نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

۱۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نگارش دوازدهم درس دوم» ثبت شده است

انشا با موضوع گرانی

موضوع انشا: گرانی

انشا موضوع درباره گرانی - نگارش - نگارش دوازدهم - نگارش دوازدهم درس دوم - انشا - انشا چه بنویسم - انشای آماده - انشاء - نوشتن انشا - نمونه انشاء

اینجا صدای مرا از شهر فقیران می شنوید ؛ شهر گرانی ها . شما گرانی را در چه چیز هایی می بینید؟ خوراک؟ پوشاک؟ مسکن؟ پول؟ اینجا هما چیز گران است. حتی چندین برابر گران تر است. می گویم چندین برابر چون در شهر های دیگر هر چقدر هم که گرانی باشد ، هستند عده ای که بخرند و سیر کنند شکم زن و فرزندشان را ؛ اما اینجا شهر فقیران است . خشت خانه ها از "فقر" است . نام کوچه ها حک شده بر لوح "نداری" است . دروازه ی شهر را با ستون های حسرت بنا کرده اند.
اینجا "گرانی" حکومت میکند، وزیرش "بدبختی" است ، داروغه اش "بیچارگی" و مردمش... . مردم اینجا فقیر اند چون حیایی ندارند که تن عریان چشم هایشان بپوشانند ؛ فقیر اند چون محبتی ندارند که بر سر کودکانشان نوازش کنند؛ فقیر اند چون ملایمتی ندارند که کلامشان را به آن آغشته کنند . فکر کرده اید گرانی فقط به پول است؟ فقر تنها نداشتن مادیات است ؟ یا فقیر کسی است که نانی برای خوردن ندارد؟
نه! فرق دارد جنس فقر این شهر . فقرای اینجا شکم هایشان سیر و دل هایشان به قاروقور افتاده است ؛ چشمانشان فراخ و عقل هایشان را در بغچه ای بسته اند ؛ تن هایشان گرم و قلب هایشان لنگ سرخ بر رخ کوهستان های یخی می کوبد.
فقیر اند مردمی که نمی توانند عشق را بخرند ‌. فقیر اند تن هایی که به آغوشی خوانده نشوند . فقیر اند دل هایی که با زلزله ی نگاهی بی خانمان نشوند .
حال مسئله این است که چه باید کرد ؟ شاید داروئی از عشق ، شاید نسخه ای نوشته شده با جوهر محبت ، یا شاید هم یک نوشیدنی سحرآمیز ! مقداری چای احساس با چند دانه هل مهربانی در قوری ای از جنس دوستی را بر سر سماور زندگی گذاشت و با شعله ی صبر به تماشای دم کشیدنش نشست . شاید این چای نابود کند طلسم دل های مردم این شهر را ...

نوشته: فاطمه محمودی
دبیر: سرکار خانم اعتمادی
شهر ری، کهریزک،

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع فضای مجازی

    موضوع انشا: فضای مجازی

    انشا موضوع درباره فضای مجازی - انشا - انشا چه بنویسم - انشای آماده - انشاء - انشا نویسی - نوشتن انشا - نگارش - نگارش دهم - نگارش دوازدهم درس دوم

    «حبس ابد»

    بارها و بارها نام اینستاگرام به گوشتان خورده است. اینستا پرحاشیه ایی که روز های زیادی خوشی های حبابی آن را دیدیم،شاهد مد و فشن و تیپ های رنگارنگ آن بودیم.
    غصه زیبایی واندام شاخ و داف هایی را خوردیم که در واقعیت نه شاخ بودند و نه داف.حسرت زندگی هایی را خوردیم که واقعی نبودند،در حسرت غذاهای متنوع و لذیذ اینستا سوختیم و شکممان، زجرش را متحمل شد.
    لحظه به لحظه دایرکت هایمان را چک کردیم تا ببینیم واکنش دیگران نسبت به روزمرگی های بی سر و ته مان چیست؟چه بسیار پست گذاشتیم و قیافه پشت افکت های بی شمارمان را به رخ بقیه کشیدیم.تگ کردیم منفور ترین آدم های زندگیمان را روی عکسمان تا ببینند و بسوزند،دلمان می خواست همه غبطه شادی تو خالیمان را بخورند.
    چشمانمان کم سو شد از بس که به دنبال لایک های تقلبی برنامه را زیر و روکردیم، از بس به دنبال پسندیده شدن از طرف دیگران بودیم،کامنت های کوتاه و بلند بسیاری برای هم گذاشتیم که از ته دل راضی به آن نبودیم.استوری هایی به نمایش گذاشتیم که داستان اصلی زندگیمان نبود،از واقعیت هراس داشتیم، از زندگی ساده مان خجالت می کشیدیم و آن را مایه ننگمان می دانستیم. درصورتی که همه، در این دنیای بی سروته، همینگونه بودند،یک دنیای مجازی که دنیای واقعی را بی معنا کرده است .بارها خوشحال شدیم که در جمع دوستان صمیمی فلان کس هستیم و بارها در خفا تعدادی را هاید کردیم و پنهان کردیم همان داستان دروغین را،ریپورت شدن هم بخشی از زندگیمان شده بود و «کامنت انگلیسی لطفا»جمله اشنا برای همه ما.
    در عطش فالوور های بسیار و فالووینگ های اندک سوختیم،پروفایلمان را هزاران بار چک کردیم و حاصلش شد ادیت های خوش رنگ و لعابی که بر صورتمان نشست.افسردگی را همگی در مواقعی با تار و پود وجودمان تجربه کردیم و دم نزدیم،نقاب های جورواجور را مهمان صورتمان کردیم و پشتشان نفس کم آوردیم ،خفگی را حس کردیم و نقاب را محکم تر به صورتمان فشار دادیم،نقاب را چسباندیم و خودمان را در چهار دیواری حبس کردیم،در قفسی که پر پروازمان را شکسته، نفس کشیدیم ،حبس ابد را خودمان برای خودمان صدور کردیم.نگذارید آن ها که طول عمر خوشبختی شان تا فلش دوربین هاست بذر غبطه و حسرت به دلتان بکارند. نگذارید آن ها که از واقعیت گریزانند هر روز به بهانه انتشار انرژی مثبت صبح بخیر ها و بکن نکن های آبکی تحویلتان دهند..
    نگذارید...
    اینجا تقلبی است بزرگ که به چشم نمی آید.
    آواز دهل شنیدن از دور خوش است»

    نویسنده: سحر نادری
    دبیر: خانم صادقی
    دبیرستان فردوس خولنجان مبارکه

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم درس دوم نثر ادبی با موضوع کنکور

    نگارش دوازدهم درس دوم نثر ادبی

    موضوع: کنکور

    نگارش انشا موضوع کنکور - نگارش دوازدهم - نگارش دوازدهم درس دوم - انشا - انشا چه بنویسم - انشای آماده - انشاء - نوشتن انشا - انشا نویسی - نگارش

    «کنکور»

    روزها درپی هم گذشتند
    وروزسرنوشت سازفرارسید
    روزی که من وحافظه کوتاه مدتم درگوشه ایی ازاتاقی بزرگ تنهاماندیم
    وبرای موفقیت مبارزه کردیم مبارزه ایی که پادشاه آن بی لشکروبی سپاه است وباید فقط به معبودش امید داشته باشد
    دراطراف خودنگاه های خسته ایی رامیبینم که میخواهنداززندان تنهایی
    خودآزادشوند وهمه این رامیدانندکه
    هیچ چیزبرای یک زندانی سخت تراز
    آب خنک هرروز نیست!
    آنها بادستهایشان هرسالی رامیشمارند
    که تکرارمیشوندودرآن نه سال تحویل میشود ونه زمستانی به بهار ختم ....
    سالهایی که دست ها نه بلکه ذهن هاپینه بسته اند ماروزگاری سخت راگذراندیم
    تاحال کسی باشیم وراهی راکه میخواهیم طی کنیم راشروع به دویدن کنیم باور کنیدحتی انیشتین هم دربرابرماکم می آورد! ومیدانیم دراین راه خدایی هست نقاش...
    که هرگاه دست به قلم میشود
    این راه را برای مارنگ آمیزی میکند..
    این حوالی همه از برگه های سفید میترسند چون میدانند ظاهر آنها بسیار
    گول زننده است وهمیشه برما پیروز میشوند اماناگهان همه چیز رابه یاد
    می آوریم واینجاست که برگه سفید
    ازرنگی شدن خود جشن وسروربرپامیکند
    مابرای آینده ای بهترتلاش میکنیم ...
    برای صندلی که قرار است روزی به ما
    عادت کند ...
    برای قهوه تلخی که هرباردرمیخانه رویاهایمان آن رابنوشیم...
    وبرای زنی که سالها بعد همان برگه ها رادرمیان یک عالم از امثال ما پخش خواهد کرد
    امیداورم روزی همه ما به مقصد نهایی خود برسیم ...

    نویسنده:دریا ویسی
    دبیرستان:عصمتیه
    دبیر :خانم قربانی

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دهم درس دوم عینک ذهنی با موضوع رشد گیاه

    نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن

    موضوع: رشد گیاه

    انشا موضوع رشد گیاه - نگارش - نگارش دهم - نگارش دوازدهم درس دوم - انشا - انشا چه بنویسم - انشای آماده - انشاء - نوشتن انشا - نمونه انشاء

    عوامل بسیار زیادی شکوهمندانه و دلسوزانه در رشد نهالی کوچک و نهیف نقش دارند.به او کمک میکنند ومانند پدرومادری دلسوز و مهربان زیر پَروبالش را میگیرند واز جان خویش برای او جان فشانی میکنند.تا زمانی که شیرهٔ جانش به بار بنشیند وشکوفایی اش طبیعت را سرشار از شوق وشور ونشاط کند.تا زمانی که محبت هایی که در حق او شده تبدیل به چشمه ای جوشان وپایان ناپذیر در وجودش شودومحبت سرشار او دیگر مخلوقات الهی را فرا بگیرد.خورشید هر روز پر فروغ تر،با شکوه تر ومهربان تر از قبل طلوع میکند ودر آسمان بی کران وبی انتها رخ نمایی میکند.آنچنان غروری دارد که وجودش از آن غرور شعله ور میشودوگُر میگیرد،آنچنان گرما وحرارتی که از غرور او حاصل شده است امّا در عین حال به نیازمندان نیز یاری میرساندو این گرما را با ایشان به اشتراک میگذارد.نهال کوچک نیز یکی از این نیازمندان است که مراقبت ها وکمک ها میخواهد تا پایدار شود،تا استوار شودو خود یاری رسان عده ای مسکین باشد.نهال کوچک که خورشید را میبیند،پرتو اش را همچون آغوش مادری مهربان،گرم و صمیمی احساس میکند وآنچنان که کودکی خود را در آغوش مادر خویش رها کند تا آرامش یابد،خود را در پرتو این مهربان مادر رها میکند تا وجودش از محبت فراگیر خورشید پُر شود وعزمش را به جُنب وجوش وادارد.در همین حین که مادر وفرزندِ نهیفش در آغوش یکدیگراند،برادرانی پُر سر وصدا وچاق وچِله، هوهو کنان وهمراه آقای باد از راه میرسند.انگار که از قبل قصد قطع رابطهٔ مادر وفرزند را داشته باشند،سریع راه پرتو خورشید را سَد میکنند وشروع میکنند به بارش.بارش بارانی سهمگین بر سر جنگل.این قطرات وحشی وسرکش هر چند به گیاه آسیب نیز میرسانند وزُلف او را دگرگون و آشفته میسازند امّا نیکی هایشان بر بدی های ایشان چیره است.اگر همین قطرات گاهاً بی رحم نباشند ،گیاه نمیتواند رشد کند وپَر بار شود.دیری نمیکشد که هیاهوی این برادران پایان می یابد ودوباره گوهرِ تابناکِ آسمان قدرت و روشنایی خویش را به رُخ میکشد.وهر یک از این برادران را به یک سوی پراکنده میکند.در این میان از یک عامل مهم و دلسوز وپشتیبانی محکم واستوار غافل شده ایم.آیا میتوانید حدس بزنید او کیست؟کسی که شاید غمی بزرگ،به اندازهٔ تمام دنیا،در قلبش باشد امّا ذره ای از آن غم واندوه در چهره اش نمایان نیست،کسی که دلی به وسعت دریا دارد و حتّی بزرگ تر از دریا!!!کسی که وقتی از همه کس متنفر میشوی،کسی را جز او به خود نزدیک حس نمیکنی،کسی که......کسی که.......هرچه در وصف ایشان گفت باز هم کم است.حال فکر میکنم حدس زده باشید او کیست؟پدر!!آری پدر.!!وپدر این جوان پر امید و سرزندهٔ ما کسی نیست جز آقای خاک.کسی که همواره فرزند خویش را در آغوش دارد وریشه های تند وتیزش را با تمام وجود میپذیردو هیچ از او به خود نمیگیرد.آقای خاک همواره ساکت وسر به زیر ودر عین حال پر غرور و سرافراز کار خود را انجام میدهد.در شبانگاهان که صدای موجودات سحرخیز سکوت شب را در هم میشکند،در صبحگاه و.......
    ایشان خسته نمیشوند وهمواره برای عزیز تر از جان خویش میکوشند.مبینید...!؟؟میبینید که پروردگار متعال چگونه آهنگ طبیعت را سروده است.سروده ای که از هر آواز وشعر وآهنگی زیباتر ودلنشین تر است وروح آدمی را از تن جدا وبه عرش الهی میبرد.چنین است قدرت یگانهٔ او.
    (فَبِاَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبان)سورهٔ الرحمٰن. آیهٔ۶۹
    پس کدامیک از نعمت های پروردگارتان را انکار میکنید؟

    نویسنده:امیرحسین جعفری
    دبیر:آقای حسینی
    دبیرستان امام حسین همدان

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن با موضوع پاییز

    نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن

    موضوع: پاییز

    نگارش - نگارش دهم - نگارش دوازدهم درس دوم - نوشتن انشا در مورد موضوع فصل پاییز - انشا - انشا چه بنویسم - انشاء - نوشتن انشا - انشای آماده

    «پاییز»
    پاییز، ترانه سال است.نغمه ی باران بر کوچه های پاییز،چه زیبا برگ هارا یک به یک روانه ی زمین میکند.
    ولی پاییز عشق است.عشق گونه های سرخ شده از سرما و عشق غروبی دلتنگ به خورشید.پاییزبا کوبیدن نم نم باران هایش بر شیشه ی دل غم را یادآوری می کند.
    پاییز با تمام مهربانی، مهرش را به آبان می دهدوبیرحم بودنش را با ریزش برگ های رنگارنگ درختان نشان میدهد.پاییز نه غمگین است و نه شاد. هم دل فریب و زیبا است و هم سرد و بیروح.
    اما به راستی که پاییز ارایش رنگ ها بر تن طبیعت است و زیبایی مطلقی است که خدا،به زمین بخشیده است.
    اگرچه امروز ،بارانی که با ترانه بر بام خانه میخورد،گردش یک روز دیرین را تداعی نمیکند؛اما زیبایی بازهم زیبایی است.حتی اگربرای آدمی رفت و آمد برگ های تقویم تفاوتی نکند.

    نویسنده: زهرا رمضانی
    دبیر: خانم صفائی
    مدرسه شاهد مهدیه

    نگارش - نگارش دهم - نگارش دوازدهم درس دوم - نوشتن انشا در مورد موضوع فصل پاییز - انشا - انشا چه بنویسم - انشاء - نوشتن انشا - انشای آماده

    «پاییز»

    پاییز جلوه ای از زیبایی آفرینش است، 

    وقتی پرندگان در حال کوچ در آسمان تابلوی شگفت انگیزی را می‌سازند،نقاش پاییز با ترسیم نقش نگاری به زمین، کار و تلاش خود را آغاز می‌کند. به درختان پیراهنی رنگارنگ هدیه می‌دهد و به هر درختی رنگ و لعابی می‌بخشد و با رنگهای مختلف تزئین می‌کند، نارنجی، قهوه ای، قرمز و... آسمان هم تیره و غم ناک است و ابر ها از غصه زیاد در این فصل هر لحظه شروع به گریه و باریدن می‌کنند.
    پاییز، آرایشگریست که قیچی به دست گرفته و مو های درختان را کوتاه و کوتاه تر می‌کند، موهای خشک شده و به روی زمین می‌ریزند و صدای خش خش آنها زیر پای دانش آموزان آرامش را به آنها که به مهد دانش می‌روند هدیه می‌دهد. دستهای بخشنده پاییز میوه های متنوعی به ما می بخشد که گاه چون یاقوتهای سرخ چشم را خیره می‌کنند
    پاییز، این فصل دلدادگی ها و زیبایی‌های چشم نواز، پادشاه فصلهاست.

    نویسنده: سمیرا ناروایی رحمانی
    دبیر: خانم حسین پور
    دبیرستان فاطمیه گرگان،

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع قفس

    موضوع انشا: قفس

    انشا موضوع قفس - انشا - انشا چه بنویسم - انشای آماده - انشاء - انشا نویسی - نوشتن انشا - نگارش - نگارش دهم - نگارش دوازدهم درس دوم

    موضوع: قفس

    چه فرقی می کند پرنده باشی یا انسان؛ در قفس که باشی جوهره ی وجودت خشک می شود و تمامی احساسات بد و مأیوس کننده سرتاسر وجودت را فرا می گیرد.
    تنها تفاوت این موضوع آن است که پرندگان بی اختیار و با جفای انسان ها در قفس حبس می شوند اما انسان ها خودشان خود را حبس می کنند. گاه در قفسی از جنس ترس،وحشت،عدم اعتماد به نفس،غرور،حسد و.... اما...عده ای هستند که جنس قفسشان با دیگران فرق دارد و پر است از حس تنهایی...
    برای این آدم ها فصل ها معنا ندارند.در بهار شکوفه هایشان زیبا نیست،تابستانشان سرشار از حرارت غم است،پائیزشان بوی عشق نمی دهد و سردی زمستانشان از بی مهری مردمان است. مردمی که با قضاوت های کورکورانه شان آن فرد را در قفس تنهایی حبس کرده اند.
    اینها قفسشان همانند شهری مرده است با میله هایی از جنس اندوه و آزادی برایشان آرزوست و شاید هم بی معنا. همچو پرنده ای که آنقدر پرواز نکرده است که فکر می کند پرواز بیماری است.
    آیا درست است که انسان به فکر آزادی نباشد؟
    منظورم از آزادی رهایی از اندوه و پرواز به سوی شادی است. مگر انسان چند بار زندگی می کند؟
    ما از مشکلاتمان قفس هایی می سازیم و خود را نابود می کنیم غافل از اینکه یک نفر هست که با خنده ی ما ، شاد می شود. به خاطر آن یک نفر هم که شده حصارها را بشکنیم،پرواز کنیم و از نو شروع کنیم.
    اگر نمی توانید حصارها را بشکنید منتظر دریایی از ماهی های مرده،سیب های کرم خورده ی درخت و یا بدتر از اینها منتظر خورشید بی طلوع باشید! آیا این مناظر زیباست؟؟ حبس شدن در مشکلات هم به همین اندازه زشت است.
    پس تا می توانید با قفس های زندگیتان مبارزه کنید.شما همان کسی هستید که صاحب کلید قفل این قفس است. تا می توانید شاد باشید و از زندگی لذت ببرید .

    دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
    دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

    نویسنده: پریا تیموری
    دبیرستان شهدای اقتدار ملارد
    دبیر: خانم اسکندری

    انشا - انشا موضوع قفس - انشا نویسی - انشا چه بنویسم - انشاء - انشای آماده - نوشتن انشا - نگارش - نگارش دهم - نگارش دوازدهم درس دوم

    موضوع: قفس

    وچه دلگیراست وقتی نام تورا باپرنده ای می برند.باپرنده ای که دوبال داردویک آسمان نیلی بلند؛آری تورامیگویم ای قفس.
    ای که،میله های رنگ پریده ات حکایت از غربت پرنده دارد.دلم می سوزدآنگاه که یک قناری کوچک با تو انس می گیرد؛وفقط به پریدن می اندیشد.
    قفس یعنی دلتنگی،دلمردگی،افسردگی. یعنی مرگ پرنده باچشمان باز.
    قفس یعنی حسرت پرواز ،یعنی چک چکه های دلتنگی روی سقف یک قلب ،یک قلب کوچک از یک پرنده کوچک.
    وقتی باران برپهنای زمین می بارد وشبنمی بربرگ گل می نشاند ،وزمین راخیس از طراوت می کند.هیچ می دانی درقفس حسرت باران داردوحسرت پرواز زیر بام بارانی آسمان را دارد؟
    اگر می دانستی هیچ گاه برای پرنده قفس نمی ساختی ،بال عاشقی هارانمی بستی ای انسان.قفس مساز برای پرنده ای ،شاید برایت دعا کند تادر قفس دنیا گرفتار نشوی.

    نویسنده: زهرا اسلامی
    دبیرستان شهدای اقتدار ملارد
    دبیر: خانم اسکندری

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن با موضوع تفنگ

    نگارش دهم

    درس دوم عینک نوشتن

    موضوع: تفنگ

    نگارش دهم - نگارش دوازدهم درس دوم - نگارش - انشا - انشا چه بنویسم - انشاء - انشا نویسی - انشای آماده - نوشتن انشا - انشا درباره موضوع تفنگ - نمونه انشاء

    در یک صبح بهاری با صدای گوش نواز پرندگان بیدار شدم و از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. خورشید خانم داشت زمین را گرم می کرد، ناگهان صدای گوش خراشی را شنیدم و به دنبال آن گنجشک کوچکی را دیدم که با بالهای خونین نقش بر زمین شد، با خودم گفتم نکند باز شکارچی ها به جان این پرنده های بی زبان افتاده اند؟ بله حدسم درست بود.
    از خانه کمی دور شدم، به جنگل رسیدم تا عامل این کار را پیدا کنم، کسی در جنگل نبود ولی از آن دور چیزی توجهم را به خود جلب کرد، یک تفنگ بود. جلوتر رفتم و آن را در دست گرفتم ، با خشم و نفرت گفتم: چرا دست به این کار پلید می زنی؟ اگر به جای یک پرنده، یک کودک نقش بر زمین شود چه؟ تفنگ جواب داد: ای دخترک مرا چنین قضاوت نکن. وقتی من به دست انسان های پلید می افتم بسیار اندوهگین می شوم .چون می دانم آنها جان افراد بی گناه را می گیرند و خانواده شان را داغ دار می کنند، اما وقتی به دست رزمنده ای می افتم به خودم افتخار می کنم که دست اشخاص پلیدی از روی زمین کوتاه می شود و حق مظلومان از ظالمان گرفته می شود.
    در واقع این انسانها هستند که می توانند از من درست یا نادرست استفاده کنند. پس تو در ذهنت مرا همچون دیو تصور نکن زیرا که دلم مانند کارم پلید نیست.

    نویسنده: عاطفه جافر
    دبیرستان:صدیقه کبرا (س) - گرگان

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم نثر ادبی با موضوع بغض زمستانی

    نگارش دوازدهم نثر ادبی

    موضوع: بغض زمستانی

    انشا - انشا نویسی - انشا چه بنویسم - انشاء - نمونه انشاء - نوشتن انشا - نگارش - نگارش دوازدهم - نگارش دوازدهم درس دوم - چگونه انشا بنویسم - نگارش انشا موضوع زمستان

    سرمای سخت دی ماهی با تمام وجود عرض اندام می کند. آسمان انباشته از ابرهای سیاهی است که هر لحظه باید منتظر انفجارشان باشی. هوا سنگین است و این سنگینی، حال دلم را وخیم تر کرده است آخر هوای دلم نیز همچون هوای آسمان گرفته است. تفاوتی است چند ،که آسمان برف می بارد و دل من خون گریه می کند. آری حال دلم خوب نیست...

    از باد سردی که می وزد تمام تنم می سوزد. سرما تا ژرفای وجودم ریشه می دواند. به انگشتانی که از سر زمزمه های عاشقانه ی زمستان خجل شده نگاه میکنم. دستانم را نزدیک دهانم می برم تا نفس هایم واقعیت را برای آنها بازگو کند و بگوید که عشقی وجود ندارد. بگوید که خام حرف هایش نشود و با گدازه های آتشین حقیقت به او اثبات کند که سرما به همین راحتی می رود و تنهایش می گذارد.

    صدای هوهوی باد و قار قار کلاغ ها مراسم عزاداری طبیعت را کامل می کنند. درختان از غم مرگ فرزندانشان کمر خم کرده و با سوز صدای باد عزاداری می کنند. شانه هایشان می لرزد . اما سر بالا نمی آورند که مبادا غرورشان خدشه دار شود.

    خدا هم حوصله نقاشی بومش را ندارد. همه جا را بی حوصله رنگ سیاه و سفیده پاشیده است. آسمان و ابرهای دیو مانند خوفناکش، سیاه پوشیده اند و زمین به تلافی سفید . پاردوکس جالبی نیست ....
    نیستی را فریاد میکند...

    از این زمستان خشک و خشن، سرما تنها چیزی است که دوست دارم زیرا تنها چیزی است که با حال و هوای اتاقک پوچ و خالی سمت چپ سینه ام تناسبی عجیب دارد.

    آری حال دلم خوب نیست ....

    نویسنده: مهسا عباسی
    دبیرستان: فردوس خولنجان مبارکه
    دبیر: خانم صادقی

    نگارش دوازدهم نثر ادبی با موضوع بغض زمستانی - enshay.blog.ir

  • ۲ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم درس دوم قطعه ادبی

    نگارش دوازدهم درس دوم قطعه ادبی

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    عروس زمستان

    ننه سرما موهای سفیدش را باز کرد پیراهن گل دارش را پوشید. غنچه های رز و برگ‌ های خشکیده درختان در پایین لباسش چشم ها را خیره می کرد. دامن سفید حریر خود را پوشیده بود عینک چوبی اش را به چشم زده و گیوه های یاقوتی اش را به پا داشت. در حالی که یک سبد چوبی پر از دانه های مرواریدی برف در دست داشت خود را آماده آمدن می کرد. پرندگان زمستانی هم سرود پرشوری برای آمدن او تدارک دیده بودند. همزمان با آهنگ دلنشین آنان، ننه سرما از راه رسید. می آمد و می آمد و از سبد چوبیش مرواریدهای برف را مثل نقل و نبات بر تن کوه ها و زمین می ریخت .
    بادصبا هم خبر شد. او نیز باید در این جشن زمستانی شرکت می داشت. وزید و وزید و با وزشش درختان را برای خوشامدگویی به ننه سرما بیدار کرد. درخت های بید هل هله کنان شادی میکردند. غنچه ها کلاه های سفید پشمالوی خود را بر سر کردند و زمین با لباس سفید خود دلربایی می کرد. همه منتظر دیدن ننه سرما بودند. ننه سرما از دور چهره نمایی می کرد. ابرهای پشمالو را از دل اسمان برداشت و یک طرف آسمان چید و از خورشید خانم خواست که نور طلاییش را مستقیم روی لباسش نیندازد و پشت ابرها قایم بشود. آخر او می خواست زیباییش را هر چه بیشتر به رخ همه بکشد.
    صدای آواز قناری ها بلندتر شد. ننه سرما از خوشحالی گریه میکرد. ابرها هم از دیدن او همزمان می گریستند.
    آری عروس زمستان با همه زیبایی هایش آمده بود.

    نویسنده: مهدیه باقری
    دبیرستان: فردوس خولنجان مبارکه
    دبیر: خانم صادقی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    یک صبح سرد و برفی زمستان

    متنی ادبی درباره یک صبح سرد و برفی زمستان؟ می توانست جالب باشد! اگر ما هنوز همان کودکان دیروز بودیم... اگر بهار را نفس می کشیدیم, تابستان را می خندیدیم و پاییز را قدم می زدیم.
    زمستان برای ما کودکان امروز, تیغ صبح است, بر گلوی بی خوابیمان!
    اولین بارش برف را به نظاره می نشینم. آسمان نمک می پاشد بر زخم خیابان ها! کلاغ هایی که متن زندگیشان سراسر یأس است, تاریکی صبح را لای بال و پر خود جذب می کنند. سگی تکیده که تمام عمرش را ناله کرده، در کوچه خاموش می شود. شاخه درختی سست و خمیده از رکود هوا به رکوع رفته و سپس می میرد.[enshay.blog.ir]
    دیدهء خیره ام در سیاهی سحر غرق می شود, نه ماهی مانده نه ستاره ای!
    حتی کواکب هم در سرمای این صبح, کبود گشته اند. انگار که ما تنها بازماندگان زمینیم.
    برف, چرکِ کهنه زخمِ خانوار است، بربامِ خانه ها! مانند توبهء پیریست در آستانه مرگ. پشیمانی مردمی که زمانی شوریده اند...
    عصیان عصا را می بینم در دستان پیرمردی که در صف نان ایستاده، و حسرت خواب صبحگاهی بر چهرهء پسرکی که با پلکهای لحیم شده راهی مدرسه است...
    چشم انتظار طلوع، ناگهان نخستین پرتوهای مشعشعِ محدب, قاب یخ زده پنجره را می شکند و سِحرِ سَحَر را باطل می کند. هجوم نور، حجم تاریکی را می بلعد و در خود هضم می کند. کسرِ عظمِ عظیمی است برای بیداد بامداد.
    برای اولین بار معنای واقعی روزنهء امید را درک می کنم. زمینِ روی گردان دوباره سپید می شود و مهر دوباره جای خود را در آسمان قلب شهر پیدا می کند.

    نویسنده: الهام عرفانی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم قطعه ادبی با موضوع بن بست

    نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی

    موضوع: بن بست

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    در اتاقکی از افکارم نشسته ام ،هر کدام از اجرهای اتاق قضاوت خود را میکرد.
    هیاهویی بی مانند تمام اتاقک نازنینم را فرا گرفته است .
    مدام ذهنم علامت سوال هایی نشان میداد، علامت سوال هایی بی پاسخ ،نه می توانم زندگی را در پاسخ به این سوال ها خلاصه کنم نه میتوانم نسبت به همه چیز بی تفاوت باشم .
    اجرهای اتاق داۓم درحال ریزش هستند ، ریزشی بی پایان .....من هم بی رحمانه سقوط آجرها را یکی پس از دیگری مشاهده میکنم.
    تنها کمی از اجرهایم باقی مانده است ،خوشحالم ک حداقل یک صدم اکسیژن راهی به اتاقکم شد ، اما........
    این اکسیژن نیز گاهی خفه کننده میشود .
    انگار تمام ملکول ها و اتم های جهان دست به دست هم ساز خود را میزنند و سلول هایم را برخلاف میل خود می رقصاند.
    افسار ذهنم را دست سلول هایم میسپارم ،گاهی باید تسلیم شد .......
    صفحه ی جدیدی از زندگیم باز میشود ،سیاهی صفحه تمام روزم را یک رنگ کرده است و فرصتی برای نقاشی و رنگ آمیزی لحظه ها باقی نگذاشته است.بامدادی سیاه صفحه را خط خطی میکنم آری این گونه روزهایم را با <<درجا>>میگذرانم.
    به تخته خیره بودم پر از امار و هندسه بود،معلم ریاضی یک سره حرف میزد ،حرف هایش مرا به عالم تشبیه برد .
    زندگیم را به مثلث روی تخته تشبیه کردم ،زندگی در این سه نقطه خلاصه میشود از آن نقطه می آید و به آن نقطه میرود و به نقطه ی سوم انتها می یابد...وباز تکرار این فرایند.[enshay.blog.ir]
    آرزو کردم بعد از حل کردن این سوال تمام گره های زندگی ام گشوده شوند،اما انگار فیثاغورس نیز همانند سلول هایم ،هماهنگ با ساز اتم ها و ملکول های جهان می رقصد.فیثاغورس است ک راه نجات این سه نقطه را بسته است.
    صدای زنگ تفریح درهای ذهنم را بست انگار هشداری بود برای چند لحظه استراحت.......
    دوباره قضاوت های بچه ها شروع شد،گویا توانایی تحمل افکارم را ندارند،نمیدانم....شاید از صفحه های مشکی زندگیم حسودی میکردند یا شاید من فاصله ایی از جنس کلیو مترها بینمان قرار داده ام .
    پانزده سال بی دوست و بی همبازی تمرین خوبی برای دوری از همه بود.
    همه با گذشته خداحافظی کردند اما انگار من از قافله عقب مانده ام و هنوز ک هنوز در گذشته سیر میکنم .
    نگاهم را از پنجره به بیرون میدوزم ،چقدر از این کوچه ی بن بست دل گیر بودم ،انگار کسی این تاریکی را نمیفهمید ولی همچنان کوچه را بدون نور سرنوشتش را میگذراند.
    چشمانم را میبندم خود را در گوشه ای از فصحه ای سیاه تنها و خسته میبینم ....
    روزگار این است تو را به<< وجود >>محکوم میکند، مسیرت را باید از بین صفحه های زندگی پیدا کنی وتا اخر راه ادامه دهی.
    عجب روزگاری.

    نویسنده: شقایق مراونه - دوازدهم تجربی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء