نگارش یازدهم درس اول

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

موضوع: جایی که در آن بسر می برم

زندگی امروز ما ، سرشار شده است از پلیدی و نازیبایی ها ، مدام به دنبال کوچکترین زیبایی ها میگردیم و با هجوم وحشیانه ی خود آن را هم از بین میبریم ؛ به یقین در این میان زیبایی هایی هم هست ؛ اما بگذار تا گوشه ای از پلیدی ها را به رشته تحریر درآوریم و بیان کنیم ، باشد که ننگی بر خود نهیم و اصلاح شویم!
دوست داشتم دنیا رنگی تر میبود. همچون رنگین کمان و زرد خوشرنگی در پس زمینه اش ؛ دوست داشتم بزرگترها مثل تصور کودکیهایم فهمیده و دوستداشتنی باشند، هر کدام متفاوت تر از دیگری ؛ با دنیایی مجزا و سرشار از انرژی و شادی و امید ؛ تا آدمهای بد نباشند، تا بدی آن کرم پا شکسته ای باشد که شوق پرواز ندارد.
آدمهای خوب یا خوب نمای روزگارمان ، شده اند چندتا آدم قلدر که به ما لطف میکنند و دهانمان را میبندند و به جایمان تصمیم میگیرند! کسانی که آدمهای گرسنه را به حال خود ول میکنند تا "شاید" خدا خودش روزیشان را بدهد. هر چقدر دلشان خواست آدم میکشند و فریاد میزنند ما صلح را میخواهیم! کسانی هستند که از چشم هایشان نفرت میبارد و با ما آدمهای عادی دست دوستی میدهند! روی صحنه می آیند و آدم بدی را به ما معرفی میکنند که زبان مادری دانش آموزان را تدریس کرده و سیستم آنها را برهم زده و شبانگاه او را دار زده اند...
اینجا حال آدمها خوب نیست ؛ آدمها هرچه زودتر بیدار میشوند تا به کارهایی برسند که خودشان هم نمیدانند چرا باید انجام دهند ، که سودی برایشان ندارد. اینجا تنها سرگرمیمان شده است تکرار ، که چیز جدیدی را عادت و تکرار کنیم. اینجا دل سیاوش آنقدر خون است که جانش ب جوهر خودکار هم نمی ارزد، کمان آرش را شکسته اند و از آن شلاق درست کرده اند ؛ نویسنده هایمان پرنده شده اند ، شبانگاه از بام خانه میپرند. اینجا اگر بلند شوی و بگویی ریتمتان اشتباه است ،اول قلمت را نشانه میگیرند بعد سرت را میزنند...
کنترل اوضاع خیلی وقت است که از دستمان در رفته است ، زندان های بیچاره ای شده ایم که مدام داریم فرار میکنیم؛ از سلولی که نیست به جایی که نبوده است و هرگز نخواهد بود؛ کل کار دارد میلنگد و شاید امروز حال خوبمان باشد. باشد که تعقل کنیم و از این زندان رهایی یابیم ؛ بلکه ابر انسان شویم و دستی به حال خود بجنبانیم!

نویسنده: نارین عباس نژاد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: سرمای برفی

روزگار است دیگر ... ؛ گاهی ابر خاکستری‌اش به این عضله‌ بی جان حبس شده در سینه هم روی خوش نشان نمی‌دهد. آنقدر قفل و زنجیرهایش را دور گردنش می‌پیچد و محکم‌تر می‌کند که از کبودی فریادش در گلو خفه شود. آنقدر دیوانه وار می‌بارد که فرسنگ به فرسنگ وجودت را بذر لرز بکارد.
گُر می‌گیری ولی این بار از سرما... بُهت... ماتم... بغض... خفگی...
بهت... بهتِ دیدن دست‌های کوچک و یخ زده‌ پسر بچه‌ پشتِ چراغ که اسفندِ از نفس افتاده‌اش را با دست‌های لرزان در خود می‌فشارد و در ایستگاه تنهایی‌اش کوپه گرم و ملتهب مهربانی را انتظار می‌کشد ، تا شاید مرحمی بر جای شلاق منجمد شده زمستان بر روی جسم تب و لرز گرفته‌اش باشد.
زمین پوشیده از برف و بلور ، بر قلب ناآرامَش ضربان می‌بخشد. ماشین‌ها به آرامی از مقابلش می‌گذرند و رد لاستیک‌هایشان را تا انتهای جاده با خود می‌کشند.
با لذت به ردپای کوچکش روی زمین خیره می شود. دست‌های سرخش را با سماجت به برف‌های تلمبار شده روی زمین نزدیک می‌کند؛ گلوله‌ای کوچک و سرمازده از دامن دست و دل‌باز زمین هدیه می‌گیرد و بعد از مدت کوتاهی با اکراه گلوله را زمین می‌اندازد و کلافه به دست‌های گزگز شده‌اش نگاهی می‌اندازد و این بار بغضِ خفه شده گلویش بالا می‌آید و با آهی پُر عجز شکسته می‌شود.
قطره اشک‌های داغ پی در پی روی گونه‌های یخ زده اش سُر می‌خورند. دستی روی صورتش می‌کشد. زیر لب زمزمه میکند: «انگار خوشی به ما نیامده است».
«آدمی‌زاد طومار طولانی انتظاراست...» و امان از این طومار خالی و بی‌رنگ و رو که جوهر جاندار عاطفه را به خود ندیده است.
همانند تمام روزهای تنهایی‌اش با سری پایین، شانه‌هایی افتاده و چشمان نم‌دار راهِ رفته را باز می گردد. با مکث طولانی به اسکناس مچاله شده در دستش نگاهی می‌اندازد. چشم می‌چرخاند و دستی روی شال گردنش می کشد.
دختربچه قرمزپوش با روسری فسفری و گل‌های ریز و کمرنگ که به عادت هر روز از آنجا می‌گذشت با دیدن صورت سرخ و دندان‌های به هم ساییده‌ پسرک با عجله به سمتش دوید. شال‌گردنش را از دور گردنش باز کرد و باحوصله دور گردن او پیچید و با لحن کودکانه و صدای آرامَش گفت: «بیا اینو بپیچ دور گردنت ، هوا سرده ... مامان میگه وقتی سرما بخوری نمی‌تونی بری مدرسه.» سپس با لحن شیطنت آمیزی گفت: «نکنه از اون بچه تنبلایی؟!»
لبخند غمگینی صورتش را می‌پوشاند و شال‌گردن را به خود نزدیک‌تر می‌کند. با همان لبخند، آرام و آسه آسه طولِ پیاده رو را طی می‌کند. با فرو رفتن پوتین های خیس و آب گرفته اش در دل برف و شنیدن صدای قیژِ آن، لبخندش پر رنگ‌تر می‌شود.
سوز سرد زمستان پاهای خیس و استخوان‌های منجمدش را می‌لرزاند. انگشتان پاهایش را در هم جمع می‌کند و اهمیتی نمی‌دهد.
جلوی ویترین شیرینی فروشی توقف می‌کند... بی میل چشمی روی شیرینی‌ها می‌چرخاند که نگاهش به سر و وضع خود می‌افتد؛ صورت سرخ و گوش‌های یخ زده، کفش‌های خیس و متلاشی شده، و در دستش اسفند خاموش و پژمرده زغالی بد جور ذوق آدمی را کور می‌کند. چشمانش به غم می نشیند، نگاهی به شال‌گردن صورتی رنگ می‌اندازد و باز هم لبخند کمرنگی روی صورتش جا خوش می‌کند. انگشتان لرزان و سوزن‌سوزن شده‌اش را جلوی دهان می‌گیرد و به گرمی «هااا» می‌کند. هاله‌ی گرم و آرامش‌بخشی انگشتانش را نوازش می‌کند. لبخندش پررنگ‌تر می‌شود و زیر لب با همان لبخند زمزمه می‌کند: «دلت که سردشد هااا کن».

نویسنده: زینب پورمحمدی
یازدهم تجربی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: دست های خالی زمان

بعضی وقت ها در حصاری از جنس زمان گرفتار می شوی.در همان حصار کوچک می مانی و هر ثانیه اش را بارها زندگی می کنی.در گذشته ای می مانی که هوایش از جنس حال است.همین سبب می شود که تو آن را بارها و بارها زندگی کنی...با تمامی لحظات بخندی و گریه کنی...تک تک لحظات به یاد ماندنی.
آنقدر در حصار ثانیه ها می مانی و می مانی تا هنگامی که می خواهی به حال برگردی،می بینی دیگر جایی برای تو نیست.تو هر ثانیه را سالها زندگی کردی و لحظه به لحظه پیر تر شدی.حال را در سالها پیش زندگی کردی؛اما گذشته را کجا بودی؟لابد در گذشته ای پیش از آن!
در میان بازی عقربه ها گم شدی.نه راه را بلدی و نه بازی کردن را.سردرگم تر از همیشه به پیچ و خم های جاده زمان می نگری.آرام آرام قدم بر می داری و وارد خیابان ساعت می شوی.پس از کمی جستجو کوچه ی دقیقه را می یابی و زنگ پلاک ثانیه را به صدا در می آوری.نمی دانی چه کسی در را خواهد گشود.به رو به رو زل میزنی و از اشتیاق لبریزی.در باز می شود و تو ناگهان دوباره خود را در جاده زمان می بینی.هنوز هم آن عابر را به یاد داری.کسی که گذشت و رفت.اما تو هنوز اینجایی.دوباره راه را می پیمایی.دوباره و دوباره و گویی تمام نشدنیست این معرکه ی بی رحم زمان!همانجا است که می فهمی تو محکوم به یک جا ماندنی.محکوم به اینکه ذهنت را در حصار خاطره،زندانی کنی.محکوم به فکر کردن به آن عابر.همانی که سالهاست که نیست،اما تو همچنان در شهر زندگی به دنبالش می دوی.سالها بی وقفه دویدن کار هرکسی نیست.راز و رمزی دربر دارد.دو چیز که اگر کمی دقت کنی آن را خواهی یافت.یک عابر و شوق چشیدن شیرینی خاطراتش...

نوشته: هانیه پیوسته - دبیرستان پیامبر اکرم(ص) شهرستان زرندیه استان مرکزی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: دریا

پر از گردو بود
میان آغوش امواج..
به سوی خود کشاند.. نگاهم را
فرمان داد.. قدم هایم را
و پایم را.. به آن سو دواند
رقص دست تو..

گم‌گشته در ساحل
مانده در رد پایم..
گردو های خفته در دامنم..

در میانه هایش عطر تو..
در امتدادش پیداست.. نگاهت
به آن سپردم خودم را
آغوشی که پر بود از تو..

من ماندم و یک روح
به دنبال ردی از تو..
دور از آن جسم
بی رنگ.. شناور برموج..

آغوش مادرم" نوشته ی نیلیا محمودی

گیتارم را دست گرفتم و قدم‌هایم را به سمت ساحل هدایت کردم.
از دور دست‌ها بویش مشامم را قلقلک می‌داد و عطش را باقدرت بیشتری بر‌جانم رها می‌کرد.
آخ مادرجانم چقدر دلم برایت تنگ شده بود..
نگاه نیلگونش را در پس بیکرانه‌هایش دیدم و به قدم‌هایم سرعت بخشیدم.
کنار قایق شکسته‌ی قهوه‌ایی رنگ جای گرفتم، با هیجان و شور و شوقی مضاعف به آن تکیه دادم و نگاهش کردم و آخ از این همه زیبایی که پدر قلبم را در آورده است، طپش هایم که در ساحل طنین انداز میشوند، مرغابی‌ها را در گوشه‌ایی بی‌تحرک می‌نشانند و آرامش ساحل مرا محکم تر از قبل در آغوش میگیرد و جوششِ نوازش‌وار امواج بر روی پای برهنه‌ام لبخندم را عمق میبخشد به گونه ایی که نگاهم از اطراف فراری میشود و در پیچ و تاب گیسوان دریا پناه میگیرد.
بویی در احساسم می‌غلطد، بوی یاس وحشی که نوید آمدن او را می دهد و آفتابگردان‌هایی که میان دستانم رها میشوند، مهر آمدن اورا بر قلبم میزنند، نیلیا! تلفیقی از نیلگونیِ دریا و آسمان و دختر معنوی دریا.
نگاهم بدجور مشغول است.. مشغول کند و کاو تک تک امواجی که بر تن ساحل رها میشوند، بقدری که احساسم را به غلیان می اندازد و بر روی سیم‌های گیتارم به نمایش میگذارد و منی که درگیر خلسه‌ی عمیقی میشوم که تمامم را در بر میگیرد، به راستی مدهوش کننده‌تر از این ملودیِ دل آرام را هرگز جایی دیگر نشنیده‌ام، وقتی حواسم بیش از پیش پرت این زیباییِ فوق‌العاده میشود، گیتار مغموم و دلشکسته‌ام را نمیبینم که چگونه از میان دستانم میگریزد و به صدای مادرم اجازه‌ی طنازیِ بیشتری را میدهد.
نگاهم را میخکوب میکند، دستی که امواج قصد دارند از اسارتش رها شوند، قدم‌هایم بی‌حرف، از آن رقاص عشوه‌گر فرمان میبرند و مرا به سویش میدوانند، این‌بار کسی دستم را نمیگیرد، اینبار برق اشکِ صدف‌های سپیدِ ساحل قلبم را به بازی نمیگیرند، این‌بار نیلیا هم با من همراه میشود تا بدرقه‌ام کند، من با آفتابگردانهایی در دست میروم.. میروم به سوی دستانی که فریاد عشقت را به نمایش گذاشته اند، گویا روز موعود رسیده است..
رها میشوم در آغوش مادرم..مادری که نفس‌هایم را نرم نرمک می‌بوسد و مرا به سویت روانه میکند.. و من دور از آن جسم.. شناور برموج..
این‌بار تکرار آخر هفته های پیش از این نبود.. این‌بار انتظارم قدم برداشت.. و رفت.. و رفت..

نویسنده: نیلیا محمودی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir