موضوع انشا: مترسک

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

تا به حال قصّه ام را زیاد شنیده ای ، قصّه ی آن نگهبان قلابی تنهای بچگی هایت از آن من است .
می توانی درک کنی عمق تنهایی دل غمگینم را که در لباس ژنده ای قایم شده ؟
تیر افتاب که مستقیم در چشمانم فرو میرفت به بیدار شدن وا دارم می کرد ، دوباره صبحی دیگر تکراری تر از دیروز و اما هوای بهاری و بادی که لباس پاره پوره ام را به رقص وا می داشت ،میان آن همه اندوه ذره ای حس خوب در دلم می کاشت .
سرم را آسته بالا آوردم و چشمانم را با خستگی و بی حوصلگی چرخاندم باز هم سکوت بود و مزرعه ای دور افتاده ،نه صدایی گوشم را نوارش میداد و نه حتی منظره ای چشمانم را شوق نگریستن می بخشید .
بازهم جای شکرش باقی است که این حال و هوا همیشگی نیست ، گاهی تا صدای پرنده ای به گوشم می رسد سرم را پایین می اندازم ، شاید دریای شفاف دلم ، صورت کریه ام را بپوشاند ، اما سخت در اشتباهم، ترسناک تر از آن حرف هایم که حتی کلاغی سیه روی نگاهم بیاندازد .
پس از لحظاتی صدایی ،سکوت مزرعه را درهم شکست، به راستی صدای آوازش بود و چه دلنشین دلم را به سوی عشقش فرا می خواند ، باز هم صبحی از نو و دوست داشتن های یواشکی ام از نو شروع شد ، مگر می شد من هم عاشق شوم؟ ،منی که خیال می کردم تمام عالم به او سپرده اند که سمت من نیاید .
محو صدایش ، چه بی پروا در باد ،می رقصیدم و او می خواند در نظرم زیبا تر از همیشه ،آهنگ صدایش را به رخم می کشید .
انتظار می کشیدم که بیاید و برای لحظه ای بر او نظر کنم ، و سر انجام اون که ماهرانه باد را با بال هایش هدایت میکرد ، به خانه متروکه شانه ام رسید .
در آن لحظه هیچ اتفاقی نمی توانست دلخوشی را از من بگیرد ، با وجود آنکه نه می توانستم با اون سخن بگویم ، نه قدرت نوازشش را داشتم ،سرخوش بودم .
چندی گذشت دیگر نمی خواند ، ترسیدم! :نکند تازه متوجه ظاهر نا بسامانم شده ، نکند بال بگشاید و برود .
وقتی بار دیگر اورا روی شانه ام دیدم ، مطمئن شدم که تنها دارایی من بلبلی است ، که اینبار به جای ترسیدن از من ، شانه هایم را خانه ای برای خود گزیده حتی برای دقیقه ای .
در خیالم در این حوالی پرسه می زدم ، نا گهان تنهایی را دیدم که محکم در آغوشم کشیده بود ، آری، اینبار خانه ی شانه ام رو متروکه نگرسیتم، و گریستم .
تا چشمانم کار می کرد به دنبالش گشتم، و او نبود.
با خشم به خود گفتم:وقتی نمی توانی به دنبالش بروی ،همین یک پا هم اضافی است .
روزها پس از دیگر انشا ی دفتر خدا می شد و اثری از او نبود .
در خلوت ابدی ام با خود زمزمه کردم :ذات تو با تنهایی عجین شده ، تو مترسکی و بی دلیل اسمت را با ترس بنا ننهادند ، تو می توانی دوست بداری اما هیچگاه دوس داشته نخواهی شد ، پس یادت بماند مترسک ...
این داستان حکایت بعضی انسان هایی است، که هدف از خلقت خویش را نیافته اند و بیهوده به دنبال محال هایی می روند که هیچگاه به آن نمی رسند .
نه مترسک برا عاشق شدن وجود دارد ، و نه انسان خلق شده که بی هدف بایستد.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا: مترسک

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

او حتی با آن ایستادن استوارش ،به ما می آموزد که با وجود تنها بودن هم میتوان ایستاد.

آن چشمان مشکی درشتش که پرازغم است، میخواهدبگویدازمن نترسید ولی دهانش را دوخته اند وتوان حرف زدن ندارد.
به کلاغ هایی که دورش جمع میشوند وبعداز نگاه کردن به چهره اش به دل آسمان میگریزند نگاه میکندو با خودمیگویدکاش میشد آنهارادرآغوش بگیرم اما وقتی میخواست دستانش را تکان بدهدنمیشدزیرادستانش مانند پاهایش که نمیتوانددنبال کودکان کوچک بدود وبگویداز من نترسید،ازچوب است.
کلاهی لبه دار برروی سرش است واین تنها نعمتی ست که از این دنیا به او رسیده تا
صورتش آفتاب سوخته نشود و این کلاه مانند مردان ترسناک در قصه است که همیشه کلاهی لبه داربرسردارند تا بر ابهت چهره شان بیفزاید.
لباسی مانند گونی به تنش کرده اند،این لباس به رنگ سیاه است مانند بختش که سیاه است ودراین میان قلبش را که هنوز میتپد،قلبی که ازاین همه بی مهری یخ زده است را درآغوش میگیرد وزمزمه میکند:
آدمک خر نشوی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا: مترسک

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

یک چشم باز دکمه ای ویک چشم کورشده و دوخته شده.لباس هاو کفشهای پاره وبعضی هم بدون کفش و......(مترسک ,,میخندد)
نوای لبانش,سکوت و همنشینش,کلاغ و...(مترسک ,,میخندد)
قاروقاروقار....
صبح تا شب در گرمای مزرعه میسوزد و...(مترسک,,میخندد)
چشمهایش را کور میکنیم و....(مترسک,,میخندد)...
آری,تاوان خندیدن در دنیای ما،خفگی وسکوت است.
در دنیای ما اگر بخندی،چشمت را کور میکنند,لباس و کفش پاره تنت میکنند,صبح تا شب وجودت را میسوزانند و کلاغ های همنشینت،بعد از اینکه شبانه روز روی دستهای بازت نشستند و خوابیدند وآرام شدند،کثافتهایشان را روی تو میریزند ومیروند...
ونوای لبهای تو تنها سکوت است وتنها باید مترسک باشی وبخندی.
خدایا...این است تاوان خندیدن در دنیای ما...!
مترسک بودن....

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا: مترسک

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

چشمانم به یک نقطه در دوردست¬ها خیره مانده به انتظار. مرا با یک پا آفریده¬اند تا توان رفتنی در من نباشد. دهانم را دوخته¬اند تا فریادم، پرده¬ی گوش جهان را نخراشد؛ اما دستانم باز است، برای یک آغوش.
مرا این¬گونه سرشته¬اند که نگاه دارم مزرعه را در برابر مادرکلاغی، در پی آذوقه.
آن که مرا در این مزرعه نهاد و رفت، آن که تنهایی را برایم خواست. آن که لباس پاره¬ایی بر تنم کرد و کلاهی کج بر سرم نهاد؛ هرگز نخواهم بخشید.
من، من حتی تولدم را به یاد ندارم و اسمم را نمی¬دانم. گاهی دلم می¬خواهد یکی کنارم بنشیند و با من سخن بگوید؛ اما، کیست، آن که بر من تکیه دهد و مرا سزاوار هم¬صحبتی بداند؟ آن هم منی که هرگز لبخند زدن را نیاموخته¬ام.
آیا انصاف در جایی از جهان جان باخته و که مرا این گونه در اقلیمی رها کرده¬اند،که نمی¬شود با آن سازش کرد؟ چرا مرا توان کنار آمدن نیست، با دردی که بغضش هر شب مرا به دوزخ می¬کشاند؟ نمی دانم چرا حتی کلاغ¬ها هم از من می¬ترسند. سزای کدامین گناه را می¬دهم که به دار تنهایی آویخته شده-ام.
روزها تنها امیدم به خوشه¬های اطراف است و وای به روزی که برچیند داسی آخرین خوشه¬ی گندم را. و آن گاه شروع می¬شود فصل غم انگیز ترم.
و در پی آن فرا می¬رسد شبی که پایان دهد تپش¬های پوشالی¬ام را. و شاعر برایم خواهد سرود: «دیشب در آن مزرعه طوفان شد و به جا ماند تنها شنل پاره¬ایی از مترسکی بیچاره.»