شعر گردانی نگارش دهم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

مگر دیده باشی که در باغ و راغ...

شب هنگام در باغ زندگی اش پیوسته گذر می کردم و خورشید آسمان شبانگاهش بودم و تجلی باغش را از روی من داشت.
روز که می شد گوی آتشینی به پیکارم می آمد.
تقدیری که جز این راه دیگری نبود؛ اینکه باشم و بمانم و بتانم و بسوزم اما دیده نشوم.
این راهی روشن برای تمام کرمک هایی است که با تمام فروتنی می مانند و می تابند.
می مانند اما دیده نمی شوند می مانند اما رو برمیگرند از تمام باغ ،می مانند اما ماندنی پرشکوه

نویسندگان: پردیس سلامتیان،
آیناز ویسه
دبیر: خانم عسگرخانی
غیردولتی علم و معرفت ایلام

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

کرم شب‌تاب در حالی که روی برگی پهن می‌نشست، با لبخند به پروانه‌ای که با ذوق اطرافش می‌چرخید، نگاه می‌کرد.
کمی بعد پروانه هم کنار او آرام گرفت و با شگفتی به کرم گفت:
«تو فوق‌العاده‌ای!چرا به هنگام روز تو را نمی‌بینم؟آیا در روز ننی‌توانی بدرخشی ى!»
کرم با تواضع پاسخ داد:
«من همیشه در حال گردشم ولی روشنایی من در مقابل آفتاب به چشم نمی‌آید؛به نظر من او فوق‌العاده است.»

نویسندگان : آلا صیادی، آیدا قاسمی، مهسا طبیعت‌شناس
دبیر: خانم عسگر خانی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

عصر غروب جمعه ای که کنار رودخانه رفته بودم؛ سنگ های رنگارنگی را دیدم که با حرکت آب آنها هم حرکت می کنند و گویی از این حرکت لذت می برند. از شفافیت آنها حس می کردم، چشمانم نیز می درخشد.

هوا ابری و دلگیر بود. از سنگ های کف رودخانه نجوایی را شنیدم که یکی به دیگری می گفت:«از حرکت ما آب به رقص در می آید.» دیگری می گفت:« از صدای جنگیدن ما رود خانه به وحشت می افتد و خروشان و مواج می شود.»
ناگهان صدای غرش رعد و برقی سهمگین پهنه زمین را فرا گرفت. اما همچنان غرق گفت و گوی سنگ ها بودم، که سنگی به سنگ دیگر گفت:« از چه ساکت شده ای؟» سنگ گفت:« دانستم که صدایی ترسناک تر از صدای ما و خروش مواج است پس چه بگویم، که سخت تر از ما در گیتی کوه است و ترسناک تر از صدای ما صدای غرش ابرهاست.»

نویسنده: فاطمه تقی زاده
دبیرستان شایستگان بهبهان
دبیر: خانم بیگدلی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

سازه نوشتاری نگارش دهم  شعر گردانی

موضوع: ایستاده ام

ایستادگی ومقاومت مهم ترین دلیل ایستادن من دراین نقطه وسربلندی ام است.ایستادگی رامهم ترین جنبه شخصیتم معرفی میکنم.جنبه ای که اگرآن رانداشتم نمیتوانستم به گذشته ام لبخندبزنم.
مابایدبایستیم.من،تووهمه ما.اگرمن ایستاده باشم ولی تودرحال سکون باشی،من هم نمیتوانم به آن درجه موردانتظاربرسم.مایک مجموعه مرتبط باهم هستیم که ازهرجنبه به هم ربط داریم.
خوشحالم که میبینم همه ماباهم متحدیدیم.مانندیک سامانه قوی وشکست ناپذیرپشت هم ایستاده ایم ونمیگذاریم هیچ کسی جنگل افکارپربارمان رابه صندلی های پوچی تبدیل کندکه جایگاهی برای سکون باشد.تاوقتی ایستاده ایم مانندجنگلی هستیم که ثمرات افکارمان سودرسان کل جهان هستی است.
بایدقول بدهیم که ازهم جدانشویم.اگررشته اتحادماازهم گسسته شودجایی برای ایستادن باقی نخواهدماند.
مانندمن بایست وتسلیم نشو.مطمئن باش برهمه مشکلات غلبه خواهیم کرد.
ایستاده ام
ایستاده ای
ایستاده ایم
جنگلیم،تن به صندلی شدن نداده ایم...
نویسنده :پریساصیاد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

صفحه ۵۵ نگارش ۱

ایستادگی ، وحدت و همبستگی کلماتی هستند که همه ذهن ها را به مسیر اتحاد خیره میکند. مسیری که اگر مردم کشور عزیزمان در آن قرار بگیرند ، میتوانند رهسپار قله پیروزی و سربلندی شوند ؛ ولی اگر از این مسیر دور و منحرف شوند ، راه زنانی همچون آمریکا آن ها را به چوبه ای از جنس فریب می آویزند.
اگر مانند حلقه های زنجیر ،مشت هایمان را به هم گره بزنیم و وحدتی یکپارچه بسازیم ، آنگاه است که می توانین پشت آمریکا را در تاتامی های وجودمان به خاک بکوبیم و بر فراز قله سربلندی و افتخار بدرخشیم ؛ ولی ، ولی اگر وحدت و همدلی نداشته باشیم ، آنگاه است که تیر های زهر آلودی از جنس تحریم ،جنگ رسانه ای و جنگ فرهنگی ، بدن این مرز و بوم را مورد هدف قرار میدهد و دین و مذهب و آیین ما را با پمپ فضای مجازی از تن و روح و اندیشه ما بیرون می کشد.

نویسنده: محمد جواد خداپرست

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

می نشینیم روبه روی آیینه؛ آیینه نگاهش بر ماست. ما همانیم که اگر دیر بجنبیم، آیینه را می شکنند! دیگر تصویری از دل های دریایی ما نیست. دریای دل می خشکد اگر موج های هم بستگی از حرکت بایستند.
موج می شویم...جمع می شویم؛ شاید موج تن ما، تن به تن ، کویر وطن را سیراب کند؛ شاید جنگ را تمام کند. آری! مگر می شود اثر نکند لحظه هم آغوشی دریا و کویر؟!
من و تو می دانیم که باد می کند، می بَرد هر آنچه را که ریشه ندارد. ریشه شویم !
جان جهانی ، کودکانی ، زنانی و مردانی وصل است به جان این ریشه...
شاید بخواهند کویرمان کنند اما ما همان دریای بی انتها ییم. موج می شویم؛ چون طوفان می خروشیم ولی تن ساحل را به تن خشک کویر نمی دهیم ...
بگذار در آخر بگویم : من اگر بنشیم؛
تو اگر بنشینی؛ چه کسی برخیزد؟!...

نویسنده: بهار موسوی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

درک و‌دریافت خود را از شعر زیر بنویسید.
ایستاده‌ام
ایستاده‌ای‌
ایستاده‌ایم
تن به صندلی شدن نداده‌ایم

من رئیس علی دلواری

تو کوچک خان جنگلی

او کوه بیستون

ما رستم دستان

همه با هم در دل ایران

میدان نقش جهان

رهسپار به سوی توس خراسان و

فریاد زنان:

« دریغ‌ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود»

نویسنده: معصومه محتشمی،
دبیر ادبیات برازجان

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

داشتم ورق های کتابم را یکی پس از دیگری کنار میزدم که شعری کوتاه توجهم را جلب کرد !
« ایستاده‌ام ، ایستاده‌ای ، ایستاده‌ایم ؛ جنگلیم ؛ تن به صندلی شدن نداده ایم . »
چه خلاصه و زیبا توضیح می‌دهد این شعر کوتاه ، عشق بزرگ و وصف نشدنی به سرزمین مادری را !
عشقی که همچون "آتشی نهفته زیر هزاران تن خاکستر " با تهدیدی و تحریکی هرچند ناچیز و کوچک ، از جانب بیگانگان به یکباره پیکر خاکستری خود را در هم می‌شکند و سپری میشود بس سوزان در برابر زیاده خواهان !
عشقی که دلهره‌ای شیرین اما گزنده را به جان مردم سرزمینش می‌اندازد که آرش ، جان کف دست گیرد و تمام زندگی‌اش را با تیری فدای یک تکه از خاکش کند .
همان حسی که نوجوانی سیزده ساله را یک روزه مرد میکند، تا فدا شود در راه وطنش !!
چقدر زیباست وقتی به تاریخ زادگاهت ،وطن درد کشیده‌ات می‌نگری و می‌بینی هرکسی برای پایدار ماندنش ، برای کم کردن درد هایش هرچند ناچیز، ولی در تلاش است .
عشق به میهن شور عجیبی‌است ، که فردوسی را به سال ها زحمت کشیدن وا داشت تا مبادا از یاد ببریم که هستیم تا مبادا فراموش کنیم که "پارسی " زبانیم و آریایی !!
همه نام هخامنشیان را شنیده‌اید ، فراوان هم شنیده اید ! سرزمینی که فرزندانش نواده‌ی کوروش کبیرند دیگر ترسی از جان دادن در راه سرزمینشان ندارند .
سرزمینی که فرزندانش حسینی اند و عاشورایی ؛ هیچگاه اجازه‌ی دست درازی به کشورشان را نخواهند داد !
قسم به خاک وطنم ؛ که همه حتی آنان که این عشق را انکار می‌کنند اگر ذره‌ای دشمنان به خاک سرزمینمان زخمی بزنند ، گویی تکه ای از جان گردآفرید ها و رستم هایش کنده باشند به جوش و خروش می‌آیند تا دفاع کنند از کشورشان .
همه‌ی این هارا گفتم تا اثبات کنم میهن ؛ وطن ، سرزمین مادری یا هرچه که شما نامش را گذارید از "عزیز ترین های " مردمانش است و امکان ندارد با وعده کمی پول و مال و منال دنیا رها شود !

نویسنده: پریا سپهوندی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

شعر زیر را بخوانید ، درک و دریافت خود را بنویسید.

ایستاده ام ،
ایستاده ای ،
ایستاده ایم ،
جنگلیم؛
تن به صندلی شدن نداده ایم.

همیشه با شنیدن واژه ایستادن ، حسی غرور آمیز به سراغم می آید . حسی از جنس مقاومت سپری پولادین . آری ، هر واژه ای دنیایی در بر دارد که شاید با نگاه اول آن را نیابید ؛ اما در این شعر این دنیا آشکار است که می گوید : ایستاده ام ، ایستاده ای ، ایستاده ایم، ما اهل جنگل هستیم ؛ و هرگز تن به صندلی شدن نداده ایم .
براستی مقصود از بیان جمله آخر چیست؟ جمله ای که دنیایی سرشار از ظلم و حقارت را در پی دارد. حقارت شاید از نظر تعداد حروف و ابعاد ، بزرگ به نظر رسد اما معنایی جز پوچی ندارد . در واقع درختان یک صدا می گویند : حاضر به حقیر شدن نیستیم و همانند برخی از شما انسان های نترس نمی باشیم که خیال محال نترس بودن را داشته باشیم ولی در باطن بترسیم .
ما ایستاده ایم تا انسان ها هم بایستند و دریابند که زندگی با اتحاد و پیوستگی جریان می یابد و هرگز راکد نمی ماند.

نویسنده: آرمیتا دادگر

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

روز به روز به تعداد کشته ها و زخمی ها اضافه می شد.مردم دلشکسته و غمگین,خانواده هایشان را از دست داده بودند.اماباز هم زیباترین حس دنیا,یعنی ایمانشان را از دست نداده بودند .
از دست دادن خانواده , پدر, مادر , خواهر و برادر با آنهمه غم.ِ...
اما همچنان سرپا بودند و افتخار می آفریدند . افتخار به غیرت , استقامت و مانایی.
و حال با آنهمه تنگنا , ایران همیشه پایدار , سرو بخشنده ای شده که مظلومان در سایه اس از خطر در امانند.

نویسنده: رویا مرادی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: کرم شب تاب و خورشید

کرم شب تابی نور وجودش بسیار محدود بود و وجودش همچون چراغی که شهر درونش را نور باران کرده است..اون فقط شبانه در دل باغ ها پدیدار میشود،زیرا میداند در روز در برابر نور خورشید دیده نمیشود..به همین خاطر روزها خود را در صحراها پنهان میکند.روزی از او پرسیدند:دلیل محو شدنت هنگام روز روشن چیست؟؟کرم از روی آگاهی جواب داد:میدانم که اگر در حضور آفتاب درخشان حاضر شوم در دیده دیگران به چشم نمی ایم و نوری که باز تاب میکنم حتی حشره کوچکی نیازی به آن ندارد...

انسان های بزرگی در دنیا وجود دارند که همچون آفتاب ،حضورشان وجود دیگران را منور و زیبا ساخته است و این نورانی بودنشان حاصل عمل و زحمت های خودشان است...باید تابیدن مان، دل اطرافیان را گرم و روشن سازد..اما انسان هایی که در زندگی از خود هنری نداشته اند وجودشان کم نور است و ممکن است به چشم دیگران دیده نشوند و یا برای کسی بهره ای نداشته باشند.باورکن چه کرم شب تاب باشی چه خورشید درخشان،دنیا در دستان توست .من بزرگی رااز ان مورچه ای اموختم ،طعامی که چندین برابر وزنش است راحمل می کرد و هزاران بار این مسیر راطی میکرد .اگر تلاش های او نبود شاید هیچ وقت درس زندگی رااز یک استاد کوچک نمی اموختم هرچند که بهره ی چندانی برای ما ندارد اما با اراده و همتش،وجود خود را برای ما پررنگ تر میکرد ... دوستان چگونه میتوان چون کرم شب تاب صفحه ی دل را با نور محبت و مهربانی روشن کرد؟

نویسنده: زلال ظهیری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

و آن گاه که تاریکیِ شب بر جهان حاکم شد و آهنگِ سکوت نواخته شد، از هجومِ افکار اجازه ی بستن چشمانم را نداشتم.
به ستاره ها که نگاه میکردم فکرم به سمتِ روشنایی رفت، روشنایی و‌نور، نوری از‌جنسِ کرم شب تاب.
دوست داشتم با او دقایقی هم صحبت شوم. آنقدر در‌فکرم بود که بالاخره دیدمش ، دیداری واقعی اما خیالی.
پس از ذوق زدگی ام بی درنگ از او پرسیدم :« چرا فقط شب ها رخ زیبای تو نمایان میشود ؟» لبخندی زد و‌گفت :« روشنایی روز حاکب از حاکمیتِ سرسختِ خورشید بر ذره ذره ی جهان است. حسِ مُبهم در روز، نورِ من است.
من چگونه با این نور نمایان شوم وقتی خورشید پیروزِ این میدان است ؟»
بعد که فکر کردم دیدم راست می گوید اما این که چیزی از ارزش های کذم کم نمی کند.
هرکس ،با ارزش های خود ،در جایگاه خود.

نویسنده: مریم امیری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

مگر دیده باشی که در باغ و راغ
بتابد به شب کرمکی چون چراغ
یکی گفتش ای کرمک شب فروز
چه بودت که بیرون نیایی به روز
ببین کاتشی کرمک خاکزاد
جواب از سر روشنایی چه داد
که من روز و شب جز به صحرا نیم
ولی پیش خورشید پیدا نیم
(بوستان باب سوم )

گاهی شگفتی های زیادی در دنیا ازچشمان ما دور می ماند و یا اشخاص مهم پا به عرصه ی شهرت نمی گذارند ولی چون ما آنها را نمی بینیم دلیل بر نبود آنها نیست.
شب بود و سکوت و آرامش ،همراه با نسیمی ملایم روح آدم را نوازش می می داد.در دل سیاهی شب، همه خفته بودند و در حال دیدن رویا های شیرین بودند.
نوری زیبا چشمانم را نوازش می داد و چشمانم را همچو پرده ای می گشود.چیز هایی را که دیدم باور نمی کردم.ستارگان داشتند در فاصله ی چند قدمی من می رقصیدند.
لحظه ای فکر کردم که جان را به جان آفرین تسلیم کرده ام و در بهشت هستم ولی بعد که دقت کردم، دیدم که آن نور های خیره کننده از کرم ها بلند می شود.سلامی کردم و آن ها نزدیک آمدند.
دیدم که این کرم ها از وجودشان نور می دهند و تاریکی شب را در هم می شکنند.ناگهان سوالی در ذهنم نقش بست و بلا فاصله از او، پرسیدم:
"شما با این نور های زیبا و روشنایی که همچو ستارگان می درخشید، چرا صبح ها خود روی زمین نشان نمی دهید؟
او گفت : "عزیزم! مثل شما صبح ها بیرون می آییم و زندگی خود را می کنیم ولی معلوم نیستیم،و این دلیل بر آن نیست که ما نیستیم!
گفتم :" پس چرا شما ها را تابه حال در روز ها ندیده ام و فقط شب ها رخی نشان می دهید؟
گفت: "من روز ها ،از عظمت خورشید شرم می کنم و درست نیست که من ناچیز در برابر آن هیبت قد علم کنم .چون می گویند پا هایت را به اندازه ی گلیمت دراز کن.
من از آن شب درس با ارزشی گرفتم و آن این بود که هرچیزی در این دنیا ارزشی دارد ولی مهم آن است که هرکس با اندازه ی ارزش خود عمل کند و خود را به رخ چیز های با ارزش تر از خود نکشد. شاعر می فرماید:
"تکیه برجای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی"

نویسنده : فواد سیاحی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

شعر گردانی - نگارش دهم - درس سوم

باید ایستادگی کرد در مقابل سختی ها تا نشکنیم تا نشکنمان باید ریشه ها را در عمق خاک برد تا هیچ سیل و باد و طوفانی مارا تکان ندهد و تا لحظه ی اخر سر فراز باشیم و سربلند.
درخت ها در در کنار یکدیگر و با همدیگر جنگل را تشکیل می دهند ،با هم دیگر سبز می شود و با همدیگر برگ می ریزند و با همدیگر به خواب زمستانی می روند ،به این می گویند اتحاد جنگل.
اما گاهی انسان ها برای فراهم اوردن خواسته ها و نیاز های خود درخت ها را قطع می کنند و با چوب ان مداد و دفتر و میز و صندلی می سازند،درست است که برای ما مفید است اما این جنگل است که رو به پایان می رود که به این می گویند نابودی جنگل.
اما در بعضی نقاط انسان هایی هستند که برای سرمایه های طبیعی خود ارزش قائل اند و با ایستادگی و صرفه جویی مانع از قطع درختان جنگل می شوند ودر کنار ان درختان با ریشه و با اصالت زیادی می مانند
.در کنار هم می جنگند تا جنگل از بین نرود به این می گویند مقاومت جنگل.اما این سوال پیش می اید که چگونه می شود که درختانی که نه حرف می زنند و نه دستی دارند برای مبارزه،مقاومت می کنند؟ان ها تنها ایستاده اند مانند مبارزی که تا لحظه ی اخر روبروی دشمن می ایستند و با تمام سختی ها را تحمل می کنند اما هم چنان می ایستند و سر خم نمی کنند چون می دانند که اگر خم شوند و می شکنند و ان زمان ،زمان مرگش است.
ریشه های عمیق،سربلندی می اورد.ایستادگی می اورد و می شود جنگلی سرسبز که سبز و زیبا می مانند اما هرگز تبدیل به صندلی نمی شوند .ان ها درخت می مانند تنها کمی اراده و مقاوت لازم است.

نویسنده :نازنین راشد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

شعر گردانی - نگارش دهم - درس سوم

به نام یزدان پاک
شعر :ایستاده ام ،ایستاده ای ،ایستاده ایم ،جنگلیم ؛تن به صندلی شدن نداده ایم .
ما در کشوری هستیم که همه استوارو پایدار ایستاده ایم و هیچ گاه تن به ذلت نمی دهیم .استواری ما در شعری خلاصه شده است که می گوید : ایستاده ام ،ایستاده ای،ایستاده ایم ،جنگلیم ؛تن به صندلی شدن نداده ایم . هر کدام از کلمه هایی که در شعر آمده است نمادی از مایی است که شاید در این جنگ نابرابر شهید کشوری باشین که آن سربلند و همیشه پیروز است .
ایستاده ام : آنقدر محکم و استوار در مقابل دشمن می ایستم تا از پای در آید .
ایستاده ای : شما هم آنقدر محکم ایستاده ای تا دیگران الگو بگیرند .
ایستاده ایم : ما همه یک تن و یک صدا میخوانیم که کشورمان را به دشمن نمی دهیم .
ما بزرگ هستیم و مانند درختانی در جنگل هستیم که هیچ گاه نمی شینیم و ایستاده ایم تا نگذاریم هیچکس یک وجب از خاکمان را در دست خود بگیرند .من در برابر دشمن می ایستم ،اسلحه ی من ایمان من است ،اسحله ی من اعتقادات و افکار من است .
من ایستاده ام.... شما ایستاده اید.... همه با هم ایستاده ایم ....

نویسنده : فائزه عباسی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

شعر گردانی - نگارش دهم - درس سوم

موضوع: تپه استقامت

تا چشم کار میکرد بیابان بود و بیابان...
تنها وزش باد و طوفان بر تپه ای خشک و عریان حاکمیت داشت.
گویی زندگی مدت ها از آنجا رخت بربسته وباد طغیانگر خوشحال و زوزه کشان تپه را به استعمار خود گرفته بود.جوانی خسته از گذر لحظه ها در حالیکه به تخته سنگی تکیه داده بود،خیره به تپه عریان می نگریست،گویی دلش هوای جوانه زدن داشت.حسی به او میگفت:چراعریان!؟میتوان این تپه را پوشاند.ناگهان بلند شد و سری از سر تایید تکان داد.
روز بعد تپه پوشیده شده بود از نهال هایی سبز و یکدست. همه چیز خوب به نظر می رسید تا اینکه باد زوزه کشان پشت سر هم نهال ها را می لرزاند و از سر حسادت به آن ها تنه می زد. نهال ها بی رمق و خسته از اذیت باد ، سرشان خم می شد ،برگها از شاخه گویی داشت کم می شد . بادمغرور به خود می بالید و پیوسته می خندید . ناگهان نهالی برخاست قد علم و ایستاد. از سر طعنه به باد لبخندی زد.سپس رو به دوستانش کرد و بانگ برآورد؛که باید ایستاد.
نهال ها یکی پس از دیگری سرشان را بلند وکمرشان را راست کردند و از سرامید لبخند زدند و پاهایشان را در زمین محکم کردند و دستهایشان را به هم گره و یکصدا خواندند:ایستاده ام ،ایستاده ای ،ایستاده ایم، جنگلیم ، تن به صندلی شدن نداده ایم .
چند سال بعد پیرمردی در حالی که به تنه درختی تکیه داده بود لبخند زنان به تپه ی مقاومت خیره شده بود.
تا چشم کار می کرد جنگل بود و جنگل بود و جنگل....

نوشته: مریم جعفریان