موضوع: آخرین روز پاییز

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

آفتاب خسته و رنگ پریده ی پاییزی آهسته آهسته داشت کوله بارش را جمع می کرد.
مدرسه آرام و ساکت بود فقط صدای معلم ادبیات به گوش می‌رسد که داشت برای بچه ها املا می گفت.
حیاط مدرسه در حالی که داشت با آفتاب خدا حافظی می کرد سخت در انتظار بچه ها بود.
متین آرام و قرار نداشت یک نگاهش به دفتر و نگاه دیگرش را به حیاط مدرسه دوخته بود . نگران بود که مبادا به موقع نرسد. پدرش در جنگل منتظر او بود تا به کمکش برای جمع کردن هیزم کورسی شب یلدا.
متین املا را تمام کرد. کمی بعد از تمام کردن املا زنگ مدرسه نیز به صدا در آمد. متین اولین کسی بود که از مدرسه خارج شود دوان دوان به سوی جنگل می دوید وقتی به جنگع رسید کمک پدرش هیزم جمع کرد وبعد به سوی خانهی مادر بزگ که در آن طرف جنگل بود راه افتادند.
دیگر آفتاب پاییزی داشت غروب می کرد. تا جایش را به برف زمستانی بدهد. متین در میان راه داشت به قصه ها و شاهنامه خوانی پدربزرگ وانارها فکر می کرد . نزدیک خانه شده بودند که تازه یادش به شکلات های خوشمزه بزرگ افتاد داخله خانه که شدند عمه هایش نیز آنجا بودند از یک نظر خوشحال بود که می تواند با پسر عمه هایش بازی کند و از یک نظر هم ناراحت که دیگر همه ی شکلات ها برای خودش نبودند.
پدرش اتش کورسی را روشن کرد و همه به زیر کورسی رفتند پدر بزرگ برای آن ها قصه های زیبای گفت و بعد شروع به شاهنامه خوانی کرد وبعد از دعای مادر بزرگ همه گی گرم گفت وگو شدند.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع: آخرین روز پاییز

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

آخرین روز پاییز است،روز وداع آخرین برگ های مانده بردرخت ها...
قارقار و عزاداری کلاغ های سیاه پوش برای برگ هایی که زیر پای عابران خوردمی شوند،برای پاییز بی رحمی که دیگرحتی یک برگ روی درخت ها نگذاشته است ،پاییزی که همه ی گل های زیبا را از دل باغ های باطراوت چیده است...
شاید پاییز نمی داند چه کرده است با آنها!
گل ها و درخت هایی که از شوق بهار روز به روز سبزتر و زیباتر می شوند،شکوفه هایی که با دیدن بهار هر روز خندان تر از روز قبل می شوند...
شاید پاییز نمی دانست با آمدنش چه می کند با لبخند
گل ها...
شاید اگر پاییز می دانست بعد از او فصلی جز زمستان
سرد و بی روح به دنیای گلها پا نمیگذارد هیچوقت نمی آمد!
امروز آخرین روز پاییز است؛ امروز هیچ پرنده ای آواز نمی خواند... وچه قدر غمگین است دیدن این لحظه... روزی که سرما به رگ و ریشه ی درختان نفوذ میکند و تمام وجود آنها پر میشود از کینه و فراموش میکنند خاطراتشان را با گل و برگ های بهاری... و چه غمناک آغاز میشود فصل سردی و بی وفایی!
حالا میدانم چرا طولانی ترین شب سال امشب است... شبی که برای باغ های خشک و گیاهان مرده و دل های سیاه و تاریک گلها هرگز سحر نخواهد شد...