موضوع انشا: ساعت

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir
هوا بسیار گرم بود و من تندتند عقربه هایم را می چرخاندم تا زود تر شب شود ولی روز انگار هیچ توجه به من نمی کرد و فقط من را تابعی از خود کرده بود ابتدای ظهر ودر اوج گرما بود که ناگهان حمله قلبی خفیفی به من وارد شد دریافتم که قلب من ضعیف شده وبه سختی خون به اعضا بدن من می رسد ولی بازهم تسلیم نشدم و به کار خودم ادامه دادم دو ساعت گذشت ومن دست از مبارزه با روز بر نداشتم ودر حالی که خیلی ضعیف شده بودم ناگهان حسی از درون به من گفت که تو توانایی مقابله با روز را نداری و بی هوده خودت را خسته نکن ولی من با قاطعیت جواب رد به او دادم در گرما گرم نبرد با خویشتن بودم که ناگهان یک حمله بسیار قوی به من شد تمام بدنم سست شد وهراز گاهی چشمانم بسته می شد هرچقدر سعی کردم نتوانستم که عقربه ثانیه گرد خودم را از روی هفت به هشت ببرم وکم کم چشمانم بسته شد و من کاملا بی هوش شدم ساعت ها گذشت وبعد از ده ساعت صاحب خانه که دوست صمیمی من بود آمد واز دیدن این وضع بسیار ناراحت شد و فورا یک قلب نو را به من پیوند زد همین که پیوند به خوبی انجام شد دوباره جان تازه ای به من داده شد و همان لحظه تا خواستم عقربه های خودم رابه حرکت در بیاورم دیدم که دیگر خیلی دیر شده و هوا تاریک وسیاه شده بود از این شکست بسیار ناراحت شده بودم ولی پس از مدتی تامل دریافتم که به جای جنگ با روز باید با او دوست باشم زیرا انسان ها به روابط صمیمانه ودوستانه من وروز نیاز دارند. [enshay.blog.ir]

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir