نمونه انشاء با موضوعات مختلف

زنگ انشاء، نوشتن انشا، انشای آماده، موضوع انشا، نمونه انشا

  

تبلیغات

۲۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نگارش دوازدهم درس سوم» ثبت شده است

نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی با موضوع شادی

نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی

موضوع: شادی

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

شادی و نشاط و خوشحالی چه عجیب ....! شما اینجا چه کار میکنید ؟ چه می خواهید در دنیای وحشی ما ....حتما راهتان را گم کردید؟ مردم سرزمین ما خیلی وقت است که قهر کرده اند از سر بی محلی شما ! چه طور جرئت میکنید حوالی ما بیایید؟لطفا بروید...
نه نه !اشتباه کردم! اگر بگویم غلط کردم می مانید ؟حالا یه چیزی گفتم ..می شود نروید..؟می خواهم خوب این متن را بخوانید . این حال من نیست فقط...بلکه حال بچه هایست که میشناسم.....
شنیدی شادی! من تلخ ترین لبخندهای شیرینی را دارم که بد شیرینی اش به دل میزند...که حتی شما فکر کردید خوبم و رفتید ...میدانید من در اقیانوس دردهایم غرق شده ام ..هر موجی که می آید بیشتر غرق خاطرات میشوم ! بیشتر غرق میشوم! جدیدا غم شده خواهر دو قلوی من ! مثل هم لباس میپوشیم ..راه میرویم .. و میخندیم و گریه میکنیم..خلاصه جایی که من نباشم او هست مجلس را گرم میکند!.....
این را به کسی نمیگویم اما شما چرا ..هر شب در خانه ما مهمانی مهمی برگزار میشود. اول از همه خاطرات می آیند دست مرا میگیرند و به گوشه اتاق می برند ! ناراحتی چراغ را خاموش و در اتاق را میبندد.. بغض با یک لیوان آب می آید و اصرار میکند از آن بخورم ...اما دلتنگی هرشب با کیسه ای نمک کنارم مینشیند و قلبم را از سینه ام بیرون می آورد و آرام آرام نمک را می پاشد روی زخم ها..روی دردها..روی غم ها همه چیز را خوب میشناسد...! [enshay.blog.ir]
از من سوالات بدی می پرسند.همش می گویند چرا این کار را کردی ؟چرا این کار را نکردی؟ اما من در آن هیاهوی ترسناک سکوت می کنم و لبخند میزنم به روی بغض و میخندم به روی دلتنگی ... آنجاست که اوج دیوانگی ام را به رخ آنها میکشم..پس میروند..!
لبخند میزنم تا کسی نداند که نهنگ های درون من خیلی وقت است که خودکشی کرده اند..!لبخند میزنم تا چیزهای پنهان بماند مثل دیوار اتاقم که ترک داشت آن را با کاغذ دیواری پوشاندیم...!
شادی و نشاط عزیزم چرا می آید و سریع میروید؟ حتما خدا گفته نزدیک مینا نشوید ها ....مینا مبتلا به غم است شادی را کم رنگ میکند...!
شاید من شادترین دختر غمگین جهان یا احساسی ترین دختر بی احساس جهانم اما ترجیح میدهم در ظاهر سکوت کنم ! اما مغزم درد میکند بس که با او سخن گفتم ..هر شب دعوایی جنجالی راه می اندازم که کمی به حرف دلم گوش کن ! اما نیست گوش شنوا ...!
هروقت من مردم قلبم و صورتم را کنار هم و مغزم و پاهایم را در جایی دورتر از من خاک کنید ... هیچ گاه به حرفم گوش ندادند ! هیچ گاه دوست های خوبی نبودیم..

در من همه چیز عجیب است...
من به مغز میگویم به حرف قلب گوش کند ...من شب ها به جای پتو غم را روی خودم میکشم , من دلتنگی را جای بالش زیر سر میگذارم ... من خاطرات را بغل میکنم ....من هر شب گوشه ی دنج گلویم را به بغض میدهم .... همه چیز من هستم !!
غم که جا خوش کرده در من ..! لای موهایم ایستاده تا ببیند کی دوباره آنهارا کوتاه میکنم ... روی قلبم نشته با مداد رنگی سیاه , سیاه میکند هرجایی که دلش خواست را ...شب بغلم میکند سردم نشود...راستی غم عزیزم راحتی ...!کفش هایم که پایت را نمیزنند!!!!
شادی بیا .. بیا ببین که دوست نابابت توی این گرانی بگو خرابی به جا نزاره.....! به خدا آدمم..... درست نمیشم...رو دستتون میمونم...
شادی اومد یه چیزی در گوشم گفت خیلی برام عجیب بود میدونید یه کاری خواست که نمیشه انجام داد ...
میدونی در حد توان من نیست .....میگه..من بیار تو زندگی ها!..
آخه شادی چه جوری تو رو ببرم تو دل اون بچه دستفروش سرچهارراه.....
آخه چه طوری تو رو ببرم تو خونه های که مامان زود میخوابه که بچه بهونه نگیره ..چون نونی نیست.....
آخه چه طوری تو رو ببرم تو دل اون پدری که کمرش زیر بار این همه مشکلات راست نمیشه....
میشی نون شب ... میشی پول ... میشی سلامتی ..... میشی ....چی میشی.....میشه بهم بگی .... اینهمه کار روی شونهات سنگینی نمیکنه ....
از این مکالمه های منو اون خیلی وقته که میگذره ....
میدونست ...میدونست که نمیتونه کاری کنه ..همیشه دیر میکنه سرموقع نمیاد ...
یه روزی می آورمت درون شهر ..در میدان شهر تو را قربانی میکنم ...! بعد تیکه تیکه از تورا به عنوان نذری بین مردم پخش میکنم . مردم ما نذری را بیشتر دوست دارند.. گاه باید قربانی شوی.. نمانی تا بعد قدرت را بدانند ...پخشت میکنم میان مردم بقیه اش را به تو میسپارم ..
سالهاست منتظرتم ...بیا به شهر غریب ما بیا ...
بیا تا اول در میدان شهر غم را دار بزنیم بعد برای خوشحالی تو را قربانی میکنیم....!

نویسنده : مینا رستمی
دبیر : خانم قربانی
دبیرستان عصمتیه کرمانشاه

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی موضوع ایران من

    نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی

    موضوع: ایران من

    نگارش دوازدهم - نگارش دوازدهم درس سوم - نگارش - قطعه ادبی - انشا - انشا چه بنویسم - انشاء - نوشتن انشا - انشا با موضوع ایران من - انشا نویسی

    در نهایت تمام حرف ها و سخن ها تنها نور راه همه مان یک صلح همه جانبه در افکار وحشتناکمان است.
    راستش را بخواهید برخلاف تمام حرف های به قولی اجنبی ها من یک ایرانی هستم الان بی ریا ترین خودم و مخالف همه درگیری ها .
    همه مان چه در اینجا و چه آنجا یک مثبت و منفی در پستو های خانه مان داریم ، اینجا انگار در پی اشک ها و ناله های مادرانه بهترین عطر دنیا بوی خون آدم هاست ، اگر بخواهیم در این میان به قانون هم نگاهی بیندازیم باید بپذیریم که نهایت، نهایت حرفش این است که باید همه مان نفرت، مرگ،ناحقی،ونهایت بی رحمی را مرسوم دانسته و قاعدتاً پاک و معصوم بمانیم ببینیم اما نفهمیم بشنویم اما گوش ندهیم و این یک حرف حق است اما من میگویم یک طنز تلخ که قطعا نام آشناتر و برازنده تری است برای امروزهایمان. [enshay.blog.ir]
    اما باید قضیه را روشن تر و کوچک ترکنیم ، نه بدبخت ها نه مغزهای فراری نه قشر غمگین جامعه تنها یک گارگر ساده ، فقط یک سوال دارم که چرا آرزویش یا بهتر است بگویم آرزویت را درسینه کشتی و تمامیت فکرت فقط حول یک جمله می گردد که یک روز همه چی درست میشود ، همه هیچ بدبخت ها هیچ مغز های فراری هیچ قشرغمگین جامعه هیچ فقط مشکل این یک نفر را چه کسی حل میکند یک سردار یک کشور .
    میدانید واقعیت این است که وقتی در عمق امواج بی معرفت شهرت، وطنت، زادگاهت وقتی طناب نجاتت را با عقده هایشان پاره می کنند و فقط و فقط میخندند و تخمه میخورند و تماشایت میکنند که اگر خیلی سرگرم کننده هم باشی میخندند و تخمه هم میخورند .
    شرایط اقتصادیمان خوب نیست بی ملاحضه خوب نیست و در این شرایط پست و نامرد اقتصادی که در اوج مهربانی اش اجتماع را به یک دشنه ساخته چه میشود کرد لزوماً باید دوچشم دیگر پشت سرمان بگذاریم ، راهکار این است؟ اصلا من همان کارگر باور کنید، باور کنید اصلاً برایم مهم نیست که چه کسی مُرده و کی باخته و کی برده و چه کسی در آن سوی سرزمین سیمرغ گرفته است مهم نیست کی روی بیلبرد محله مان آمد و بی خودی به لنز دوربین خیره شده ، چه اهمیتی دارد که کی بالا و کی پایین آمده است .
    امشب شکم بچه ام را چگونه سیر کنم با ، بابا درست میشود غصه نخور با حالا برای عروسک هایت قصه بگو تا بعد یا با نان خشک که آن هم نیست.[enshay.blog.ir]
    قطعاً اگر بخواهیم ادامه دهیم تا آخر دنیا طول خواهد کشید و کیست که نداند که این حرف ها جای بحث ها دارد ، بحث از‌چه از این که برای حفاظت در برابر نگاه نامحرم عوضی باید دور زن و بچه ات حصار بکشی و قُل و زنجیرشان کنی .
    یا این که کشورمان مثل یک کویر نفس میکشد ، کشوری که پر است از هنرمند و هنوز هم هنر فقیر است از وضع وخیمی که فقط در آن وول میخوریم .
    هنر حمایت میخواهد و دولت زمین را خالی گذاشته و نیمکت های ذخیره را پر کرده است .
    اینجا فقط میتوانی هدفت را خیال کنی و در حقیقت فقط باید زجه بزنی تنها برای نزدیک شدن به آن ، اینجا جنگ قبیله ها ، فرهنگ ها ، مذهب ها ، و سبک سلیقه هاست .
    انگار کل کشور روی زندگیمان فاز بد‌گرفته و ما عمقاً به فکر میرویم و در پایان با جمله دندم نرم و چشمم کور خودمان را رها میکنیم در امواج سختی های زندگی .
    اینجا حرفی را نه از زبان و نه حتی دل تنها از روی پوست ها میشود خواند حالا اگر خیلی هم خوشبخت باشیم باید منتظر ارث باشیم .
    بزرگی در فکر انسان ها میرقصد نه در هیکل گنده که به آن مینازند و اگر اینطور باشد خرس هم هیکل گنده دارد و باید بزرگی در هیکلش لملمه بزند.
    هرچه کنیم باز ذات لعنتی نفرت عقده ها و عقیده هایمان از درز دلهایمان بیرون می زند .
    ایران که نه اما ایرانی هایمان هنوز هم با زجه هایشان محکم پای حرف هایشان می ایستند.

    نویسنده : عسل بابایی
    دبیرستان عصمتیه
    دبیر : خانم قربانی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم قطعه ادبی با موصوع جایی نیست که تو حس نشوی

    نگارش دوازدهم قطعه ادبی

    موصوع: جایی نیست که تو حس نشوی

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    حضورت را همه جا حس می کنم،
    حضورت جسمی شده در دنیای احساس من، حست می کنم حتی زمانی که آنلاین هستی در فضای بی احساس مجازی!
    تو چه سرزمینی هستی که همیشه هوایت بارانی است. بارانش از ابرهای سبز چشمان من می بارد، چشمانی که به خوشحالی تو خوشحالانه می گرید.
    ای کاش تو کنارم بودی و من مجبور نبودم ساعت ها به انتطار آمدنت درون فضای مجازی بنشینم و تو بیایی و من از پشت شیشه گوشی در آغوش بگیرمت و به حال این جدایی گریه کنم.
    زمستان نزدیگ است، و این زمستان برای من جهنم است! جهنمی با آتش های سرد! با هیزوم های از جنس غم و شعله های از نوع دلتنگی.
    به کدامین گناه من این گونه باید مجازات شوم.؟
    پاداش عاشقی و پای عشق ماندن جهنم است،؟ جهنمی که تو خودت ای معشوقه من برای من با دستان خودت ساختی؟
    تو به تقلید کدامین کتاب آسمانی و مقررات‌ زمینی این حکم را دادی، این عشق را به‌ وجود آوردی و گذاشتی و از سرزمین دل من رفتی!
    چگونه می خواهی حال مرا در این جهنمت بیرون بکشی، حیف است نه؟ حیف است که گشته ای احساس مرا، روح و جان مرا، همه وجود مرا؟ حیف است ولی تو نمی دانی از حال من که بدانی من چه می کشم!
    ای عشق جانم، ای معشوقه ی بی وفای من، ای زیبای من بگو من چکار کنم؟ چگونه خاطرات ترا از این سرزمین افکار بیرون رانم؟ چگونه؟
    جایی است که خاطرات را بخرند؟ اصلا مجانی می دهم فقط از من دورشان کنند دیگر خسته ام عزیز من.
    دلخوشی من چه است؟ دلخوشی داشتم اما کسی آمد آن را بیشتر کرد و به یک بار همه را نابود کرد، و آن کس توای ای تمام کس من.
    پارادوکس ها و شعرهای نو و غزل و قصیده و هرچه را تو فکرش را کنی خوانده ام ولی هیچ کدام در وصف حال من نگفته است ببین چه کردی با من که هیچ چیزی توان توصیف اندوه درون مرا ندارد، توان توصیف غم ها و درد و احساس سرد و بی حوصلگی های روز و شب و اشک های هر دم رو.
    آه، آه از این که تو حتی شعر های مرا هم به چشم نمی بینی تا از حالم کمی آگاه شوی، چه برسد بدانی از حالم، تو بی خیال من شده ای و ساخته ای زندگی ای جدید بی من، گل من، آرزوی من خوشحالی تو است، پس ز دنیای تو می روی چرا که شاید دنیایت بی من زیبا تر است برایت. می روم من و غرق می شوم در خاطرات و دنیای از تو، که جسمت نیست در آن.
    و یک شب، در حین خوشحالی و زل به عکس های تو، و نوشتن نامه ای به تو که قرار نیست به تو برسد هیچ گاه، با این دنیایی که به وجودت می نازد خداحافظی کنم.

    نوشته: سیدامیرحسین ابطحی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۱ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم قطعه ادبی با موضوع دلتنگ وصال

    نگارش دوازدهم قطعه ادبی

    موضوع: دلتنگ وصال ...

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    روزی که به دنیا امدم گلها آیینه بودند و آیینه ها خورشید
    پروانه ها بالهایشان را در گلها تماشا میکردند و آیینه ها شاخه شاخه میشکفتند
    روزی که بدنیا آمدم، چشمه ها زودتراز من راه رفتن را آموخته بودند وپرنده ها بیشتراز من طعم تو را می دانستند. من تورا نمی شناختم که کوه ها با تو حرف می زدند. من تورا ندیده بودم که نسیم های عاشقانه به دیدار تو می آ مدند.
    من از هزار کوی دل گذشتم و از جاده های ملکوت سرازیر شدم. و به خیابان های خاموش زمین رسیدم .چه باران هایی که زودتراز من آمده بودند چه دشت هایی که زودتراز من سبز شده بودند و چه آدم هایی که قرن ها قبل از چشم گشودن من عاشقت شده بودند
    حسرتی بر دلم فرود آمد. با خود گفتم: آه... دیر آمدم
    سالها پی در پی گذشت. من در میان رنگین کمان و غبارهای غلیظ قدم کشیدم و گم شدم
    من در قطب شمال غفلت یخ زدم و در جهنم دنیاسوختم و خاکسترم را بادها دست به دست بردند.
    من مثل شیشه های یک پنجره فراموش شدم .شکستم....شیطان هروز در شبستان دلم می نشست و فرشته هایی که از سوی تو برای احوال پرسیم می آمدند.مسخره میکردند[enshay.blog.ir]
    افسوس که انها همیشه دست خالی از نزد من بازمی گشتند

    خدایا می دانم دوباره دیر آمدم،اما از بی تو بودن خسته ام....می خواهم یک شب بی هیچ آداب و ترتیب به اتاقت که در دلم است بیایم...دلتنگ توام ، دلتنگ نگاهت ..
    برایت شاخه گلی بیاورم و با تو آشتی کنم و تو بی هیچ سرزنشی مرا بپذیری خدایا می خواهم عاشق دیگری باشم گر چه اخرین نفر باشم...

    نویسنده: سرور البوغبیش

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم قطعه ادبی با موضوع تنها در کویر

    نگارش دوازدهم قطعه ادبی

    موضوع: تنها در کویر

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    هیچ نبود...من بودم و کویر و کویر و کویر...
    تاریکی شب کویر را ب بی انتهایی می کشاند و پادشاه شب سرباز های خود را در آسمان سیاه مستقر کرد.
    هیچ نفهمیدم ک چگونه ب این پوچ بی انتها کشیده شدم.
    آنقدر تنها بودم ک حتی ردپایم نیز همراهی ام نمیکرد. باد همه خارها را ب تسخیر در آورده بود و به دنبال خود میکشاند...
    می رفتم تا راهم را پیدا کنم ...راهی که هزاران قدم را از من طلب میکرد و شن های سردی ک فرش زیر پایم بود...
    چشم هایم با تاریکی شب به سیاهی رفت و آفتاب سوزان آنها را به روشنایی آورد.لبانم مانند زمینی بود که آب را تمنا میکرد...
    ناگهان کورسوی امیدی ضمادی بر زخم هایم نهادو نیرویی برجانم بخشید.گویی نمی دویدم،پرواز میکردم و زمین جایی برای پاهایم نداشت اما سرابی بیش نبود و ناگهان آنهمه امید پر کشید...
    خورشید پیروز این میدان ،نیزه های خود را بر تن من فرود می آورد و جانم را به اسارت میگرفت.شن ها رنگ عوض کرده بودند و بدن من را مهره داغ میکردند...
    صدایی به گوش میرسید...باد شن هارا ب جنگ با من حریص کرد و با قدرت از من گذشت .پس از آن انسانی در آنجا بود که سنگینی جنازه مرده ای را بر روی تن بی جانش احساس می کرد...

    نویسندگان: رفیعی، بابایی، مرادی، صفری

  • ۱ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم درس سوم با موضوع آدم بودن را نمی خواهم

    نگارش دوازدهم درس سوم

    موضوع آدم بودن را نمی خواهم ...

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    از آغاز پادشاهی خدا، آدمی را جانشین اون خواندند، اورا الماس گنجینه پادشاه ماندگار زمان دانستند.
    یادمان دادند اشرف مخلوقات خداییم
    بی آنکه بگویند اشرف بودن ارزش آدم بودن را دارد یا نه؟؟
    یادمان دادند موجودیت آدمی از آن امپراطور زمان هاست...
    مارا با همگان همنشین کردند، همگان
    متشکل از نوکران آدمی بودند... [enshay.blog.ir]
    خدایا!! اما من نمی خواهم آدم باشم، نمی خواهم انسان بودن را درک کنم ‌؛ خدایا موجودیتی می خواهم بی آنکه آدم باشم. الماس بودن خود را به نوکران کارت هدیه دهم، من به تنهایی می خواهم پادشاه قصر تاریک غمناک خود باشم...
    خدایا بشنو که چه گویم تا بدانی چه کشیدم از بندگانی که تو آدم نامیدی..
    رهایم کن تا پادشاهی را به دست بگیرم، رهایم کن تا فریاد نزنم آری من تنهایم...
    تنهای تنها می جنگم برای زنده بودنم زندگی را فدا کردم برای آزادی...
    خدایا دلم شکست از آدمیانی که تو جانشین خود کردی... پس رهایم کن تا بتازم!!
    حال من مصداق شعری است که از ماتمکده ابر ها به گوش میرسد:ابر تیره نیمه شب رسید توی آسمان، گریه اش گرفت اشک او چکید، چک چک کنان، صبح روز بعد اشک های ابر چشمه گشت و رود هیچکس اما با خودش نگفت :غصه اش چه بود...
    پایان اسیر بودن زندگی و آغاز رهاییم
    امضا مرد تنهایی وجودم...

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    انشا با موضوع ماه

    قطعه ادبی

    موضوع: ماه🌙🌜🌛🌙

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir نگارش دوازدهم

    فانوش شب بازهم می تابد!امشب پرنورو درخشان تر ازهرشب رخ می نماید و بین آنهمه ستارهء چشمک زن،دل سیاه آسمان را به نور امیدی جلا می دهد.[enshay.blog.ir]
    گویا امشب ماه همدم دل شبگردهای دلتنگ است و میخواهد جاده را برای همه در راه مانده ها روشن کند.
    نگاه غمگینش را دوخته به چاده پرپیچ و خم زندگی،زندگی ای که آزاد زیستن را از او گرفته و وی را در دل شب تک و تنهارها کرده است.
    در گرگ و میش سحر،میان کوچه پس کوچه های گذر زمان آنگاه که ماه چادر نماز سفیدش را میپوشد و به اقامه عشق می ایستد و عالمیان راکه به تماشایه کابوس زندگی شان غافل شده اند به خیال آنکه در رویای شیرینی به خواب رفته اند،آگاه میسازد. مسافران راه عشق را سوار بر بال فرشتگان،آن دمی که به سجده در آمده اند به کوی رستگاری دعوت میکندو بشارت سکون در عرش عزیز و رهایی از فرش حقیر را میدهد.
    ماه است...،ظاهر و باطنش یکی ست و ماننددل های خاکستری آدمیان نیست.آسمان این شهر عجیب بوی نفرت و حسد گرفته و تزویر پایه های زندگی هارا گسسته و کاخ دل هارا در معرض فرونشست قرار داده است.
    زندگی را از ماه بیاموزیم که چه سخاوتمندانه مروارید وجودش رابه دل تاریک شب بخشوده و هنگامی که میخواهد جایش را به خورشید بدهد و جودش را با دیبای هفت طبقه آسمان پاک میکند و میرود.تا به همگان بیاموزد:(مهربانی هنوز هست،میتوان بخشندا بود.چراکه پروردگار مهربان و بخشنده است.)
    🌜🌛🌜🌛🌜🌛🌜🌛🌜🌛🌜
    نویسنده: فاطمه رستمی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

    قطعه ادبى

    موضوع: ماه

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir نگارش دوازدهم

    چشم هایش رویاى روز را مى بیند وسکوتش حرف از آرزوهایش مى زند ،آرزوى یک بار دیدن رخ یار ویک بار لمس عشق ،یک بارگرماى وجود خورشیدش...
    تا دیده مى گشاید باز هم تاریکى مى بیند باز هم حس هاى خفته وباز هم جهانى تهى از رنگ ونگارهاى عاشقانه...
    گویا دوباره به خواب مانده وازدست داده لحظه هاى خوش عشق ناب را... بغضش گرفته ولى اشکش نمى ریزد. مى نگرد ومى نگرد ومیان سیاهى هاى دنیا دنبال تکه اى امید مى گردد ولى افسوس که همه در غم اند ،یکى درغم مال و یکى درغم جان ویکى درغم یار...
    دریایش سوداى اورا دارد واو غم خورشید ،دریا هم عادت کرده بود به نوازش هاى شبانه ى ماه ،
    ولى دنیا همین است ،ماه هم براى دریا مغرور شده ،وپشت ابرهاى به خشم فرورفته مخفى شده, رفته تا عاشقى بهت زده دراین عالم بسازد رفته تا غمى برغم جهان بیفزاید. افسوس که رسم زمانه همین است این بار ماه هم پشت ابر مى ماند وخیال بیرون آمدن ندارد...
    ماه فانوس شب است وعروس زیباى آسمان ،مثل صاعقه تاریکى مردم را مى شکافد ومهر اندکش را نثار جهان خسته از هیاهو مى کند ،همین که بسیارى غم با او حلق آویز مى شود این بار ماه فقط نگاه مى کند ،نگاهى سرد ،نگاهى تاریک،نگاهى سیاه واین بار سیاهى مى گستراند. هر عاشقى همین است غمش تاریک است و بى صدا.....

    نویسنده: زهرا برنا

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی با موضوع محبت و عشق

    نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی

    موضوع: محبت و عشق

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    دارای قلبی پاک,پرازعشق وسادگی، خالی ازهرگونه بدی و نفرت است ; خدارامی گویم! همانی که برای بدست آوردن دلمان تمامی نعمت هایش را زیرپایمان فرش کرد ،همان بی کینه ای که هرباردلش راباگناهانت شکستی بازهم آغوش قلبش به رویت باز بود . آن خدای دست و دلبازی که مالک بهشت , پرستارت، وامپراتور عشق و علاقه، فرمانروای مهربانی ومحبتش رانگهبان، وپادشاه دنیای کوچک و بزرگت قرارداد: پدرومادررامی گویم !،آن دوفرشته که گاهی درزندگی مجبوربه رهاکردن، وسپردن مابه خدا می شوند; واین قسمت ازقصه غم انگیزمیشود! صحبت ازاین دوملائکه شد روزهایی درپس نگاهم تداعی شد ! آن روز کودکی که آموزگارم برایم نوشت "باباآب داد"و من، باشوق فراوان، شادمان ازاینکه جمله ای تازه آموختم; اماهرگزآن معلم یادآوری نکرد معنای آن جمله را وهیچ گاه ندانستم و نفهمیدم توبرای نان دادن جان دادی ،ومن جواب این محبت رابابهانه های کودکانه ،اشک هایی که برای عروسک های بی جان و احساس ریختم ;اما ،تو ای فرشته ای که حال آسمانی شده ای باتمام خستگی هایت قول خرید یکی بهتر از آن را دادی ; بی آنکه بدانم دغدغه های تو با ناآرامی های من فرسنگ هافاصله داشت ،می دانی خدا , ندامت زده ازحال آن روزها هستم که به عروسک های بی احساس عشق می ورزیدم . بی آنکه جوابی ازآن بگیرم و دریغ از شکایت کردن.![enshay.blog.ir]
    ای کاش به جای محبت به عروسک , محبت به انسان هارا آموخته بودیم، آخراین روزها اوضاع دگرگونه شده است. به کسانی محبت می کنی اما ,جواب تو نفرت است و تو نه تعجب میکنی و نه گلایه، زیرا: توازهمان کودکی آموختی محبتت راپای کسانی برگ ریزان کنی که در اِزای آن به تو نفرتشان را تقدیم می کنند...

    نویسنده: الهام همتی‌

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۴ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم قطعه ادبی با موضوع بن بست

    نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی

    موضوع: بن بست

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    در اتاقکی از افکارم نشسته ام ،هر کدام از اجرهای اتاق قضاوت خود را میکرد.
    هیاهویی بی مانند تمام اتاقک نازنینم را فرا گرفته است .
    مدام ذهنم علامت سوال هایی نشان میداد، علامت سوال هایی بی پاسخ ،نه می توانم زندگی را در پاسخ به این سوال ها خلاصه کنم نه میتوانم نسبت به همه چیز بی تفاوت باشم .
    اجرهای اتاق داۓم درحال ریزش هستند ، ریزشی بی پایان .....من هم بی رحمانه سقوط آجرها را یکی پس از دیگری مشاهده میکنم.
    تنها کمی از اجرهایم باقی مانده است ،خوشحالم ک حداقل یک صدم اکسیژن راهی به اتاقکم شد ، اما........
    این اکسیژن نیز گاهی خفه کننده میشود .
    انگار تمام ملکول ها و اتم های جهان دست به دست هم ساز خود را میزنند و سلول هایم را برخلاف میل خود می رقصاند.
    افسار ذهنم را دست سلول هایم میسپارم ،گاهی باید تسلیم شد .......
    صفحه ی جدیدی از زندگیم باز میشود ،سیاهی صفحه تمام روزم را یک رنگ کرده است و فرصتی برای نقاشی و رنگ آمیزی لحظه ها باقی نگذاشته است.بامدادی سیاه صفحه را خط خطی میکنم آری این گونه روزهایم را با <<درجا>>میگذرانم.
    به تخته خیره بودم پر از امار و هندسه بود،معلم ریاضی یک سره حرف میزد ،حرف هایش مرا به عالم تشبیه برد .
    زندگیم را به مثلث روی تخته تشبیه کردم ،زندگی در این سه نقطه خلاصه میشود از آن نقطه می آید و به آن نقطه میرود و به نقطه ی سوم انتها می یابد...وباز تکرار این فرایند.[enshay.blog.ir]
    آرزو کردم بعد از حل کردن این سوال تمام گره های زندگی ام گشوده شوند،اما انگار فیثاغورس نیز همانند سلول هایم ،هماهنگ با ساز اتم ها و ملکول های جهان می رقصد.فیثاغورس است ک راه نجات این سه نقطه را بسته است.
    صدای زنگ تفریح درهای ذهنم را بست انگار هشداری بود برای چند لحظه استراحت.......
    دوباره قضاوت های بچه ها شروع شد،گویا توانایی تحمل افکارم را ندارند،نمیدانم....شاید از صفحه های مشکی زندگیم حسودی میکردند یا شاید من فاصله ایی از جنس کلیو مترها بینمان قرار داده ام .
    پانزده سال بی دوست و بی همبازی تمرین خوبی برای دوری از همه بود.
    همه با گذشته خداحافظی کردند اما انگار من از قافله عقب مانده ام و هنوز ک هنوز در گذشته سیر میکنم .
    نگاهم را از پنجره به بیرون میدوزم ،چقدر از این کوچه ی بن بست دل گیر بودم ،انگار کسی این تاریکی را نمیفهمید ولی همچنان کوچه را بدون نور سرنوشتش را میگذراند.
    چشمانم را میبندم خود را در گوشه ای از فصحه ای سیاه تنها و خسته میبینم ....
    روزگار این است تو را به<< وجود >>محکوم میکند، مسیرت را باید از بین صفحه های زندگی پیدا کنی وتا اخر راه ادامه دهی.
    عجب روزگاری.

    نویسنده: شقایق مراونه - دوازدهم تجربی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء

    نگارش دوازدهم درس سوم قطعه ادبی با موضوع وصال معشوق

    نگارش دوازدهم درس سوم  قطعه ادبی

    موضوع: وصال معشوق

    موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

    دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد
    ابری که در بیابان برتشنه ای ببارد
    *
    چندی ز حزن غربت جانت به لب رسیده
    مشفق به دید منت با خود فراغت آرد
    *
    جام می وجودت هر دم ز فر تهی شد
    ساقی ز خون دیده جامت لبالب آرد
    *
    خواهی ز بهر محنت از این سرا گریزی
    والی محشر است او نفست به برزخ آرد
    *
    نفرین اهل جنت جاری به پیکری که
    کز آستان وهمت یک دم سری برآرد
    *
    گویند بُعد معشوق دهری ز تو برآید
    زان پس غم فراقش جانت ز تن درآرد
    *
    صد پند چون از این دست بر من اثر ندارد
    این تن بجز بر یار هیچ مأمن ندارد
    *
    از ابتلا به این دام یک عمر گر گریزی
    زین جهد فراغتت نیست روزی به بندت آرد

    نویسنده: صبا حجازی ثانی - پایه دوازدهم ریاضی

    دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

  • ۰ نظر
    • انشاء