نگارش یازدهم درس دوم

گسترش محتوا

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

اواخر تیر ماه بود و خورشید با سخاوتی بیش تر از همیشه مارا مهمان پهنه گرم خود کرده بود.
آن روز هوای خانه گرم و مطبوع بود، حوضچه کوچک وسط حیاط پر از آب شده بود و هندوانه های کوچک و بزرگ روی آب رقصان بودند.
اندرونی خانه باز بود و نور از لا به لای شیشه های رنگی اش بر فرش سیمرغی مادر می تابید. روی پله ها پر از شمع دانی و یاس ومیخک بود. تمام گلدان های خوشبوی مادربزرگ اما آن روز انگار بوی غم گرفته بودند و برگ هایشان پژمرده شده بود.
حال و هوای ما هم مثل گل ها غمگین بود. دیگر طنین قهقهه ی من و لیلی در باغ نمی پیچید و مادر بزرگ قربان صدقه مان نمی رفت، دیگر پدر بزرگ با آن صدای رسایش هشدار نمی داد که: بچه، دمی آرام بگیر!
هوای دل هایمان دم کرده بود و درد و غم از سر و رویمان می بارید، چشمان دریایی مادر خیس بود و پدر آرام تر از همیشه، آرام و غمگین!
دیگر پدربزرگ نای شنیدن حافظ و سعدی خواندنم را نداشت.
اتاق کوچک ضلع شرقی خانه ؛ماتمکده ما بود جایی که مادر بزرگ روی تشک گل گلی اش ، آرام نفس می کشید .
طبیب گفته بود نفس های آخرش هست اما پدر بزرگ طبیب را به تندی از خانه بیرون رانده بود.
همه ما دور مادر بزرگ حلقه زده بودیم . گوش ها شنواتر از همیشه برای شنیدن صدایش ،چشم ها تشنه تر از هر بار برای دیدنش و قلب ها حریص برای گم شدن در قلبش.
مادر بزرگ اما همه محبتش را به یک باره از ما دریغ کرده بود .
۱۳ اَمِرداد مادر بزرگ در زادگاه زیبایش یزد ، آرام چشم از جهان فانی فرو بست. کاش سیزدهمین روز وجود نداشت ، کاش اصلا این روز نحس نبود .
قامت پدر بزرگ در قبرستان کنج شهر ، خمیده تر از همیشه بود و صدای شیون ها از دور به گوش می رسید .
روز اول ، سوم و چهلم هم گذشت ،هیاهوی مردم در خانه مان کم و کمتر شد و ما آرام آرام دانستیم مادر بزرگ رفته است و دیگر هرگز باز نخواهد گشت .
باور تلخی بود اما راه گریزی نداشت.
اواخر شهریور بود و من آماده ی رفتن به مدرسه. کتاب ادبیاتم را بی هدف ورق می زدم تا رسیدم به این بیت از سعدی :
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می گویم و بعد از من گویند به دوران ها
از جای برخاستم تا نزد پدربزرگ بروم و کمی با او حرف بزنم بلکه او نیز روزه سکوتش را بشکند ،اورا زیر آلاچیق کوچک حیاط یافتم . نزدیک شدم و آلبوم چوبی اش را در دستان چروکیده اش دیدم تا مرا دید آن را کناری گذاشت و با دست اشاره داد که بنشینم ‌.
کنارش خزیدم و به او گفتم : سعدی بخوانم آقا جان ؟
نجوا گونه گفت : بخوان بچه جان !
من هم همان بیت سعدی را برایش خواندم
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می گویم و بعد از من گویند به دوران ها
پدربزرگ خیره نگاهم می کرد .من هم تندی گفتم : در کتاب ادبیاتم بود همین الان خواندمش‌. اگر دوست ندارید برایتان حکایت ها را بخوانم .
نگاهش را از من گرفت و با صدای آرامَش گفت : اولین بار که نامه ای برای مادر بزرگت فرستادم این بیت را زیرنامه نوشتم.
یادش بخیر ! هزار بار تنم لرزید تا آن را به دستش رساندم
من گفتم : پاسخی هم داد ؟ او هم چیزی برایتان نوشت؟
نگاه پدر بزرگ به آسمان و ابرهای تیره گره خورده بود .
زیر لب گفت : آری نوشت .
تا خواستم بگویم چه نوشت پدر بزرگ خواند :
تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان ها

نویسنده: سعیده صالحی