نگارش دوزازدهم درس سوم

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

غم اندوه تنهای
آتش به جانم کشید
منم زخم نمک پاش تو
منم درد بی درمان تو
منم مرغ کوچ کرده ی بی صدا
ز دامان و زلفه پریشان تو
من آن فریاد زبانه کشم
که هر دوده ای را فلک بسته ام
کجای دیارم ندای تو نیست
همان جا بست و زنجیر کنم

شبانگاه تاریک سحرگاه سرد
سواره نظامی چو مشتی به در
همان رود که رنگ دریا ندید
ولی رفت تا به ابر ها رسید


یه روزی زنجیر که پاره شد
ز پیله پروانه ای زاده شد
پروانه بود که ز مرگش گذشت
یه روزه بر سر خاک نشست
حضورش رنگ و بوی شعار
نبودش دلیل باد و بوران و تاج
همین شد ، پشتش نقش و نگار
جلو رو ولیکن پر از افتخار
پیکر شد وزنه رو مورچه ها
همی رفت به دور از غصه ها

نویسنده: محمد صالح زاده
کلاس دوازدهم
دبیرستان رایان کاشیها استانبول (آموزش از راه دور)
دبیر: سرکار خانم مریم آذری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

سلام قربانِ جانم!
حالتان چطور است؟
لبخندتان هنوز هم پا برجاست؟
چال روی چانه ات هنوز برقرار است؟
چگونه سر می کنی با تنهایی...
هنوز هم قاب عکسم را داری!؟
من که هنوز هم دارمت...
روی سرتاسر دیوار های خانه کز کرده ای!
گاه گاه با عکس های بی جانت حرف می زنم، اما...
اما، بیخیال قربانِ جانم!
نامه ام به دستت که می رسد کمی فقط کمی مچاله است؛
کمی هم تَر...
اما، نگران نباش تا آنجا خشک می شوند؛
اشک های سردم را می گویم.
راستی اینجا هوا آفتابی است ولی نمی دانم چرا مدام احساس سرما می کنم.
گاهی دمای دستانم به منفی بی نهایت می رسد؛
آخر حتی این دستان هم بهانه ی گرمی دستان تو را می گیرند.
قربانِ جانم!
چند مدت پیش بود...
با بچه ها گل یا پوچ بازی می کردیم اما، نمی دانم چرا تمام پوچ ها در مشت های من پنهان می گشت.
بچه ها بی درنگ مشت هایم را پوچ اعلام می کردند اما، کمی برایم عجیب بود!
اینکه تنها مشت هایم خالی نبود بلکه قلبم هم کمی خالی گشته بود.
کمی احساس تنهایی می کرد،قلبم را می گویم.
دلش گل می خواست تا از این پوچی رها یابد؛
در عمق عمقش دنبال چیزی یا کسی می گشت ناگهان دلتنگی را یافت.
یادش از نگاهت که افتاد دلش گرفت؛ غم وسیعی در سرتاسر وجودش کمین گرفت و مثل دیوانه ها دنبال گلش می گشت.
قربانِ جانم باورت می شود؟
در اوج دیوانگی قلمش را یافت؛ مثل هر شب دفترش را باز کرد و برایت نامه نوشت.
در نامه اش از تمام دلتنگی هایش گفت؛
از خاطراتی که مدام در ذهنش مرور می شدند و از تمام روز مرگی هایش...!
اما، پستچی نمی دانست نامه را کجا بفرستد.
آخر از وقتی که رفته ای مقصد ها هم با خود برده ای.
فاصله ها را آنقدر زیاد کرده ای که دیگر این پا ها توان رفتن ندارند.
و این نامه ها بلاتکلیف در همین ورق ها مانده اند.
لااقل برگرد تا این ورق ها احساس تنهایی نکنند!

نویسنده: نجمه محسنی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

قطعه ادبی:

موضوع: آبادی من، آسیابجوب!!

سلام به تو ای آبادی من ،ای که در بامدادان با اندک چهره نمایی نرگس زرد آسمان زندگی را از سر می گیری .سلام به تو ای آشنای دیرینه، ای که خون لعل فام هستی بخش رگ های من مدیون بخشش های بی چشم داشت توست. سلام به رودخانۀ زلال، زیبا و سرشار از مهربانی تو که پس از گذشت سالیان متمادی هم چنان زنده و پویا به راه خود ادامه می دهد. سلام به درختان بید و چنار قد بر افراشته ات که از دور مانند کوه های ستبر و استوار رخ می نماید. سلام به مرداب کوچک و دلربایت که همچون دریاچه ای زیبا بر تارک تو نقش بسته است. سلام به تپه های تاریخی و باستانی ات که نگین انگشتری تو بوده و خواهند بود. سلام به دبستان یکه و تنها و سرفراز تو که گرچه از جنس دوستان محکم و مغرور امروزی خود نیست اما هم چنان با آن پیکرۀ پیر و فرسودۀ خشک و کاه گلی باد و باران خوردۀ خود تا کنون صدها نفر را با تبختر فراوان به جامعۀ ماشینی از رنگ و رو رفتۀ امروزی هدیه کرده است ،و هر ساله نیز پذیرای انبوه کودکان از جنس یاس و رز و شقایق خود است.[enshay.blog.ir]
سلام به کوچه های باریک دور و دراز تو که ترنم خاک سفید و گیاهان نا خوانده و آب و جاروب آن مشام را نوازش می دهد و من در میان آن ها بازی های کودکانه ام را می کاوم که با بچه های قدو نیم قد همچون خودم اتوبوس های نخی ،بادبادک های کاغذی می ساختیم و در بازی هایمان به تاوان باخت هایمان به همدیگر کولی می دادیم .سلام به پشت بام های کوتاه و بی ریای تو که در شب های تر و تازۀ هر سال میزبان گل های نو شکفته ای بود که دل هایشان گنجشک وار پرپر می زد تا این لحظۀ معهود از راه برسد و شال های زربفت و نمادین مادران و مادربزرگان را دزدکی کش می رفتند و با آویختن آن از روزنۀ بام ها دوستی را ارمغان دهند و صفا و صمیمیت و محبت را به سوغات برند .سلام به مسجد قدیمی ات که از هر گوشۀ آن بوی راز و نیاز مردمانت به گوش می رسد.و در نهایت سلام به تو که با خاطراتت آیینۀ زنگار بستۀ تیره و تار قلبم را می گشایم و همیشه با یاد زیباترین خاطرۀ تو لبخند می زنم.

نویسنده: عطاءاله روشنی

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

در هجوم رقص برگ های پاییز،جوانه زمستان رویید،
در کوچه ها و خیابان ها ریشه دواند و به دشت ها بارید.
رفته رفته هوای طبیعت سرد و سردتر می شد.
نوعروس فصل ها طور سپیدش را به تن کرده بود و از آدمیان دل می برد. خنکای نسیم دیگر سوز سرمایی بود که بر گونه ها بوسه می زد، و نم نم باران به دانه های درسای برف مبدل شده بود.
شاخه های خشک شده ی درختان نظاره گر تولد آدم برفی ها بودند. یکی با پوست گردو به تماشای دنیا آمده بود و دیگر ی از روزنه ی نارنجی هویج زمستان را نفس می کشید.
خرمالو های تازه و رسیده در صندوق های چوبی چیده شده بودند،از همان صندوق هایی که میخ های آویخته بر آنها دست آدمی را زخم و زیلی میکند.
نوک انگشتان سرک کشیده از دستکش ها🧤 سرخ میشد،البته به پای سرخی نوک بینی ها نمی رسید.
صبح های زمستان دلچسب است.☺️
بیدار می شوی ، بافتنی قرمز رنگ را به تن میکنی ، با کشیدن دست از شانه تا مچ دست ، خودت را گرم میکنی ،فنجان چایی☕️ را به دست می گیری ،گرمایش در جانت می دود.
و اینک دوباره خواب عجیبی نوازشگر چشم هایت😴 می شود.
بعد آهسته به کنار پنجره می آیی🖼 و نگاهت را، سمت زمستان بیرون خانه ، رها می کنی.
بند دلت را با ساز موسقی🎼 مورد علاقه ات کوک می کنی و لحظه ای بعد لبریز از آرامش می شوی💞.
به راستی حیف این صبح های دل انگیز نیست که فیزیک📚 و عربی 📖و حسابان📐 و... پر شود؟!
در کوچه و خیابان ها ، آدم هایی که کلاه ها را تا زیر ابرو و شال گردن ها را تا نوک بینی کشیده اند با یک جفت چشم گرد👀 این طرف و آن طرف می روند و برف ، باد ، سرما ، برگه های ریخته روی سنگفرش های زمین و آسفالت و دیوار های نم کشیده را در استوری اینستاگرام🤳🏻 خلاصه میکنند.
زمستان اگر سرد است ، محبت گرمایش می بخشد.
اگر باد سر کش است ، شال و کلاهی هست تا بدان تشر بزند.
آفتاب تابان ☀️اگر نیست ، لطافت ❄️دانه های برف هست .
نارنگی اگر نیست ، خرمالو هست.
آش انار اگر نیست ، آش شلغم هست.
زمستان و صبح و برف و نسیمش ،داشته ای برای تمام نداشته هایند . او نوازش را خوب بلد است ،می شود بر شانه اش تکیه داد و آرام گریست، می شود کتاب زمستان را ورق زد و ساعت از مطالعه اش سیر نشوی ، می شود با طنین دلنوازش هم خوانی کرد و لذت برد.
می شود زمستان را نفس کشید و سرماخورد و مدرسه نرفت.
زمستان بسی سرد است بسی دلچسب.

نویسنده: اطمه شادمان

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

باران که می بارد،
انگار پاییز از نو آغاز می شود.
پس
دوباره خزان شد.
برگ های پاییزی،رقصان گونه،آوار می شوند بر سر کوچه ها.
قرار است من و خش خش های ناکوکشان رفیق روز های تنگ هم شویم.
قرار است داغ های دل را به دستان سرد پاییز بسپارم.
قرار است شهر از نفس افتاده، از اشک های آسمان ، دوباره جان گیرد .
حال این وسط چه کسی قرار است مرحمی بر درد آسمان شود، آن را نمیدانم.
خون های چکیده از اناری که پای عشق های زرد و نارنجی پاییز جان داد را چه کسی پاسخگوست، آن را هم نمی دانم.
اگر کسی از راه برسد و با چشمان سیاهش پرسشگر هوای دلگیر پس از باران باشد، شاید آن را هم ندانم ؛
اما من نفس کشیدن عطر رز های نم کشیده را خوب بلدم.
از پچ پچ های نسیم و باد و باران خبر دارم.
ریختن یک فنجان چای لب سوز ، و گوش سپردن به سمفونی گنجشک ها را هم بلدم.
میتوانم با کشیدن نقاشی روی پنجره ی بخار گرفته اتاقم خوشحال باشم.
من با برگ هایی که مسافر جاروی نارنجی پوش ها هستند ، هم قدم میشوم و تن پوش نوی طبیعت را مینگرم.
من دلتنگی هایم را زیر باران میبرم و هم ریتم موسقی آسمان ، می بارم.
پاییز شاید درختی سالخورده باشد
نشسته در کنجی
در انتظار دستانی که
میوه لذت را از شاخه اش بچینند.

نوشته: فاطمه شادمان

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

بر سربرگ دفتر زندگى ام عشق را حکاکى کردم تا همراه روزهاى بیقرارى ام شود.
عشق،شور و هیجانى را در وجودم کاشت و جان و روح مرا در مسیر پر پیچ و خم زندگى،مورد آزمایش قرار داد.
عشق به معبود،آن عشق بى پایان آسمانى،چنان مرا مبهوت خویش ساخت که من در هر کجا و در لحظه لحظه ى زندگى وجودى ام سخن از آن را به میان مى آورم و آن را بر زبانم روان میسازم.
عشق در لباس هاى رنگارنگ تن خود را به دیدگان دلمان نشان میدهد.
عشق بر بام فلک روان بانگى عاشقانه سر میدهد و آن را تسخیر خویش میسازد و در بند بند وجودى آن حاکم میشود.
عشق را باید با خدایى آسمانى کرد،که چه از او بخواهیم،چه نخواهیم،دوستمان داشته باشد.
گاهى خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا بار ها بگویى:(خداى من...)تا بارها صدایت از ابر هاى پاره پاره هفت افلاک عبور کند و دستان پر مهرش را به قلب آن یکتاى بى همتا برساند تا گرماى وجودش شود.
گاهى درست در لحظه آخر در اوج توکل و نهایت تاریکى،نورى نمایان میشود،معجزه ایى رخ نشان میدهد...،خدا از راه میرسد و عشق را نمایان میسازد.
بارها به او میگویم:(پروردگارا،دست هاى قشنگ و مهربانت را عصایى کن برایم تا برخیزم و در راه عشقت گام بنهم).
عشق یعنى شب نشینى با خدا و ثانیه به ثانیه ى تاریکى شب را با حضورش روشن ساختن.
به راستى چه کسى در گستره ى هستى،پیدا میشود که به عشق بنده ات هر لحظه به تماشاى او بنشینى و هر ثانیه بخواهى دستش را بگیرى تا رستگار شود.
عشق را تنها باید با خدا آسمانى کرد.

نویسنده: فرنوش شاکرمى

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

در این غوغای جهان ؛ در من جنگیست
جنگگ با تو بودن
عقلم در این میان هیتلری شده برای خودش......
اما میدانی چیست؟؟؟؟ من با تمام بهانه هایمم تمامم ککج خلقی هایم با تمام خووبی هایم با تممام جودم
به اغوشش مردانه ات پناه اورددمم اننجا که بووی عشق میدهد
انجا که ارامشش مرا مست میکند جهان من میان بازووان مردانه تووست.....
بیخیال بقیه مشکلاتش بیخیال دردد هایمان ددعوا هایمان
دیای وجودم ارامم تر ازز هممیشه است اما لحظه دیدار....
لحظه دیدار جهنمی میشود برای خودشش وو درمانش دیدار تووست.....
مثل اب روی اتش است
گرمای دستانت
تب چشمانت
صدای بمت و انجاست که ممرور میککنم
من و مبتلا میکنیی وقتی که اسممو صدا میکنیی
هر شب در خیالم کنار دریای وجودم با توو قدم میزنممم نسییم خنکی میوزد وو مووهای بلنن وو نامرتبمم خوود را با ریتم بباد هماهنگگ میکنند شانه بهه شانه قدم به قدم دست درر دست تصوورش هم شییریین است
مرد من....
این من بعد از توو....
چرا بعد از تو همین حالا که هستی ببا فکر بودنت چای تلخم شیرین مییشود.....
مرد من..
تو باش بیخیال نبودن های ادم های اطراف

نویسنده: آتنا فاتحی نژاد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

در نقطه ای دور بایست و به آنها نگاه کن ... حرکاتشان را ، لبخند هایشان را ، حتی حرکات اجزای صورتشان ؛ راحت تر از آن چیزیست که فکرش را میکردی . آنهه حتی متوجه تو نخواهند شد.
برای کنار گذاشتنت به چند لحظه بیشتر نیاز ندارند ، به تو پشت میکنند و میروند ...
در عرض همین چندلحظه فراموش میشوی . . . چندلحظه صبر کن ...

تبریک میگویم ! فراموش شدی !
ما میتوانیم همیشه جاودانه باشیم و میتوانیم در عرض چندلحظه فراموش شویم ، اما این دو اصلا به ما مربوط نمیشود . . . شاید هم بشود ، برگردیم به عقب ، چندساعت ، چندروز ، یا چند ماه و چند سال ، به آدم انتخوابیمان ، به آدم های انتخوابیمان فکر کنیم .
چه شد که وارد زندگیمان شدند ؟ _ ببخشید میتونم کنارت بشینم ؟
به همین راحتی وارد تنهاییت شدند؟ به همین راحتی دیوار تنهاییت را شکستند ؟
من همیشه دوست داشتم تنها باشم ، از آمدن ها هرگز نترسیدم ترس اصلی من از رفتن هاست ، فقط از رفتن ها ، یا بدترش اینکه از بی هوا رفتن ها و فراموش شدن ها و کنار گذاشته شدن ها . . .اما من هرگز از آمدن ها نترسیدم ، ترس اصلی من از رفتن ها بود . . . از بی هوا رفتن ها ...

نویسنده: کوثر ظهیری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

قطعه ادبی - نگارش دوازدهم

ازبودن و قدم زدن کنارپلک خدا لذت می برم،پلکی که چشمش هستی بخش و نورانی ست.
گاهی که می خواهد گریه کند،زمین و زمان به هم دوخته می شود،
سیلی جاری می شود که هیچ موجود کوچک و بزرگی قادر به نگهداشتنش نیست.
امیدوارم این کلمه ها مرا ازگفتن توصیف های اصلی ام دور نکند.
من درمورد دریا صحبت می کنم،دریایی که صدای امواجش می تواند آرامش بخش ترین موزیک دنیاباشد و یا برعکس،
این برای زمانی است که دریا نعره خود را فدیاد می زند و زنجیر قلاده اش را پاره می کند و بدون دعوت و سرکش خودش را به خانه های ساحل نشین می برد و همه جا را ویران می کند...

نویسنده: رشید کرد

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir

قطعه ادبی - نگارش دوازدهم

سرد است...
شب های پژمانی تنزل های دلمان را آبستن می کنند...
قدم های واماندمان در شبنم هایی از یخ،سر بر بالین صحرا می خفتند و در این میان، دستانی فرسوده، کره ای سخت خاکی را می گرداند و ما در بوم پریشانی عالم مفقود می شویم و باز هم می چرخیم و می چرخیم...
با هر دم برآوردنی نفسی جان می دهد و آهنگ تیرگی هوا،حاصل خیال و وهم می شود...نفس هایی که مانند رعیت هایی جان نثار رهایمان نمی کنند...و تا ابدی اجباری، میان درختانی بی ملاحت،دژبان فصل سردی جان گداز می شویم...ای کاش شبی،در لاشه کشتی این نفس ها پنهان شویم...اینجا سرد است...

نویسنده: :مهلا سادات رضوی

____________________________________________

مطالب مرتبط: