موضوع انشا: سرگذشت قطره باران

موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، دانلود، نوشتن انشا - enshay.blog.ir

نامی برای نوشته: قطره بارانی دلتنگ هستم...
ای آدمیانی که بر روی کره زمین زندگی می کنید،آیا تا به حال برایتان پیش آمده که دلتان به اندازه پهنای آسمان بگیرد و همچنین برای کسانیکه در آسمان زندگی می کنند،تنگ شود؟شاید با خودتان بگویید این چه سؤالی است؟!معلوم است جوابش منفی می شود.ولی این را بدانید...امروز دلم هوایتان را کرده است و برایتان تنگ شده است.
همیشه دلم موقع هایی که هوا آفتابی است برای زمین و اهالی اش تنگ می شود.زیرا خیلی وقت است که به زمین سفر نکرده ام.آخر می دانید،هر وقت که خدا بخواهد من به زمین می آیم و هر وقت او اراده کند،آسمان ابری می شود.ولی من امروز از خدا می خواهم به زمین بروم و با دوستانم ملاقات کنم.مگر من چه گناهی کرده ام؟
دل است دیگر...گاهی همچون هنگام غروب آفتاب دلم می گیرد و دوست دارم با زمینی ها عشق بازی کنم.
وای...خدای من...آسمان چرا تیره و تار شد؟!گمان می کنم همان دعایم مستجاب شده است.آخر من یک دعا و آرزوی دیگر نیز دارم.دلم می خواهد با باریدن خود دیگران را شاد و مسرور کنم و حس خوبی به آنها دهم.لطفا مرا به شیشه اتاق دختری تنها بیانداز که شاید با دیدن من به آرامش روحی عمیقی دست پیدا کند و غم هایش را فراموش کند.اما امیدوارم چنین دختری در زمین نباشد چون من خوشحالی و شاد بودن دیگران را می خواهم نه غمگین بودنشان را.
دیگر وقت آمدنم به زمین فرا رسیده است!بیشتر مواقع در همین زمان دست دوستانم را می گرفتم و با آنها به زمین می آمدم ولی حتی برای یک بار هم که شده می خواهم سفر به زمین را به تنهایی تجربه کنم.در بین زمین و آسمان بودم و به این فکر بودم که خدا این دعای من را نیز مستجاب کند که ناگهان با صدای تق تق به شیشه ای خوردم.وای...خدای خوبم...تو چقدر مهربانی!این آرزوی من هم برآورده شد.مگر می شود؟!...خدایا تو فوق العاده هستی!
دخترک کنار پنجره اتاقش نشسته بود و با صدای هق هقی بلند گریه می کرد.مرا دید و با دیدن من کمی آرام شد.آخر چه کسی توان این را داشته که دل نازک این دخترک را بشکند؟مردمان زمینی چقدر ظالم و بی رحم شده اند!هی...ولی در هر صورت من خیلی خوشحالم چون باعث آرام شدن یکی از دوستان زمینی ام شده ام.
خورشید طلایی رنگ کم کمک گیسوهای طلایی اش را بر زمین می انداخت.چقدر زود و سریع!هنوز تازه که به زمین آمده ام...
وقت بخار شدن من فرا رسیده بود.فقط قبل از بخارشدنم،دعایی برای آن دختر کردم و آن دعا این بود که دفعه بعد که به زمین می آیم او را گریان و دل شکسته نبینم.
نور خورشید به من تابید و باعث بخار شدن من شد و من هم بسوی آسمان پرواز کردم.امیدوارم دعای آخر من نیز برآورده شود چون به مهربانی و عطوفت خدایم پی برده ام و می دانم که او دعای همه بندگانش را اگر به صلاحشان باشد،برآورده می کند.
آری...به راستی که او شنوای داناست و صدای من به این کوچکی را می شنود...!!!

نویسنده: فاطمه منصوری

دانلود انشا، موضوع انشا، انشاء، زنگ انشا، چه بنویسیم، چگونه انشا بنویسم، نوشتن انشا- www.enshay.blog.ir