انشای نگارش پایه یازدهم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

مرتبط با موضوع صفحه ۳۲ و ۳۳ کتاب نگارش:

در زمان های قدیم مردی بسیار غر غرو و تنبل بود که همه چیز میخواست اما تلاش نمیکرد تا به ان برسد او همیشه با خود میگفت کاش همین الان خمرهای از طلا از اسمان به حیات خانه بیفتد تا من هم ثروتمند شوم و همانند فلانی با بزرگان نشینم وا صاحب اسم و رسم شوم .
روزی مرد در حال غر زدن بود که به پیر درویشی برخورد پیر از او خواست که ماجرا را برایش شرح دهد تا بداند از چه روی این همه اشفته حال است تا شاید راه حلی پیدا کند .
بعد از این که مرد ماجرا را گفت درویش گفت چاره دردت نزد من است . درویش گفت:من نقشهی گنجی دارم اما به دلیل کودورت سن نمتوانم تنها به سراغش بروم . مرد با شنیدن این سخن برق از چشمانش پرید و با اشتیاق فراوان با پیر مرد همراه شد
پیر مرد گفت در غاری که گنج در آن پنهان شده مردجاویدان و قوی هیکلی زندگی میکند که از گنج محافظت میکند ابتدا باید اورا از قار بیرون بکشیم و او را بکشیم .
مرد که اندیشه ثروت کورش کرده بود قبول کرد .پس از چند روز سفر بلاخره به غار رسیدن .مرده غر غرو گفت:من به دمه غار میروم و قیلو قال میکنم تا مرد از غار بیرون اید وسپس تو او را با تیر بکش .
پیر مرد که تجربهی زیادی داشت گفت ما باید به زبان خوش مار را از سوراخ بیرون آوریم اگر این کار را کنیم او تو را در دم میکشد ما به نقشه دیگری نیاز داریم پیرمرد که در حال فکر کردن بود چشمش به سنگ بزرگ و معلقی که بالای دهانه غار بود افتاد . به مرد غر غرو گفت من به دمه غار میروم و ناله میکنم تا مرد بیرون بی اید هنگامی که او از غار بیرون امد سنگ را روی سرش بنداز و او را بکش مرد غر غرو قبول کرد و به بالایه دهانه غار رفت درویش هم به لبه غار رفت و شروع به ناله کردن کرد تا مرد بیرون امد و از او پرسید چه شده در همین لحضه مرد غر غرو تکانی به سنگ داد و سنگ روی سره محافظه غار افتاد و مرد . آنها گنج را برداشتند و به سمت شهر راه افتادن در راه پیرمرد بسیار با مرد غر غرو صحبت کرد وگفت :وقتی به شهر رسیدیم تا مدتی همانند قبل زندگی کن تا مردم شک نکند ام مرد غرو غرو که اندیشه ثروت کورش کرده بود یک گوشش در بودو دیگری دروازه تا جایی که به ستوه امدو پیر مرد را کشت .
مرد هنگامی که به شهر رسید بدون توجه به سخنان پیرمرد شروع به خرید زیور الات و برده های گران قیمت کرد تا مردم شک کردند و سرباز ها از وجود گنج با خبر شدن و گنج را مصادره و مرد را دستگیر کردند و آنجا بود که مرد فهمید هیچ گاه بار کج به منزل نمی رسد.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

صفحه 72 پایه یازدهم:
گسترش محتوا (شخصیت)

آقای احمدی مردی42ساله باصورتی سبزه،چشم هایی قهوه ای وموهایی مشکی وپرپشت بودبه طوری که همسرش زهراخانم همیشه به شوخی به او میگفت :هلیکوپترروی موهایت میتواندفرودکند وباهمین جمله کوچک قندرادردل اوآب میکرد.
قدنسبتابلندی داشت امااضافه وزنش قدش راازحدمعمول کوتاه ترنشان میداد.
درانتخاب لباس هایش سلیقه به خرج نمیدادوسروضعش همیشه نامرتب بودامابرخلاف آن به ظاهرماشینش خیلی اهمیت میدادوهرهفته آن رادرحیاط خانه شان شست وشومیکردآخراوراننده تاکسی بودوعقیده داشت مسافران به سرووضع ماشین اهمیت زیادی میدهند.
مثل سایرراننده هاوراج بودوپرحرف اماحرف هایش انسان راخسته نمیکردوهمین شخصیتش رادوست داشتنی ترنشان میداد.
بااینکه درآمدزیادی نداشت اماهرماه بخشی ازپس اندازش راصرف امورخیریه به خصوص پرورشگاه میکرد.اووهمسرش صاحب فرزندنمیشدندامابه خاطرعلاقه شدیدشان به کودکان یک پسر11ساله راتحت سرپرستی خودقرارداده بودند.
آقای جعفری مردی خوش رووانسان دوست بودوبااینکه مذهبش شیعه نبودخیلی به دین اسلام وکمک به همنوعان احترام میگذاشت.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir