه بزرگی را با رنگ سیاه بکشد؟
    وقتی از پنجره اتاقم، به روشنایی آفتاب و نور سفیدش می نگرم،امید به روزی سرشار از نشاط را در خودم می یابم.برخلافی که وقتی آفتاب غروب میکند،انگار تمام غصه ها همگی در قلبم جمع می شوند و بغض وجودم را فرا میگیرد.مردمک سیاه رنگ چشمانم،در برابر این همه نور دوام نمی آورد و فقط در خودش جمع می شود و کوچک می شود.از ماه و ستاره خبری نیست.گویی در آسمان نیستند .در سفیدی ابر ها وآبی آسمان، به دنبالشان می گردم،پیدایشان نمیکنم.دنبالشان باید در سیاهی شب گشت.در آن سیاهی می توان نور های سفید و چشمک های دلربایشان را دید.حتی سیاهی آسمان هم به رنگ سفید ستارگان معنی می دهد.
    وارد شهر می شوم.آدم های مختلفی را می بینم.از ظاهرشان به هیچ چیز نمی توانم پی ببرم.هیچ چیز آشکار نیست.هیچ کس نمی تواند از روی ظاهرشان به باطن سیاه و سفیدشان پی ببرد.وقتی کسی را مشغول سرزنش می بینیم، فکر می کنیم که چقدر باطن بد و سیاهی دارد، اما چه کسی می داند که درونش مثل آیینه روشن است و این همه سرزنش فقط بخاطر مصلحت فرزندش است.اما دوست نداشتم بین این دو رنگ تفاوتی قائل شم.سیاه هم رنگ خداست.درونش پر از سکوت وپر از فریاد است.چرا گاهی با عمق وجود به او نگا ه نمی کنیم؟ چرا نمی فهمیم که همین سیاه نباشد سفید معنی ای ندارد!

    نویسنده: معصومه قربان پور منطقه تولمات استان گیلان
    دبیر: خانم نوروزی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۵ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع خاطره ی من از دوران اول ابتدایی

    موضوع: خاطره ی من از دوران اول ابتدایی

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    سال اول ابتدایی بودم.
    از همه عوامل مدرسه می ترسیدم .همه برایم بیگانه بودند.اولین روز کلاس فقط
    می دانستم که روی یک نیمکت باید بنشینم .سرجا ی نشستن، یکی ازبچه ها بامن درگیر شد.ازخود دفاع کردم .گریه کردم.امروزه خیلی برایم جالب است ولی درآن موقع حکم زندگی را داشت.
    به قول ویل دورانت:"زندگی کشمکش دا ئمی با طبیعت"
    لذت بخش ترین دوران سال اولم نوشتن
    مقدمه کتاب فارسی بود همان خطوط بی معنی.درنقاشی ام همیشه سه عنصر حضور داشتندخورشید،گل وپرنده.
    امروزخودم را وراندازمی کنم می بینم
    این سه موجود را خیلی دوست دارم.
    درآن زمان تغذیه می دادندمن سه سال
    تغذیه خورده ام .شیر پاکتی را با ترکه خوردم .من خود به شخصه بالای صف کتک خورده ام تا شیر پاکت تمام شد.
    ما شیر گاو داشتیم شیر پاکتی یه مزه ی دیگر داشت. استفراغم می داد .
    ناظم اگه نمی دید آن را روی زمین گلی می ریختم. از یادآوری زدن دانش آ موزان در ابتدایی حس غریبی به من دست می داد.
    و امروز آن را جنایت می دانم.چون کودک برای کتک خوردن نرفته است و حس دوگانه پیدا می کند .توباید چیزی یاد بدهی نه آنکه بزنی. تو که می دانی او نمی داند.
    آن موقع ردی ها زیاد بود. اکثرا سه ساله بودند و هم کلاسی ها باهم هم سال نبودند .
    من هر سال قبول می شدم وحس خوبی داشتم واز اینکه سه ساله نبودم خوشحال .
    باخواهرم هم مدرسه ای بودم . می خواستم با معلم کلاس اولم عکس بندازم
    خودم روم نشد بگم .با اصرار خواهرم معلم آماده بود مرا کشید نزد خود و عکس گرفتیم .خیلی خوشحال بودم .سال هاآن عکس را با خمیر نان یا برنج پخته به دیوارگلی خانه یمان می چسباندم دوباره در هنگام بهار می کندم
    خلاصه آنقدر آن را به دیوار چسبانده بودم کوچک کوچک شده بود.هرسال گوشه ای از آن کم می شد.
    معلمان من تاسال سوم ابتدایی سپاه دانش بودند.باکت ودامن یک رنگ .اکثرا کاموا می بافتند بازرس می آمد قایم می کردند. ترسناک ترین ا
    کش به وسط ده انگشت من زد ماه ها کبودی روی انگشتانم ماند دستم ورم کرد.
    ما نا خن گیر نداشتیم .با چاقو ویا تیغ
    ناخن ها را کوتاه می کردیم .زیر ناخن ما گل بود.خلاصه بهداشت مناسب نداشتیم.
    بایاد آوری دوران ابتدائی باتمام تلخی وشیرینی هایش یک امر مسلم است که معلمان روشنگران راه تاریکی و جهلند.
    اگر همراه با مهربانی باشد تاثیرش بسیار
    زیاد خواهد بود....

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع لحظه انتظار

    موضوع انشا: لحظه انتظار

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    کودکی هایم ، چه بی دغدغه بود. خاطره مرور میشود ، نوشته را خط خطی میکند و برگه ی سیاهپوش دیگری مچاله ، گوشه ی اتاق خفه میشود .
    دفتر بدون دست ، ورق میخورد تا برگه ی دیگری ارتعاشات مغز و قلب را در خود جای دهد.لعنتی من حتی کودکی هایم هم بی دغدغه نبود!
    کلاس پنجم دبستان همان روز که برای دیدن پدر قلبم لُکنت گرفته بود تا نمره ی بیست ریاضی ام را نشانش دهم آن روز را حفظ هستم .
    ساعت١٢:٣٠زنگِ قاتل من خورد.دوان دوان پله هارا رد کردم آنقدر لبخند خوشحالیش را با قلبم کشیدم که اَبر اطراف سرم صدای مغز خراش هم شاگردی ها را بی دلیل پس می زد.[enshay.blog.ir]
    چشمانم به خیابان قفل شده بود گوشه ی دیوار،همان جای همیشگی ایستاده بودم پس چرا نمی آید؟ قلبم آرام آرام تند شد و مغزم تند تند آرام . به هیچ چیزی قد نمی داد سوال هایم روی افکارم پاشیده شده بود و مغزی که جوابشان را نمی دانست!پاهایم سست شده بود سنگینی قلبم را تحمل نمی کرد ساعت مچی ام را به گوشم نزدیک کردم که صدای تیک تاکش زمان را برایم شمرده تر بشمارد ،تیک تاک تیک تاک !!!
    ساعت۲شد ،٣شد،۴شد خیابان ها را بی پدر می دیدم ، برایم سخت نبود فقط کمی به گلویم فشار می آمد کمی بیشتر پلک میزدم و سرم را بالا می گرفتم که اشکم سرازیر نشود و فقط کمی تندتر نفس می کشیدم.
    هرچه بود گذشت . آن روز پدرم ساعت٥ آمد لبخندکی زد ، مجبوری پاسخ دادم . اما آن روز ،صد بار در خود شکستم . تنها حرفم باخودم این بود که :«خب شاید یادش رفته.»بچه بودم ولی می فهمیدم آدم چیزهای مهم را فراموش نمی کند .
    من هیچ وقت از پدر نپرسیدم چرا دیر آمدی چون بی جوابی اش قلب دختری که در روحم بود را بی حس میکرد .از آن روز حدوداً پنج سال میگذرد ولی هیچ وقت این خاطره آدم کش از قلبم پاک نمی شود .
    بزرگتر که شدم تازه فهمیدم که آدم حتی مهم ترین چیز زندگی اش را هم فراموش میکند مثل منتظر گذاشتن مادری برای پاسخ به دلیل گریه هایت.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۱ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم نامه نگاری با موضوع نامه به پدر

    نگارش دوازدهم نامه نگاری

    موضوع: نامه به پدر

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    وقتی به کلمه پدر می اندیشم ناخود آگاه سختی های یک پدر به ذهنم خطور میڪند،پدری ڪه سال ها سال با سختی های روزگار دست و پنجه نرم ڪرده تا مبادا کمی برای تو وجود داشته باشد.

    ڪلمه پدر که میگویی فقط یک کلمه نیست ،میتوانی مزه ی عشق و مهربانی را روی زبانت احساس کنی ، انگار خدا تمام زیبایی ها، فداکاری ها، عشق و محبت ها را فقط در یک ڪلمه نهاده آن پدر است . پدر مانند یک قهرمان برای دختر، پدر یعنی شعر بلند عاشقانه ، پدر یعنی بهترین تکیه گاه تنهایی.[enshay.blog.ir]
    ای پدرم، موهای سپیدت یک دنیا خرابم میکند و آن زانوهایت ڪه هرشب از درد برایشان آواز سر میدهی برایم دردمند است . آخر ای پدر تورا به چه مانند کنم که زیبا ترین تعریف برای تو باشد. اما میدانم آنقدر از روزگار فلک زده ، زخم خورده ای که جبران کردن آنها کار دشواری است.
    پدرم آنگاه که معلم ، درس بابا نان داد را برایم خواند فهمیدم که نان دادن همان زندگی دادن است و نان دادن تو همان عشق اوست.
    چه خوب است هر روز تو را دیدن، هر روز تو را شنیدن ، درعشق تو ، در قلب تو جاری بودن .
    قهرمان من ، میدانی دست هایم را خیلی دوست دارم زیرا یادآور دست های پینه بسته ی توست ، زخم هایی که شاید هرکدامشان برای آرامشم بریده شده اند ، پدرم میگویی خسته نیستی اما خسته ای ، خسته ! خسته ! کوه دردی اما دم نمیزنی ، پدرم مبادا ریزش کنی ڪه اگر ریزش کنی اولین کسی ڪه به زیر آوار خواهد رفت منم .
    ای رستم شاهنامه ی زندگی من ، تورا در اوج خلوت و تنهایی ام صدا میکنم چون تورا اینگونه معنا کردم : پدر یعنی نفس ، یعنی صداقت / پدر یعنی ستون صبر و طاقت / پدر یعنی شکوهی جاودانه ، پدر یعنی نخستین عاشقانه ...
    میدانی سالهاست به دوست داشتن تو آرامم ، ای همه هستی من...

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دهم درس هفتم ناسازی معنایی (تضاد مفاهیم) با موضوع سوز گرما

    نگارش دهم درس هفتم ناسازی معنایی (تضاد مفاهیم)

    موضوع: سوز گرما

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    خوشه ها

    گرما [ نور ، درخشانی ، آتش و...]
    سرما[زمستان ، سوز ، فقر و...]

    موضوع: سوزِ گـرما

    در آتش بازی های سال پیش ، کودکی را دیدم که از سرما می لرزید و به نور درخشان فشفشه ها خیره مانده بود.
    اجـداد ما یا همان انسـان های نخـسـتین ، از هـمان زمانی که دیـنی نبود و زمین قـلمرو داینـاسور ها به شـمار میرفت، می دانستند که نور یعنی گـرما ؛ و وجود گرما نجات دهنده ی نـسل بشر اسـت. به همین عـلت بسیاری از آنها به پرسـتش خورشید روی آوردند. چـرا که در هنگام شب ، سرما آنان را در بر می گرفت و در روز ، گـرچه نمی توانستند به خورشید خـیره شوند، اما وجودش برای دلگرمی شان کافی بود.
    من می دیدم که وقـتی فشفـشه ها خاموش می شوند و سر کودک از آن هیاهو ها به سوی دیگری می چرخد ، از لرزش بدنش کاسته می شود. اما تا دوباره نگـاه حیرانش به سمت هیاهویی دیگر می چرخید ، سرما بدنش را فرا می گرفت.
    میدانید علـت این تغییر ناگهانی بدنش چه بود؟[enshay.blog.ir]
    وقتی او نوری نمی دید گمان میکرد که سرما یک چیز طبیعیست ، و بقیهً مردم نـیز ، اگر چه لباسی گرم تر پوشیده اند ، اما آنها هم حس او را دارند. امـا به محض روشن شدن یک فشـفشه ، خنده را بر لب مردم می دید ، و می فهمید که کسی حس او را درک نمی کند؛ پس سـرما به جسم کوچکش چیره می شد و سـوزِ گـرما ، اندامش را می لرزاند.
    خدا کند سرما ، حـواسش به دل هایی که می لرزاند باشـد.

    نویسنده : علی ادریس پور
    دبیرستان : شاهد خاتم الانبیا
    دهم انسانی ، آبادان
    دبیر : آقای فاضل قالبی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع عید نوروز

    موضوع انشا: عید نوروز

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    صبح می‌شود وقت آن است که خورشید دست از دامن طبیعت بردارد و به گیسوی سحر آویزد. شب کم کم دامن خود را از کوچه‌ها جمع می‌کند. زمستان مدت‌ها پیش از این صحرا رفت اما انگار رد پایش بر آسمان باقی مانده است که اکنون آسمان اینگونه زنگار گرفته است...

    وقت آن است که کم کم بهار از راه برسد، درختان در خود فرو رفته‌اند ، وقت آن است که سر را بالا آورند و به بهار سلام گویند و از طراوت آن بهره گیرند.[enshay.blog.ir]

    وقت آن است که پروانه‌ی چمن از پیله درآید و در نفس باد صبا سینه بگشاید، وقت آن است که شادی در رگ‌های دشت سوسو زند...وقت آن است که روزی از نو آغاز شود، امروز بهار وارد صحرا می‌شود و بر درختان شکوفه‌ی سپیدی و پاکی می‌کارد و از درختان لخت دشت عروسی زیبا می‌سازد.

    لکه‌ی سرخ غروب از گوشه‌ی آسمان پاک می‌شود که خورشید از پشت کوه سر بالا می‌آورد و به بهار زیبا خوش آمد می‌گوید ... در جنگل غوغایی برپاست نمی‌دانم چرا درختان از خواب زمستانی بیدار شده و با هم زمزمه کنان حرف می‌زنند گویا خندان‌تر و شادتر از همیشه‌اند آسمان از سر شوق می‌گرید انگار درختان دست‌هایشان را برای گرفتن دانه‌های بازیگوش باران که از گونه‌ی آسمان می‌چکد در هوا نگه داشته‌اند چه هوایی است بوی عجیب و مست کننده‌ای مشامم را قلقلک می‌دهد و مرا به بازی می‌گیرد، نمی‌دانم از کجاست ولی انگار با من قایم باشک بازی می‌کند و خودش را به من نشان نمی‌دهد، نگاهم به خطی مشکی در آسمان می‌افتد نزدیک‌تر می‌شود فکر کنم دسته‌ای پرستو در آسمان پرواز می‌کنند، دستم را در هوا برایشان تکان می‌دهم و به راهی که چون خطی خمیده و پرپیچ و خم در قلب جنگل کشیده شده به کنار رودخانه می‌رسم که بچه‌های شیطون در آن بازی می‌کنند ، صدای شادیشان در جنگل پیچیده و خروشان فریاد می‌زنند، صدای چهچجه بلبلان گوشم را نوازش می‌دهد، کم کم شب از راه می‌رسد و آسمان گیسوی سیاه زیبایش را با پنس‌هایی از جنس ستاره و چلچراغی از جنس ماه به من نشان می‌دهد ، امشب آسمان مهتابی است چهره‌ی ماه را به تمامی می‌نگرم ولی نمی‌توانم سخنانش را بشنوم فقط شادی و سرور را در نگاهش می‌خوانم اینک صدای پای عابری خسته را می‌شنوم صدایی آشنا با لبخندی بر روی لبانش و سرخی صورتش ، رهگذری که با آمدنش فقط می‌خواهد خنده‌ی زیبا را به همه هدیه دهد، بله بهار زیبایم تو آمدی با تمام سرسبزی با تمام شکوه و با تمام جذابیت هایت، بهار من خوش آمدی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۱ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع سیل

    موضوع انشا: سیل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    موضوع انشا: انشا از زبان یک کودک سیل زده

    مقدمه: با نام خداوند هستی بخش انشای خود را از زبان یک کودک سیل زده آغاز میکنم.
    انشا درباره سیل
    بعضی وقتی ها تنها چند دقیقه زندگی تو را زیر و رو میکند. این چند دقیقه در زندگی من زمان آمدن سیل بود.
    خانه ام ، وسایل زندگی ام . کوچه هایی که در آن بازی میکردم .
    محله که از آن خاطره داشتم.
    درخت روبری خانه ، گل فروشی سر خیابان ، ساندویچی ته کوچه … مسجد محل ، سالن ورزشی شهر
    سیل همه کودکی و خاطراتم را در چند دقیقه شست و رفت.
    هرگز فکر نمیکردم روز از باران بترسم .
    اما حالا قطره های بی شمار بارانی که عاشقش بودم جمع شدند و زندگی ام را نابود کرده اند.
    حالا من مانده ام و شهری شناور در آب .
    حالا من مانده ام و خاطرات شبی که سیل جاری شد و بسیاری از نزدیکان مرا با خودش برد.
    حالا که سیل تمام شده است و ما ماندیم و زندگی گل آلودی درد آور که باید با امید و تلاش دوباره بسازیم .
    از خداوند بزرگ و مهربان میخواهم که با دستان قوی و مهربانش کمک کند تا کودکان ضعیف و بی پناهی مثل من دوباره خانه و تکیه گاه و پناه داشته باشند . آمین.

    نتیجه گیری: سیل ، زلزله ، طوفان ، آتش سوزی ، خشکسالی ، بیماری ها و … همه روی دیگر زندگی هستند و ممکن است در همه جای جهان رخ دهند. بد نیست به خود تلنگر بزنیم که شاید روزی ما مبتلا به این بلاهای سخت و دردناک باشیم . پس نباید هموطنان و هم نوعان خود را در روزهای سخت فراموش کنیم و حتی کمترین کمک های ساده را از آنها دریغ نکنیم.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: سیل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    لرستان زیبایم برخیز بهاراست بلبلان بی قرار میخوانند
    لاله های واژگونت از شرم سر برنمی یارند
    درختان کهنسال بلوط غمباری وچهره به گل نشسته تو را دربهار به یاد نمی آورند
    برخیزهنگام خواندن کبکان در قله کوه هاست

    مگر کدام چشم زخم به چهره زیبایت رسید که اشک آبشارانت خونین شد
    سرزمینم هربهارمناظردل انگیزت دل ازعاشقان می ربود تو را چه شد که چون زنان داغدار باران صورتت را خراشید
    خروش کشکان آرام را باور نداشتیم سیمره برایمان سرود زندگی بود وسرزندگی
    پل هایت برایمان افسانه دلدادگان را میگفتند
    درلابلای هیچ ورقی ازتاریخ خم شدن کمرت را نخوانده ام
    زخم خورده ایستاده ای میدانم
    سفره هایت را آب برد اما سخاوتت برجاست
    برخیزوگیسوان آشفته دخترکانت رابباف وبردوسوی شانه هایشان انداز
    بهاراست پسربچه هایت هوای رفتن به کوه وصحرا دارند دیدن انبوهی ازگل بجای گل های دشت وصحرا را تاب نمی آورند
    برخیزتا دوباره زنان سیه چشمت آواز(سیت بیارم )بخوانندوجوانانت درحلقه(چوپی)دوباره باشادی بارون بارون را بخوانندبیاد ندارند که باران برایشان غم باریده باشد
    برخیز شنیدن سوز چمری از سرنا قلبمان را میشکند ساز کمانچه ات راساز کن همه ایران آمده اند تا باز رقص دوپا را از سر بگیری

    • *چوپی: رقص دسته جمعی محلی
    • *سیمره وکشکان: ازرودهای لرستان که علت سیل طغیان این دو رود بود.
    • *سیت بیارم: ازسرودهای محلی که در عروسی می خوانند
    • *چمری: نوای عزاداری

    نویسنده: خانم اکرم ابراهیمی
    دبیر ادبیات شهرستان کوهدشت

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: سیل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    مهمان ناخوانده ی سال ۹۸ هم از راه رسید،
    باران...
    آمدنت شروعی بود که هنوز پایانش را نمی دانم تا کی و کجا ادامه دارد،
    از غرق شدن زیبایی های گلستان،تا ویران شدن دروازه ی قرآن در استان فارس و یا فرو ریختن پل دختر در خرم آباد...
    سیستان بلوچستان وجودش سالهاست تشنه ی قطره ای آب است،ولی حال از این سیرابی زیاد فریادش حتی گوش فَلک را هم کَر کرده است...
    نمیدانم آسمان دلش از چه پُر است که این چنین می بارد...
    نَبار باران،
    بُگذار رخت نو فصل بهار به تن داشته باشیم،این چنین انصاف نیست که لباس داغ از دست دادن هموطنانمان را به تن کنیم...
    آسمان،حال و هوای ما بیشتر از تو بارانیست...
    ما همه با چشم خود داریم میبینم که باران همچون سایه ای سیاه بر کشورمان ماندگار‌ می شود،
    سایه از جنس داغ هم وطنانمان...
    از آمدنت دلگیرم،
    آمدنت خراشی بر سَختی سَد های خوزستان، شکست کَمر دروازه ی قرآن و حتی چنگ زدن را بر قلب همه ی مردم ایران هدیه کرده...
    همیشه دستانمان را به طرف آسمان بلند میکردیم‌ برای بارش باران،
    ولی حال دستانمان محتاج دستی ست برای نجات در زیر ویرانی و سیل ها...
    باران دیگر تمامش کن، تا بدتر از این را در ذهنمان ثبت نکرده ای،
    سال‌۹۸را برایمان تلخ کرده ای...
    میدانم که همه ی ایرانی ها به مهمان نوازی معروفند ولی این بار همه دَرها به رویت بسته شده است، ای مهمان ناخوانده ی سال ۹۸...ایرانم تسلیت...

    نویسنده: آسیه قاسمی
    دبیر: خانم نظری
    سال یازدهم دبیرستان ۱۲ بهمن

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: سیل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    سیل هیولای ویرانگر خشمگینی‌است که هر آنچه و هرآنکه پیشِ رویش باشد را از بیخ و بُن بر می‌کَنَد و با خود می‌برد...

    تصورش در مُخیله‌، هم نمی‌گنجد،
    تا با چشم‌های خودت این غول گردابِ خروشان را نبینی، درک درد و وحشت حاصل از دیدن این صحنه‌ها بسیار سخت و حتّی غیر ممکن است!

    این غولِ گرداب خروشان، محاصره‌مان کرد، به دورمان پیچید ،
    دهان باز ‌کرد و آدم‌ها و خانه‌هایمان را ‌بلعید...
    ساختمان‌های بزرگ در مقابل قدرت خیره‌کننده‌اش چون مشتی خاک فرو ‌ریخت و در کامش ناپدید گشت...
    با چشم‌های بهت زده‌ی خودمان دیدیم که چگونه خانه خانه، پل‌دخترِ زیبایمان را ‌بلعید....
    ما را در بهت و حیرت و وحشت
    با کوهانی از گِل و لای و ویرانی برجای گذاشت و با سرعتی دیوانه‌وار ، رفت...

    من ماندم و شهری ویران شده...
    و مردمانی در گِل مانده...
    من و ماندم و ماتم
    من ماندم و رنج و سوگ و عزا...

    این دردها و رنج‌ها قابل توصیف نیست،
    می‌دانم الآن زمان عزاداری نیست
    باید پل‌دخترم را از گل و لای و ویرانی و بوی چندش‌آور سیلِ وحشی و بی‌رحم پاک کنم و دوباره آبادش کنم!

    حس تنهایی و انبوه ویرانی آزارم می‌دهد
    اما
    همدردی‌ها و همدلی‌های تو هم‌وطن
    وفادار و غیرتمندم ،تسلّایم می‌دهد،
    تویی که علارغم اینهمه مشکل اقتصادی که با آن دست ‌به گریبانی،
    همیشه در چنین شرایطی ، در زلزله و آتش‌سوزی و سیل،
    همیشه با تمام وجود و توانت برای دستگیری از هم‌وطنت ، حضور داری...

    محبّت‌ها و کمک‌های بی‌دریغت را بر دیده‌ی منّت می‌نهم و دست‌های یاری و همدلی‌ات را صمیمانه می‌فشارم و قدر می‌دانم.
    هرگز فراموش نمی‌کنم که مرا در این رنج تنها نگذاشتی و نمی‌گذاری،
    فراموش نمی‌کنم که
    تو با اطلاع‌رسانی‌های به موقع و پیگیری‌های مداومت ،
    با فرستادن کمک‌های ارزشمندت،
    و با حضورِ صبورانه‌ات در شهرِ به گِل نشسته‌ام و زحماتِ بی ‌دریغِ بدونِ چشم‌داشتت در کنارم بودی!

    در این مسیر اگر نامردمانی بی‌انصاف،
    که به دنبال گرفتن ماهی‌های حقیر از این سیلِ گِل‌آلود هستند، به پای خسته‌ات سنگ زدند و تو را دلسرد و مأیوس کردند
    آنها را عفو کن،
    تـــو بزرگوارتر از آنی که با فرو رفتنِ خاری در پایت از قدم گذاشتن در مسیرهایِ انسان‌دوستانه‌ات پشیمان شوی و همه را مثل هم قضاوت کنی.

    قطره قطره‌های محبّت و لطفت را ، دریا دریا عوضِ نیک از خداوند ِقهّار بخشایشگرِ بخشنده ،برایت آرزومندم!

    نویسند : سهیلازارع
    شهروند پلدختر

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۹ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع چگونه عید تبریک بگوئیم؟

    موضوع انشا: چگونه عید تبریک بگوئیم؟

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    با اینکه خودم اهل شعر و ادبیاتم، ولی تو این سال ها هیچ وقت برای تبریک تولد و عید و سال نو دنبال نوشته‌های قلمبه سلنبه‌ی ادبی نگشتم.
    هول و ولایی که همه برای پیدا کردن یه «متن یا شعر قشنگ» دارند که «سِند تو آل» کنند و این جوری مناسبت ها را تبریک بگویند به دوستان و آشناهاشون یه کم غریبه؛ و همیشه می‌پرسم «خب چرا؟»

    خودمون از زبان، اندیشه و با قلم خودمان تبریک بگوییم.
    هر چه که از ته دلمان بر میاد را بنویسیم. [enshay.blog.ir]
    این گونه متن تبریک ساده و صمیمی که خیلی بهتره؛ حتی اگه خیلی هم شعرگونه و پر از تشبیه و استعاره نباشه.
    جداً دریافت یک پیام «عیدت مبارک، سال خیلی خوبی داشته باشی» قشنگ‌تره از گرفتن این پیامایی که معلومه واسه همه ست و گاهی هیچ روح و اشتیاقی هم پشتش نیست، صرفا یه عادته.

    نویسنده: آنا جمشیدی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع دریغ یاد عیدهای قدیم

    موضوع انشا: دریغ یاد عیدهای قدیم

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    نزدیک عید پدرم و مادرم ما را به کفش ملّی می‌بردند.

    خودشان از پشت ویترین انتخاب می‌کردند و به فروشنده می‌گفتند سایز پای ما بیاورد و اصلا سوال نمی‌کردند که این کفش را دوست دارید یا نه؛
    فقط همیشه می گفتند این ﻛﻔﺸﻬﺎ "ﻣﺮﮒ" ﻧﺪاﺭﻧﺪ...

    عاشق عید بودم.
    بوی عید را دوست داشتم.
    بوی شیرینی‌ها، بوی عود و بوی سبزی پلو ماهی مادر و مادر بزرگهایم و سفره‌ای که اولین روز عید پهن می‌شد و همه فامیل دور آن می‌نشستند ...[enshay.blog.ir]

    چرا فکر نمی‌کردیم شاید این روزها تمام شوند؟
    چرا آنقدر خاطرمان جمع بود؟
    چرا مواظب لحظه‌ها نبودیم؟
    چرا خوشبختی را عمیق نفس نکشیدیم؟
    که امروز مجبور نباشیم فقط چنگ بیندازیم به گذشته‌ها و خیره شویم به آن و با خاطراتش زندگی کنیم...

    از کودکی به نوجوانی و جوانی راهی نیست؛ اما همراهانت همیشگی نیستند.
    در فراز و فرود راه، خیلی‌ها را از دست می دهیم.

    ما در همین از دست دادن‌ها بزرگ شدیم، پخته شدیم و ساخته شدیم!

    خیلی‌ها ﺭﻓﺘﻨﺪ و من امروز بعد از گذشت این چند سال، می‌خواهم بنویسم فقط کفش ملّی نیست که مرگ ندارد، "عشق" هم مرگ ندارد،
    بعضی خاطرات هم مرگ ندارد،
    بعضی قلبها،
    بعضی آدمها،
    و ...

    نویسنده: ...

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء