انشای جانشین سازی از زبان پروانه

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

سکوت همه جا را فرا گرفته...
هوا سرد و تاریک است،غنچه ها دلتنگ هستند،مرداب خوابیده،خفاش از غار بیرون نمی آید،حتی جغد هم از این همه اندوه و بی حالی به خوابی عمیق فرو رفته است.
ماه لج کرده نه چهره خود را نمایان میکند و نه جای خود را به خورشید میدهد.
در این جنگل حتی باد هم نمی وزد.
من از این همه تنهایی خواهم مرد،باید از این جا بروم،بال هایم یاری نمیکنند،خشک شده اند.
از بی حالی خوابیده اند،باید انرژی را به آن ها تلقین کنم،ای بال های زیبا از خواب برخیزید،برخیزید و پرواز کنید.
از شاخه پریدم و پرواز کردم،رفتم تا به افق برسم،چشم هایم تشنه روشنی هستند.
پرواز میکنم و پرواز میکنم و...
به جنگلی دیگر می رسم،این جنگل با همه جنگل ها متفاوت است،زیباست اما تاریک،جلوتر که میروم شمعی در میان آن همه درخت و بوته سوسو میکند،هرچه نزدیک تر میشوم نورش بیشتر میشود،بیشتر و بیشتر.
چه اتفاقی افتاد؟!
اینجا دیگر تاریک نیست،همه جا دارد رو به سفیدس میرود،چشمهایم دیگر نمی توانند باز بمانند.
بال هایم سست شده اما احساس سبکی میکنم...
حس و حالی که الان دارم را هیچوقت نداشته ام،احساس آرامش میکنم،دیگر چشمانم برای همیشه بسته میشوند.

نوشته: ریحانه شیخی - پایه دهم

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

انشای جانشین سازی از زبان پروانه

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

کمی گردنم را تکان ‌می‌دهم. صدای ترق و تروق استخوان هایش را به وضوح می‌شنوم. نگاه کوتاهی به اطراف می‌اندازم. پرنده ای نمی‌پرد، جهنده‌ای نمی‌جهد و خزنده‌ای نمی‌خزد. هیچ کس اینجا نیست و من مانده‌ام تنهایِ تنهایِ تنها. به انتخاب خود. آری به انتخاب خود!
روی ماسه های نمور ساحل پا می‌گذارم.
حس دلپذیری‌ست!
کمی جلو تر می‌روم. منتظر می‌شوم تا موج جدید از راه برسد.
بلافاصله می‌آید و منِ همیشه منتظر را منتظر نمی‌گذارد.
آب موج دار دریا به این نقطه‌ای که در آن ایستاده‌ام نمی‌رسد.
آرام روی ماسه ها می‌نشینم. زانوهایم را در آغوش می‌کشم و نَنو وار خودم را تکان می‌دهم. بعد از گذشت اندکی، در یک حرکت ناگهانی دستانم را مانند عقابی که در اوج پرواز می‌کند، باز می‌کنم و پاهایم را نیز. خودم را به عقب پرت می‌کنم و روی ماسه ها دراز می‌کشم و به آسمان نگاه می‌کنم. هوا گرگ و میش است. چشمانم را می‌بندم. دستانم را به بالا و پایین و پاهایم را به چپ و راست حرکت میدهم.
گویی شکلی که در تصوراتم پرسه می‌زند را می‌خواهم به ساده ترین شکل ممکن واقعی کنم.
بعد از چندین بار تکرار، از ماسه ها دل می‌کنم و آرام و آهسته از جا بر می‌خیزم.
پشت به دریا، رو به شکل درست شده می‌ایستم. شبیه پروانه‌ است. پروانه‌ای بزرگ! آنقدر بزرگ است که در تصوراتم نمی‌گنجید، پس به بیرون پرید!
چشمانم را می‌بندم. نفس عمیقی می‌کشم و در جهان تاریک ذهن در برابر پروردگار خویشتن زانو می‌زنم و از او می‌خواهم پروانه‌ام‌ را جان ببخشد!
بعد از اندکی تامل چشم می‌گشایم.
ماسه ها صافِ صاف اند. گویی غلطکی چند تنی از روی آنها گذشته است.
به آسمان نگاه می‌کنم. هنوز نشانی از طلوع خورشید نیست.
رو به دریا برمی‌گردم. از دیدن صحنه‌ی روبه‌رویَم ‌لبخندی عمیق روی لب هایم می‌نشیند. به سمت‌ جلو قدم‌ برمی‌دارم.
به پروانه‌ ‌می‌رسم. پروانه ای بزرگ و سفید که رو به دریا فقط درجا می‌زند و حرکت نمی‌کند‌. نه اندکی به جلو و نه اندکی به سوی آسمان. خیره نگاهش می‌کنم. در بال های سفیدش نه تنها نشانی از رنگ های رنگین‌ کمان نیست، بلکه رنگ ‌دیگری هم به چشم‌ نمی‌خورد.
بدون تکان دادن لب هایم می‌گویم: "حرف هم می‌زنی؟"
و صدایش را می‌شنوم که می‌گوید: "چه میخواهی بشنوی؟"
باز هم بدون گشودن لب هایم میگویم: "نمی‌دانم!"
بال می‌زند و درست روبه‌رویم قرار می‌گیرد. چشم در چشم. نفس های سردش به صورتم می‌خورد!
همانطور که بال می‌زند می‌گوید: "اندک زمانی داری."
متعجب می‌پرسم: "منظورت چیست؟"
لبخندی می‌زند و می‌گوید: " واضح است! هنگامی که گرگ و میش هوا به پایان رسد، عمر تو نیز به پایان‌ خواهد آمد!"
به افق دریا و آسمان نگاه می‌کنم.
رنگ آبیِ بی فروغ آسمان رو به نارنجی می‌رود.
صدای قلبم ‌را می‌شنوم. پروانه بال می‌زند و اطرافم ‌می‌گردد. چشمانم را می‌بندم. بی فایده است، زیرا هنوز به وضوح می‌بینمش. آنقدر دور سرم‌ می‌چرخد تا رضایت به تسلیم شدن می‌دهم.
روی زانو های لرزانم به زمین می‌افتم. کف دستانم را روی ماسه ها می‌گذارم.
به پروانه‌ نگاه می‌کنم. در چشمانش خیره می‌شوم. بعد از اندکی، چشم‌ می‌چرخانم به سوی افقِ نارنجی، اما تنها سیاهی می‌بینم. سیاهیِ مطلق! دستانم شل می‌شوند و به صورت روی ماسه ها می‌افتم. حتی توان پلک زدن و بستن دهانم را ندارم. چشمانم را می‌بندم و آخرین چیزی که احساس می‌کنم، مزه‌ی شور آب دریا در دهانم است.