جواب تصویر نویسی نگارش پایه هفتم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

جواب تصویر نویسی صفحه 23 کتاب نگارش پایه هفتم:


امید پسری هشت ساله است که دریک روستای پای کوه زندگی می کند.خانواده آنهاپنج نفراست.اویک خواهروبرادر دارد.
خانه آنهادریک سراشیبی کوه قرار دارد.خانه آنهاازسنگ و کاهگل درست شده است.سقف خانه از تنه درختان و چوب درست شده است وروی آن راپوشانده اند.پنجره های خانه نور و روشنایی را به داخل منعکس می کنند.
پدر امیرکشاورز است.هنگام شخم زدن همه اعضاء خانواده به اوکمک می کنند.پدروامیدزمین را شخم میزنند.مادروبرادرش امیرعلف های هرز را جدا می کنندوخواهرش زهرا با سطل آب می آورد.سرسبزی باغچه ودرختی که پشت خانه و نرده های چوبی دور خانه زیبایی خاصی به خانه داده است.
درخانه امید مهر و صفا و صمیمیت دیده می شود.آنها با هم در کارها همکاری می کنند.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

تصویر صفحه ی 23 نگارش هفتم:

به نام اوکه طبیعت را آفرید

درختان و بوته ها در زیر آسمان آبی نقش می زدند.پیدا بود که یک بعد از ظهر دلنشین در راه است و در اینجا بود که من تصمیم گرفتم انشایم را با این منظره ی زیباشروع کنم.

همه در حال کاشت محصول خود بودند،و من داشتم دانه ای که چند روز پیش در کنار در خانه یمان که در داخل مزرعه پیدا کرده بودم می کاشتم.

خانه ی ما بزرگ ولی قدیمی است.یک درخت کاج خیلی بزرگ نزدیک به پنجره ی اتاق من است که هر گاه دلم میگیرد به آن خیره می شوم و انرژی میگیرم

گاهی مواقع برادرم هم این کاررا انجام می دهد.اتاق ا.وهم کنار اتاق من است و در هر دو اتاق یک پنجره رو به آن درخت کاج است.

مادرم در حال آب آوردن است انگار میخواهد روی محصول آب بریزد.همینطور که راه میرود قطره قطره ی آب از روی سطل می ریزد.

بزرگترین برادرم هنوز نتوانسته محصول خودرا بکارد؛مثل اینکه بیل او به سنگی برخورد کرده است.به دور دست ها که خیره شویم

یک کوه خیلی بلند که روی آن یک عالمه برف ریخته شده و خیلی هم سفید است توجهمان را جلب میکند.اینجا گاهی ترسناک میشود؛

گاهی صدای گرگ ها میآید اما من تابه حال آنها را ندیده ام.بچه که بودم فکر میکردم آن نرده های چوبی،که حصاری برای دور خانه هستند به خار گرگ هاست؛

اما ناگفته نماند ،هنوز هم نمیدانم آن نرده ها برای چیست...

خلاصه بگویم اینجا زندگی زیباست...

بدون هیچ آلودگی ای...

اینجاست که اده از آن میگذری

و فقط بادیدنش خدا را ستایش میکنی و میگویی:

وای !چه روز زیبایی...

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

تصویر نویسی صفحه 23

دریکی از روز های کودکی سری به طبیعت زدم در ابتدای نقطه دید خانه ای دیدم که از محبت پوشیده شده بود.
باکنجکاوی به آنجا رفتم. در کپری نزدیک خانه که چون مادری دلسوز برای حیوانات است و در سرما و گرمااز آنها مراقبت می کند، حیوانی دیدم که از آفتاب سوزان به مادرش پناه آورده بود. دراین فکر بودم که ناگاه نوازشی میان موهایم حس کردم.باد بود؛چاپار فصل ها که صدای هوهوی خود را در گوش گیاهان زمزمه می کرد و بر سر آنها دست محبت می کشید.
به خانه که رسیدم نگهبان خانه در کنار خانه کشیک می داد. سربازی هم در قلعه مشغول دیدبانی بود.بویی خوش به مشامم می رسد؛بویی است آشنا،بوی محبت. محبت بین اعضای خانه موج می زند.هرکسی برای پایداری خانه تلاش می کند،ازکودک خردسال گرفته تا مادر مهربان.فرزندان زمین را برای کاشت دانه بیل میزنند، مادر می کارد وآب می دهد و فرزندان کوچک تر ثمره کار خانواده را برداشت می کنند.
دار های بالای خانه با از خود گذشتگی ، خود را سپر سرما و گرما می کنندتا اعضای خانواده در آرامش به سر ببرند.
این خانه با محبت زیبا شده است. از محبت نگهبانان خانه گرفته تا کمک اعضای خانواده به یکدیگر و سقف فداکار ؛همه اعضای یک خانواده اند که برای خانه تلاش می کنند.