نگارش دهم درس هشتم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

نوشته های داستان گونه

صدای سوت قطار که در فضا پیچید،پدر به ساعت ایستگاه نگاهی کرد.تا وقت حرکت چند دقیقه بیشتر باقی نمانده بود. در چند قدمی او،نزدیک چمدان ها،همایون کنار مادرش غمگین ایستاده بود. پدر نزدیکش رفت،دست روی شانه اش گذاشت و گفت:«کم کم باید راه بیفتیم.»
همایون،مضطرب و منتظر. به اطرافش نگاه میکرد. حواسش به پدر نبود؛انگار با خودش حرف میزد:«هنوز که سهراب نیامده.»
مادر،نگاه خود را به میان انبوه مسافران برد و گفت:«شاید برایش کاری پیش آمده.»
اشک به سراغ همایون آمد، همه چیز در برابر چشمانش، رنگ مبهم و دگرگون پیدا کرد. بعد از سال ها دوستی، اینک از سهراب جدا میشد.پای خود را به زمین فشرد.چقدر از این مسافرت بدش می آمد، کاش قطار خراب میشد و راه نمی افتاد.بغض سخت و سنگین،گلویش را به درد آورده بود.یک سوت دیگر قطار، می توانست این بغض را بشکند؛اما به جای آن، صدای سهراب که از دور می آمد، این بغض را شکست.
صدای آشنای سهراب، از میان همهمه ی مردم راه خود را باز کرد و به گوش همایون رسید.
_همایون همایون!
سهراب و پدرش از میان جمعیت پیدا شدند.
سهراب و همایون هردو به سمت هم دویدند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.
بغض همایون شکست ؛خیلی تلاش کرد جلوی اشک هایش را بگیرد اما دل بی تابش به این تلاش اعتنایی نکرد.
سوت قطار آن دورا به خود آورد.سهراب اندوهش را فرو برد و پرسید :«کی برمیگردید؟! »
همایون به پدرش نگاه کرد،پدر لبخند زد و گفت :«ما مجبوریم چند سالی از شما دور باشیم اما قول میدهم تابستان آینده حتما سری به شما بزنیم.»
پدر سهراب رو به همایون کرد و گفت:«خب دیگر اینقدر غصه دار نباشید، چشم بهم بزنید دوباره تابستان میشود.»
مادر همایون گفت :«تازه تا آن موقع میتوانید برای هم نامه بنویسید، عکس بفرستید و از خبر های تازه همدیگر را باخبر کنید انگار که باهم حرف میزنید.»
پدر همایون گفت :«بله میتوانید باهم مثل الان حرف بزنید فقط فرقش در این است که نامه در حقیقت حرف های بی صداست.»
همایون اشک هایش را پاک کرد،به زور لبخندی زد و گفت :«سهراب! تو تا به حال نامه نوشته ای؟»
سهراب گفت :«بله! برای دایی ام زیاد نامه نوشتم.»
پدر همایون، چمدان ها را برداشت و گفت :«بسیار خب دیگر باید برویم.»
اندوه رنگ باخته در چهره سهراب و همایون دوباره رنگ تازه گرفت.برای آخرین بار یکدیگر را در آغوش گرفتند ؛ سپس بی آنکه خداحافظی کنند از هم جدا شدند.
همایون دلش میخواست باز حرف بزند اما میترسید تا لب باز کند اشک هایش سرازیر شود. با پدر و مادرش وارد قطار شد.وقتی در کوپه ی خود رفتند از پشت پنجره سهراب و پدرش را دید.
قطار سوت ممتدی کشید و آهسته به حرکت در آمد.
سهراب ابتدا با قدم های آهسته و سپس تند تند به دنبال قطار راه افتاد.
نگاهش تنها به همایون بود.
همایون سرش را از پنجره به بیرون برد.سرعت قطار بیشتر و بیشتر شد و سهراب کوچک و کوچک تر،آنقدر که دیگر در نگاه همایون نقطه ای شد و کمی بعد از آن، نقطه هم غیبش زد.
سهراب و همایون با سکوتشان حرف های زیادی باهم زدند.حرف های بی صدا! درست شبیه نامه.

نویسنده: مهرشاد میرعباسی