نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

۵۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانلود انشا» ثبت شده است

انشا با موضوع درخت

موضوع انشا: درخت

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

مقدمه: درخت غمگین است او مدت هاست که رنگ زندگی را به خود ندیده است حتی یک پرنده هم از این بیابان گذر نمی کند.

بدنه: اما آمدن یک چیز درخت پیر را خوشحال میکند آری او آمدن نسیم است ، نسیم بهاری پس از یک سال دوباره آمده است و با خود آمدن باران را خبر میدهد ، رودی از دور دست ها به سوی تک درخت پیر جاری میشود، دست و روی دشت شسته میشود و زندگی به پوست های خشکیده درخت پیر باز میگردد.
پرندگان نوای شادی سر میدهند و مردم دوباره به دل طبیعت باز میگردند شاید همین خوشحالی اندک درخت پیر را سروپا نگه داشته است.
درخت پیر مردم را به دوران کودکی خود میبرد زیرا بر هر شاخه او زندگی و خاطره ای خوش نهفته است.

جمع بندی: نگاه های مردم از دشت برداشته نمیشود درخت پیر مانند مادری مهربان در وسط دشت شادمان است، اما یک چیز او را ناراحت میکند چه کسی بعد از این همه شادمانی دشت را خالی از زباله ها می کند.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا: درخت

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

منظره زیبایی است؛دیدن تهران از ارتفاع،جایی که عشاق می آیند و به تماشایش مینشینند.اما بعضی شب ها چراغ ها صحبت میکنند از کوچه های تنگ در شرق و از شهر های بزرگ در غرب ...

سالهاست این بالا هستم.در بالاترین آلاچیق بام تهران.عاشق ها به پیش من می آیند و سند عشقشان را روی من حک می کنند.اوایل تیزی کلید ها اذیتم می کرد اما الان برایم شیرین است.شیرینی عشق هایی که به امید هم زنده اند،کسانی که شاید نام هایشان در شناسنامه برای هم نیست اما قلب هایشان به نام هم است.
روزی یکی تنها امد.در چشمانش غم زیادی بود؛از آن پس هر شب آمد .بدون حرف می آمد و بدون حرف می رفت.گاهی احساس میکردم شاید او هم مانند من نمی تواند حرف بزند.اما من دلم به رفیق دیرینه ام باد،که شاخه هایم را میرقصاند خوش بود.
در عمرم چنین احساس هایی را در یک جفت چشم ندیده بودم.افسوس،درد؛دردی که انگار از اتش جهنم هم بدتر بود...
سنگینی دردش را بر روی شاخه هایم حس میکردم...
٢١ابان بود که با کیک و دختری خردسال آمد.شروع مرد به زمزمه شعری:
با اولین نگاه ،عاشق شدم...
با دومین نگاه ،سوختم...
و با سومین نگاه خاکستر شدم...
جلو امد و از نیمکت جلوی من بالا امد؛دستش را روی اولین قلبی که حک شده بود ،قرار داد.یادم امد.یادم امد.چگونه فراموش کرده بودم؟رزا و دانیار.سالگرد ازدواجشان بود که دانیار این شعر را برای او خواند و چند دقیقه بعد رزا از حال رفت .هیچوقت نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.اما امروز فهمیدم چه اتفاقی افتاد.اما امروز که شش سال گذشته فهمیدم؛رزا همان شب به دلیل توموری که کشف نشده بود،جان داد...
امروز دانیار با دختر شش ساله اش امد و قلب را به او نشان می دهد و وقتی او را صدا میکند،قلب من میریزد:

رزای بابا.....

نویسنده: پگاه قاسمی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا: درخت

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

وزش باد شدید بود، از شانس بد، من کنار تیرهای برق بودم.یک روز که هوا بارانی،رعد و برق بود من از ترس شاخ،برگهایم را در هم می کشیدم یهو یه رعد و برق یکی از شاخه هایم را سوزاند،شکست.وااااااااااااای عجب دردی داشت،دردی تحمل نکردنی،شاخه ام افتاد روی سیم برق،دیگه نمیدونم چی شد.از دردی که از شاخه شکسته ام داشتم از حال رفتم وقتی چشمهایم را باز کردم دیدم صبح شده است.دور،برم چقدر شلوغه این آدمها دیگر که هستند؟چه می خواهند؟
آهان اینها برای درست کردن برق آمده اند از حرفاشون معلومه اشکال از شاخه ی من است.کاش من درخت نبودم،آخر فایده ی من چیست جز خراب کاری،معلوم شد که برق روستا دیشب قطع بوده است و مردم روستا دیشب در تاریکی بوده اند آنها با هم می گفتند اگر برق را الان درست کنیم باز هم این درخت در اثر باد روی سیم برق می افتد و برق دوباره قطع می شود،باید این درخت را از ریشه قطع کنیم.وااااااااااااای می خواهند قطعم کنند.دیدم یک وسیله ی بزرگ که معلوم بود اسمش اره هست آوردند و روی تنه ام زدند،دردی طاقت فرسا بود.با ضربه هایی هایی که به پایان رسیدن عمرم نزدیک می شود ،مرا بالای یک کامیون بزرگ گذاشتند،وارد یک دیوار بزرگی کردند،مرا زمین انداختند.وای چرا این همه درخت را قطع کرده‌اند؟
می خواهند با این درخت ها چکار کنند؟من را داخل یک دستگاهی که بدنم را قطعه قطعه می کرد گذاشتند.من را تبدیل به یک چیزی که اسمش را نمی دانم کردند،آخر اسم من چیست؟ دوباره مرا سوار یک کامیون کردند،به یک روستای دور افتاده بردند،به یک مدرسه رسیدیم و بچه‌ها گرد من جمع شدند،آنها با دیدن من خیلی خوشحال شدند انگار بهترین چیز دنیا را دیده اند.یکی یکی همه این چیزها که من اسمشان را نمی دانستم پایین می آوردند،و هر کس یکی برای خودش می برد،آخر فهمیدم که اسم من چیست.اسم من نیمکت بود و از آن روز به بعد با آن اسم زندگی می کنم.
خوشحالم که دل چند بچه را شاد کردم و از نیمکت بودنم خوشحال هستم.این بود زندگی من که از درختی بیچاره تبدیل به یک نیمکت خوشرنگ شده است.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا: درخت

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

یاد شعر کودکانه باز باران افتادم :
جنگل از باد گریزان =چرخ های زد چو دریا
دانه های گرد باران =پهن می گشتند هرجا
ابر زیر درختان =رفته رفته گشت دریا
بس گوارا بود باران =به چه زیبا بود باران

زیبایی خیال انگیز این بهشت را نگاه میکردم و نعمت های خدارا سپاس و ستایش میکردم و چه قدر این وارونگی احساس های لطیف آدمی را بر می انگیزد .آنگاه که ما میوه رنگارنگ درختان را میخوریم در اصل اینگونه است که تمام میوه و برگ آن که پایین می رسد درواقع ریشه و اصل آن در آسمان و ثمره اش رو به پایین و به بدن ما میرسد.
زیر درختی نشسته بودم در کنار برکه ای آب و صدای زیبا و دل نواز پرندگان مرا از این همه زیبایی به اوج سرمستی رسانده بود با نگاه زیبا پسندانه ام به جلوگیری درخت و آب و ابر و آسمان زیبای آن خیره شده و محو تماشا بودم غریق در لذت و شادمانی ،از این همه ارمغان و نظم و زیبایی های خلقت به آب برکه که شاکی بود ،چنان زیبایی آسمان در آن هویدا بود که ذوحیات و پرندگان خوش الهانی که بالای سرم درحال پرواز های عاشقانه و راز نیاز های خود بودند دیده میشد و ابرهای پنبه ای و رنگارنگی که هرکدام سعی میکردند به نحوی خودشان را بیشتر نشان دهند و با درختان و شاخساران خمیده در آب و آویزان به طرف آبها که در آیینه همه چیز معکوس بود و ریشه های گسترده و با عظمت درخت دوباره دیده میشد دیگر خودم را گم کرده بودم و خودم را به دست سرنوشت دادم و به همراه ابرهای خروشان ، ریشه های مجذوبش و آب های جاری از دره ها و کوه ها و زمین های مختلف گذشتیم و دوباره به کنار دخترای تنومند و پهناور رسیدیم ...

بنویسیم درخت ؛بخوانیم زندگی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا: درخت

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

صدای عوعوی بآد میآید و شآخه هآیم در هوا رقصآن جلوه میدهد.
سآل هآست کهـــ میآن دشتی سرسبز و سرتآسر سُکوت،در
اعمآق خآک رشد کرده و تنهام....
چهـــ عآشـــقآنه هآیی شنیدم زیر برگ های رنگآرنگ پاییز و چه برفی بود در زمستان تاریک روی شآخه هآی نآزک قدرتمندم...
چــهـــ دردهآ که از زبآن کبوترهآ نشنیدم و چه رنج هآ که ز پیری نکشیدم...!
تنم عریآن بود در زمستآن و در پآییز قآب عکسی زیبآ بودم ...!¡
دست به قلم نیستم امآ ، ذهنم پر از خآطراتی است که اگر بنویسم پآیآنی ندارد...
چهـــ نبرد هآ که سنگر و سپر جآن بودم و چه زخم هآ که دردش نباشد خآطرآتش هست؛خاطره ها تند تر از ما میدوند و میدوند ، به مآ میرسند و نآگهآنی گرفتآرمآن میکنند...
نه،این فکر اشتباه است! فقط انسان هآ نیستند که درد و زخم را میفهمند و قدرت درک و حس دارند، خیلی جآهآ همین انسان زخم بر تنم گذاشت...
روزهایی که عصبانی بود و بر بدنم ترآشید...
روزهآیی که یآدگآری بر بدنم گذآشت ...
برای دفاع از خودش نآگهآنی خنجری بر تنه ام کشید‌..
وقتی خوآست به منآفع دست بزند ،با تبر مرا برید...
امآ
من نبآختم و شکوفه زدم !
رفته رفته خمیده شدم و شآخه هآیم دیگر توآن قبل رآ نداند و شکننده هستند؛عمرم رو به پآیآن است و من شاید قرن هآست به تمآشآی جهآن نشستم ...
امآ ، جز غرور و طمع و نیرنگ ندیدم، جز جنگ و نبرد ندیدم..پس صلح کجآست؟!!!
بس نیست این همه ناکآمی ، این همه زخمی؟؟
تآ کی شمشیر کشیدن روی برآدر ، تآ کی طمع پول و ثروت،چرآ جهآن این را درک نکرد که تنهآ یکبار زنده است و یک بار آرامش رآ تجربه خواهد کرد و تنهآ یکبار امنیت رآ با تمآم وجودش حس کند؟؟؟؟
در تمآم طول عمرم پنآهی بودم از گرمآ،همدمی برآی تنهآیی و کآغذی برآی نوشتن ، شکوفه و برگ هایی برآی زیبآیی طبیعت ، تکیه گآه دخترک بی پدر و موجی از نگفته هآی بسیاری از انسان هآ.......
شنیدم درد را ،خوشی را امآ هیچ کس از خدا کلامی نگفت ...
این بود بشریت و این مخلوقی که من دیدم..!
بی گنآهی که بآلآی دآر رفت و سربآزی که نآمه های عاشقآنه مینوشت برای روزی که نبود...
و من هرروز افتاده تر میشدم...
پنجره رآ رو به حیاتی دوباره بآز کن !حتما من رآ خواهی دید و قول میدهم شکوفه بزنم برایت و در پاییز اجآزه خواهم داد با موسیقی برگ هآ زیر پاهآیت همرآه شوی و با میوه هآی رنگآرنگم روح لطیفت را شآدآب کنی...
مَن هُویَت پَنجره هآ هَستم
جَوآنه ، شـــِعر مَن است
و غُنـــچه
معنی عِشق میدَهَد

نویسنده: تلما البرزی

  • ۴ نظر
    • انشاء

    حکایت نویسی نگارش پایه هشتم

    حکایت نویسی نگارش پایه هشتم

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    صفحه 36:

    روزی اقا محمد خان در زمین کشاورزی خود مشغول به کار کردن بود و در حال انجام برداشت محصول بود که بدست اورده بود.
    درهمین حال که داشت محصول خود را برداشت میکرد،غبار ناپسندی به سوی او آمد و غبار وارد چشم آقا محمد خان شد.
    تقریبا یک کیلومتر پایین تراز زمین کشاورزی که اقا محمدخان داشت،یک دامپزشکی وجودداشت.
    این هم چشم درد عجیبی گرفته بود با ناله های بلند میرفتم و میرفت تا به دامپزشکی برسد تا دردچشم خود را درمان کند. خلاصه ی داستان ما آقا محمد خان هم رفت و رفت و رفت تا اینکه به دامپزشکی رسید و گفت:((دکتر،دکتر،کجایی؟بیا که از چشم درد کور شدم زودباش به دادم برس.‌))
    دکتر دامپزشک هم گفت:((عزیزمن،من دارویی که بشود تو را درمان کرد ندارم،اینجا دامپزشکی است فقط مخصوص درمان بیماری حیوانات میباشد.))
    آقا محمد خان هم گفت:((امکان ندارد،توحتما باید یه کاری برای من کنی تا این درد شدیدچشم من درمان شود.
    دکتر دامپزشک گفت:((آقا محمد خان من که گفتم،دارویی برای درمان تو ندارم.))
    اقا محمد خان هم به حرف های دکتر دامپزشک گوش نکرد و دامپزشکی را با سروصدای خود شلوغ کرد و دامپزشک هم مجبور شد که قطره ای که مخصوص چشم حیوانات بود به چشم آقا محمد خان وارد کند و آقا محمد خان هم با همین درد شدید از دکتر دامپزشک تشکر کرد و راهی منزل خود شد و به منزل رسید و با اینکه درد داشت بدون هیچ سلام یا ایکنه کسی خانه است به اتاق خود رفت و روی تخت خود خوابید تا اینکه صبح ساعت ۹ بلند شد و هیچ چیز را نمی دید و فریاد زد:((پسرم،پسرم! ابرهیم کجایی؟ بیا، که پدرت کور شد و هیچ چیز را هم نمیبیند،پسرش ابرهیم را هم از خواب بیدار کرد و ابرهیم گفت:((پدر جان؟چی شده که نمیتوانی ببینی؟؟؟))
    آقا محمد خان هم داستان را برای ابرهیم پسرش تعریف کرد و گفت من را سریع به دادگاه ببر.
    پسر گفت:(( چرااا؟))
    پدر هم با عصبانیت گفت:((من ان کاری را که بهت گفتم انجام بده.))
    ابراهیم پدرش را به دادگاه برد و به پیش قاضی رفت و گفت:((آقای قاضی بنده شکایت دارم از دامپزشکی که در محله علی اباد است.
    آقای قاضی هم گفت:((پدر جان!شکایت خود را اعلام کن تا ماهم کار هایی که باید انجام دهیم را انجام دهیم. ))
    پدر جان دوباره داستان را هم برای اقای قاضی تعریف کرد.
    آقای قاضی هم گفت:((پدرجان ببخشید هیچ حکمی نمیتوان به این دامپزشک دا‌د،شما اگه عاقل و باهوش بودی به دامپزشک مراجعه نمیکردی پس شما اگر خر نبودید نمی دانستید که وظیفه دامپزشک درمان بیماری حیوانات میباشد.
    خلاصه داستان آقا محمد خان هم با پسرش با ناراحتی و کوری خود از دادگاه خارج شدند و به خانه ی خود باز گشتند.
    پایان

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع جنگل

    موضوع انشا: جنگل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    صبح و پرتو آفتاب مانند طلای روی امواج ملایم رود خانه می درخشیدامروز بیشتر از همیشه دلم  گرفته بوددرکنار رودخانه یک درخت هفتاد ساله بودمن نشستم سرم را بر تنه درخت تکیه دادم سکوت گرمی مرا فرا گرفت چشمانم رابستم باد مانند نوازش مادر روی گونه هاییم حس کردم صدا ی جاری بودن آب رود خانه مانند این است که با مداد آبی امیخته شده است قطره ها مانند چند دوست با یک دیگر شوخ وشنگ می کردند با قایقی کناره رود خانه رفتم درون اب قایق رود خانه را شکافته بود  به درون آب نگاه کردم خودم را می بینم  موروارید های رنگا رنگ دستم را درون اب کردم همانند پارچهای نرم بود  به کوه ان سوی رود خانه خیره شودم رنگ هایی قهوای آبی ... رنگ شده نفس عمیقی کشیدم  هوا را معطر حس میکردم از بوی خار گل گرفته تا بوی آب و.... من فکر کردم این ها همه از خلقت خداوند است.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    موضوع انشا: توصیف جنگل

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    امروز انشا با موضوع توصیف جنگل اماده کردم که امیدوارم خوشتون بیاد. شما هم انشا خودتون در مورد جنگل را در قسمت دیدگاه ها بنویسید تا دوستان استفاده کنند.

    جنگل برای کیست؟

    جنگل ، هدیه خدایی و نخستین دوست بشر به شمار می‌رود. هیچ یک از پدیده‌های طبیعت به اندازه جنگل در زندگی آدمیان نقش اساسی و سازنده ندارند. انسان آغازین تنها در پناه جنگل توانست به حیات و تولید نسل خود ادامه دهد، او نیازمندیهای روزانه خود را از جنگل بدست می‌آورد. بدین سان احترام به درختان و احساس دوستی نسبت به آنها پدیده‌ای است که منشا بسیار دیرین در پندار انسانها دارد.

    این هدیه خداوند برای حیواناتی ست که به روال طبیعت زندگی می کنند می خورند و خورده می شوند جنگل برای پرنده ی کوچکی ست که می خواهد برای جوجه اش غذا پیدا کند. جنگل برای انسان هایی ست که می خواهند با ورود به طبیعت نعمت های خداوندی را لمس کنند و قدر ان ها را بیش تر بدانند. جنگل برای بوته ها و گل های زیبایی ست که ان را زینت می دهند و منظره ی ان را رویایی تر می کنند. جنگل برای درختان تنومند و بزرگی است که به شکوه و جلال این بهشت زمینی می افزاید. جنگل برای پروانه ی کوچکی است که بر روی گل ها جست و خیز می کند و نمادی کوچک از بزرگی و قدرت خداوند است. جنگل برای جنگل بان شجاعی است که همه ی خطر های ان را می پذیرد و از دل و جان مایه می گذارد تا بتواند از این رحمت خداوندی یعنی جنگل مواظبت و مراقبت کند. جنگل برای همه است و بدون هیچ چشم داشتی جذابیتش را به ما نشان می دهد پس بیایید قدرش را بدانیم.

    ایده برای نوشتن انشا درباره جنگل:

    فواید جنگل

    جنگل هوا را معتدل می‌کند، بر بارندگی می‌افزاید، از آسیب بادهای سخت می‌کاهد، هوای پیرامون خود را پاک و آن را برای تنفس مناسب می‌کند.جنگل از گرمای پیرامون خود می‌کاهد، زیرا اولا درخت برای تبخیر آب خود نیاز به حرارت دارد که آن را از هوای پیرامون خود می‌گیرد، دوم اینکه برگها و شاخه‌های درختان ، خاک جنگل را در برابر تابش مستقیم خورشید پناه می‌دهد و آن را سردتر نگه می‌دارد.

    جنگل از گرمای هوای پیرامون خود می‌کاهد و چون هر چند هوا سردتر شود، کمتر می‌تواند بخار آب را در خود نگه دارد، بنابراین هوای پیرامونجنگل زودتر اشباع می‌شود. جنگل مانند کوهستان مانعی در مقابل ابرها بوجود می‌آورد و باعث افزایش بارندگی می‌شود، بدین ترتیب هرگاه جریان هوایی که در آن بخار آب موجود باشد، در نزدیکی سطح زمین با جنگلی مصادف شود، به ارتفاعات بالاتر صعود می‌کند و سپس بطور ناگهانی منبسط شده، سرد شده و در نتیجه اشباع می‌شود و می‌بارد.

    نابودی جنگل ها

    هر ساله 115000 کیلومتر مربع از جنگلهای بارانی استوایی بهبهانهکشاورزی و دامداری نابود می‌شوند. از سال 1945 بیش ازنصف جنگلهای بارانی استوایی نابود شده است. اگر سرعت فعلی تخریب جنگلها ادامه یابد،خیلی زود فقط تعداد معدودی از نواحی حفاظت شده از جنگلها باقی خواهد ماند و هزاران گونه از گیاهان و حیوانات ، کاملا محو خواهند شد. وقتی درختان جنگلها قطع شده و سوزانده می‌شوند ، مقدار زیادی دی‌اکسید کربندر هوا رها می‌شود. دانشمندان معتقد هستند ، این پدیده باعث زیاد شدنگرمای زمین می‌شود.

    حریق جنگل ها

    آتش سوزی در جنگلها نیز از عوامل مخربی است که قدمتی برابر با زیستاجتماعی انسانها دارد. منتها از نظر میزان خساراتی که به بار می‌آورد در کشورها و مناطق مختلف و نوع جنگلهایی که آتش سوزی رخ می‌دهد متفاوت می‌باشد. حریق در جنگلهای سوزنی برگ به سبب سرعت و قابلیت اشتعال خسارتی را که به ارزش تجاری درختان وارد می‌آورد، به مراتب سنگین‌تر از درختان پهن برگ می‌باشد و جای خوشبختی است که بیشتر جنگلهای ایران از نوع پهن برگ می‌باشد. حریق در صورت وسعت و شدت و تکراردر یک جنگل سبب تغییر ارزش کیفی گونه‌ها می‌شود و به ظهور گونه‌های پست و نامرغوبی می‌انجامد که از نظر تجاری فاقد ارزش می‌باشند.

  • ۵ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع قصه ی تلخ حقیقت

    موضوع انشا: قصه ی تلخ حقیقت

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    گاهی ناخودآگاه دست به قلم می شوی و هر آنجه در کهکشان اندیشه هایت سفر میکند را با جان و دل مینویسی تا شاید کسی در این حوالی تو را بخواند ؛ مینویسی و مینویسی، اما همیشه نوشتن حقایق شیرین نیست گاهی مینویسی و تلخ میکند هر کام نوشتنت را.
    قصه از آنجا شروع شد که آشکار شدی در نظرم ؛ قبل از آن خود را گول می زدم من شجاع نبودم احمق بودن چون فکر می کردم او بر میگردد ، به راستی فکر میکردم او برمیگردد اما برگشتی در کار نبود...
    حقیقت این بود که قلب من سه شنبه شبی در ایستگاه قطار تکه تکه شد ، خرد شد ، شکست و فقط از این سو به آن سو پناه میبرد و سالها پس از آن رفت و آمد ها هیچ توفیری بر دلم نداشت ؛ مثل آن نوشته که میگوید :((قطار میرود ، تو می روی ، همه ی ایستگاه می رود و اما من چقدر ساده ام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام.))
    دیگر نمیشود زندگی کرد . شاید اگر حقیقت تلخ تا ابد کتمان میشد هنوز میماندم و همچنان می ایستادم بر فرازت!
    حقیقت مثل سرطان است . هر چه دیر تر متوجه شوی از وقت جبران و درمانش میگذرد و وقتی میگذرد ریشه میکند و میکشد و می کند و می برد حتی جان روئین ترین ها را.
    این ، قصه ی تلخ حقیقت است . قصه ای که با خیال بافی هایت شروع میشود اما جوری آن طعم خیال بافی هایت را بپز که وقتی حقیقتش را چشیدی حال زندگیت را بهم نزند...!

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۲ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع ب مثل بابا

    موضوع انشا: ب مثل بابا

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    همیشه وهمه جا شنیده ام که بهشت زیر پای مادر است حال من سوالی از خدا دارم می‌خواهم بدانم بالا تر از بهشت چه دارد؟ آن را برای زیر پای پدرم می خواهم.
    همان پدری که درکودکی از ما می پرسیدند مادرت را بیشتر دوست داری یا پدرت را و ما برای بار اول می گفتیم که هردو رابه یک اندازه دوست داریم و آنگاه که برای بار دوم از ما سوال میشد که کدام یک را کمی بیشتر دوست داری با خجالت می گفتیم که مادرمان را کمی بیشتر دوست داریم ونگاهی به پدر می کردیم پدری که با لبخندی که زیبایی بی همتایی داشت نگاهمان می کرد و چشمانش را بر روی یکدیگر می گذاشت تا حرفمان را تایید کرده باشد.
    پدرتو تپش قلب خانه ای وقتی هر صبح با تلنگر عشق ازخانه بیرون میروی و با کشش عشق دوباره باز میگردی.
    راستش را بخواهی گاهی حتی وقتی باتوکاری ندارم برای دل خودم صدایت می زنم بابا زیرا همین کلمه آنقدر شیرین ودوست داشتنی است که تا ساعت ها تمام ذهن و قلبم راغرق در خوشی وارامش می کند.
    گاهی هم می توان به موهای پدر نگاهی بیندازی تا ببینی برشب موهایش چند زمستان برف نشسته است تا فرزندش به بهار برسد.
    پدرم هرگاه دست در دستانم میگذاری خون گرم ارامش درکوچه رگهایم میدود ودربرابر طوفان های بی رحم زندگی با حمایت های تو ایستادگی می کنم.
    میدانید مادر مثل مدادیست که هرروز تراشیده شدن و کوچک شدنش را میبینیم وحس میکنیم تا وقتی که تمام شود اما پدر مانند خودکاریست که هر چقدر هم باان بنویسی تغییری در ظاهرش احساس نمیکنی چون از درون خالی میشود فقط یک روز باخبر میشوی که دیگر نمینویسد تا این دومروارید با ارزش را داریم قدرشان را بدانیم وبر دستان زحمت کش و مهربانشان بوسه بزنیم.

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    • ۵ نظر
      • انشاء

      انشا با موضوع صدا

      موضوع انشا: صدا

      موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

      خدا،صدا را در وجود انسان نهاد.عروسک گِلی را نگریست.خنده ای کرد اما توام با نگرانی.فرشتگان گفتند:"صدای او با صدای دیگر مخلوقاتت گویی فرق دارد!"خدا حرفی نزد.انسان پرسید:"الها!گویا چشمانت از حال دل ناراحتت خبر میدهند.چه شده؟"
      خدا،نگاهی به انسان کرد.گفت:"صدارا آفریدم تا همچون خون قلبت،بگردد و بگردد.تو قلب باشی و صدایت رنگین کننده ی تو.این رنگ را برای تو که زیباترینِ نقاشی های منی،آفریدم.ولی انسان!نگران پیوند تو این رنگ رنگینم."انسان پرسید:"چرا؟!نقاش هم مگر دلواپس پیوند بین نقاشی و رنگهایش میشود؟!"
      خداخندید.گفت:"هر یک از رنگها را با حرفهایی آغشته کردم.جانت را با'نون'که با نان کمی آشنا باشد.خوابت را با 'واو'که در واژه باشد،ولی تو آن را نخوانی.صدایت را با 'صاد' آغشته کردم.بی نقطه و بی ریا.شاید حرف غریبی باشد،به امید آشنا.
      صدا را هرطور میخواهی،بخوان و ببین.صدا باشد یا ندا و حتی صبا.فرقی ندارد.هراسم از این است که مبادا صدا را داد بخوانی.داد خشم،داد نفرت...حواست باشد.صدا در همسایگی من است.صدا و خدا.مراقبش باش."
      انسان پرسید:"چگونه خسروِ زندگی من،طعم صاد را دوست تر دارد؟"خدا،نگاهی به او کرد و گفت:"شیرینِ نفسهای من،چیزی را دارد که از ارض تا عرش همه در آرزوی آنند.'اختیار'من میگویم برایت.اگر اطاعت کنی که احسنت بر شیر و شکر!
      انسان!صدا را هر از گاهی مردن پروانه بخوان.گاهی هم سقوط رود و تجزیه ی نور.گاهی هم رکوع و سجده های دریا به سمت ماه برای اطاعت از خورشید.صدا را مقدس بخوان.چون نام پاکم.چون نام پاکت!"
      انسان خندید.خدا هم.عروسک گلی خدا گفت:"به صاد قسم و به نام پادشاهی ات،به نفسهایت و همسایگی نامت،صدا را نه در قلبم و نه در خیالم،در چشمانم محافظت میکنم و روانه ی زبانم که اول تورا ببیند،بعد خلق تورا.اگر تو اینگونه میخواهی،پس من صد هزار اینگونه را خواهانم."

      دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    • ۱ نظر
      • انشاء

      انشا با موضوع زنگ های بی صدا

      موضوع انشا: زنگ های بی صدا

      موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

      زنگ در لغت، به معنای آوا و یا هر صدایی است که برای مدتی مکررا تکرار می شود و خواهان فهم دریافتی از سوی ماست. اما در واقع، زنگ ها طیف وسیعی از عبارات و اتفاقات را شامل می شوند که هر کدام دنیایی جداگانه دارند و معنا و مفهومی متفاوت...
      چون قلم می رقصد بر صفحه کاغذ،خواستار تمرین نوشتن درباره موضوعیست و آن موضوع،زنگ های بی صداست...
      شاید از خودتان بپرسید،ماهیت یک زنگ این است که بنوازد و صدایی از خود ایجاد کند،اما من زنگ هایی را به رشته تحریر در می آورم که گوش مانده اند و مهر سکوت بر لب آویخته اند.
      همه ما بارها و بارها صدای زنگ مدرسه را شنیده ایم،کودکانی که با شادی و شور وارد حیاط مدرسه شده،سر کلاس ها به نوبت حاضر می شوند و در آخر هم با کوله های عروسکی و رنگارنگشان راه خانه را در پیش می گیرند.
      یک نفر مادرش منتظر است،او می رود. گروهی با اتوبوس به خانه بر می گردند.چندی با دوستان جان جانشان پیاده مسیر را می پیمایند اما در این میان،پسرکی است که آخر از همه،طمانینه وار بیرون می آید.عجله ای برای خروج ندارد،زیرا کسی را در انتظار نمی بیند.
      زنگ مدرسه مکررا نواخته می شود او هم مسیرش را ادامه می دهد،از خیابانهای پر ازدحام گذر می کند و از رودخانه،داروهای مادر را خریداری می کند.شکلاتی که در مدرسه به او داده اند را در کیف نگه داشته است،برای خواهرش می خواهد،خواهری که در خردسالی،قربانی این تقدیر بی رحم شد و بر اثر سرطان خون درگذشت...
      تنها بخاطر چند قران مال این دنیا،کودکیش با غم و رنج ادغام شد و در صبحگاهی دگر هیچگاه چشم هایش را نگشود.
      پسرک قصه من چشمان خیسش را به روی تلخی ها بست و به مانند هر روز،راه بهشت زهرا را در پیش گرفت...
      تا به حال گوشتان زنگ خورده است؟اصلا مگر گوش هم می تواند زنگ بزند؟من پاسخ می دهم،آری...
      زمانی که دخترکی بر اثر بیماری تلف می شود و هیچ کس را ندایی برای یاری نیست،زمانی که یک کارگر ساختمان بر اثر اتفاقی ناگوار،مهمان دائم یک ویلچر می شود و ذره ذره فروپاشی خانواده اش را به نظاره می نشیند و شاید هم زمانی که من این ها را می شنوم،می بینم و می فهمم اما دستی را نمی گیرم،گوش ها هم زنگ می زنند،زنگ هایی بی صدا که شاید شنیده نشوند اما ریشه های احساس و عشق را هدف می گیرند،می سوزانند،می خشکانند و می روند.
      و حال قلمِ تنها،تقلایی برای سمع آوای سکوت خواهد انگار...

      دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    • ۰ نظر
      • انشاء

      انشا با موضوع خلیخ فارس

      موضوع انشا: خلیج فارس

      موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

      ای خلیج کشور من!
      تو از اَزَل فارس بوده ای و تا اَبَد هم خواهی بود.
      کسی تاریخ کُهَن کشور ما را هزاران سال قبل میلاد قدمت دارد را نمیتواند از بین ببرد.
      چه ترامپ باشد که تاریخ کشورش به۳۰۰ سال هم نمیرسدو چه عرب هایی که چِشم دیدنِ ایران و ایرانی را ندارند.
      بعضی کشور ها میخواهند با پول تاریخ بخرند؛مثلا جدیدا عمارات ۲ میلیارد دلار برای ساختن موزه هزینه کرده است و ۳۰۰ میلیون دلار به فرانسوی ها دادند که به مدت ۳۰ سال،اسم موزه را لوور بگذارند...!
      آن ها ۳۰۰ اَثر خریده اند و ۲۰۰ اَثر هم قرض کرده اند که فقط اَندکی تاریخ بسازند!
      اما آن ها زیر اَثر تاریخی چه میخواهند بنویسند!؟
      آیا عرب ها آثار تاریخی دارند!؟
      قِدمَت کشور هایشان چند سال است!؟
      آیا میتوانند یک نقشه ی قدیمی در موزه بگذارند!؟
      آیا نقشه ی تاریخی به نام خلیج جعلیِ "ع ر ب ی" وجود دارد!؟
      آن ها هر اشیائی هم که در موزه بگذارند،متعلق به کشور های :ایران،مصر و یونان میباشد و باید تاریخ کشور های دیگر را برای مردم خود نمایش دهند...
      کسانی که از واژه ی مجهول خلیج "ع ر ب ی" نام میبرند،بخاطر پول و هدایایِ مادی میباشد!
      مثل ترامپ!
      ولی او انقدر نمیداند که مردم او را بیسواد خطاب میکنند!
      اسکندر مقدونی که "ایران" را فتح کرد،نتوانست تاریخ ایران و تخت جمشید را نابود کند..!
      حال چه به این افراد بیسواد ونالایق که اِدعای رهبری جهان را هم میکنند
      کاش میشد این رئیس جمهور آمریکا و نوچه ی دست نشانده اش(پادشاه عربستان)را به ایران آوریم و تخت جمشید را به آنان نشان میدادیم که ببینیم باز هم میتوانند از این واژه استفاده کنند..!
      "خزر را دوست دارم مثل بابا"
      "خلیج فارس اما مادرِ من"

      دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    • ۱ نظر
      • انشاء

      انشا با موضوع جوهر عشق

      موضوع انشا: جوهر عشق

      موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

      چقدر شکوهمند است که آدمی معشوق باشد وبر کرسی ناز بنشیندو چقدر باشکوه تر است که آدمی عاشق باشد و در مهراب نیاز زانو بزند.
      عشق آدمی را قهرمان میکند وعاشق از هیچ چیز مرکب نیست مگر آنچه پاک وپالوده است و بر هیچ چیز قرار ندارد مگر آنکه بلند و عظیم است.
      یک اندیشه بی ارزش هرگز نمیتواند در قلب او بشکفد چنانکه گزنه ای زهرآگین نمیتواند در صخره ی عظیمی از بلور یخ نفوذ کند روح او در این هنگام بر اوج تعالی نشسته است و در آرامش مطلق است.
      شهوات وعواطف فرودست به وی دسترسی ندارند.او بر فراز ابرها وسایه های تاریک جهان قرار دارد واز خطاها ودروغها وبیزاریها وغرورها وبیچارگی های این جهان فراتر است.
      منزلگاه او بلند آسمان آبی است و بازی های ژرف و تکان دهنده سرنوشت را در طبقات سفلای زمین همانقدر حس میکند که قله های بلند کوه ها از لرزش دشت ها باخبر میشوند.
      قلبش را آنگونه با گوهر عشقش خشت سازی میکند،که هرخشتش تقریر روحی بلند مرتبه است وهر ابراهیمی را مامور بر ساختش نمیکند ودر برابرهیچ نامهربانی طبیعت از پای در نمی آید و اثبات وجودی خودش را به همه آشکار میسازد.
      حریم عشقش را سرپناه هرچکاوکی نمیکند و به راحتی معتکف هر خدایی نمیشود و کعبه رحمش را محرم هر کسی نمیکند،زیرا مغیلان و بیابان راه این کعبه عشق،معماهایی میسازد وسراب هایی رو بوجود می آورد که هر تیغی برنده آن نیست.
      واین از او پوشیده نیست که روزی غنای خودش را خواهد شناخت و با آن انس خواهد گرفت .او نغمه نغمه اش را اذان عشق بازی کعبه اش میکند ودر هر لحظه در طواف به دور آن،خشنود و به دور از فکر وخیال ملخ های زیر پایش،برای آینده خویش،دیوان مسروری را به رشته تحریر درمی آورد و جوهر دواتش را به آن رنگی آغشته میسازد که بیانگر قصه شیرین وفرهادیش باشد وآنچنان کعبه اش را تذهیب میکند که هیچ پالوده ای حریف بر آن نباشد و رمز دفترش را بازی گل یا پوچ زندگی قرار میدهد،با وجود او زندگی را گل میداند و بی وجود او زندگی را پوچ .
      اما اگر روزی فدای حسرت قلبش شود،رنج خواهد کشید از دوره ای که باورش سرکوب شد،تا بدترین اتفاقاتی که لاجرم محبوب شد،او مشت در گل مانده است با ساقه دستان عشق.
      عشقی که ریشه اش در بنیاد او منصوب شد.
      شاید هم برعکس شود و زمین برای او آماده یک اتفاق خوب بشود، اتفاقی که او را عاشق خواب چشمانش کند و چشمانش را شرط او از مشروطه خواه یار کند تا بتواند شبی را بدون درد در آغوش رحمت او به سپیده دم برساند. او بر این باور زنده است که ناز عشقش را به قیمت جان بخرد و از گندم گیسوی او به سفره اش نان ببرد.
      من ایستاده ام چون به این حقیقت ایمان دارم که برای هدفی مقدس خلق شده ام وتو ایستاده ای تا همانند من آرمان های وجودی ات را به اثبات برسانی.
      ما ایستاده ایم تا بر بلندای اهدافمان بایستیم و راهنمای کسانی باشیم که میخواهند پایدار بودن را یادبگیرند و خود را در مسیر عشقی ببینند که پایانش رسیدن به کعبه عشق است.
      اگر هم بخواهیم روزی تحلیل برویم باید استنتاج خودمان را بر اساس واقعیت جلوه بدهیم و اگر غیر این باشد هیچ وقت تن به خواری نمیدهیم و در این حال است که ارتجالا بانگ آزادی سر میدهیم تا دیگران بدانند که من ما در ما بودن ما خلاصه میشود و تو تو گفتن ما در رهاورد های افکار خیال گونه مان.

      دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    • ۰ نظر
      • انشاء

      انشای عینی و ذهنی با موضوع چهره ی شهر هنگام صبح

      موضوع انشا: چهره ی شهر هنگام صبح (عینی)

      موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

      درهنگام سپیده دم پنجره ی اتاقم را که به سوی خیابان بود گشودم.نسیم خنکی درحال وزیدن بود و درختان کاج وبیدمجنون رابا آوایی دل انگیز تکان میداد.بهار بود و زیبایی وجلوه های خاص خودرا داشت.شهر در آامشی بی سابقه غرق بود؛گویی کسی در شهر زندگی نمی کرد.چلچله ی خوش بلبلان بود وبس،همین هم برای آرامش روح بشر بسنده میکرد.خیابان ها خالی از اجتماعات مردم نبود به عبارت دیگر پرنده هم در خیابان پر نمیزد.صدای گوش خراش بوق ماشین هاکجا واین آرامش کجا؟آسمان نیلگون صبح بیش از پیش زیبا به نظر می رسید .دسته ای از پرنده های مهاجر در آسمان دیده می شد‌.درباغچه ی کنار مغازه ی مش عباس غنچه های گل رز،مریم،نرگس بارنگ های قرمز،زرد،صورتی وآبی جلوه ی خاصی را به شهر داده بود.دست دعا به سوی آسمان بالا بردم واز خداوند منان به خاطر زیبایی ها ونعمت های چشمگیرش شکرگزاری کردم.

      دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

      موضوع انشا: شهر در هنگام صبح

      موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

      به نام خداوند بزرگ، خدایی که در بزرگی و جلال بی‌همتاست. امروز سپیده‌دم از خواب بیدار شدم. در اتاقم پنجره‌ای است رو به خیابان که اکثر روزها به‌خاطر سروصدای زیاد و آلودگی هوا بسته است. ناگاه با خودم گفتم پنجره را باز کنم تا چهرهٔ شهر را به‌هنگام سپیده‌دم نظاره کنم. شهری که همیشه شلوغ است.
      پرسروصدا، از بالا که بنگری انسان‌های زیادی را می‌بینی که همانند ربات‌های فعال در حال حرکت‌اند. هرکس پی کار و مشغلهٔ روزانهٔ خود است. چه‌قدر شهر شلوغ است و هوای آن غیر‌قابل‌تحمل!
      اما در این هنگام چه‌قدر چهرهٔ شهر آرام بود! نه سروصدایی، نه بوقی، نه فریادی، اصلاً کسی را در خیابان‌های اطراف نمی‌بینی. چه‌قدر هوا بهتر از هوای روز است! چه‌قدر آسمان صاف‌تر از آسمان صبح است! به‌غیر از صدای پرندگانی که در آسمان در حال پروازند، چیزی نمی‌شنوی!
      چه‌قدر چهرهٔ شهر این‌گونه زیباست! هرچه می‌بینی سکوت است و آرامش. گویی شهر هم در خواب است. خبری از شلوغی و صدا نیست. باورم نمی‌شود که تا چند ساعت دیگر که خورشیدِ زیبا از پشت کوه درآید و صبح آغاز شود این چهرهٔ آرام جای خود را به شهری پرسروصدا، پر از انسان‌های جورواجور که هر کدام پی کار و رفع مشکلات خود هستند می‌رود. امیدوارم هوای شهر همیشه پاک باشد و آسمانش آبی!

    • ۱۱ نظر
      • انشاء