نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

تبلیغات

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انشا موضوع درباره در مورد کتاب» ثبت شده است

نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن با موضوع کتاب

نگارش دهم درس دوم عینک نوشتن

موضوع: کتاب

نگارش - نگارش دهم - نگارش دهم درس دوم - انشا - انشا چه بنویسم - انشای آماده - انشاء - انشا نویسی - نوشتن انشا - انشا موضوع درباره در مورد کتاب - نگارش عینک نوشتن

مثل همیشه کتابم را بر می دارم و از خانه بیرون می زنم، این راه طولانی را بدون توجه به نگاه موجودات اطرافم طی می کنم. می روم و در جای همیشگی می نشینم. کافه چی قهوه ام را آماده می کند تا من برسم. کتابم را ورق میزنم بویش را دوست دارم، هدفونم موزیک زیبایی در گوشم می نوازد و دود قهوه ام که گویی با موزیکم می رقصد ،چقدر زیباست. در این فضای دلنشین تکرار نشدنی کتابم را باز می کنم و به درخت بریده شده زل می زنم ، درختی که در ان جملاتی نوشته شده که هر کدام مرا به گونه ای جادو می کنند. من با کتابم به همه جای دنیا سفر می کنم ، با همه ی پرندگان پرواز می کنم و هم سفر قطرات باران می شوم.من و کتابم باهم حرف می زنیم ولی چون او خجالتی است من باید حرف هایش را در دلش بخوانم .
وقت تنهایی ام کتاب می خوانم اما نمی دانم تنهایی مرا کتابخوان کرده یا کتاب مرا تنها...

نویسنده: نازنین مرادی
دبیرستان شاهد یاسوج
دبیر خانم ثریا آقایی

  • ۰ نظر
    • انشاء

    موضوع انشا کتاب خوب، دوست خوب

    موضوع انشا: کتاب خوب، دوست خوب

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    یادت می اید وقتی به مدرسه می امدم اولین کسی که مرا تحت تاثیر خود قرار داد تو بودی.وقتی در خانه هیچ کس حتی مرا به یاد نداشت و همه در کارو زندگی خود غرق بودند تو مرا به خود غرق کردی.زمانی که قصد داشتم به کسی دروغ بگویم،تو در دل خود درباره ی دروغ چیز هایی نوشته بودی که می خواستی من ان ها را بخوانم.هیچ وقت ان جمله ها از ذهنم خارج نمی شود که گفته بودی دروغ مانند یک باتلاق میماند که هر چهقدر دروغ بگویی بیشتر داخل ان فرو می روی. یادم می اید وقتی با دوستانم دعوا کردم تنها تو برایم باقی ماندی.تو از تمام دانایان داناتر؛از تمام گل ها دلنشین تر و از تمام دوستان صمیمی تر هستی.تو همیشه مرا به راه درست هدایت کردی و حتی یک بار هم نشد که من از داشتن تو پشیمان شوم.به من میگفتند گوشه نشین،به من می گفتند کسی که دوستی ندارد،به من می گفتند ساکت و ساده ولی کسی نمی دانست که فکرم کجاهاست.فکر من پیش موضوعاتی که تو داشتی بود و انقدر من به تو فکر میکردم که دیگران را هم فراموش می کردم. بعضی از موضوعاتت طنز بعضی ها درام و بعضی ها هم تخیلی بود.من هر وقت تو را می خواندم موضوع هایت را نمیدانستم ولی این را می دانستم که هر وقت شروع به خواندن حرف های دلت میکردم،پرده ای از اشک چشمانم را می پوشاند.برادر من همیشه میگفت دوست خوب کتاب خوب است ولی من می گویم کتاب خوب است.تو همیشه برای من می نوشتی ولی این بار می خواهم من برای تو بنویسم.می دانم قرار است همه به من بگویند این فرد به یک چیز که کر و لال است؟انشا می نویسد ولی منی دانند اگر ان ها هم به این چیز پی ببرند ان وقت مثل من قدرت تخیلشان افزایش خواهد یافت.کتاب ها دوستان فوق العاده ای هستند لطفا ان ها را نیز عضوی از خود بدانیم.[enshay.blog.ir]

    نویسنده: طناز خاکی، پایه هشتم، دبیرستان: درستکار اصل، تبریز

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۱۷ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع کتاب

    موضوع انشا: کتاب

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    تو رفیق روز های آفتابی و ابری منی!
    رفیق همیشه همراه!
    تو شلوغی مترو،گوشه دنج کافه همیشگیمون،میون سکوت اتاقم،تو همیشه بودی!
    اون روز ها رو یادته؟؟
    دستم رو می گرفتی و می رفتیم دوتایی دور دنیا رو می گشتیم!
    یه روز اصفهان بودیم یه روز کوچه پس کوچه های لندن.
    یه روزی من بودم و تو و بادگیر های یزد، یه روزی دوتایی داشتیم جلوی برج ایفل سلفی می گرفتیم!
    بعضی اوقات، هم سفره بودیم با آدم هایی که تنها دارای‌شون یه تیکه نون بود و وصله پینه های رنگ و وارنگ شده بود زینت بخش لباس هاشون!
    بعضی اوقات هم نه، میشستیم سر یه میز سلطنتی که مرغ و سوپ و ژله و کلی خوشمزه جات دیگه چشمک میزد بهمون!
    میشدیم هم سفره آدم هایی که برق کفش ها و لباس هاشون چشم هامون رو میزد!
    تو، خاص ترین رفیق منی! هیچ وقت تکراری نمیای سراغم!
    هر سری لباس جدید با یه رنگ جدید تنته! سبز، قرمز، سفید، سیاه گاهی هم رنگا وارنگ!میدونی رفیق من دیوونه اون طرح روی لباس هاتم که هر سری من رو ثانیه ها محو خودش میکنه! تو هرسری با حرف های جدید میای پیشم!! یه روزی اینقدر حرف های خنده دار میزنی که از خنده دست به یقه دیوار میشم و با مشت می کوبم رو دیوار!
    یه روزی هم با حرف های فلسفیت باعث میشی بخار باشه که از کلم بلند میشه!
    تو اهل یه جا نیستی! تو هم میتونی یه بچه ایرونی باشی از دیار خوزستان و یا متولد یکی از کوچه های باریک بوستون از یه خونه قدیمی و زوار در رفته.
    تو وقتی خودت میای،تنها نمیای، کلی رفیق جدید رو هم همراه خودت میکنی!
    آدم هایی که ساعت ها میشینن کنار من و باهاشون میخندم،گریه میکنم،پیاده روی میکنم و هم سفره شون میشم! آدم هایی که از مهربونی هاشون چشم هام میشه دوتا قلب گنده و یا نه از بی رحمی و خساستشون قلبم به درد میاد! آدم هایی که هر چی باشن،چه خوب چه بد می ارزه چند ساعت باهاشون بود! چون تو اونها رو همراه با خودت آوردی!
    رفیق تو همونی که هیچ وقت خاطراتمون رو فراموش نمیکنم!!
    ما با هم خندیدیم،گریه کردیم،عاشق شدیم،زمین خوردیم،یاد گرفتیم،قدرت گرفتیم و سفر رفتیم!
    تو،
    یه گوشه دنج از اتاقم رو زدی به نام خودت.
    هر وقت که میون کار هام،بین درس خوندن،آهنگ گوش دادن،نقاشی کشیدن،
    توی هر زمانی که چشمم می افته بهت، تمام خاطرات خوشمون میاد جلو چشمم!!
    کتاب،
    رفیق روز های آفتابی و ابری!
    خواسته ام ازت اینکه
    رفاقت مون ابدی باشه،قول!!؟

    ممنون از تو،
    کلماتت
    و بوی خوش تنت!!

    قربان تو:دخترک چشم درشت عاشق پیشه ت!
    نویسنده: زینب جلالی
    دبیر: خانم ناظریان
    دبیرستان: قلم چی کرج

  • ۸ نظر
    • انشاء