نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

تبلیغات

۱۶۹ مطلب با موضوع «انشای دوره متوسطه» ثبت شده است

انشا با موضوع یکی از روزهایی که آرزویش‌ را دارم

موضوع انشا: یکی از روزهایی که آرزویش‌ را دارم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

«بسمه تعالی»

زندگی زیباست چشمی باز کن
گردشی در کوچه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکست
نسیم به شیشه پنجره اتاقم میزند؛بیدار میشوم و به سویش میروم.پنجره را میگشایم،گویی نسیم هدیه ای با خود آورده است!:) آری او دامان خود را از عطر گل های محمدی و نم باران پر کرده است.صورتم را نوازش‌میدهد و از لا ب لای موهایم رد میشود.
نفس عمیقی میکشم،این بو تمام اعضای بدنم را سر حال میکند.به بیرون مینگرم،غنچه های زرد و سرخ صورت کوچکشان را با قطره های ریز باران میشویند.
این روز را نمیخواهم از دست بدهم،شتابان به طرف در خانه رفتم تا به بیرون برم.
قدم زنان راه میرفتم...
گنجشک ها روی شاخه های درخت سبز و بلند قامت نشسته اند و آواز گوش نوازی از خود به سر میدهند.
ب سوی رود خانه ی کوچکی ک آب زلالی دارد میروم، پاهای برهنه خود را در آب فرو میکنم، سنگ ریزه ها کف پاهایم را نوازش میدهند.
روی تکه سنگ بزرگی ک کنار رود خانه بود مینشینم،کوه هارا میبینم که مانند مادری مهربان روستا را در آغوش خود گرفته است.
روی سبزه ها دراز میکشم و چشمانم را میبندم،انگار کسی در گوشم زمزمه ای میکرد. میگفت:«فراموش نکن که زمین از لمس کردن پاهای برهنه ات لذت میبرد و باد مشتاق بازی کردن با موهایت است.»
می ایستم و دستانم را سو به آسمان بلند میکنم :«خدایا تو را سپاس برای نعمت های بی نظیر و بی شمارت.»

برگ درختان سبز در نظر هوشیار / هرورقش دفتریست معرفت کردگار

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر

    انشا با موضوع طنز تلخ

    موضوع انشا: طنز تلخ

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    شب بود و خورشید به‌ روشنی می‌درخشید. پیرمردی جوان یکّه و تنها با خانواده‌اش در سکوت گوش‌خراش خیابان قدم‌زنان ایستاده بودند و درحالی‌که می‌خندید، صدای گریهٔ آنان به‌قدری بلند بود که کسی نشنود. آن‌ها پیاده با ماشین به خانه رسیدند و چون هوا سرد بود، زیر باد کولر خودشان را گرم کردند. پسرک که دختری بیش نبود با دهان بسته گفت: بهتر است به سلمانی بروم و کفش‌هایم را اتو کنم. پس به نجاری رفت و مقداری چیپس و پفک خرید و در راه خانه قصد نوشتن نامه‌ایی را داشت. پس خودکار آبی را برداشت و با خطی زیبا و قرمز نوشت:انشایم دروغی صادقانه بود.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر

    انشا با موضوع مهربانی را در یابیم فرصت‌ها زود می گذرد

    موضوع انشا: مهربانی را در یابیم فرصت‌ها زود می گذرد...

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir
    « بنام خدا »
    از لقمان حکیم نقل میکنند که فرمود:من سیصد سال باداروهای مختلف ؛مردم را مداوا کردم.
    دراین مدت طولانی به این نتیجه رسیدم که :هیج دارویی بهتراز محبت نیست؛
    پرسیدند :واگر دارو هم اثر نکرد چی ؟
    لقمان حکیم لبخندی زدو گفت :مقداردارو را افزایش بده![enshay.blog.ir]
    جواب سلام را با سلام ؛جواب تشکر را با تواضع؛جواب کینه را با گذشت،جواب
    بی مهری را با محبت، جواب دروغ را با راستی ،جواب دشمنی را با دوستی، جواب خشم را با صبوری ،جواب سرد را با گرم ،جواب نامردی را با مردانگی ،جواب پشتکاررا باتشویق،جواب بی ادبی را باسکوت،جواب نگاه مهربان را با لبخند ،جواب لبخند رابا خنده ...جواب مایوس را با امید ،جواب گناه رابا بخشش...[enshay.blog.ir]
    هیچ وقت ... هیچ چیزو هیچ کس را بی جواب نگذار... مطمئن باش هرجوابی بدهی،یک روزی یک جایی یک جوری به تو باز میگردد ....
    دلم خیلی گرفته طوری که چیزی باعث شادیم نمیشه ،خیلی تنهام طوری که احساس بی کسی میکنم ،من خیلی دل شکسته ام طوری که دلشکسته تر از من توی دنیا نیست ،بعضی اوقات که دلم میگره میدونی چی میگم ؟
    میگم اقا دلشکسته میخری ....

    میگن احترام احترام میاره ،مهربانی دل شکستن..... همین که دلت بشکنه فرصت ها زود میگذره ،وقتی هم که فرصت ها زود بگذره ، میدونی ینی چی ؟[enshay.blog.ir]
    ینی خیلی تنهایی،خیلی دلت پره...
    همیشه سعی میکنم با همه مهربان باشم هرچند دلم را شکستن.... چرا که فرصت ها مانند برق وباد میگذرد واز همه مهتر شاید فردایی نباشد ...

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر

    انشا با موضوع زندگی در حصار چوبی

    موضوع انشا: زندگی در حصار چوبی

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    زندگی از تلاش و کوشش معنا می گیرد وهمچون دری درخشان برایت رقم می خورد و این تو هستی که زندگی را می سازی و خوب زیستن را معنا می کنی. در کنار دنیا رقابت می کنی و درآخر جام شایستگی را بالای سر می بری و خودت را به عنوان برنده رقابت میدانی .
    روزگار از آنجایی شروع می شود ،که پرتو کم رمق نور خورشید را از لابه لای ابر ها میبینی و طلوع دل انگیزش را با چشم دل و جانت احساس می کنی. [enshay.blog.ir]
    نغمه خروسی که تو را برای به جاوردن شکرانه ی نعمت آماده می کند را می شنوی؟[enshay.blog.ir]
    آری صبح است. این دل انگیز خبر از شروع زحمت 24 ساعته یا 1440دقیقه یا 86400 ثانیه را می دهد. اما هرچه هست از شوق صفا و صمیمیت و کار کردن در کنار هم همه ی زحمت ها فراموش می شود و همه گرم کار کردن می شوند.
    کلبه ای ساده با مردمانی که دلشان مانند آیینه صاف و درخشان است و سقف چوبی و کاهی که با هر بارش باران دوباره بوی نم خاک و آب تو را به اعماق وجودت می برد.دیوار های کلبه که خشت خشت آن با عرق و سختی روی هم چیده شده است تا از گزند سرما در امان بمانی.
    پنجره هایی که از شدت سرما یخ بسته است ،اما بخار گرمای درونت تابلویی را برای کشیدن آرزو هایت بوجود آورده است. همه ی اعضای خانواده مشغول کارند و پدر سرپرستی کارها را به عهده دارد و شیرزن های خانه که از قافله عقب نمانده بودند،در کنار بقیه کار می کردند.
    فرزندان خانواده همه آماده ی کمک هستند تا شالیزاری را که برنج های سفیدش رشد کرده است را برداشت کنند،تا دوباره رشد کند.
    منظره ای زیبا ،با کوه هایی سر به فلک کشیده که کلبه را احاطه کرده اند و خانه های گلی بر سر هر مزرعه نشان از زیبایی قلب های مردمی دارد ،که در عین سختی و رنج با محبت در کنار هم زندگی می کنند.[enshay.blog.ir]
    آینده ای را برای خودت رقم بزن که گذشته ات در برابرش زانو بزند.قطعا این آینده با تلاشت بوجود می آید.پس تلاش کن تا همه ی غیر ممکن ها را ممکن کنی.
    ...(( از تلاش زندگی در حصار چوبی به زندگی در حصار طلایی می رسد.))

  • ۰ نظر

    انشا با موضوع کتاب

    موضوع انشا: کتاب

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    پرسش ها:

    1-کتاب چه نقشی در زندگی ما دارد؟

    2-با کتاب باید چگونه رفتار کرد؟

    3-ایا کتاب نبود چه اتفاقی در زندگی ما می افتاد؟

    4-اگر به کتاب ارزش نگذاریم چه اتفاقی می افتد؟

    5-اگر کتاب را خوب حفظ نکنیم چه اتفاقی می افتد؟

    6-گذشتگان ما را نسبت به کتاب و علم به چه چیزی دعوت کرده اند؟

    7-کتاب از چه تاریخی وجود داشته است؟[enshay.blog.ir]

    8-آیا مشهورترین کتاب ها نزد مسلمانان قرآن اشت؟

    پرسش انتخاب شده:

    1-کتاب چه نقشی در زندگی ما دارد؟

    2-با کتاب باید چگونه رفتار کرد؟

    3-گذشتگان ما را نسبت به کتاب و علم به چه چیزی دعوت کرده اند؟

    4-اگر از کتاب بخوبی محافطت نکنیم چه اتفاقی می افتد؟

    5-آیا مشهورترین کتاب ها نزد مسلمانان قرآن اشت؟

    متن تولیدی:

    کتاب،راهنما و دوستی است که ما را به بالاترین درجه علم و زندگی حوب و سرنوشت ساز آیندمون را میسازد.

    ماباید کتاب را مثل یک دوست واقعی دوست بداریم و به او ارزش قایل شویم چون این همان کتاب و راهی است که به ما نشان میدهد و ما را از بدی ها و پلیدی ها آگاه میسازد.[enshay.blog.ir]

    اگر به کتاب ارزش قایل نشویم کتاب ازبین میزود و در زندگی و جامعه م ا دچار مشکل میشویم و مشکلات فراوانی بوجود خواهد اورد .از مهمترین انها میتوان به از بین رفتن زمینه اشنایی ما با تاریخ و جامعه و پیشرفت و...اشاره کرد.

    گذشتگان ما اعم از پیامبران بزرگان علم و ادب ما را به پاسداری و ترویج فرهنگ کتاب توصیه کردند.

    از مهمترین این کتاب ها که خداوند حکیم بر پیامبر نازل کرد کتاب آسمانی یعنی قرآن است که ما رابه سمت سعادت سوق می دهد.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر

    انشا با موضوع چه موقع یخ های کینه آب می شود؟

    موضوع انشا: چه موقع یخ های کینه آب می شود؟

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    یخی را در مقابل نور خورشید قرار دهیدچه چیزی را مشاهد می کنید؟
    چه مدت زمان طول می کشد که یخ ذوب شود؟

    در مدت 30دقیقه یخ به طور کامل ذوب می شود.

    حال همان مقدار یخ را در مقابل نور ماه قرار دهیدچه چیزی را مشاهد می کنید؟
    چه مدت زمان طول می کشد که یخ ذوب شود؟
    مدت زمان زیای نیاز است تا یخ آب شود

    از این آزمایش چه نتیجه ای
    می گیرید؟[enshay.blog.ir]
    نتیجه می گیریم که برای ذوب شدن یخ در مقابل نور ماه زمان بیشتری صرف می شود ولی در مقابل نور خورشید طولی نمی کشد که یخ ذوب شود.

    حال میزان گرمای محبت را با میزان سرمای کینه مقایسه کنید؟

    آری گرمای محبت می تواند
    سخت ترین یخ ها را ذوب کند وبه شکل اولیه خود در بیاورد و مثل اول آبی شفاف و گوارا به وجود آورد.

    ولی سرمای کینه آنقدر طول
    می کشد که دیگر تشنه ترین آدم هم میلی به خوردن آن ندارد.

    پس سعی کن گرمای محبتت جوری باشد که هیچ یخی طاقت گرمای او را نداشته باشد.
    حتی یخ های کینه که سخت تریت یخ های دنیاهستند که کمترگرمایی می تواند آن را ذوب کند.
    پس سعی کن گرمای محبتت بیشتر از سرمای کینه ات باشد و با گرمای محبتت سرمای کینه را از دلت بیرون کن.تا می توانی یکی از
    گرم ترین منابع گرمایی را به دست آورو با استفاده از آن سخت ترین

    یخ ها را ذوب کن آن گاه است که به بزرگ ترین سرمایه ی جهان دست میابی.
    آن سرمایه نام زیبایی دارد؛
    نام او محبت است.[enshay.blog.ir]
    امیدوارم به بزرگ ترین سرمایه جهان برسی.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر

    انشا با موضوع مثل یک حمام عمومی

    موضوع انشا: مثل یک حمام عمومی...!

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    اخیش! بالاخره عروس خانوم اومد...همان لاک پشت چهارچرخی که تقریبا نصف عمرم در انتظارش به باد رفته!
    خیلی هم مهربون تشریف دارن ایشون؛ آغوششون مثل پرانتز برای همه بازه... خلاصه ایشون انگاری منو هم به کنیزی قبول کردن و درو برام گشودن![enshay.blog.ir]
    یه لحظه چشمام سیاهی رفت! مثل اینکه تمام جمعیت چین ریخته بودن تو اتوبوس!
    آخه یکی نیست بگه دورت بگردم ای رانندهٔ سیبیلو، هرچیزی یه ظرفیتی داره، مگه مجبوری آدمارو کتلت تحویل بدی به جامعه!؟
    خلاصه بعد از کلی ضرب و زور عین گوسفند خودمو جا کردم تو سیل جمعیت! وای وای خدا اون روز رو نصیب هیچ کس نکنه! اون وسط نمیدونستم له شم یا خفه![enshay.blog.ir]
    بو ها رو نگو... همین قدر میتونم بگم که اگه وارد فاضلابی میشدم بیشتر خوش میگذشت تا اینجا
    صداها هم که عین ارتش نظامی ایران روی مغزم رژه میرفتن
    یکی با صدای بلند غیبت اقدس خانم، همسایهٔ روبه رویی شون رو میکرد، یکی دیگه که دقیقا شبیه اصغر آقا، قصاب سر کوچمون بود با صدای کلفتش با تلفن حرف میزد![enshay.blog.ir]
    یهو دادش رفت هوا: چرا حالیت نیس چی میگم، بابا به خدا به پیر به پیغمبر ندارم! ندارم!
    خب راست میگفت بیچاره، حتما نداشت دیگه! امروزه کلا هیچ کس نداره!
    تو همین گیرو دار یهو چشمم افتاد به یه پیرزن که عین جغد عینکی زل زده بود به من!!!
    منم نگران تخم چشماش بودم که نکنه یه وقت از کاسه بزنه بیرون!
    از اون طرف نگاهم روی یه پسر بچه ترمز کرد. طرف عین موش آزمایشگاهی لم داده بود به صندلی
    یکی نبود بگه آخه مارمولک امروزی، بزرگی گفتن، کوچیکی گفتن، عوض اینکه از جاش بلند بشه و به من تعارف کنه با یه لبخند ملیح با کمال پر رویی تماشام میکرد...
    منم از هر چهار جهت اصلی و فرعی جغرافیایی داشتم له میشدم
    یا خدا همینارو کم داشتیم!
    دوتا دختر موفشن مد امروزی!
    معلوم نبود پشت اونهمه رنگ و روغن چه قیافه هایی قایم بود...
    خلاصه تو همین وضعیت یهو همه افتادن رو هم... کم مونده بود فاجعهٔ منا رخ بده
    منم از اینور داد زدم: بابا چه خبرته، این چه وضع رانندگیه، خب یکم آروم تر ترمز کن!
    بالاخره درهای اتوبوس باز شدن و جماعت عین دراژه های رنگی سر خوردن بیرون!
    منم بین اونا![enshay.blog.ir]
    خلاصه چشمتون روز بد نبینه! تا برسم به مقصد، هفت جد و آبادمو جلوی چشمم دیدم که داشتن برام دست تکون میدادن...

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر

    انشا با موضوع سرگذشت تنهایی من

    موضوع انشا: سرگذشت تنهایی من

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    تا خدا هست کسی تنها نیست...
    من سال هاست تنها هستم درختی در جنگلی بی‌روح که در اطراف شهر تهران می‌باشد،نمی دانم با این هوا آلوده که به ما نیاز دارند چگونه توانستند این جنگل سرسبز و زیبا را به جنگلی بی روح تبدیل کنند...

    یک روز گرم تابستان بود هوا دم کرده بود گرما شدیدی تن زمین را می سوزاند چند گنجشگ فریادکننان میان شاخه هایم دنبال هم می کردند،آنقدر مشغول حرف زدن با دوستانم بودم که متوجه تاریک شدن هوا نشدم خورشید جای گرمش را به ماه تابان داد.ماه از گوشه آسمان نور نقره‌ای رنگش را به همه جا می‌پاشید،همه دوستانم خوابیده بودند...من هم بسیار خوابم می‌آمد تا چشمانم را روی هم گذاشنم تا کمی بخوابم ناگهان صدایی به گوشم رسید صدای کامیون بود... با دقت نگاه کردم کامیونی پر از درختان قطع شده بود از حرف هایشان متوه شدم قصد قطع کردن درختان را دارند آن هم بی هدف...ترس تمام بدنم را فرا گرفته بود...نمی‌دانستم چه بکنم...[enshay.blog.ir]
    یاد خاطراتم با دوستانم افتاد یعنی دیگر نمی‌شود با آن ها بازی کنم...وااای نه من بدون دوستانم نمی‌توانم زندگی کنم،تا صبح خواب نداشتم می‌خواستم جریان را با دوستانم در میان بگذارم اما قدرت حرف زدن هم نداشتم فکری به سرم زد بهتر از به درخت کهنسال جنگل بگویم در موردش زیاد شنیده‌ام می‌گویند هر مشکلی داری به او بگو، موضوع را به درخت کهنسال گفتم ،درخت پیر بعد از چند لحظه سکوت جواب داد،انگار ترسیده بود با صدای لرزان گفت: فعلاً جریان را به درختان نگو خدا بزرگ است شاید از این کار منصرف شوند... هر روز با نگرانی چشمانم را باز می کردم خوب به اطرافم نگاه می‌کردم ببینم درختان هستند یا نه![enshay.blog.ir]
    یک روز صبح با صدای اره برقی از خواب بیدار شدم چشمانم را باز کردم ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود چشمانم خیس شده بود و بغض سنگینی گلویم را به درد می آورد...از ترس شاخه هایم شکست و روی زمین افتاد و برگ هایم ریخت...
    یکی اره برقی دستش بود دیگری درخت هارا توی کامیون میگذاشت.،جلوی شمانم یکی یکی از دوستانم قطع می‌شدند همه برگ هایشان ریخته بود،یکی از آنها با اره برقی به‌دست به طرف من آمد با خودم گفتم کارم تمام است من را هم قطع می‌کند،اما یکی از آنها به دیگری گفت این درخت جوان است و ضعیف بدردمان نمیخورد تمام درختان را قطع کردندو رفتند جز من و یک نهال کوچک دیگر که حتی نمی توانست حرف بزند،سال ها گذشت من پیر شدم و نهال کوچک هم برای خودش درختی شده بود،تنها هم سخنم این درخت جوان بود... و هر روز یاد خاطراتم می‌افتادم که در جنگل داشتیم و برایش تعریف می‌کردم و این گونه بود ماجرای تنهایی من...[enshay.blog.ir]
    بهتر است هواسمان بیشتر به طبیعت باشد زیرا زندگی آنها وابسطه به زندگی ماست...

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر

    انشا با موضوع کفش

    موضوع انشا: کفش

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    پرنده هاباری دیگربه سوی خانه هایشان کوچ کردندومرابه خیال هایم بردندکم کموبدون صدابه دیار کفش فروشی رفتم،انجایک جفت کفش باخط های زردوبنفش درون ویترین خودنمایی می کرد.به درون مغازه رفتمازفروشنده خواستم که ان ها رابرایم بیاورد.اماگفت:قبلافروخته شده اند.بانارحتی به انهاچشم دوختم وغصه خوردم.ناگهان صدایی ازدورفضاپیچید.وگفت:مرامی خواهی که من را بپوشی ودر خیابان ها جولان دهی.وبه خود مغرورشوی،امانمی دانی که من برای کسانی هستم.که فقط کفش می خواهند.ونخواهند جولان دهند من برای ساده هاهستم،گفتم:اما تو بسیارزیبای.ونیز من کفش می خواهم.تو هستی که معین میکنی که مال چه کسی باشی.گفت:به جایش جه می دهی گفتم:غرور مرا.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر

    انشا با موضوع آش دوغ مادربزرگ

    موضوع انشا: آش دوغ مادربزرگ

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    همیشه بعداز غذا خوردن بهترین و لذت بخش ترین کار خوابیدن است.
    تصورش دلنشین است که بعد از یک روز فوق العاده سخت توسط مادربزرگ مهربان و لپ گلی خود دعوت به خوردن آش دوغ دلچسب و خوابیدن زیر کرسی بزرگ مادربزرگ بشوی؛ فکرش را کن!!
    بعداز یک روز خسته کننده در مدرسه که از قضا آن روز امتحان ادبیات را هم خراب کرده باشی،ناراحت و عصبانی به خانه میروی، لباس هایت را با بی حوصلگی عوض می کنی و یک راست به خانه ی مادربزرگ تپلت میروی و از آش دوغ خوشمزه و ترش و داغ او می خوری...اوووووم
    سپس در زیر کرسی دراز میکشی و در خود جمع می شوی؛به بخت و اقبال خود فکر میکنی،،فکر میکنی که:《آخه چرا امروز که من هیچی نخونده بودم باید امتحان میگرفت؟؟》
    همانطور که داری با خودت فکر میکنی پتوی گل باف و لطیفی را که روی خود کشیده ای را لمس می کنی و عطر خوشبوی چای معطر مادربزرگ را با تمام وجودت بو میکنی،،و در آخر خواب که کم کم مهمان چشمانت می شود و از یک دنیای واقعی وارد دنیای رویایی و آرام خود می شوی....

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر