نگارش یازدهم درس پنجم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

کارگاه نوشتاری با رعایت مراحل نوشتن

مقدمه: زندگی خود سفری طولانی است که انسان با پیمودن این مسیر از زمانی که کودک و کوچک است تا وقتی که جوان و بزرگ می شود با به دوش کشیدن کوله باری از تجربیات و خاطرات بار سفر را می بندد و به مقصدگاه ابدی خود می رود.

تنه انشا: یکی از سفرهای زندگیم که هم خوشی به همراه داشت و هم ناراحتی سفر به شمال کشور یعنی گیلان(رشت) بود که یکی از خاطرات خوب زندگیم را رغم زد. جاده ی شمال با آسمان آبی و ابرهای پراکنده ی سفید با باران های گاه و بی گاهش و عطر و بوی دلنشین و هوای دلپذیرش تبدیل شده است به خاطره ی خوب هر رهگذر و مسافری که با هر بار تجربه ی آن در ذهن و یاد آن به عنوان بهترین سفر ثبت و ضبط می شود.

در سفر ما به شمال باران نم نم می بارید و بوی خاک تازه تر شده همه جا را فراگرفته بود. درخت ها بر جاده های پر پیچ و خم شمال مانند چتری سایه انداخته بود و صدای پرنده ها از گوشه و کنار به گوش می رسید

اما متاسفانه ترافیک هم از شهرهای دیگر به همراه بقیه مسافران بار بسته بود و به اینجا آمده بود و باز هم تلفات و آسیب ها به چشم می خورد و لحظات تلخی را به وجود می آورد اما با این حال گذر کردیم و به مناطق دیدنی گیلان رفتیم تا با جزئیات بیشتر آشنا شویم و از مناطق زیبای دیگر آن هم دیدن کنیم.

به امام زاده ابراهیم رفتیم و برای گذشتگان طلب آمرزش و رحمت کردیم. به قلعه رودخان با آن همه پله های طولانی و بلند، بالای کوه رفتیم و از میراث فرهنگی اصیل گیلان دیدن کردیم و تابلوی زیبای قلعه را خریدیم تا با خود به خانه ببریم، به این وسیله برای همیشه لحظات خوب و شیرین و طبیعت زیبای قلعه رودخان را به خاطر بسپریم. و همچنین تجدید خاطراتی کرئده باشیم و لبخند به روی لب هایمان بیاید.

سفر ما ادامه داشت با گذر از مغازه ها سوغاتی فروشی شهر رشت با شیرینی فومن و نان زرین و کوکی های خشمزه و غذاهای محلی خشمزه. همراه خانواده به رستوران محلی آن جا رفتیم و در منوی آن مرغ ترش و ترش تره و ماهی شکم پر، باقالی قاتوق، میرزاقاسمی وجود داشت و ما مرغ ترش آن را انتخاب کردیم که بسیار خشمزه بود.

و همینطور به موزه ی میراث روستایی رشت رفتیم و از صنایع دستی خوش رنگ و زیبای آن جا دیدن کردیم و همچنین موزه ی میرزاکوچک خان جنگلی و جنگل های سراسر پوشیده از درخت های کاج و صنوبر که منظره ی زیبا آفریده اند دیدن کردیم. استان گیلان آنقدر زیبا است که هر چه از آن بگویم کم گفته ام .

زمان ما خیلی زود گذشت و تمام گشت و ما مجبور شدیم به خانه بازگردیم اما در مسیر بازگشت ماهیگیران زحمت کش را دیدیم که تور به دست به سمت دریای آبی می روند و یا مزرعه های برنج که عطر برنج تازه خوشه زده همه جا را پر کرده بود و همچنین زیتون های خشمزه که از درخت ها آویزان بودند و رنگ سبز و زیبایش هارمونی قشنگی با اطراف و طبیعت به وجود آورده بود.

نتیجه گیری: سفر ها در زندگی می آیند و می روند تنها چیزی که مهم است این است که همراه خود از سفرها چه چیزی را به همراه بیاوریم و چه خاطره ای ثبت کنیم. زندگیتان سرشار از خاطرات و سفرهای خوب و شیرین.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: سفر به تاجیکستان

نوروز ۹۳ تاجیکستان بودم. آنجا تنها جایی است که انسان احساس ایرانی بودن می کند حتی بیشتر از خود ایران! از لحظه ورود به فرودگاه دوشنبه که بیت حافظ را بر آن نوشته اند
رواق منظر چشم من آشیانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
این حس شروع می شود.

زبان زیبای فارسی با تلفظ کهن خراسانی اندیشه را تا دوردستهای دوران سامانیان واپس می برد با آن لغات فراموش شده کهن دری و پهلوی
وارد شهر که می شوی تمام کوچه ها و خیابانها با اسامی ایرانی نامگذاری شده و تندیس های خیام و ابن سینا و رودکی و فردوسی و .... همه جا به چشم می خورد.
واحد پولشان سامانی است که ناخودآگاه شکوه شاهنامه را در دل متجلی می کند .
نامهای زنان گیسو فروهشته آنها با آن لباسهای شاد و رنگی و پوشیده ،
اینهاست :
دلربا،
دلکش،
دلبر،
فرنگیس ،
مشک افشان،
گیسو سیاه،

نام مردانشان سیاوش و ایرج و فریدون و فرهاد ....

همه شهر به سبک ایران باستان غرق سرود و آواز و رامشگری و خنیاگری است .

و در تقویمشان شش ماه سال را عزا پر نکرده.

پیش از نوروز همه مردم در کوی و برزن می نوازند و می رقصند . روز اول نوروز در مکان بزرگی به نام نوروزگاه که به شیوه تخت جمشید آراسته شده جمع میشوند و هزاران هزار انسان دست افشان و پایکوبان شادی می کنند.
مکانهای جغرافیایی کشورشان برای اهل ادبیات و تاریخ نامهایی رویایی است: جیحون و بدخشان و خجند و... حتی مکانهایی که جزو تاجیکستان نیستند ولی وقتی در آن فضا قرار میگیری نامشان فرایاد می آید خوارزم و بخارا و سمرقند ذهن را به هرسویی می کشانند.
فاصله ده ساعته دوشنبه تا نزدیکترین ساحل فرارودان را با شوقی کودکانه طی می کنم و در ذهنم گذر کیخسرو از جیحون و تیر آرش و تسلیم شدن
سیاوش که میگفت :

یکی کشوری جویم اندر جهان
که نامم ز کاووس ماند نهان
ز خوی بد او سخن نشنوم
ز پیکار او یک زمان بغنوم

و نبرد جلال الدین با همه تلخ و شیرینشان مرور می شوند.
دوست دارم به( فرارودان) بزنم و نهنگی هم سربر آرد و شعر مولوی را تجسم بخشد :

چه دانستم که این سودا مرا زینسان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که گردابی مرا ناگاه برباید
چو کشتیم دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بدان کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون...

نوروز ۹۳ در تاجیکستان نوروزی رویایی بود ابتدا اندوه می خوردم که چرا این تکه از بدن ایران جدا شده ولی بعدا اندیشیدم همان بهتر که جزو ایران نیست تا حداقل بر روی این کره خاکی که روزگاری چهل و چهار صد سرزمینهایش زیر پای پادشاهی داریوش بود ، زمین کوچکی باقی مانده !

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: سفری به اصفهان

سفر جان آدمی است روح را روان می سازد و جا باز می گذارد برای شادی هایی به یاد ماندنی که خاطراتش تا به جایی که عصا بر دست بگیری در صندوقچه دلت قفل می شود.
اصفهان-شهریور ماه-1393. حوالی ده صبح بود که وارد شهر اصفهان شدیم شهری تاریخی همراه با هزاران آثار خارق العاده که پنهان از هیچ نگاهی نیست.
آن چیز که چهره خیابان را برای من جذاب تر می ساخت دوچرخه سوارانی بود که به رسم دیرینه خود مانده بودند و پا بر پدال آن به سوی مقصد خود رهسپار می شدند.
اولین مقصد ما سی و سه پل بود، ابهت و بزرگی اش از ان چند قدم دور هم ستودنی بود، حال اینکه با دستانم 416 سال عمر باستانی اش را لمس کنم.
زاینده رودی که فرشی از زیبایی برای آن سی پل پهن کرده بود نفس های آخرش را هدیه آسمان می کرد و چه ناخوشایند زمین از دوری اش ترک خورده بود.
چند ساعتی بعد در حال قدم زدن در بازار قدیمی امام بودم، صدای تیز برخورد تیشه بر ظرف های مسی که به بی شکلی آنها شکل می داد گاهی ناخوشایند به نظر می آمد، اما باید بگویم که واقعا بازار مسگرها را جذاب می دیدم.
طرح و نقش سنتی با آن همه بی شکلی همواره جایی در صنایع آنها باز کرده بود از طرفی لهجه زیبای فروشنده ها تو را وادار به چانه زدن می کرد، حداقل من دوست داشتم کمی بیشتر با آن مردم خونگرم هم زبان شوم و از لهجه بی مانندشان در ذهن کنجکاوم جایگاهی بسازم.
مسجد امام با آن گنبد زیبایش تو را به سوی خود فرا می خواند، نقش و رنگ فیروزه ای آن همراه با آسمان آبی جلوه ای دیگر بود.
کالسکه هایی که در آن اطراف به رسم قدیم مسافر می کشیدند تو را چند قدمی به سوی باستان می کشاند، کتیبه هایی که نقش بر ورودی ها و دیوار مسجد بود سازه را بی همتا می کرد، ایوان ها و دالان های متعدد، صحن باشکوه همراه آن حوض با فواره های اندکش باز هم ذهن پرهیاهوی مرا رنگین تر می ساخت.
اصفهان شهری است که تورا وادار می سازد به تأمل، به تفکر کردن درباره آنچه در گذشته گذشت و اکنون که اکنون باشد را اینگونه آباد ساخته است، شاید بهتر باشد تحفه ای برای آیندگانمان به جا بگذاریم.

نویسنده : فاطمه نعیمی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: سفرنامه صربستان

امروز قرار است از نووی ساد به بلگراد برگردم. موقع تحویل اتاق مسئول پذیرش هتل پرسید از کجا آمده‌ام، وقتی گفتم ایران گفت دوستش که چند روز پیش از یک سفر خیلی طولانی به صربستان برگشته، ۱۰ روزی را هم در ایران گذرانده و‌معتقد است اگر بخواهد از بین ۵۰ کشوری که تا به حال دیده جایی را برای زندگی انتخاب کند، آنجا بدون شک ایران خواهد بود.
او حسابی از مهمان نوازی ایرانی‌ها تعریف کرده و گفته در طول سفرش به ایران فقط دو شب در هتل و مسافرخانه گذرانده و بقیه شب‌ها را مهمان ایرانی ها بوده.
من هم مهمان نوازی ایرانی‌ها و زیبایی شهرهای ایران را تایید کردم و گفتم امیدوارم بعد از قانون لغو ویزا میان ایران و صربستان، صرب‌های بیشتری به ایران بیایند و زیبایی‌های ایران را ببیند.

تصمیم گرفتم امروز را در خیابان اصلی شهر بگذرانم، جایی که پر از مراکز خرید، رستوران و مغازه های صنایع دستی است.
در ابتدای خیابان گروه ۲۰ نفره از نوجوانان صرب مشغول نواختن موسیقی هستند و مردم بسیاری هم دور آن ها جمع شده و از آن ها فیلم می گیرند و تشویقشان می‌کنند.
همان ابتدای خیابان فروشگاه زارا را می‌بینم و داخل می‌شوم. لباس‌های فصل پاییز با رنگ‌هایشان دلبری می‌کنند. به خودم نهیب می‌زنم که ولخرجی نکن، همه این چیزها را بعدا در ایران هم می‌توانی بخری. ولی خب همه لباس‌ها قیمتی نصف ایران دارند و حتی به نظرم در مقایسه با استانبول (که همیشه جای ارزانی برای خرید کردن است) مقدار ارزان‌تر است. مدتی را داخل فروشگاه می‌گذرانم ‌و چند چیز را نشان می‌کنم تا اگر روز آخر و بعد از خرید صنایع دستی صربستان، پولی برایم باقی ماند سراغ‌شان بروم.

برای خرید سوغات چیزهای کوچک و جالبی وجود دارد، شیشه‌های کوچک حاوی "راکیا" شراب سنتی صربستان، تصاویری از کوچه ها و خیابان‌های صربستان (که با آبرنگ نقاشی شده‌اند و توسط نقاش در خیابان به فروش ‌می‌رسند)، عروسک‌های کوچکی که لباس‌های سنتی مردان و زنان صربستان را به تن دارند و کفش‌های آویز تزیینی کوچکی که روزگاری کفش‌های سنتی صربستان بوده‌اند. همه‌شان دلبری می‌کنند و خواستنی هستند.

نویسنده: بنفشه حجازی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: سفر به شهر مقدس قم

شهر قم در مرکز ایران واقع شده و آب و هوای گرم و خشکی دارد. مکان های زیارتی و جاذبه های فرهنگی زیادی در آن نهفته است و سالانه پذیرای زائران و مسافران زیادی است. زائرانی که یا برای زیارت به حرم مطهر حضرت معصومه (س) می آیند و یا آوازه سوهان قم را شنیده و هوس خوردن آن را کرده اند. علاوه بر آنها طلبه هایی نیز هستند که برای تکمیل مدارج حوزوی خود به حوزه علمیه قم می روند.
بهار ۱۳۹۶ اولین بار بود که به شهر قم می رفتم و برخلاف همیشه این بار دوستانم همراهان سفرم بودند. وارد شهر که شدم حس عجیبی داشتم و می خواستم هرچه زودتر به دیدن حضرت معصومه (س) بروم. حرف های زیادی برای گفتن داشتم و حس می کردم با گفتنشان به آن حضرت آرام می شوم ولی مسیر زیادی را از ارومیه تا قم آمده بودیم و همه خسته بودیم. برای همین ابتدا به هتل ولایت، هتلی که قرار بود چند روزی در آنجا بمانیم رفتیم و بعد از خوردن نهار به اتاقمان رفتیم و در آنجا با سه نفر دیگر هم اتاق شدیم و جمعا هشت نفر شدیم. یک روز در هتل استراحت کردیم و صبح روز بعد یک روحانی برایمان سخنرانی کرد. او متفاوت از بقیه آخوندها حرف می زد. به همین دلیل همه مجذوب صحبت های او شده بودند و هرازگاهی نیز سالن به خاطر صحبت های شیرین ایشان پر از صدای خنده می شد.
بعد از تمام شدن سخنرانی و خوردن نهار آماده رفتن به حرم شدیم. هرچه به آنجا نزدیک تر می شدیم حس کشش را در وجودم بیشتر احساس می کردم. فضای بیرونی حرم بسیار زیبا بود اما زیباتر از آن داخل حرم بود که دیوارها و سقف های آن شیشه کاری شده بود و هنر هنرمندان ایرانی را نشان می داد و هر بیننده ای را لحظه ای محو تماشا می کرد.
بعد از اقامه نماز مغرب و عشا در آنجا ، به هتل برگشتیم و بعد از خوردن شام به محوطه هتل رفتیم و بر سر مزار شهدای گمنام فاتحه ای خواندیم. بچه ها و مربیان روی زمین زیرانداز پهن کردند و همه آنجا نشستیم و حدود دو ساعت از ارزش های دینی و مجاهدت های شهیدان برایمان سخنرانی کردند.
صبح روز بعد به مسجد جمکران رفتیم. صحن مسجد با سنگ های مرمر سفید پوشیده شده بود که زیبایی خاصی به آن بخشیده بود. بعد ازگرفتن چند عکس از نمای گنبدی شکل مسجد وارد آن شدیم و هر کس در گوشه ای نشست و مشغول ذکر و تسبیح و زمزمه دعا شد.
بعد از اینکه دعای توسل و فرج را در آنجا خواندیم با همراهی مربیان به بازار رفتیم تا سوغاتی بخریم و این برای همه بچه ها خیلی لذت بخش بود.
همان شب برای بازگشت به ارومیه به راه افتادیم و گرچه این سفر بسیار لذت بخش و به یادماندنی بود ولی همین که به خانه رسیدم تازه قدر غذاهای مادرم و آسایشی را که در خانه مان داشتم دانستم. تا یک ماه ، هرشب قبل از خواب تمام چیزهایی که در یک هفته سفرم به قم دیده و شنیده بودم در ذهنم مثل یک فیلم مرور می شدند و من از اینکه توانسته بودم این تجربه سفر با دوستانم را به دست بیاورم واقعا خوشحال بودم.

نویسنده: فاطمه نجاتی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: ماهی که عاشق ماه شد

همیشه میگویند کنجاوی بیش ازحد باعث دردسر است ومن بالاخره چوب رادارهای همیشه فعالم را در آن شب خوردم. ای کاش آن شب فضولی نمیکردم،اصلا ای کاش مریض میشدم و به گوشه ای می‌افتادم یا اصلا منی وجود نداشت.
14اردیبهشت 96 بود.فضایی که درآن شب به وجودآمده بود متفاوت تر از همیشه بود . زیبا ، دلنشین و رویایی !
من یه ماهی کوچولوقرمز هستم که در یک برکه کوچک اما عمیق که اعماق آن پر ازجلبک ها وسنگ های ریزوشن وماسه است وعمیق ترین قسمت برکه یک تخت سنگ بزرگ قرار دارد؛ زندگی میکنم. آن تخته سنگ دوست وهمدم من‌است .من همیشه به این طرف وآن طرف برکه میروم تا چیزهای جدیدی کشف کنم.
آن شب برای اولین بارشب زود نخوابیدم وبه سطح آب رفتم هرچه بالاتر می رفتم آب روشن ترمیشد ،تااینکه آب به بالای سرم رسید و نگاهم به سکه ای درخشان و نقره ای رنگ‌ در دل آسمان افتاد که دامان سیاه شب را نورانی کرده بود نگاهم در نگاهش قفل شد.چشمانش مانند یک زندان بود و کلید آزادی از آن هم در دستان ظریف خودش جای گرفته بود. نمیتوانستم لحظه ای از او چشم بردارم.با غروروجذبه ی خاصی نگاهم میکرد.حس میکردم ضربان قلبم به هزار میرسید و هر آن امکان داشت سینه ام‌ را بشکافد و به سوی دلبر نقره ای پیراهنم پرواز کند . نمیتوانستم تعادلم را حفظ کنم .دستپاچه شده بودم وتمام بدنم بی حس بود.
تا وقتی که نفس هایم به شماره افتاد نگاهش کردم و سپس به اعماق آب رفتم.انقدرپایین رفتم که نتوانم آن سکه ی درخشان روببینم.پشت تخته سنگ بزرگم پنهان شدم.حس کودک خطاکاری را داشتم که میخواهد از نگاه مچ گیر مادرش دور بماند .حس میکردم ازهمه چیزوهمه کس حتی خودم و جلبک های داخل آب خجالت میکشم. اماهمزمان آرامش خاصی داشتم چیزی که تابه آن‌روز تجربه اش نکرده بودم.
سعی کردم آن را از ذهنم بیرون کنم اما مگر میشد! آن نگاه پرتابش لحظه ای از جلوی چشمانم کنار نمیرفت و تمام تمرکزم را گرفته بود
روزها و ماه ها گذشت
هرروز کنار آن تخته سنگ اشک میریختم و حرفای دلم را به او میگفتم .‌اغراق هم‌نیست اگر بگویم او هم پابه پای من اشک میریخت. متاسفانه یا خوشبختانه من دلم را به نگاه پرتابش باخته بودم یا بهتر است بگویم یک دل نه صد دل عاشقش شده بودم.شب ها بهترین لباسم را به تن میکردم ، خود را می آراستم تا عیب هایم را بپوشانم . میخواستم ازدید معشوقم بهترین باشم .هرشب سعی میکردم به او نزدیک شوم اما دلبرم انگار از سنگ بود نه آن سکه ی نرمی ک من تصور میکردم .هر شب فقط با آن نور درخشان وچشمای پرغرور به من زل میزد.
روزی تصمیم گرفتم شب که شدانقدربالابپرم تابه دلبرم برسم،تصمیمو به سنگ نگفته بودم میخواستم وقتی به عشقم رسیدم این مسئله را با او در میان بگذارم.
بالاخره شب شدولحظه ی موعودفرارسید.
(شب است؛ رویای دوردست تو نزدیک می شود !)
اززبان راوی:
ماهی کوچک عاشق جهید و هنگام پایین آمدن باسنگ و کلوخ های کنار برکه برخوردکرد و سخت مجروح شد . وقتی روی آن سنگها نفس های آخرش را میکشید ونگاه های پایانی اش را به ماه می انداخت دنیا پیش چشمانش تیره و تارشدو چشمانش را از این دنیا فروبست وماه همچنان با نگاه پرغرور همیشگی اش او را نظاره میکرد.
(تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی/ اندوه بزرگیست زمانی ک نباشی)

نویسنده:زهرا عطاری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: کویر

من کویرم! کویری به وسعت دریا ، دریایی بدون آب. من کسی هستم که توان و طاقت مرا کسی ندارد. روزها دوست همیشگیم آفتاب همراهم است آفتای که صبح تا شب را پیش من است و هیچ گاه مرا همانند انسان ها تنها نمیگذارد. این پیمانی است که بین من و اوست
تا ابد پایدار...
آفتاب حکم معشوقه ی مرا دارد با بودنش وجودم گرم و سرشار از عشق و حس خوب است ‌. او مرا از عشق خود لبریز و گرم می کند من با آفتاب هیچ گاه تنهایی و خستگی را درک نمیکنم ، تمام زمین من پر است از عشق او به طوری که اگر انسان ها در اینجا بیایند این گرمای وجود مرا به خاطر آفتاب میفهمند و حس میکنند ‌.
من آفتاب معشوقه ی خود را به گونه ای دوست دارم که حاضر نیستم به خاطر آب او را برای ساعاتی نبینم . اون شب ها مرا مثل مادر خود دشت لوت می خواباند و برایم لالایی میخواند و هنگامی که لجبازی میکنم و نمیخوابم و حرص او را در می آورم از شدت خشم قرمز میشود و من عاشق این صورت او هستم در هنگام عصبانیت ... و بعد از آنکه خوب او را دیدم به خواب می روم و آفتاب داغ سوزان من از پیشم میرود.

نویسنده: حانیه کاشانی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: آرزوی دیرینه قالی

با نوازش های دست قالی باف از خواب ناز و شیرین کودکی هایم بیدار شدم،ولی ای کاش هنوز در خواب کودکی هایم فرو رفته بودم .دنیای آدم ها خیلی بی معرفت تر از این حرف هاست ،نمی دانند ،نمی دانند من هم مثل آنها آرزوهایی دارم.آرزوهایی از جنس لطافت کودکی هایم و از جنس سنگدلی انسانها.از آرامشی غیر قابل وصف به هیاهویی بی انتها رسیدم .
داشتم از آرزوهایم برای مادرم می گفتم :چه میشد می توانستم برای اولین بار قدم های لطیف یک کودک را از نزدیک احساس کنم.قدم هایی که دم از حیات می زنند .دوست دارم برای اولین بار این من باشم که صدای گردش خون را در رگ های یک کودک بشنوم چه ارزوی لطیفی.
دوست دارم به اوج فلک پر بکشم واز دست این دنیا خلاص شوم .هر روز میمیرم و زنده می شوم .هر روز هزار بار از خودم می پرسم چرا آمدم ؟چرا دیگر نمی روم ؟من نمی خواهم اسوه ی فروتنی و پایداری و یکرنگی باشم ، می خواهم پر بکشم ،آزاد شوم ،رهاشوم ،بروم و کنار پدرم بنشینم واز رویاهای بر باد رفته ام بگویم .از آن رویا هایی که دیگر قادر به تحقق نیست و تنها در یک حرف خلاصه می شوند .بیزارم ،بیزارم از انسانهایی که به مهابا به من لگد می زنند. من لطیفم و روحم از زندگی سرشار است .........کمی مهربان تر باشیم .

نویسنده: هستی حاتمی - یزد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا: قطره و خدا

قطره در آرزوی رسیدن به دریا بود و در این راه بسیار تلاش کرد.باران شد.منجمد شد.برف شد اما دریا را ندید.روزی از سر شوق و امید رو به آسمان کرد و گفت:خدایا دلم می‌خواهد دریا بی‌کران را ببینم.
خداوند پس از آن همه سختی‌، در چشم بر هم زدنی آرزوی قطره را بر آورده کرد.قطره در حالی که با شور و شوقی عجیب بر لب دریا ایستاده بود و به عظمت آن می‌نگریست پرسید:
آیا جایی بزرگتر و بی‌نهایت‌تر از دریا هم وجود دارد؟
خداوند گفت: آری وجود دارد.
قطره مشتاقانه پرسید: وجود دارد؟کجا؟
خداوند جواب داد: قلب انسان!آن‌جا محل بی‌نهایت‌هاست!
قطره با بی‌صبری گفت:دوست دارم به آن‌جا بروم. می‌شود؟
موجی از راه رسید و او را با خود به عمق دریا برد. به خواست خدا، روزی از رگ‌های آدم گذشت و وارد دریای بی‌کران قلب او شد. سرانجام لحظه‌ای آدمی‌زاد دلتنگ شد و قطره از دو سوی چشمش بار دیگر وارد این عالم شد.

نویسنده: ریحانه ماپار - مدرسه‌ی گل نرگس، اهواز

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

گفت و گوی صمیمانه ی: (دل شکسته و خداوند)

بشکن دل بی نوای مارا ای عشق/این ساز شکسته اش خوش اهنگ تراست (سید حسن حسینی)

دل می تواند نماد پاکی و قداست باشدو جلوه گراوج جمال و کمال باری تعالی،می تواندزلال چون چشمه و منبع پرتو ایزدی و یا عکس ان می تواند محل حضور شیطان باشدو پر از حقدوکینه ویا شکننده چون شیشه.

شبی سردوزمستانی،با اسمانی پر از ابرهای سیاه،ابرهایی که گویی نویدباران داشت.دل مضطرب و نگران و مبهوت از نامهربانی هاوجستجوگر همدمی وفادارو یاری دهنده ای بی منت،باخود گفت: کاش کسی بود که میتونست مرهم دردهایم باشد،ناگهان،ندایی دلنشین رشته ی افکارش را پاره و نگاه جستجوگرش رامیخکوب نمود
_چرا انچه را درون توست در بیرون از خود می جویی
_کیستی؟چه صدای ارامش بخشی داری ؟
_منم،افریدگار دوجهان.
_یارب تنهایم،راهنمایم باش در یافتن دستانی مهربان،همدم و همراهی وفادارو رازدار در گذشتن از طوفان حوادث.

خداوندگفت:بخوان مرا اه و ناله های سحرگاهی تو می تواند اجابت کننده ی دعاهایت باشد،دل شکسته گفت: معبودم تو را کجا بیابم؟خداوندگفت:بسیار نزدیک به تو هستم من با این همه عظمت،در زمین و اسمان ها نمی گنجم اما در دل تو باوجود کوچکی جای می گیرم،ایا مرتبه ای بالاتر از این می تواند برای تو باشد؟دل گفت: هرگز نیست.

و اینگونه شد که دل با صدایی لرزان گفت: ای مهربان ترین مهربانان،پناهم باش.و روشنایی صبح با ریزش قطرات مروارید گونه ی باران همراه شد.

نویسنده: اکرم شعبانی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: سفر به دربند

یکی از محلات قدیمی شمیران وشمال باغ سعد آباد دربند است که تقریبا از میدان قدس در حوالی تجریش شروع شده و به ارتفاعات شیر پلا و آبشار دوقلو ختم میشود.
دربند از جاهای بلند تهران است و یکی از راه های اصلی صعود به البرز مرکزی است...
صبح زود من و دخترم _نغمه_ شال و کلاه کرده به سمت دربند راه افتادیم تاروزی جذاب را رقم بزنیم . .
از تاکسی پیاده شدیم تندیس کوهنورد، نغمه را به خودش جلب کرد.
تندیسی باصلابت اماچهره ای مهربان... تندیس دلاوری از زاد بوم آرش... تندیس زنده یاد سرهنگ امیر شاه قدمی...
گروهبان امیر شاه قدمی در آن دوران مربی کوهنوردی و مرکز آموزشی کوهستان و مربی اسکی بوده وجناب مهام شهردار وقت تهران مدل ایشان را میپسندد واقای رضا لعل ریاحی پیکر تراش قهار ایرانی با زبر دستی پیکر این مدل واقعی را میتراشد و تا کنون چشم نواز راهیان دیار میباشد. جالب است بدانید که در جریان سقوط یک هواپیمای آمریکایی بر روی زرد کوه بختیاری زنده یاد شاه قدمی در سرمای منفی سی درجه به تجسس میپردازد وسرنشینان هواپیمای ساقط شده را نجات میدهد واز زنده یاد جان اف کندی رییس جمهور فقید آمریکا مدال لیاقت میگیرد.
ایشان در سال 91خورشیدی در سن 80سالگی درگذشت.. نامش ماندگار . . .

هوا بسیار سرد است.. من در فصول مختلف به در بند و با افراد مختلف آمده ام اما میخواستم امروز به این محل گل گشت به دیدی دیگر بنگرم.. محکم و استوار من ونغمه به پیش میرویم.. در کنار یک آدم برفی می ایستم و چند عکس میگیریم در کنار آبشار کوچکی نیز متوقف میشویم.. اینجا زمستان رنگ دیگری است.. رستوران ها هوای زمستان دارند حال و هوای زمستان های دوره قاجار و پهلوی اول همه چیز صاف و ساده و جان دار است مصنوعی نیست. کوچه ها بوی شعرهای ایرج میرزا را میدهد... رستوران ها آدم را به یک فضای قدیمی میبرد که باید رفت یک دست جگر و قلوه با پیاز و سبزی خورد.. لواشک و آلوچه ها که هر چندبا رنگ های مصنوعی درست شده اند آما آدم فکر می کند خون الو است که باعث زیبایی رخساره الو و لواشک شده است.
گذر از کوچه ها وگذر های مختلف دربند صفایی خاص دارد که هر تازه وارد و حتی چندین بار رفته را به وجد می آورد و خستگی را انسان به فراموشی میسپارد ودوست دارد به جلوتر برود.کوچه باغ های ایرانی که نمادی از کوچه باغ های دوران صفویه تا عصر پهلوی دوم است. راه صعب العبور است ...

نویسنده: استاد مجید تنگسیرى
(دبیر شیمی مدارس آبادان)