موضوع انشا در مورد ضرب: خفته را خفته، کی کند بیدار؟

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

روزی بود و روزگاری بود؛در زمان های بسیار دور ،در خطه ی کوچکی از این جهان پهناور ،مردمانی می زیستند که طعام روز و شبشان موهبت بود و فعلشان صداقت.
در این سرزمین کوچک که آبادی بود سر سبز و خرم،زن و شوهر سالخورده ای روز گار سپری می کردند ؛کلبه ای داشتند درویشانه ،مرد سحرگاه به مزرعه می رفت ،می کاشت و برداشت می کرد ؛چنان قامتش چون کمان خمیده می شد و بیل بر زمین می کوبید که گویی اورا این گونه سرشته اند. این مرد با اخلاص که کمال نام داشت همواره از دست کارهای همسرش ناز خاتون می نالید ؛ناز خاتون از آن دسته زنانی بود که به قول معروف می توانست اول خرش کرد و بعد هم بارش!! همواره در امور مختلف سادگی و گهگداری هم ابلهی چاشنی کردارش بود.
روزی از روز های فصل سپید پوشی زمین ،زمانی که لایه ی عظیمی از برف زمین را مفروش کرده بود ،پیر مرد بیچاره چنان حال و روزی را دچار شده بود که خود را برای ملاقات با حضرت عزرائیل آماده کرده بود ؛در همین حال که ناز خاتون با قدسی خانم در اتاق زیر شیروانی مشغول فال گیری و خرافه بودند ،ناگهان فضای خانه آکنده شد از ناله و فریاد های پیر مرد ؛هر دو وحشت زده به نزد کمال شتافتند ،قدسی خانم هم که دید اوضاع به اصطلاح قاراشمیش است دست از هشلهفت گویی برداشت و با ناز و کرشمه خاص خودش آنجا را ترک کرد؛کمال بیچاره که از دردمندی و ناله و فریاد به خس خس افتاده بود به مشقت دهان گشود و خطاب به همسرش گفت:((تورا به هر چه که می پرستی قسم؛آن پنبه های درون گوشت را که سال هاست آن تو کپک زده!در بیاور و به هر آنچه که می گویم گوش بده!
من دیگر نه اموالی دارم که ببخشم،
نه مهری در سینه مانده که خرج کنم،
نه وصیتی دارم که نگارش کنم
ونه اعمال مطلوبی دارم که باخود به گور ببرم؛
تنها چیزی که برایم باقی است ،
ترس است از حضرت عزرائیل!!
تنها این بار را منت بر سرم بگذار و لطف کن آن طبیب در به در شده را به نزدم بیاور و باز هم منت بر سرم بگذار و لطف کن و به نزد هیچ ابله دیگری چون خودت مرو))!!
ناز خاتون هم که متأثر حرف های شوویش شده بود سر به زیر افکند و خجل زده در برف و طوفان راهی منزل طبیب شد.
به سختی و مشقت فراوان برف و کولاک را طی کرد و از هفت خوان رستم گذشت تا در نهایت به منزل طبیب رسید ولی حیف و دریغ از کوچکترین نتیجه!!
از قضا و بد اقبالی این زن طبیب هم دراز به دراز رو به قبله خوابیده بود ؛ناز خاتون هم دردمند و آرزده راه منزل را در پیش گرفت تا خبر ناگواری را که به همراه داشت به گوش کمال برساند ؛دست بلند کرد تا کوبه را بکوبد اما ,امان از سری که درونش به جای مغز کاه است!! از تصمیمش منصرف شد و دوباره به راه افتاد و این بار قصد رفتن به نزد کسی را کرد که از خودش دو سه وجب کم عقل تر بود! یعنی رقیه باجی ،کسی که کارش به دنیا آوردن بچه بود!!
ناز خاتون هنگامی که به نزد وی رسید دستش را کشاند و بدون هیچ حرفی اورا به دنبال خودش روانه کرد؛هر دو شتاب زده و هر کدام با گمانی به سوی خانه حرکت کردند ؛رقیه باجی که فکر می کرد قرار است نوزادی متولد شود سرعتش را بیشتر کرد و فریاد کشید:((ناز خاتون عجله کن, این زائوی بیچاره تلف شد ))
نازخاتون نادان ماجرا هم ایستاد و رو به رقیه باجی گفت:((زائو کجا بود خجالت بکش زن! کمال که زائو نیست!! ))
رقیه باجی هم که تازه دوزاریش افتاده بود از سر نادانی و کمی هم طمع به پول، به راهش ادامه داد ؛وقتی رسیدند،درب خانه را باز کردندو بالای بستر کمال حاضر شدند. پیرمرد که فهمید باز زنش نادانی کرده دودستی بر سرش کوبید و زیر لب زمزمه کرد:((میدانستم. آخر خفته را خفته کی کند بیدار))!!!

نویسنده: مریم قویدل

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا در مورد ضرب: خفته را خفته، کی کند بیدار؟

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.irحتما از تاثیر گذاری دو دوست روی هم مطلع هستید؛ چه خوب که دو دوست دارای ویژگی های خوب باشند تا یکدیگر را به حد کمال برسانند.
اما اگر دو دوست نادان باشند نه تنها تاثیر خوبی نمیگذارند بلکه روز به روز معاشرتشان به نادانی و سردرگمی شان افزوده میشود.

در این حالت اگر یکی از انهاهم به راهی نادرست رود، دیگری با دادن مشورتی غلط او را گمراه تر میکند؛ مثلا دختر من بخاطر همین اشتباهش اعتیاد پیدا کرد .هر روز جان من هم با او به می سوزد. در ابتدای دوستی شان، اعتماد مرا جلب کردند و من هم با سادگی اجازه رفت و آمدِشان را میدادم. دخترم ساده بودو تا جایی که یادم هست دوستان دیگرش را نصیحت می‌کرد تا در زندگی شان خطا نکنند؛ اما الان... .

خلاصه هر روز دوستش او را به پارک میبرد .بعد از گذشت چند روز متوجه اوج فاجعه شدم.
او هر روز شکسته و شکسته تر میشد تا زمانی که قصد داشت مرا بکشد. او را به کمپ بردیم.

قصدم از گفتن این داستان، اهمیت بالای انتخاب دوست داشت و اینکه اگر یک دوست نادان باشد دیگری را چگونه میخواهد به راه درست هدایت کند؟

نویسنده: زهرا رجبى

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir