موضوع انشا: کتاب

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

پرسش ها:

1-کتاب چه نقشی در زندگی ما دارد؟

2-با کتاب باید چگونه رفتار کرد؟

3-ایا کتاب نبود چه اتفاقی در زندگی ما می افتاد؟

4-اگر به کتاب ارزش نگذاریم چه اتفاقی می افتد؟

5-اگر کتاب را خوب حفظ نکنیم چه اتفاقی می افتد؟

6-گذشتگان ما را نسبت به کتاب و علم به چه چیزی دعوت کرده اند؟

7-کتاب از چه تاریخی وجود داشته است؟[enshay.blog.ir]

8-آیا مشهورترین کتاب ها نزد مسلمانان قرآن اشت؟

پرسش انتخاب شده:

1-کتاب چه نقشی در زندگی ما دارد؟

2-با کتاب باید چگونه رفتار کرد؟

3-گذشتگان ما را نسبت به کتاب و علم به چه چیزی دعوت کرده اند؟

4-اگر از کتاب بخوبی محافطت نکنیم چه اتفاقی می افتد؟

5-آیا مشهورترین کتاب ها نزد مسلمانان قرآن اشت؟

متن تولیدی:

کتاب،راهنما و دوستی است که ما را به بالاترین درجه علم و زندگی حوب و سرنوشت ساز آیندمون را میسازد.

ماباید کتاب را مثل یک دوست واقعی دوست بداریم و به او ارزش قایل شویم چون این همان کتاب و راهی است که به ما نشان میدهد و ما را از بدی ها و پلیدی ها آگاه میسازد.[enshay.blog.ir]

اگر به کتاب ارزش قایل نشویم کتاب ازبین میزود و در زندگی و جامعه م ا دچار مشکل میشویم و مشکلات فراوانی بوجود خواهد اورد .از مهمترین انها میتوان به از بین رفتن زمینه اشنایی ما با تاریخ و جامعه و پیشرفت و...اشاره کرد.

گذشتگان ما اعم از پیامبران بزرگان علم و ادب ما را به پاسداری و ترویج فرهنگ کتاب توصیه کردند.

از مهمترین این کتاب ها که خداوند حکیم بر پیامبر نازل کرد کتاب آسمانی یعنی قرآن است که ما رابه سمت سعادت سوق می دهد.

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

موضوع انشا: کتاب

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

بوی کتاب به مشامم میرسد،من گدای صفحات میشوم ،ورق می زنم و می زنم ،پیر است این کتاب کتابی که در طاقچه اتاق خاک جمع کرده، رنگ ورقش همچون برگ های پاییزی زرد و خشک بودند. گویی مملو از قطره های اشک خشکیده بود که حکایتی را روایت می کرد،شاید لحظات شادیا غمگین بودنش را...
دلم می خواهد بنگرم ،طلوع تا غروبش را...فنجان قهوه ام را بر می دارم. لبخندی بر لبان می نشانم وبی حرف آغاز میکنم ،نغمه ها یک به یک هجوم می آورند: روزی از روز ها به دنیا آمدکسانی نفرینش میکردند،هیچ نمی گفت!در طاقچه ای می نشست آرام وبساط غم را پهن می کرد،شاید به این خاطر است که غرورش را از دست می داد.
امّا دسته ای دیگر غُبار رویش را پاک می کردند و اینجاست که قصّه ای نو شروع می شود،قصّه ای به نام:شور ،هیجان ،عشق و حتّی لحظات ناب،لحظه های نابی که کنار پنجره با نم نم باران و صحبت کتاب سرازیر می شد.
نوبتِ دیوان است ،نوبتِ شعر است،یا بگذار بگویم:نوبتِ کلماتِ احساس است،که همچون صخره ای سنگین در دلم جای می گرفت.