نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «موضوع انشا در مورد باره دریا» ثبت شده است

انشای نگارش پایه دهم

انشای نگارش پایه دهم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

صفحه 20:

موضوع: باران

بوی نم خاک اغشته شده از قطرات ریز و درشت باران را با ولع نفس میکشیدم و ریه هایم را از طراوتش پر میکردم و حس خوب حاصل از ان را به تکاتک سلول های بدنم تزریق میکردم،گوش هایم از صدای چیکه چیکه ضرابت قطرات بر روی شیشه های ویترین مغازه ها پر شده بود به راستی که بهترین نغمه موسیقی همین است.

اما این باران، باران همیشگی نبود، دلسوز نبود، عاشق نبود،دلگیر بود، با غیظ میبارید،این را هرکس دیگری میتوانست بفهمد و درک کند. شاید باران نیز همانند من کینه پاشت، بغض بزرگ گلویش مانع از نفس کشیدن میشد، شاید هم کلافه شده بود...

پوزخندی به تمام تفکرات بچه گانه و غم انگیز ذهن بیمار شده ام زدم، باران میبارید، دیگر دلگیر بودن چه معنایی داشت؟!

آهی ناخواسته از سینه ام بلند شد، پرده ای اشک بر روی چشمان قهوه ای رنگ و درشتم پدیدار شد، تا به خود جنبیدم دانه های بزرگ همچون مروارید بر روی گونه های غوطه ور شدند، ناخوداگاه بیتی را زمزمه کردم (باران ببار بوی نمت آرام میکند/یار نبود،یار ندید،ز دوری او جان باختم).

کم کم صدای گریه ام در صدای غرش اسمان یکی شد، قدرت ایستادن بر روی پاهایم را از دست دادم و بر روی کف خیابان سرد و خیس رها شدم، زار میزدم، شیون میکردم، به درک که هزاران چشم پرسشگر به سمت من بود، به درک که زیر لب مجنون و دیوانه زمزمه میکردند، به درک که بعد از چند سال غرورم شکست، اینبار دیگر مهم من بودم نه دیگران، خود در اولویت حضور داشتم نه دیگران...

همچنان باریدم و باران نامردی نکرد و بارید...

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

صفحه 36:
موضوع: دریا
صبح زود بود،کناردریا ایستاده بودم وبه دریا فکرمیکردم.ابی بیکرانش،زیبایی اش را به رخم میکشید،موج های آرامش زنده بودن دریارا گوش زد میکرد.صدای دل انگیز دریاکه نشان ازآرامش دریابود،آرامشی رابه روحم منتقل میکردونسیم خنکی که می وزیدموهایم را به بازی گرفته بود.
نمی دانم چه رازی دراین پهنه بزرگ آبی پنهان است،هرگاه کنارش می آیم،آرامشی وصف نشدنی دروجودم تزریق می کند.
کفش هایم را درمی آورم،قدمی به جلومی گذارم،پاهایم سردی اب را حس میکند؛انگارحسی دروجودم مرابه بیشتررفتن به سمت آب سوق می دهد.چشم هایم را می بندم وقدم به قدم در آب فرو می روم.خنکی آب وجودم راسراسرغرق نشاط می کند؛کمی درآب می مانم.بعداز گذشت چنددقیقه،لرزی دربدنم می افتد گویی تازه سردی آب در وجودم رسوخ کرده است.زوداز آب بیرون می آیم.
کناردریا می نشینم ودوباره به این دریای بی کران خیره می شوم.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

صفحه 51:

موضوع: خورشید (انشا باموضوع شیوه پاسخ یک متن عینی)

خورشید یکی از میلیاردها ستاره ی موجود در جهان است. این ستاره در مرکز منظومه ی شمسی قرار دارد. نه سیاره ی منظومه ی شمسی تقریباً بر روی یک صفحه به دور خورشید می چرخند. خورشید به دلیل نزدیکیش به ما درخشانتر وبزرگتر از سایر ستارگان به نظر می رسد. فاصله ی آن تا زمین 150 میلیون کیلومتر است. قطر خورشید حدود 1.390.000 کیلومتر است که در مقایسه با قطر زمین (12756 کیلومتر) بسیار زیاد است. با اینکه خورشید از گاز تشکیل شده است، وزن آن بیش از 300 هزار برابر وزن زمین است. حجم خورشید حدود 3/1 میلیون برابر حجم زمین است. هشت دقیقه و 20 ثانیه طول می کشد تا پرتوهای خورشید به زمین برسند . خورشید نیز مانند سایر اجرام آسمانی همواره در حال حرکت است. این ستاره به همراه سایر اجرام منظومه ی شمسی هر 225 میلیون سال یک بار به دور کهکشان راه شیری می چرخد. علاوه بر این خورشید به دور محور خود نیز در حال گردش است. دمای مرکز آن حدود 15 میلیون درجه ی سانتی گراد است.
سطح خورشید از سه لایه ی گاز تشکیل شده است. داخلی ترین لایه «شید سپهر» نام دارد. دمای این لایه حدود شش هزار درجه ی سانتی گراد است. لکه های خورشیدی در سطح شید سپهر ظاهر می شوند. لایه ی بالاتر، «رنگین سپهر» نامیده می شود. ضخامت این لایه 14 هزار کیلومتر است. رنگین سپهر از هیدورژن، هلیم و سایر گازها به وجود آمده است. دمای این لایه حدود پنج هزار درجه ی سانتی گراد است. به خارجی ترین لایه ی خورشید که اطراف رنگین سپهر را احاطه کرده است، «تاج» می گویند.
خورشید منبع نور و حرارت در منظومه ی شمسی است. بدون وجود آن امکان ادامه ی حیات بر روی کره ی زمین غیرممکن است.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

صفحه 52:

موضوع: نوشته عینی در باره خودرو

پرسش های نهایی :

_ خودرو چیست ؟
_ خودرو چگونه کار میکند ؟
_ خودرو ها چه کاربرد هایی دارند ؟
_ ماشین های هیبریدی چه نوع خودروهایی هستند ؟


متن انشا :
• خودرو یا ماشین یا اتومبیل به وسیله نقلیه چرخداری گفته می‌شود که موتور خود را حمل می‌کند یعنی خودرو بدون ارتباط با وسیله دیگر و به کمک نیروی ماشینی خود، قادر به حرکت است
• خودروهای امروزی جهت تولید قدرت از سوخت‌های فسیلی استفاده می‌کنند. این خودروها همگی دارای موتورهای درونسوز هستند که با سوزاندن بنزین، گازوئیل یا گاز طبیعی انرژی ذخیره شده در این سوختها را به شکل انرژی جنبشی قابل استفاده درمی‌آورند.
توان تولید شده در موتور خودرو به واسطه سیستم انتقال نیرو از موتور خودرو به چرخهای آن منتقل می‌شود و حرکت تولید شده به وسیله انسان، برای جابجایی یا برای کشیدن وسیله دیگری مورد استفاده قرار می‌گیرد.
• از کاربرد های خودرو میتوان ترابری و تولید توان کششی را نام برد ؛ تولید توان کششی در بخش‌هایی مثل کشاورزی یا صنعت یا خدمات مورد استفاده قرار می‌گیرد.
• خودروی دونیرو یا خودرو هیبریدی خودروی است که برای حرکت کردن از ترکیب دو یا چند منبع مجزای قدرت استفاده می‌کند. در بیشتر موارد سیستم پیشرانه آنها یک موتور احتراق داخلی در کنار یک یا چند موتور الکتریکی قرار دارد و خودرو این قابلیت را دارد که فقط از یکی از این منابع انرژی یا هر دو آن‌ها در کنار یکدیگر استفاده کند. انواع دیگری از خودروهای هیبریدی هم وجود دارند که از سوخت‌های دیگری مانند پروپان، هیدروژن یا انرژی خورشیدی بهره می‌برند. این خودروها به خودروهای سبز نیز معروفند.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

بازنویسی حکایت صفحه 71 دهم

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود هیچکس نبود جز خدا و مصلح
مصلح با اینکه 10 سال بیشتر سن نداشت از علم و دانش فراوانی بهره برده بود و ازسایر همسالان خود چند قدمی جلوتر بود، او به شعر و ادبیات علاقه زیادی داشت و هر روز که به مکتب میرفت شعرهایی مینوشت تا توسط میرزا قاسم مورد بررسی قرار بگیرند.
یکی ازروزهامیرزاازمصلح خواست تاشعرجدیدش رابرای همه وباصدای بلندبخواند
مصلح هم بی هیچ تردیدی کتاب رادردست گرفت وشروع به خواندن کرد.......
قسمت کمی ازشعرخوانده شده بودکه بچه هاطبق معمول ازفرصت پیش آمده استفاده کردندوبابغل دستی هایشان شروع به پچ پچ کردندوکم کم کلاس شلوغ شدو
هرچقدمصلح صدایش رابلندترمیکردصدای آنهاهم بلندترازقبل میشد
همین موضوع مصلح راناراحت کرد،اودفترشعرش راکناروگذاشت وگفت:
سخن راسراست ای خداوندوبن
ای صاحب سخن آگاه باش سخن دارای شروع واتمام است
میاورسخن درمیان سخن
پس تابه اتمام نرسیده درسخن کسی واردنشو......
خداوندتدبیروفرهنگ وهوش
انسانی ک دارای هوش وخرداست
نگویدسخن تانبیندخموش
درسخن کسی واردنمیشودتازمانی که افرادسکوت پیشه کنند
آن روزابومحمدمشرف الدین مصلح بن عبدالله بن مشرف یابه عبارتی همان شاعرپارسی گوی سعدی شیرازی درس بزرگی به دانش آموزان و دیگر افراد قرن های آینده داد به طوری که هنوز با گذشت این همه سال یاد و معنی سخن ستودنی او باقیست ... .

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

دهم - صفحه ۸۰

هر بار که چشمانمان را می بندیم می توانیم خود را در قالب شی یا کسی دیگر تصور کنیم . گاهی یک سنگ ریزه و یا گاهی یک پروانه.

بال می زنم و پرواز می کنم از لابه لای برگ های سبز رنگ و درختان بزرگ و بلند تا برسم به قرار عاشقانه با گل ها همان گل هایی که عطرش مست می کند و رنگش نوازش می کند روحم را. گل هایی که رنگا رنگ اند و همچون سفره ایی خوش رنگ و لعاب بر زمین پهن شده تا من را به نشستن بر روی گلبرگ هایش دعوت کند تا از شیره ی خوشمزه اش گلویی تازه کنم و دوباره بال بزنم و بروم به سمت و سویی دیگر. می روم به سمت دریاچه ی زیبای جنگل تا هم آبی بنوشم و هم در آب ذلالش که هم چون آیینه ایی شفاف است تصویرم را ببینم و دوباره و دوباره از پرهای رنگارنگم با خال های ریز و درشت رویش دیدن کنم و باز دوباره حض کنم و از پروردگارم برای این همه زیبایی و دقت که بر روی بال هایم نقاشی کرده است سپاس گزارم.

شکر بگویم برای روزهایی که کرم بودم و در پیله ی خود پروانه ایی شدم تا پرواز کنم و دنیایی را که از زمین دیده بودم این بار از آسمان ببینم. دو دنیای مختلف با دو تصویر متفاوت. من پروانه ام، همانند خیلی های دیگر می خندم، گریه می کنم، عاشق می شوم و با دوستان خود بازی می کنم و در نهایت می میرم. ما پروانه ها دنیا را زیباتر می بینیم. زیرا که دو بار متولد شده ایم. یک بار به عنوان کرم و بار دیگر به عنوان پروانه. پروانه بودن بال می خواهد تنها دو چشم بینا می خواهد تا دنیا را زیباتر ببینیم. پروانه بودن کار هر کسی نیست. پروانه بودن دل پاک و مهربان می خواهد....

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

پاسخ شعرگردانی صفحه 97 نگارش دهم

شعر گردانی:

مگر دیده باشی که در باغ و راغ / بتابد به شب کرمکی چون چراغ

یکی گفتش ای کرمک شب فروز / چه بودت که بیرون نیایی به روز؟

ببین کآتشی کرمک خاک زاد / جواب از سر روشنایی چه داد

که من روز و شب جز به صحرانیم / ولی پیش خورشید پیدا نیم

بازگردانی و بازپروری:

شاید تا به حال در میان باغ کرم شب تابی را دیده باشی که همچون چراغ در شب می در خشد .

یک نفر از کرم شب تاب پرسید که چرا هنگام روز بیرون نمی آیی و نمی تابی .

بنگر که کرم شب تاب از روی بینش و آگاهی چه جوابی به او داد : من تمام طول شبانه روز را در صحرا به سر می برم ولی در برابر تابش خورشید درخشان دیده نمی شوم و به چشم نمی آیم.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

صفحه ی ۹۷: شعر را بخوانید و درک و دریافت خود را بنویسید
بازپروری شعر مگر دیده باشی که در باغ و راغ بتابد به شب، کرمکی چون چراغ

مگر دیده باشی که در باغ و راغ بتابد به شب، کرمکی چون چراغ

یکی گفتش، ای کرمک شب فروز چه بودت که بیرون نیایی به روز

ببین کاتشی کرمک خاکزاد جواب از سر روشنایی چه داد

که من روز و شب جز به صحرا نیم ولی پیش خورشید پیدا نیم

بوستان. باب سوم

مقدمه: گول ظاهر را نخورید. بلکه به عمق آن باید توجه کنید. چیزهایی در دنیا وجود دارد که در ظاهر بسیار حیرت انگیز هستند اما در باطن بسیار ساده و بر عکس چیزهای به ظاهر ساده ایی در دنیا وجود دارد که در باطن بسیار پر رمز و راز هستند.

معنی:تا به حال دیده ایی که در باغ و بیشه در هنگام شب کرمی مانند چراغی بتابد؟ یکی دیگر گفت: ای کرم کوچکی که شب ها نورافشانی می کنی به چه علت در روز و روشنایی بیرون نمی آیی؟

کرم که مانند آتشی کوچک روشنایی داشت و از خاک زاده شده بود از سر عقل و درایت این چنین پاسخ داد: که من روز و شب(تمام مدت) در صحرا هستم اما در شب دیده می شوم. زیرا که من در مقابل عظمت خورشید جلوه ایی ندارم.

مفهوم شعر: تصورات ما با آنچه که در واقعیت وجود دارد فرق می کند. ما انسان های حکیم و دانشمند زیادی را می بینیم که از نظر عقلی و هوش و درایت بسیار بالا هستند و زمانی که از میزان عقل و هوش آن ها مطلع می شویم غبطه می خوریم و می گوییم این فرد همه چیز را می داند اما در واقعیت دانسته ها و آگاهی آن ها محدود است به یک مقطع و درجه ایی دارد در حالی که درایت و آگاهی خداوند بسیار زیادتر از آن دانشمند است. دقیقا مانند نور همان کرم شب تاب در مقایسه با نور خورشید که نور کرم شب تاب در مقایسه با خورشید بسیار ناچیز است یا مانند پزشک معالجی که با مداوای بیماری یک شخص بسیار شکرگزار و قدردان او می شویم اما در حقیقت این پزشک در مقایسه با خلقت و معجزه ی خداوند بسیار ناچیز است.

در حالی که خداوند همه ی خلقت خود را، سلول به سلول و اتم به اتم با چنان نظم و درایتی در کنار یکدیگر چیده است، تا این چیزی که ما می بینیم شده است.

نتیجه گیری: در ظاهر که به کرم نگاه می کنیم متوجه می شویم که این آفرینش بسیار حیرت انگیز است ولی با کمی دقت متوجه می شویم که این ها همه آفریده ی پروردگار است. ظاهر ماجرا ساده است اما کمی که تفکر کنیم متوجه می شویم انقدر سخت و پیچیده است که حتی فکر و ذهن ما گنجایش آن را ندارد.

پاسخ کارگاه صفحه ۱۱۸

شخصیت:‌ مرد روستایی ،‌کوزه ی شکسته و کوزه ی سالم

ماجرای داستان:‌ (‌از بند دوم تا بند پنجم)غرور کوزه ی سالم و شرمندگی کوزه ی شکسته ،‌گفتگوی مرد روستایی وکوزه شکسته-‌اوج داستان دید مرد روستایی متفاوت است و با نشان دادن گلها به کوزه به او اطمینان داد که با وجود شکسته بودنش باز مفید بوده و....

فضا:
‌حال و هوا شرمنده بودن یک کوزه ومغرور بودن کوزه ی دیگر -‌چوب روی شانه ی مرد.

مکان:‌ مسیر جاده به خانه

زمان: هرروز

روایت:‌ شیوه ی بیان روایی-‌غیر رسمی -‌عاطفی-‌صمیمی

زاویه دید:‌ دانای کل (‌سوم شخص)

نوشته: فرحناز حسینی ،‌استان البرز


  • ۶ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا در مورد دریا

    موضوع انشا: دریا

    موضوع دریا، دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    مقدمه:

    دریا بی پایان بود.موج ها ارام نداشتند.دریا معنی شوری اب بود با ماهی های کوچک و هزاران صدف رنگارنگ.دریا یعنی هیاهوی موج های کف کرده،باران قطره ها و فریادهایی سرشار از هیجان که در این بازار هیاهو در فضای نامتناهی به انتها نمیرسد.

    آهسته به سوی معرکه ابی رنگ قدم برداشتم.نسیم گوشنوازی را روی صورتم احساس کردم که موهای گیس شده کنار گوشم را در هوا به پرواز دراورده بود.تابش سوزان افتاب داغ تابستان پوست لطیف دستانم را قرمز کرده بود.

    ریز ریزه هایی از ماسه لای انگشتان رفته بود و پاهایم را اذیت میکرد.در دل این آزار ناشی از ماسه گرمای شدیدی را درکف پاهایم احساس کردم.در نیمه های مسیر خرچنگ های رنگارنگ را دیدم که بی خبر از شن ها سر از خاک بیرون اورده بودند.از دور صخره ها را دیدم که چگونه با قدرت مانع ورود اب دریا به شهر میشوند.

    هرچه نزدیک تر میشوم این معرکه ابی برایم زیباتر میشود.برخورد اب را با انگشتانم احساس کردم.گرمی افتاب و سردی اب حس خوبی را در وجودم پدید اورده بود.پاهایم را که در اب نگاه میکنم مانند تکه سنگی به زمین چسبیدند و خیال جداشدن از اب را ندارند.موج های دریا به سرعت برای استقبال من به ساحل نزدیک میشوند.انقدر نزدیک که لباس هایم خیس میشوند.

    نتیجه:

    دریا یعنی فریاد موج ها برای عبور و چشم های مشتاقی که این مبارزه را تماشا میکردند.دریا یعنی شنیدن قشنگترین انشاء درباره مرغ های دریایی .دریا یعنی وسعت،زندگی بی پایان،یعنی هزاران زندگی،هزاران شور و شوق،دریا یعنی خیره شدن به افق در آرزوی پایان.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: دریا

    موضوع دریا، دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    بی کرانه ترینم ، از وسعت لبخند ،غم ،شادی ،درد، به گونه ای که انگار هیچ کس طعم تلخی و شیرینیشان را نچشیده ! یاوه نمیبافم ؛ حرف ها دارم برای گفتن که سال هاست آنها را میشنوی.
    شادی من! ختم شد در روزی که عاشقان در بی نشانه ترین ، قایق عاشقی مینشستند و پیوند دل خود را در وسعت دلم آغاز میکردند، و عشقی ماندگار که با فرزند من، یک لیوان آب ، نوشتند قانونش را .
    اما از غم هایم ؛ انگار که قفل به زبان دل وسیعم زده اند ؛ انگار مادری شده ام که رسم روزگاران غم فرزندانش را در دل او جای میدهد؛
    و سالیانی است که دل من، درد دل مادران و خواهران و همسرانی را به دوش میکشد.
    درست، چندین سال پیش بود که غواصان ایرانی در دل من نابود شدند وبه عرش خدا و درجه ی رفیع شهادت رسیدند ؛ تازه داشت آرام میگرفت این بی قراری ها ! که پدران دخترانی ، همسر همسرانی و دو یاور همیشگی ، برای همیشه نابود و بی قرارم کردند، طوری دل پر آب و روشنایم را بی آبرو کردند ، که مطمئنم اگر سهراب بود ، دیگر قایقی به آب نمی انداخت و از من عبور نمیکرد برای رسیدن به آنجایی که، در بیشه ی عشق کسی باشد ، قهرمانان را بیدار کند .
    ساعت دقیق وقوع حادثه را در یاد ندارم؛ ولی آن روز تاریک و تاریخش ؛ درست یادم است در تاریخ : ۱۶دی ، روز شنبه ، سانچی! درونم سوخت و آتش گرفت و در آتش غرق شد . نامردانه ترین پارادوکس دنیا ، اینجا بود، در دل من .
    به یاد دارم که عاشقانیشان تمام شد ، امیدهای مادرانه برای نجات فرزندان ناامید شد ؛ و احسان هایی؛ که نفسشان حبس شد .
    به خدای خدایان قسم ، خواستم قانون اتم رابشکنم و اکسیژن ها را فدای نفسشان کنم اما ، انگار لیاقت نفس های آنها بی کرانه تر از این اکسیژن ها بود. من و آتش جنگیدیم ؛اما این بار او برنده ی میدان بود، سی و دو،هیچ . ولی یادش باشد، از بی رحمی هایش ، انتقام خواهم گرفت .
    نمیدانم ! انگار خدای فکر کرده بود ؛ دل من طاقت این همه واهمه را دارد ، ولیکن! دل من !دلکی بیش نبود در برابر عظمت این غصه ، این درد و این ناجوانمردی .
    ای کاش این بار خدایشان صدایم را بشنود؛ و طاقت دهد به دل های مادران و خواهران بی طاقتشان و قول میدهم به بغض های عاشقانه، که هر سال به باران گوش زد کنم ببارد و نفس آنها دیگر حبس نشود.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: دریا

    موضوع دریا، دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    کنار دریا نشسته بودم ، در سکوت و تنهایی. صدای امواج ، طنین خوش هستی بود و من درکنار این وسعت بی کران غرق اسرار الهی، لحظه ای باخودم اندیشیدم : چرا دریا آبی رنگ است؟

    چراخدای خوب و مهربان آب را به رنگ آبی در آورده ، با این همه لطافت و زیبایی؟ دلم آرام تر از همیشه به من گفت: آیا تو میتوانی بگویی که چرا قلب انسانها همیشه سرخ است؟

    جواب دادم: نه معلوم است که نمی توانم بگویم. دلم آرام نجوا کرد: در هر رنگی حکمتی است. آن گونه که رنگ برگ سبز است، چون نشانه ای از سرسبزی و خرمی است. رنگ تنه درخت قهوه ای است؛ چون رنگ قهوه ای نشانه ی استوار بودن و بلند قامتی و ایستادگی است و…

    از همان زمان بود که من سعی کردم، رازهای آفرینش را بیشتر درک کنم و این مطلب را همواره به خاطر داشته باشم که خداوند بخشنده و مهربان در هر کار یا رنگ هرچیز حکمتی قرار داده و می خواهد از طریق این حکمت ها راه زندگی کردن را به ما انسان بیاموزد، راه خوب اندیشیدن در طبیعت را و جاودانه شدن را…

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: دریا

    موضوع دریا، دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    خداوند نعمت های زیادی به ما داده است که یکی از زیباترین و فوق العده ترین آنها دریا است.
    من دریا را خیلی دوست دارم زیرا با آن خاطره های زیادی دارم.

    یکی از زیباترین خاطره هایی که از دریا دارم مسافرت مان به شمال است. در آن مسافرت من و دوستانم به شهر رشت سفر کردیم که در آنجا به کنار دریا رفتیم و باهم بازی های زیادی کردیم.

    دریا واقعا شور وهیجان زیاد و وصف نشدنی دارد که نمیتوانم بیان کنم. از نظر شما چطور؟
    آری درست است دریا خیلی زیبا است البته باید شاکر خداوند مهربان باشیم که همچین نعمت خوبی را به ما عطا کرده است تا بتوانیم از آنها نهایت استفاده را ببریم.

    راستی این را هم باید گفت که گاهی وقت ها دریا خیلی خطر ناک و زشت میشود؛
    گاهی اوقات خبر های زیادی از غرق شدن انسان،قایق،کشتی و… به گوش مان میرسد که دریا را برایمان خطرناک میکند.
    این را هم باید گفت که ما خودمان باید ملاحظه کنیم و خود را دچار خطر نکنیم. ما اید قدر این همه نعمت را که خداوند به ما داده است را بدانیم و شاکر خداوند باشم.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: دریا

    موضوع دریا، دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    صدای دلنشینی عمق وجودم را پر از آرامش می کند. چشمانم رامی بندم،بادی که موهایم رانوازش میکند،مرا در لذت غرق کرده است.این حس ناب از عمق تمام زیبایی ها سر چشمه گرفته است،دریا را می گویم.
    زیبایی به این عظمت باعث میشود که هرلحظه به یاد خالق معجزه انگیز بیافتم.
    دریابه من یادمی دهد آرامش پس ازطوفان را،اصلا پیدانیست که این دریای آرام وبی کران شاهد همان طوفانی است که شب قبل تمام وجودش راپراز تلاطم کرده بود.
    سعی میکنم مانند دریاباشم،باوجودتمام ناآرامی ها که گاه باآن مواجه می شوم،پس از طلوعی دوباره زندگی را ازسر بگیرم واین را هم میدانم که امروز طلوع دیگری نخواهد داشت.
    باوجود این طوفان هاست که قدر این آرامش را می فهمیم.
    دریاآرامم میکند،حتی شن های ساحل هم درزیبایی این دریای بی کران سهیم اند.
    به آرامی روی شن ها مینویسم :خداهست درتمام طوفان ها و ناآرامی هاوپس ازآن معجزه ای میکند به زیبایی یک طلوع آفتابی درکنار دریای آبی.
    وجودم سرشارازعشق وجودش می شود،همه چیزرابه خودش می سپارم وچه استراحت خوبی است ،خودم باخودم،درکنارخودم،برای خودم و
    فارغ از همه ناآرامی ها دل به دریا می سپارم:)

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: دریا

    موضوع دریا، دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    دریا! دریا! دریا
    مکانی که تمام بخش های زندگیدر آن پدیدار میشود وچه زیباست نامش که قشنگ تر از تمام آسمان هاست.
    دریا که می آید با خود آرامش وشبنم های غلتیده بر گونه ها را می آورد.
    ای که امواج دل انگیزتبر دلت موج میزندوگرمای پنجه ی طلایی خورشید باعث درخشش با شکوهت می شود.ای که نرمی و گرمی ات آرامش جان ماست و نشان دهنده ابتدایی سرزمین رویاهاس
    آری ساحل دریا ابتدای شکوه و عظمت دریا است.
    گوش کن!به صدای خروشان وشاید هم آرامش بخش گوش کن!آیا می بینی؟
    می بینی که میزند؟موج را میگویم. باشتاب و عجله می آید.همچو باد.همچو رود.همچو نور.می آیدو می زند موج را میگویم.
    غروب دریا همانند پایان داستان مورد علاقه مان است!
    کم کم که آفتاب روشن و پر محبت به پشت کوه های استوار پناه می برد هوای دلمان مانند دریا بی قرارِ صبح می شود.
    بیاییم دست در دست هم دهیم و پایان داستانمان را به خوبی تمام کنیم و همانند دریا خاطرات کل روزمان را فاش نکنیم و به گوش باد نسپاریم.

    و فقط ما هستیم که با این هوای بی قرارِ غروب نمیدانیم به چه وسی پناه ببریم.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: دریا

    موضوع دریا، دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    به نظر من دریا یعنی ارامش.ارامشی که از هر مسکنی بالاتره.موج پر خروش دریا وقتی به ساحل میرسه و دوباره برمیگرده به دریا و ساحل رو خیس میکنه و صدف هارو روی ساحل میزاره زیباترین صحنه ی دنیاست.تصور کن روی یک تکه سنگ وسط ساحل نشستی و داره غروب میشه،کسی هم نیست و سکوت دریا رو فراگرفته که صدای پر خروش برخورد موج به سنگ ها سکوت رو میشکنه،دیگه تو اون لحظه چی بهتر از این میخوای؟
    نمیدونم چرا همیشه علاقه ی زیادی به دریا داشتم و دارم.وقتی پاهاتو میزاری لبه ی ساحل و موج به پاهات برخورد میکنه و حالت کف بوجود میاره و صدف های سفید کوچیک و بزرگ زیر پاهات حس میشه،قشنگ ترین حس دنیاست.وقتی که صدای دریا با صدای پرندگان گره میخوره موزیکه دلنشینی بوجود میاره.همیشه دوست داشتم مثله دریا باشم،عمیق و پر خروش.گاهی ساکت و اروم،گاهی پر از هیاهو.باید از دریا یاد گرفت که آدمای بد زندگی رو ببری لبه ی ساحل بزاریشون و بری و آدمای مهم زندگیتو ببری توی اعماق وجودت.دریا احساسی ترین نعمت خداست که زیبا ترین و با غرور ترین نعمته که همه ی آرامشو یک جا توی خودش حل کرده.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: دریا

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    بار دیگر نگاهش را به دریادوخت دریا آرام نبود موج های مطلاطم و وحشی بابی رحمی بر صخره ها می کوبیدند اما صخره ها استوارتر ومقاوم تراز آنچه بودند که شانه خالی کنند ،مرغان دریایی برفراز دریا پرواز میکردند وقیل وقالی به راه انداخته بودند که نگو ونپرس اما دریا این قاتل زیبا دیگر هیچ جذابیتی برایش نداشت این دریا زمانی برایش زیبا بود که چشمان دریاگونه ی معشوقه اش را از او دریغ نکرده بود خسته بود خسته ی خسته اززندگی از ادم هایش از ان دریا که هنوز تن عزیزش را درآغوش گرفته بودوقصد رها کردنش را نداشت بار دیگر آن خاطره تلخ برایش اکران شد دریا این زیبای غم انگیز سال گذشته درعرض چند لحظه تن عزیزش رابه گرو گرفت به گروی خوشبختی شان. اشک در چشمانش حلقه زد روی تخته سنگی کنار ساحل نشست گیتارش راروی پاهایش گذاشت وانگشتانش را باتارهای گیتار اشنا کردونواخت،چشم هایش را روی هم گذاشت وزمزمه کرد :دریاااا اون دیگه رفته دریا برنمیگرده .....دستهایش رااز روی تارها برداشت چشمانش راباز کرد قطرات اشک دیدش را تار کرده بودند با دستانش اشک های گرم را کنار زد خورشید درهمانجا که دریا به پایان میرسد درحال غروب بود انگار خورشیدهم دل خونی از دریاداشت چون با نگاهی خون الود اورا ترک میکرد زهر خندی روی لبانش امد آه که چقدر به وجد می امد وقتی که معشوقه اش با مهارتی تمام غروب خورشید را برایش توصیف میکرد وسایلش را جمع کرد وقدم هایش رابه سوی دریا برداشت وقتی نزدیک دریا شد برروی زانوهایش نشست رزهایی سرخ وسفیدی را که برای تولدش خریده بود به دریا سپرد تا دریا به دستانش برساند روی پاهایش ایستاد ونگاه اشکبار خود را به دریاداد واوهم مثله خورشید بانگاهی خونبار ازدریا خداحافظی کرد .....

  • ۲۱ نظر
    • انشاء