نگارش دهم درس هشتم

نوشته های داستان گونه

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

گلناز در حالی که نگاهش به آب های گل آلود جمع شده در اتاقش بود، به قاب عکسی نگاه کرد که هر چند زوار در رفته از خشونت سیل بود، امّا خوب می توانست چهرهٔ گلپری و ساناز و مهدیه را از محتوای آن تشخیص دهد، راستی چه روز خوبی بود روز جشن تکلیف شان، چه حس غروری داشتند از اینکه دیگر بزرگ شده اند و میهمان سجادهٔ عشق می شوند؛ گلپری و ساناز را سیل در خود فروبرد و گلناز با انبوهی از خاطرات و امّا گریه ای تلخ بازماند. اشک در چشمانش حلقه زد، دوست داشت با صدای بلند فقط گریه کند...فقط گریه کند!
«گلناز! گلناز! دخترم کجایی؟ بیاگروه های جهادی اومدن بقیهٔ گل ها رو از خونه دارن تمیز می کنن، خدا خیرشون بده الهی»

گلناز از اتاق بیرون آمد، با دیدن پیرمردی که به شدت گلی شده بود و داشت به سختی کار می کرد،یاد تصاویر جبهه و جنگ و پیرمردان مبارز در وجودش قوت گرفت.به سمت او رفت،پیرمرد وجود کسی را پشت سر خود حس کرد، صورتش را برگرداند و با دیدن گلناز، لبخندی از روی محبّت زد و دلسوزانه گفت:
«نگران نباش دخترم، همهٔ ایران با شما هستند،به زودی همه چیز آروم و مرتّب می شه.»
و مشغول ادامه کارش شد.
گلناز ناخودآگاه دفتری را روی دستان گلی پیرمرد دید،دفتری که انگار دیگر چیزی بر ای از دست دادن نداشت: آخرین انشای آخرین روز مدرسه قبل از سیلاب بزرگ؛ تنها گوشه ای از آن مانده بود،از آن انشای بزرگ تنها جمله آخرش :
آفرین دخترم!
کارِت عالیه!
و گلناز...دیگر نتوانست حلقوم به بغض نشستهٔ خود را کنترل کند او ماند و گریه ای که خود شرح تمام ماجرا بود...

نویسنده: خانم سکینه شاعری،
دبیر دبیرستانهای شاهد و فرزانگان شهرستان میناب، هرمزگان

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

نگارش دهم درس هشتم

نوشته های داستان گونه

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

صدای سوت قطار که در فضا پیچید،پدر به ساعت ایستگاه نگاهی کرد.تا وقت حرکت چند دقیقه بیشتر باقی نمانده بود. در چند قدمی او،نزدیک چمدان ها،همایون کنار مادرش غمگین ایستاده بود. پدر نزدیکش رفت،دست روی شانه اش گذاشت و گفت:«کم کم باید راه بیفتیم.»
همایون،مضطرب و منتظر. به اطرافش نگاه میکرد. حواسش به پدر نبود؛انگار با خودش حرف میزد:«هنوز که سهراب نیامده.»
مادر،نگاه خود را به میان انبوه مسافران برد و گفت:«شاید برایش کاری پیش آمده.»
اشک به سراغ همایون آمد، همه چیز در برابر چشمانش، رنگ مبهم و دگرگون پیدا کرد. بعد از سال ها دوستی، اینک از سهراب جدا میشد.پای خود را به زمین فشرد.چقدر از این مسافرت بدش می آمد، کاش قطار خراب میشد و راه نمی افتاد.بغض سخت و سنگین،گلویش را به درد آورده بود.یک سوت دیگر قطار، می توانست این بغض را بشکند؛اما به جای آن، صدای سهراب که از دور می آمد، این بغض را شکست.
صدای آشنای سهراب، از میان همهمه ی مردم راه خود را باز کرد و به گوش همایون رسید.
_همایون همایون!
سهراب و پدرش از میان جمعیت پیدا شدند.
سهراب و همایون هردو به سمت هم دویدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.
بغض همایون شکست ؛خیلی تلاش کرد جلوی اشک هایش را بگیرد اما دل بی تابش به این تلاش اعتنایی نکرد.
سوت قطار آن دورا به خود آورد.سهراب اندوهش را فرو برد و پرسید :«کی برمیگردید؟! »
همایون به پدرش نگاه کرد،پدر لبخند زد و گفت :«ما مجبوریم چند سالی از شما دور باشیم اما قول میدهم تابستان آینده حتما سری به شما بزنیم.»
پدر سهراب رو به همایون کرد و گفت:«خب دیگر اینقدر غصه دار نباشید، چشم بهم بزنید دوباره تابستان میشود.»
مادر همایون گفت :«تازه تا آن موقع میتوانید برای هم نامه بنویسید، عکس بفرستید و از خبر های تازه همدیگر را باخبر کنید انگار که باهم حرف میزنید.»
پدر همایون گفت :«بله میتوانید باهم مثل الان حرف بزنید فقط فرقش در این است که نامه در حقیقت حرف های بی صداست.»
همایون اشک هایش را پاک کرد،به زور لبخندی زد و گفت :«سهراب! تو تا به حال نامه نوشته ای؟»
سهراب گفت :«بله! برای دایی ام زیاد نامه نوشتم.»
پدر همایون، چمدان ها را برداشت و گفت :«بسیار خب دیگر باید برویم.»
اندوه رنگ باخته در چهره سهراب و همایون دوباره رنگ تازه گرفت.برای آخرین بار یکدیگر را در آغوش گرفتند ؛ سپس بی آنکه خداحافظی کنند از هم جدا شدند.
همایون دلش میخواست باز حرف بزند اما میترسید تا لب باز کند اشک هایش سرازیر شود. با پدر و مادرش وارد قطار شد.وقتی در کوپه ی خود رفتند از پشت پنجره سهراب و پدرش را دید.
قطار سوت ممتدی کشید و آهسته به حرکت در آمد.
سهراب ابتدا با قدم های آهسته و سپس تند تند به دنبال قطار راه افتاد.
نگاهش تنها به همایون بود.
همایون سرش را از پنجره به بیرون برد.سرعت قطار بیشتر و بیشتر شد و سهراب کوچک و کوچک تر،آنقدر که دیگر در نگاه همایون نقطه ای شد و کمی بعد از آن، نقطه هم غیبش زد.
سهراب و همایون با سکوتشان حرف های زیادی باهم زدند.حرف های بی صدا! درست شبیه نامه.

نویسنده: مهرشاد میرعباسی